نه!
هيچ کس نمی آيد
هيچ کس که بر لبانش عطر خنده صبح باشد
اينجا
هر دعوتی به عشق
چونان شهابی در دل سياه تاريکی
به ياس ديرين آسمان می پيوندد.
خوابها آشفته اند
ای معبران عزيز!
حديثی بازگوييد.
ای پناههای اساطيری
مرا از خوابهای آرامشی نصيب دهيد
که تعبير اولين بهار زمين
با آنهاست.
ای جان سوخته!
استغاثه تو
تپيدن نبض خيس باران بود
اينک
بارش
سنگريزه های
ابابيلی
اجابت خدايان خفته است.

تاجیکستان پاره ناشناخته تن ایران
نمایش که تمام شد از من پرسیدند که چرا تاجیکستان. چیزهایی گفتم که درست یادم نیست. باید چیزی از عشق گفته باشم و پیوند دیرین