منطق الطیر

دلم در بند هیچ کس نیست
“آه مردان بی شوکت
مردان بی شکوه!”
کاش می توانستم
به درختی بزرگ تکیه زنم
یا به آرزویی بزرگ
اعتماد کنم.
ای بادهای رعد آوا!
بیهوده هیات غولان گرفته اید
چراغهای جادو
شکسته است.
“نه!
بازنگرد
هوشیاری کاذب!
تابوت اغمای روزها خوشتر است.”
کوله بارم سنگ است
ای زنان زیبای مزرعه های کبود!
بیهوده خویشتن را
بر سراب ها
فرشته آب
می نمایید.
و آن ترانه غمگین چه بود
که گاه عبور از کنار بید شنیدی؟
کهنسال ترین شیدای زمین می خواند :
“کسی که در رهگذار باد
نشسته است
چگونه می خوابد؟
– و رویای شیرین
پشت پلک هاش
می سوزد.”

مطالب دیگر

تنهایی سوگواری می کنم

مادر که رفت خاله جان امید من بود. گفته بودم با خودم و به خودش هم که اگر ایران برگردم می آیم گرگان تا نزدیک

برگی از یادداشتهای قدیم

دارم یادداشتهای سی سال پیش و پیشتر را از سواد به بیاض می آورم یا از دستنویس به نسخه تایپی بر می گردانم. داستانش مفصل