عشق سرطان است اگر عشق است. از آن رهايی نيست مگر با معجزه ای. ولی بيشتر اين است که با عشقی ديگر می توان گريبان خود از عشقی سوخته رها کرد.
عشق مقصود هستی است. درست است و درست تر از اين سخن نيست. اما چنان است که خواجه عاشقان گفته است: نخست آسان می نمايد اما سپس تنها پهلوانان تاب آن می آورند. البته مقصود هستی را آسان به کس ندهند. قضيه سر خداست و آن شبان و بوسعيد.
در عشق مراتب هست. هست مراتبی که عامه را در آن نصيب است و هست مراتبی که تنها کيخسروان راست. هيچ چيز در جهان انسانی البته بی مراتب نيست.
و عشق خواهر مرگ است. تجربه ی نداشتن است.چنان که در فرهنگ ما بيشترينه سخن ها از فراق است. عشق با وصال می ميرد.
باکی نيست دوستی بالاتر است. عشق اگر به دوستی تبديل نشود جز رنج فراق و تب سياه نيست. تب خوب است آتش خوب است تا پاک شويم از خود و ديگری را تجربه کنيم اما از آن پس دوستی دربايست است.
فرمود يحبهم و يحبونه. اين دوستی است.

تاجیکستان پاره ناشناخته تن ایران
نمایش که تمام شد از من پرسیدند که چرا تاجیکستان. چیزهایی گفتم که درست یادم نیست. باید چیزی از عشق گفته باشم و پیوند دیرین