مهاجران ديگرند و مقيمان ديگر. مقيم در جهان خويش می زيد يا گمان می کند که میزيد اما مهاجر جهان خود را برداشته میگردد. بی گمان است که در جهان خود نيست. مهاجر مثل پل است يا آن که بر پل ايستاده است: ميان دو جهان با هر دو و دور از هر دو. مقيم مثل درخت است که ريشه می دواند و به استواری خود می نازد مهاجر باد است از هر درخت نشان دارد و در هيچ زمينی ريشه ندارد.
مقيم اقامت خود را انتخاب نمی کند اما مهاجر به اين انتخاب ناگزير شده است.
زندگی مهاجر با مقيم هيچ مشابهتی ندارد مگر اشتراک در سرزمين واحد سرزمينی که از آن مقيم است.
همیشه دور از صدایی که مثل آب می خواند
در سفرم. در شرقی ترین نقطه ای که تا به حال به آن سفر کرده ام. در ارومچی. و فردا کاشغر خداخواهد. ولی غمی گریبان
