Author: sibestaan01

حلقه ملکوت

عباس هم نتوانست در برابر وسوسه وبلاگ مقاومت کند. هر چه نباشد کار نوشتن است کار وسوسه گر نوشتن. و چگونه کسی مثل عباس می تواند در برابر وسوسه نوشتن و دعوت به نوشتن مقاومت کند. او که همه عمر در کار ارتباط برقرار کردن از راه نوشتن و انتشار دادن کوشيده است چگونه از اين راه نو چشم بپوشد

سه منظره

يک چشمانت را می بوسم که گريسته اند برای عشق لبانت را که سکوت کرده اند برای عشق و گونه هايت را که از عشق داغ است برای دل بیتابت اما چه می توانم کرد جز دوست داشتن تو دو ماه نيمه تمامدر آسمان شب پاييزنيم ديگرش در سرزمين تو می تابداما دل من تمامهمانجالابلای درختانی خانه کرده است که

بانوی بهشت ما

سعيد امروز سوانح احوال مختصر اما لطيفی نوشته است در فل سفه در باره دنيای اهل انديشه ايرانی که با اشارت بليغی به فاطمه دخت نبی همراه است: بانوی بهشت. آنچه او در باره دينداری و بی دينی خود نوشته است شرح حال معنوی همه ماست. فعلا همين اشارت تا بعدتر که باز بر سر اين بازآيم.

اگر خاتمی می خواست به نامه سروش پاسخی بنويسد

به نام خدا سياه نامه تر از خود کسی نمی بينم / چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود مکن به چشم حقارت نگاه در من مست / که آب روی شريعت بدين قدر نرود تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری / وفای عهد من از خاطرت بدر نرود جناب آقای سروش، من رنجنامه نمی نويسم شايد برای اينکه

دانشگاه پهلوی شيراز در کابل و دوشنبه

در ظرف يک هفته دو خبر مشابه رسيد که آمريکاييها دارند در دوشنبه و کابل دانشگاههايی تاسيس می کنند که آموزش در آنها به انگليسی است و زير نظر استادان بين المللی: “اداره توسعه تجارت امریکا در نظر دارد پوهنتون یا دانشگاه امریکایی در افغانستان تاسیس کند. کار مطالعه امکانات تاسیس این دانشگاه با عقد قرار داد آغاز شد. محمد

امنيت مکانيکی و امنيت الکترونيکی

سعيد در فل سفه مطلبی نوشته در باره حجاب و امنيت که من چند کلمه ای در باره يک پاراگراف آن می نويسم. او می گويد:”امنيت برای انسانها در هر مکانی و زمانی مسئله است. اما همه‌ی جوامع به شيوه‌ی يکسانی با اين مسئله برخورد نمی‌کنند. مثلاً، وجود ناامنی، در امريکا، سبب آن نمی‌شود که کسی برای خانه‌اش ديوارهای بلند

آن صد دلار لعنتی

نوشته علی ماندگار بعد از ظهر يكي از روزهاي داغ تير ماه 78 در دفتر خبرگزاري رويتر در تهران ، يك عكاس ايراني ( … ) ، كه در جستجوي كار با حقوق ارزي بود ، عكس احمد باطبي با پيراهن خونين او را بر روي ميز جاناتان ليونز خبرنگار موسسه رويتر گذاشت . ليونز سعي كرد خود را نسبت

لاله سياه

در ماورای عشق تنفس می کنم در فضايی که اشيا رنگهای عجيب می گيرند و غزل به کتيبه ای سنگی در زبانی خاموش تبديل می شود زير خاک ماهی های طلايی کوچک به ريشه های بوته نزديک خيره مانده اند در اينجا نه تاريکی اندوه است و نه عصرهای بيتابی و روشنايی صبحی تازه دميده بی هيچ شتاب آرام آرام

سرپيکو

فيلم “سرپيکو” را می بينم. شايد بنوعی يادآور آرمانهای فراموش شده نسلی شورشی است که در دهه 60 و 70 ميلادی همه جای جهان ميدان فعاليت اش بود. نسلی که من هم از آخرين نماينده های آن متاثر شدم و هنوز هم نتوانسته ام گريبانم را از نوع بينش و منش آن رها کنم. برای همين تنهايی سرپيکو را و

شکستن اقتدار پدران

می خواستم از يادداشت های چهار سال پيش خود در حال و هوای تير ماه 78 چيزهايی را نقل کنم. خوب است که گاه چهره خود را در آيينه تاريخ نزديک و دور ببينيم. اما آن يادداشتها حاليه با من نيست. در فرصتی ديگر شايد پاره هايی از آنها را اينجا نقل کردم. اما می توانم به ياد آورم که

آينده از آن کيست؟

روزی دراز گذشت که به شبی پرگفتگو ختم يافت. کنفرانس دموکراسی برای ايران جمع خوبی از روشنفکران خارج کشور را دور هم جمع کرده بود. از آشوری و آجودانی تا پرهام و طهماسبی و بهبودی و دستمالچی. گروه چپ ها هم از طيف های مختلف. بهنود و نگهدار را هم ديدم که در جمع مستمعان بودند اما ساکت ماندند. حرف

سردبير خودم

با سعيد که فل سفه را می نويسد دوشينه گفت و گو می رفت. سعيد مرد آکادمی است و نگران خطا و لغزش. ميان صحبت ها گفت که خوبی روزنامه و مجله اين است که سردبيری هست و آدم می داند نوشته اش را يکی ديگر پيش از چاپ می خواند ولی وبلاگ اينطور نيست. ازينجاست که آدم ممکن است

کرانمندی عقل سرخ و بيکرانگی عقل عاريه؟

همين که گمان می بريم عقل ميراثی ما کرانمند است و عقل غربی بيکرانه خود اولين نشانه گريز از خودی است که نمی شناسيم به سوی بيگانه ای که گمان می بريم خواهيم شناخت. آواره ميان دو دنيا. عرفان که من می گويم فقط يک پسند شخصی نيست. نوعی روش است در اخلاق و شناخت و در تلائم زيستن با

خاموش کردن چراغ مولانا

من نخست مايلم توجه دوستان را به قطعه ای جلب کنم از يک خردورز معاصر که جانش را هم کارمايه خرد کرد و در پاکی و صداقتش شک و شبهه نيست اما … بهتر است اما را بعد از خواندن اين قطعه طرح کنم: “آن ستايش ها که حافظ از باده کرده و چنين وانموده که باده رازهای سربسته را

در خدمت و خيانت روشنفکران

صف بندی روشنفکران يک بار ديگر آغاز شده است. با حرف ها و بحث هايی که در مقابل سروش مطرح می شود ياد دعواهای رو در روی و بيشتر پشت سر آل احمد می افتم و بعدها شريعتی. روشنفکران بريده از مذهب و سنت تا اندک ضعفی و تاملی در مباحث حلقه روشنفکران دعوت کننده به سنت و مذهب می

چگونه سنت زايا می شود

دوست من مهدی خلجی معتقد است که راهی ازدرون سنت برای شناخت آن وجود ندارد و تنها راه شناخت آن دانش های مدرن است. اصولا به نظر او “هر تلاش فکری که مدرن نباشد محکوم به شکست است”. او فکر می کند که :”اگر سنت ما توانايی انتقاد از خود را داشت، پويا می شد، گره های خود را می

باز هم حافظه تاريخی

حافظه تاريخی هم انبان قصه ها و اوسانه های عوام است و هم حکمت عاميانه ای که مبتنی بر تجربيات تاريخی دور و نزديک است. چه بخواهيم چه نخواهيم اين حافظه وجود دارد و ازآن عامه مردم است اصلا، گرچه نخبگان در آن تاثير دارند چرا که در شکل گيری وجدان عمومی نقش دارند. تمام آثار شاهنامه ای ما و

در معنای کفر

نظر محقق داماد در باره کفر داستان کفر و ايمان را دگرگون می کند.در سالهای اخير نظرات نوانديشانه او و مجتهد شبستری در کنار آرای سروش و ديگر روشنگران دينی نشسته است و چهره انسانی تری از دين معرفی کرده است. من خود طرفدار آنم که قرآن را همچون کتابی از اصل های پايه در شناخت انسان و جامعه از

مايل هروی

پيام دکتر ياحقی پای مطلب پيشين حسابی پريشانم کرد. تا شب که به خانه بازگشتم حال خود را نمی فهميدم حواسم پرت بود. چند خبط کاری کردم که به دوباره کاری ناگزيرم کرد. از فکر مايل هروی بيرون نمی آمدم. آخر از دست شدن سوی چشم کاری نه آسان است. آنهم برای مردی مردستان در کار کتاب و خواندن و

دو رند خراسانی

امشب ياد دو رند خراسانی کردم. مهدی اخوان که “عاشقانه ها و کبود”ش را می خواندم و نجيب مايل هروی از گوشه گيران سختکوش و خراسان شناس. اخوان مرا برد به سالهای پيش و دورتر و دورتر. نسل او تجربه های شگرف کرد و جهان ديگری داشت. جهان کشف ذهن و زبان نو خيال های نو جسارت های تازه در

معجزه

آيا دوره معجزه به پايان رسيده است؟ می گويند از وقتی انسان متمدن شد “کتاب” فهم شد و ديگر معجزه ضرورت نداشت. چه حرف بی پايه ای! اگر من احساس کنم مثل يک انسان ابتدايی به معجزه نياز دارم ملموس و نامجرد و عينی و آشکار چه خواهد شد؟ من نمی توانم بفهمم چرا معجزه ديگر نبايد صورت گيرد. بخشی

Forget-me-not

مراقب باشاز اندازه بيشنزديکتر نيايیترسم که بسوزانیسرپناه سکوت مرا اما چندان دور نيز مرو(برايت دلتنگ می شوم)بدون تو آتشی نيستو من غرق می شوم در لجه های تاريکی ترجمه از : به زبانی بيگانه

سکوت

دانه ای در خاک باغچه ريشه می دواند در سکوتبه انتظار بهارپرندگانیدر قلب تاريکی می خواننددر سکوتنگاه کن به رودخانه سارايووکه می گذرد با درددر سکوت آتش زرتشتمی سوزددر سکوتجنگلهای لبنانبازگشت شاه سليمان را انتظار می برندزير چتر سکوتمريم نمی خواهد سخن بگويدروزه گرفته استروزه سکوت در سرپناه سبز خود من گوش سپارده امبه صدای سکوت  از : به زبانی

گرايش به نفی

سعيد پای مطلب غريزه ارتباط نوشته است: روحانيون نيازی ندارند بنشينند پشت كامپيوتر و مطلب بنويسند و صفحه وب طراحی كنند. آن قدر پول دارند كه كسی ديگر اين كارها را برايشان انجام دهد. در ضمن كاسبی آنها بدون ارتباط لنگ است بنابراين ارتباط با ديگران برای آنها غريزی است چون نان شان در همين كار است. پس مسئله اصلا

بهار در لندن

باد و باران و تگرگهيچ کس نيست ولی کين همه قافيه را از زمين جمع کند– سهراب سپهری اين عکس از اولين مجموعه ای است که در 1998 در اينترنت منتنشر کردم به لطف و تشويق دوست عزيزم جهانشاه جاويد که پيش از همه ما به اهميت اينترنت پی برد و سايت ايرانيان را پايه گذاشت. لينک هايی به چند

راه صلح برتر از جنگ

بسيار چيزهاست که ما در باره اسرائيل نمی دانيم. کليشه های خبری رسانه ها به ما تصويری ارائه می دهد که نشان چندانی از تنوع واقعيت های در جريان ندارد. يکی از تکان دهنده ترين چيزها در ماجرای اسرائيل با فلسطينيان حال و روز خانواده هايی است که فرزندانشان را از دست می دهند ولی از آن تکان دهنده تر

از کوچه شما عبور کرده بود

يک. درد اول او را نمی شناسيداو را که جان به عشقداده استو با گامهای بارانی اشدر کوچه های خيس سفرهای انزواگم شده است. “ای تن سبز ديوارهای کهنه ای که بوی گياه و خاک می دهيد!مرا پناه دهيدچون سرگشته برگی که از خاطرات پاييزی هراسان است.” تنها نصيب تو تماشا بود ای نگاه سوخته! “ای هستی پريشان باد!بر اين

حافظ و حافظه قومی ما

قصد طرح يک بحث مدرسی در باره حافظ را در اينجا ندارم ولی چون گفت و گويی بين من و داريوش رفت در باره حافظ و آنچه درملکوت نوشته است در اين باره، گذرا چند نکته ای که به نظرم بنيادين می رسد يا بنياد نظر مرا در باره حافظ می سازد اينجا می آورم. من آن زمان که “کتاب

آهو

هله ای درد کهن گشته!برکوب به امواجت هر يک هزار دشنهمراتا شاهد يگانه روشنیداوری کندتو قرار از ما می بریيا ما بيداد تو بر باد می دهيمدر خان چندمين زورق ما سلطان سهمگنانه دريای تو خواهد شد. يار را بگوبگريزما همچنان اسير آهوان دو چشم تو خواهيم ماندزمين خانه کوچکی استهر جا که رخت بيفکنی هم سايه تو خواهيم بود.

غرقه

گاهدر التهاب لحظه های آبیشيشه دل آنچنان نازک می شودکه می ترسمتصوير عشق از پشت آنبر چشمان نامحرمانآشکار شود. گويی هياهوی سينه ام چون بانگی بلندبه گوش همگان می رسد. “آيا شنيديد؟”“آيا به چشم چيزی ديديد؟” نه! به غوغای خويش اندرند.هراس را فرو می نهمدوبارهدر انگاره های آبی غرق می شوم. از: ف ص ل حضور

نقد شيوانی بر لوئيس

دوست ناديده ای که مطلب برنارد لوئيس را ديده است اين نقد مفصل از انيس شيوانی را در سايت کانترپانچ برايم با ای-ميل فرستاده است. خواندن سايت های منتقد آمريکا و رايزنان سياست هایش می تواند هجوم رسانه ای ايده های سست بنياد را با ارائه نوعی دگر ديدن ماجرا تا حدودی مهار کند. من ضعف هايی را که ما

شهمات

اين پياده می‌شود، آن وزير می‌شود صفحه چيده می‌شود دار و گير می‌شود اين يكی فدای شاه‌، آن يكی فدای رخ‌ در پيادگان چه زود مرگ و مير می‌شود فيل كج‌روی نمود، اين سرشت فيلهاست‌ كج‌روی در اين مقام دلپذير می‌شود اسپ خيز می‌زند جست و خيز كار اوست‌ جست و خيز اگر نكرد، دستگير می‌شود آن پياده ضعيف راست

دست و دهان غربی

برنارد لوئيس به ما اهالی خاورميانه توصيه می کند که راه آزادی را بپيماييم وگرنه “خودکشی با بمب به استعاره گويايی برای اين منطقه تبديل می شود.” او در مقاله ای با نام “چه خطا رفت؟” که سعيد ترجمه کرده و در وبلاگش (فل سفه) گذاشته تحليلی از عقب افتادگی ما مردم خاورميانه به دست می دهد و به ما

دوران معصوميت

مادر معنای آزادی بود. وقتی نوجوانی را می گذراندم اين آزادی همه چيز را دگرگون می کرد. من به تاثير دوره بلوغ فکری بر دوره های بعدی زندگی بيشتر اعتقاد دارم تا دوره کودکی. مگر آنکه دوره کودکی را تا قبل 18 سالگی بدانيم. مزه آزادی را اگر چشيدی ديگر هرگز بندگانی را قبول نمی توانی کرد. مادر مزه آزادی

مولوی خوانی

به سی دی تازه انتشار داريوش و رامش و فرامرز اصلانی گوش می دهم که از رومی خوانده اند. می بينم نوری در جبين اين کار نيست. مقايسه می کنم کار آنها را با ترانه های دولتمند خواننده صاحب آوازه تاجيک که از ارادتمندان رومی است. انصافا دولتمند در آفريدن ضرب مناسب و آهنگ دلنشين بر روی شعرهای رومی بسيار

در سکوت

خضر دليل نمی آورد. سخن نمی گفت. اعتراض ها را نشنيده می گرفت. کار خود می کرد. او چيزی می دانست و چيزهايی که موسی نمی دانست. آن که می داند هميشه بی دليل آوردن کار می کند. او نياز ندارد ديگران را که نمی دانند مجاب کند. خداوند عالم را چنين اداره می کند. دانايان ساکت اند. عجيب است

منطق الطير

دلم در بند هيچ کس نيست “آه مردان بی شوکت مردان بی شکوه!” کاش می توانستم به درختی بزرگ تکيه زنم يا به آرزويی بزرگ اعتماد کنم. ای بادهای رعد آوا! بيهوده هيات غولان گرفته ايد چراغهای جادو شکسته است. “نه! بازنگرد هوشياری کاذب! تابوت اغمای روزها خوشتر است.” کوله بارم سنگ است ای زنان زيبای مزرعه های کبود! بيهوده

ماهی در خاک

امروز درست هفت سال است که من در اين غربت وطن کرده ام. زندگی دوره های چندساله دارد. برای من هر دوره از پنج تا هفت سال طول کشيده تا تجربه ای را پشت سر بگذارم و وارد دور ديگری شوم. اين تقويم آدمی است. و بعد از آن که چند دوره از اين پنج هفت ساله ها طی کرد

خواهر مرگ

عشق سرطان است اگر عشق است. از آن رهايی نيست مگر با معجزه ای. ولی بيشتر اين است که با عشقی ديگر می توان گريبان خود از عشقی سوخته رها کرد. عشق مقصود هستی است. درست است و درست تر از اين سخن نيست. اما چنان است که خواجه عاشقان گفته است: نخست آسان می نمايد اما سپس تنها پهلوانان

ماه زده

حتما ماه زده می شوم. من به تاثير وضع فلکی بر آدمی باور دارم دقيقا چگونه تاثير می گذارد نمی دانم ولی همانطور که ماه بر مد دريا موثر است بر ما نيز هست. حتما ماه زده می شوم که چنين يکباره تلخ می شوم و گزنده و بی تحمل و گريزان از جمع که سهل است حتی از دوستان.