سرپيکو

فيلم “سرپيکو” را می بينم. شايد بنوعی يادآور آرمانهای فراموش شده نسلی شورشی است که در دهه 60 و 70 ميلادی همه جای جهان ميدان فعاليت اش بود. نسلی که من هم از آخرين نماينده های آن متاثر شدم و هنوز هم نتوانسته ام گريبانم را از نوع بينش و منش آن رها کنم. برای همين تنهايی سرپيکو را و سر ناآرام او را در جهت مبارزه اجتماعی درک می کنم.


اما آنچه روزها پس از ديدن سرپيکو آزارم داده است يا مشغولم داشته اين است که ما نسل ايمان بوديم و عشق و ايثار و رسالت . بدون اينها همه چه می توانيم کرد؟ بدون ايمان بدون عشق چه می توان کرد؟ ما همه راه را به هدايت ايمان و به سرسپردگی به عشقی و آرمانی می رفتيم. حال نه از آن ايمان نشان هست و نه آن عشق دگر سوز و معنا و انگيزشی داراست. در اين خفتگی عشق و ايمان به کجا بايد پناه برد و چگونه بايد برای ادامه راه نيرو تدارک کرد؟


 تنها به چاره گری عقل حسابگر نمی توان ادامه داد. فروغی سوزی انگيختگی خودجوشی بايد پيدا شود اما از کدام منبع بجز عشق يا ايمان که ما هر دو را آزموديم و ساده دلانه فريب خورديم. می خواستيم به نيروی عظيمی که برای عشق ورزيدن در ما بود در همه جای جهان حاضر باشيم و ای عجب که از همه جای جهان رانده شديم.


تنهايی تاوان عشق و شور بی پايان ماست ازيرا که کس حرف ما را نمی فهمد. حرف ما از جنس بازار رايج نيست. اين سکه ای است که ما ضرب کرده ايم و تنها برای ما معتبر است. يا سکه اصحاب کهف است که از خواب بيدار شده اند و می بينند جهان ديگر شده است و سکه عتيق آنان از رونق افتاده است.

مطالب دیگر

خُلبانگ پهلوی

یکم. آنچه در دی ماه ۱۴۰۴ در اپوزیسیون ایرونی اتفاق افتاد از هر منظر که نگاه کنیم نمایشگر بی هنری است! هر حرکت اصیل اجتماعی

کلمات

ترانه علیدوستی در زمانه حضیض کلمات دوباره ما را به دوران عزت کلمه برمی‌گرداند. عزت گمشده در میانه دعواهای سیاسی نماینده‌های مجلس با دولت و