در ماورای عشق
تنفس می کنم
در فضايی که اشيا رنگهای عجيب می گيرند
و غزل به کتيبه ای سنگی
در زبانی خاموش
تبديل می شود
زير خاک
ماهی های طلايی کوچک
به ريشه های بوته نزديک
خيره مانده اند
در اينجا نه تاريکی اندوه است و نه عصرهای بيتابی
و روشنايی صبحی تازه دميده
بی هيچ شتاب
آرام
آرام
دامن می گيرد
از دور دستها هنوز
زنی با صدايی محزون می گويد
“بايد بايد بايد دوست بدارم”
و از صداش
لاله ای سياه
جايی خارج از چهار فصل
روييده است.
از : هزاره سوم

تاجیکستان پاره ناشناخته تن ایران
نمایش که تمام شد از من پرسیدند که چرا تاجیکستان. چیزهایی گفتم که درست یادم نیست. باید چیزی از عشق گفته باشم و پیوند دیرین