تنهایی سوگواری می کنم
مادر که رفت خاله جان امید من بود. گفته بودم با خودم و به خودش هم که اگر ایران برگردم می آیم گرگان تا نزدیک شما باشم. خندیده بود. از ذوقی که داشت یا از ناباوری به اینکه چنان روزی نمی رسد نمی دانم. ولی می دانست که چقدر دوست اش دارم. و می دانستم که چقدر به من محبت دارد. از قدیم رابطه مان همینطور بود. میان ستایش و تماشا و تحسین. دبیرستان اش نزدیک خانه ما بود. احتمالا تا به ما پدرمرده ها نزدیک باشد. همین باعث می شد در طول هفته بیشتر او را ببینیم. جوان و
