Author: sibestaan01

ما هم مردمی هستيم

همه سخن اينجاست که ما هميشه چشم مان به دهان ديگران است: از ما بهتران. غربی ها. روشنفکران فرانسوی. آمريکايی ها. ديگران و ديگران. ما برای انتخاب خود تاييد آنها را می طلبيم. ما هنوز بزرگ نشده ايم. ما شايد هنوز به “انتخاب” به معنی درست کلمه نرسيده ايم. اين ترديد مدام کشنده است. هيچ چيزی از ترديد نمی زايد.

در سوگ بخارای شريف

می خواستم در باره نکته هايی که دوستان در پای مطلب پيشين مطرح کرده اند چند کلمه ای بنويسم و مثلا بگويم که من با غرب نمی ستيزم و بسی چيزها را در آن می ستايم و قدر می نهم بلکه اصلا با ستيز ميانه ندارم ولی کفر بزرگ دوره خويش را خودباختگی می بينم. ولی امروز خبری از بخارا

نمونه ای برای شناخت ما

خبرنگار «بازتاب» از قم گزارش داد، طی روزهای اخير شايعه حضور زنی شبيه ببر در قم به ناآرامی در اين شهر منجر شده است. در اين گزارش آمده است، از روز سه‌شنبه هفته گذشته، تصاوير نقاشی شده، از زنی که صورت و نيمی از بدن او شبيه ببر است، به صورت گسترده در سطح شهر ـ به ويژه منطقه نيروگاه

در چشم و دل من

مهدی دوست نازنينی است که نکته های بکر در کلام او هست. هم در باب سينما و آمريکا نظری که داده بود سنجيده بود و هم برداشتی که از يادداشت های کوتاه سفر من به آمريکا که منتهی به شرق اندوه شد دارد ظريف و انديشيده است. دوستی با او از بخت های من است. مهدی فقه و فلسفه خوانده

شرق اندوه

می خواستم چيزکی در باره آمريکا بنويسم که خاتمه چند يادداشت پيش باشد. از نيويورک بگويم و از اينکه چقدر معمولی به چشمم آمد تا وقتی عظمت هايش را ديدم. تا عظمت هايش را نديدم آن را تحسين نکردم. می خواستم در اين باره بنويسم اما نشد . يک هفته بيشتر است که نمی شود. پس بهتر است پرونده آمريکا

شطرنج نيويورک

خيابانهای منهتن را بزودی و آسانی ياد می گيری. هر خيابان اصلی با يک شماره شناخته می شود. کافی است بدانی در خيابان 42 چهارراه هشتم هستی. آنوقت اگر آدرس جايی را بخواهی که در خيابان 51 است می دانی که به کجا و کدام سمت بروی. فقط بايد در جهت درست حرکت کنی. بالا يا پايين. از هر خيابان

بادبان های سفيد

رودخانه چارلز که کمبريج و بوستون را جدا می کند آرام و زيبا و سرسبز است. چشم انداز قايق های کوچک با بادبانی يک يا دوتکه روی رودخانه سخت دلفريب است و آرام بخش. مثل تابلو نقاشی است. قايق راندن تفريح عمومی است و البته ورزشی مفرح. من از ديدن اين مردم لذت می برم. هر بار که با اتوموبيل

نقشه گنج

بايد فقط اينجا باشی و اين جماعت سرگردان را ببينی که نااميدانه به دنبال آدرس دانشکده الهيات و سالن های مختلف آن هستند. هر کس که اندک اطلاعاتی دارد جهتی را نشان می دهد. من هم که با اين جمع سرگردان از اين سو به آن سو می روم تا محل پانل و سخنرانی مورد علاقه خود را پيدا کنم

چای و چشم سياه و آفتاب

در هتل مجبورم با يک دستگاه قهوه درست کنی که هيچ وقت جوش نمی آيد بسازم. حوصله اش را ندارم. چايی ميل شده ام. ولی گويا اينجا در بوستون کسی جز قهوه نمی شناسد. وقتی در فاصله يک فراغت دو سه ساعته از کنفرانس، خيابان ماس او ( به شيوه آمريکايی يعنی ماساچوست اونيو!) را به سمت هاروارد قدم می

سمت غربی تر جهان

وقتی می گويد :”فارسی”، فکر می کنم ديگر بايد بنويسم. از اول اين سفر دراز وسوسه نوشتن داشته ام. هواپيما با ضرب بادهای فراز اقيانوس اطلس مثل اتوبوسی در جاده کوهستانی دوشنبه به عينی تکان می خورد. خط هوايی آمريکن هيچ از رفاه مسافران کم نگذاشته است. وقتی به کشوری می روی با خطوط هوايی همان کشور پرواز کن تا

و مردمان چه پرهيزکارانند

هوش چيست؟ من هميشه از خود پرسيده ام چيست که آدمها را به ورطه خطا می افکند و از تشخيص درست از نادرست باز می دارد آيا هوش است؟ چرا يکی کند است و ديگری تند؟ و آيا می توان کندرو ها را به تندتر رفتن ترغيب کرد و در واقع به آنها چگونه تند رفتن را آموخت؟ آيا هوش

بريده سوانح احوال مهدی سيبستانی

زاده 28 بهمن ماه 1339 مشهد زيسته در محله ضد، تپل (ته پل؟) محله، شاهرضا نو يا چهارراه زرينه، عيدگاه – مشهدايرانشهر، کريمخان، هاشمی و دامپزشکی – تهرانکوی دانشگاه، قرايان – سنندج درس خوانده در دبستان: مدسه صابری وابسته به جامعه اسلامی در يکی از پس کوچه های تپل محلهراهنمايی: نامش الان يادم نيست ولی پشت دبيرستان ملکی و همسايه

خسروانی

يک اناری در دامن تو سيبی در دست من رگهای آبی ام سرود می خوانند دو رودخانه بی صداست درخت به تصوير خود می نگرد آرام قايقی چون تبسم پيش می آيد ماهيان سرود می خوانند سه جهان شکفته است. از دستهايم سه رود جاری است خورشيد می خوابد ماه از برکه می نوشد. در دستانت غرق می شوم. آبان

پسگفتار

شطح عشق و طره روياهای گسيخته تب خاک دوست داشتنی نيست ستاره ها را از آسمانم جاروب می کنم الماس شکسته تن شان دستانم را می برد. عين خوش، 1367

گام دوم

حرف آخرم را اول بزنم که من فکر می کنم هنوز هم تنانه ترين شعر ادب معاصر از آن فروغ است. مهدی در آخرين مطلب کتابچه در بحثی که از زاويه ای که او به ماجرا می نگرد درست است و تازگی دارد به تحليل و تجليل شعری پرداخته که نمونه ای درجه سه ( يا درجه يکی بی خون

دن کيشوت

بر فرشی از خون و جسد گسترده سفره شن و تشنگی سلام آقای سروانتس! و اينهمه مجنون کشته ليلايشان باران بود از جشن خون شغالها و باد نصيبی بردند تمام. مگس ها شيرينی جان تو را مکيدند و رقصيدند و جفتگيری کردند قلب تو خون نداشت ای شادمانی وقتی که من سوختم سلام آقای سروانتس! نک مرا به خود بخوان

لنی ريفنشتال

برای من لنی ريفنشتال Leni Riefenstahl مظهر زنی اعجوبه بود. کاری ندارم که اينجا هر وقت از او ياد می کنند به يادها می آورند که او برای هيتلر فيلم ساخته است. و فراموش می کنند که انديشه ای در آن دوران وجود داشت که در هيتلر نوعی از بيان خود را يافت و نه ريفنشتال که هزاران روشنفکر و

رياضت در اقيانوس

دوستانم نگران شده اند که بر من چه رفته است. هيچ. شقشقه هدرت. گاهی جز آنکه بنويسی چاره ای نيست. وقتی نوشتی فارغ شده ای. حال آرامم. می خواهم آرام هم بمانم. گفتم که. من نا اميد نيستم که همان دم که تيغ بر گردن اسماعيل گذاشته اند که قانون است و حکم لايتغير، بدائی حاصل می شود و با

نه قربانی نه قهرمان

دست و دلم به نوشتن نمی رود. اگر ننوشته ام از اين است. ذهنم پر است از حرف و سخن اما جايی مشغول است يا آزرده است. وبلاگ های مورد علاقه ام را بار ديگر مرور می کنم. هر کسی به شيوه ای فعال است. از شکراللهی در وبلاگ عالی خوابگرد با مطالب خوب و لينکدانی پر و پيمان تا

حريم امن

چند شب پيش خواب عجيبی ديدم. فکر کردم اتفاقی می افتد. وقتی ديروز خبر انفجار نجف را شنيدم و آن قتل عام به شيوه قرن بيست و يکم را شوکه شدم. کشته شدن باقر حکيم مرا سخت به فکر فرو برد. کسانی که او را کشته می خواستند باکی نداشته اند که همراه او دهها نفر ديگر هم به قتل

اصالت شهرت، اصالت اعتبار

رسيدن به شهرت آسان است. اما به دست آوردن اعتبار، نه. برای رسيدن به شهرت همه جور راهی هست، اما براي رسيدن به اعتبار فقط يك راه: كار، كار، كار. آنكس كه در پی شهرت است به فردا اعتقادی ندارد، حتا اگر آدمی باشد عميقاً مذهبی. و آنكس كه در پی اعتبار است، اعتقاد دارد به روز داوری ، حتا

و يبقی وجه ربک

دلم می گيرد که يکباره اين پل ارتباطی قطع می شود سه چهار روزی گم و گور می شود و وقتی هم که بر می گردد نوشته هايت را بلعيده است. حالا نزديک به 15 نفر در اين حلقه می نويسند. همه آنها صفحاتی و نوشته هايی را از دست داده اند. بعضی از آنها قابل جبران نيست. شعر يا

چرخ و فلک: ديدار با دولتمند خال و رقصندگان چرخنده تاجيک

بالاخره فيلم مستندی که از يک سال پيش درگير توليد آن بودم به پايان رسيد. چرخ و فلک اولين تجربه من در کار مستندسازی بود و شايد اگر موسيقی دولتمند خال نبود و مهری که تاجيکستان و تاجيکان در دل من دارند اين فيلم هرگز ساخته نمی شد. اين فيلم سرمايه بزرگ تاجيکان و بل فارسی زبانان را موضوع کار

زبان مساله ای شخصی نيست

در مطلبی که من در باره زبان نوشتم چند نوع استدلال مطرح بود که پايه همه آنها اين است که نمی توان آموختن زبان را تنها با خواست و پشتکار فرد آموزنده تحليل کرد و چون نقص زبانی در کسی يافت شد او را به عدم پشتکار و عدم تمايل متهم ساخت. اما عجب آن است که دوستان من باز

کرم ها و غول ها

اين روزها مرتب به غول زبان فکر می کردم و بهانه اش هم اشاره داريوش بود به کديور و مساله زبان انگليسی تحت عنوان تهیدستی فقيهان. می خواستم چيزی بنويسم. اما گرفتار کرم اينترنتی شدم. تا از شر اين کرم خلاص نشدم به کار غول نتوانستم رسيدگی کنم. حالا هم مطمئن نيستم در همان حالی هستم که روزهای گذشته بودم

وبلاگ: سگالش در حضور ديگران

مسعود بهنود را ديدم. می پرسيد که در باره بستن بخش نظرات وبلاگش چه فکر می کنم. بخش نظرات وبلاگ او هميشه از ديدگاههای مخالف و موافق پر بود. حالا آن را بسته است. می گفت که به اکراه اين گزينه را انتخاب کرده است. از تعدد کسانی که در چهار خطی که می نويسند چهل تا ناسزا به اين

مهر لعنت

شقاق اجتماعی ما تا آنجا عميق شده که ديگر حتی تحمل دکتر سروش را هم نداريم. شايد هم من اشتباه می کنم و دوستانی که بر سروش می تازند هميشه در همين موضع بوده اند. ولی ظاهرا نتيجه يکی است. ما ديگر تحمل او را هم نداريم و اين را به صد زبان از استدلالی تا پرخاشجويانه بيان می کنيم.

شهر هشتم

سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح .سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ..سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح …سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ….سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح …..سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ……سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح …….سبوح قدوس ربي و

فاشگويان حلقه ملکوت

حسين درخشان که بر همه وبلاگيون ايرانی هم فضل تقدم دارد و هم به گردنشان کلی حق نکاتی در باره حلقه ملکوت آورده است که من لازم می بينم ايضاحی در باره يکی دو نکته او بياورم. او می نويسد معلوم نيست چه کسی پشت اين وبلاگ ها ست. به نظرم اين سخن توهين آميزی است. اولا نام قلمی داشتن

Body language

چشم های درخشان، رنگ هايی زنده اما بدنهايی کج و معوج. اين اولين دريافت بيننده کارهای پانته آ کريمی نقاش ايرانی مقيم بريتانيا ست که نمونه هايی از تابلوهای عريان اش در سايت ايرانيان انتشار يافته است. کارهای او آگاه يا ناآگاه بدنهايی را تصوير کرده است که خود را پنهان می کنند. آنچه که دشواری بيان ما را از

گنج قارون

بهروز تورانی شکل و شمايل تازه ای داده به فانوس خيال و بحث جالبی مطرح کرده در باب ارزش های غير سينمايی گنج قارون و چند فيلم ديگر که در واقع نگاهی جامعه شناختی به سينمای ماست. سينما به اضافه موسيقی و منظورم ترانه هاست از راههای شناخت دست اول جامعه است که از آن کمتر بحث شده. حال اگر

سکوت خداوند

امشب به امر قدسی فکر می کردم. فکر می کردم امشب چيزی در اين باره خواهم نوشت. در باره تقدس و متن. ويديوی مصاحبه جهانبگلو با بيژن جلالی را هم می ديدم. در باره خدا که صحبت کرد گوش هايم تيز شد. گفت که تا 55 سالگی انديشه در باب خدا از محورهای ذهن و فکر او بوده است. و

نمونه نثر امروز افغانستان

ما ايرانيان، افغانان و تاجيکان يک زبان داريم اما زبانهای ما در حيطه سياسی خود هر يک جداگانه رشد کرده و می کند. از اين است که ميان اين حيطه های زبانی فرق های فارق افتاده است. هر يک از اين زبانها امکاناتی از فارسی را رشد داده که ديگری به آن نرسيده يا آن را دور زده يا تاريخی

از جهان بی نهايت تا حياط مدرسه افغان

به داريوش ملکوتی که تازگی ها به مقام سلطانی بسنده کرده و ملک بر ملکوت برگزيده گفته بودم که فکری بايد کرد از برای يک سبد روزانه لينک که اگر آدم مطلب جالب و تازه ای می بيند آنرا از طريق لينک دادن معرفی کند به ديگران. کار خوبی که خوابگرد و آدم و حوا و هودر هم می کنند.

اين داغ که بر دل خونين نهاده ايم

مسعود بهنود مطلبی نوشته است در نقد نامه دکتر سروش به خاتمی: با اجازه با دکتر سروش که به نظرم خيلی خواندنی است هم خود نوشته بهنود و هم نظرات خوانندگانش که روی همرفته جانب سخن بهنود را گرفته اند و در عين حال هر کدام حرف تازه ای به اين نقدها که بر خاتمی می شود افزوده اند.

قرن بيستم- يک طرح امپرسيونيستی از چشم اندازی بی نهايت متنوع

قرن بيستم قرن همگانی شدن بود برای ما. همه چيز از ميل به همگانی شدن شروع شد. اول تب آموزش بود که فراگير شد. در انتهای قرن ما همچنان مردمی بوديم مشتاق آموختن. اگر کم آموختيم و بقاعده نياموختيم و آموزش ما راه به تحولی که می خواستيم نبرد در عوض بسيار چيزها را تغيير داد. آموزش که همگانی شد

ثبت کردن جرم است

گزارش هيات ويژه در باره زهرا (زيبا) کاظمی خيلی خواندنی است از اين جهت که چقدر سر در گم است و چرا نتيجه نمی گيرد و باز پرونده را به همان قوه قضا برمی گرداند که همه می دانند قاضی مستقل ادعايی اين گزارش در آن نيست. باشد هم دراين پرونده نخواهد بود و راه نخواهد داشت که حيثيت جمهوری

زمستانی بود آن سال…

يک شب برفی بود که به برلين رسيديم. راننده که ما را می برد گيج بود. يا مست شايد. يا عاشق و حواس پرت. ممکن که با عيالش حرفش شده بود. آلمانی ها منضبط اند اين نبود. اصلا برلين بعد از قضيه ديوار به هم ريخته است. اخلاق روسی عهد قديم با آداب غربی درآميخته معجونی غريب ساخته است. برلين

با همه شکستگی ارزد به صد درست

به لطف سايت صبحانه که عمرش دراز باد به اين گزارش خواندنی برخوردم از گفتگوی خانمی ناصری نام با نادر ابراهيمی مردی مردستان در ادب و داستان و فيلم و تحقيق: يادم تو را فراموش. خاطره سالها پيش خودم را زنده کرد که در هيات روزنامه نگار و در واقع برای کسب فيض و آشنايی از نزديک سه شنبه شبی

يک روز با فيلسوف ايرانی

به هدايت مهدی کاتب کتابچه که از محمد رضا نيکفر سخن گفته بود ( در : نقد فلسفی روشنفکری دينی ) مقاله “ذات يک پندار” را خواندم. از نيکفر مقالاتی ديده بودم اما نمی دانستم فيلسوف است. ولی مهدی می گويد هست. فکر کردم اين مقاله فيلسوفانه گمشده ای را به من نشان خواهد داد که می جستم تا ببينم