همیشه دور از صدایی که مثل آب می خواند
در سفرم. در شرقی ترین نقطه ای که تا به حال به آن سفر کرده ام. در ارومچی. و فردا کاشغر خداخواهد. ولی غمی گریبان ام را گرفته است. صبحی که هنوز لپ تاپ باتری نداشت و من هم اداپتور چینی نداشتم دو خط درباره کشفی که کرده بودم نوشتم: این سفر مثل سفر پراگ است. در 1991. چه اندوهی بر جانم افتاده بود. مثل سرطانی. و می خواستم زودتر برگردم. پراگ زیبا بود. اما داشتم خفه می شدم. در یادداشتهای آن سفر که بعد نامه ای شد برای آرزو نوشتم حس هدایت در پاریس با من است. حالا از
