نه!
هیچ کس نمی آید
هیچ کس که بر لبانش عطر خنده صبح باشد
اینجا
هر دعوتی به عشق
چونان شهابی در دل سیاه تاریکی
به یاس دیرین آسمان می پیوندد.
خوابها آشفته اند
ای معبران عزیز!
حدیثی بازگویید.
ای پناههای اساطیری
مرا از خوابهای آرامشی نصیب دهید
که تعبیر اولین بهار زمین
با آنهاست.
ای جان سوخته!
استغاثه تو
تپیدن نبض خیس باران بود
اینک
بارش
سنگریزه های
ابابیلی
اجابت خدایان خفته است.

مطالب دیگر

تنهایی سوگواری می کنم

مادر که رفت خاله جان امید من بود. گفته بودم با خودم و به خودش هم که اگر ایران برگردم می آیم گرگان تا نزدیک

برگی از یادداشتهای قدیم

دارم یادداشتهای سی سال پیش و پیشتر را از سواد به بیاض می آورم یا از دستنویس به نسخه تایپی بر می گردانم. داستانش مفصل