دلم در بند هيچ کس نيست
“آه مردان بی شوکت
مردان بی شکوه!”
کاش می توانستم
به درختی بزرگ تکيه زنم
يا به آرزويی بزرگ
اعتماد کنم.
ای بادهای رعد آوا!
بيهوده هيات غولان گرفته ايد
چراغهای جادو
شکسته است.
“نه!
بازنگرد
هوشياری کاذب!
تابوت اغمای روزها خوشتر است.”
کوله بارم سنگ است
ای زنان زيبای مزرعه های کبود!
بيهوده خويشتن را
بر سراب ها
فرشته آب
می نماييد.
و آن ترانه غمگين چه بود
که گاه عبور از کنار بيد شنيدی؟
کهنسال ترين شيدای زمين می خواند :
“کسی که در رهگذار باد
نشسته است
چگونه می خوابد؟
– و رويای شيرين
پشت پلک هاش
می سوزد.”

تاجیکستان پاره ناشناخته تن ایران
نمایش که تمام شد از من پرسیدند که چرا تاجیکستان. چیزهایی گفتم که درست یادم نیست. باید چیزی از عشق گفته باشم و پیوند دیرین