در ماورای عشق
تنفس می کنم
در فضايی که اشيا رنگهای عجيب می گيرند
و غزل به کتيبه ای سنگی
در زبانی خاموش
تبديل می شود
زير خاک
ماهی های طلايی کوچک
به ريشه های بوته نزديک
خيره مانده اند
در اينجا نه تاريکی اندوه است و نه عصرهای بيتابی
و روشنايی صبحی تازه دميده
بی هيچ شتاب
آرام
آرام
دامن می گيرد
از دور دستها هنوز
زنی با صدايی محزون می گويد
“بايد بايد بايد دوست بدارم”
و از صداش
لاله ای سياه
جايی خارج از چهار فصل
روييده است.
از : هزاره سوم
شهرنوش پارسی پور شمایل نویسنده در غربت
نویسنده باید در وطن خود بمیرد. ولی وطن نویسنده ایرانی گم شده است. نویسنده ایرانی در وطن اش جایی ندارد. مردن در غربت چه فایده