Category: دسته بندی عمومی

درمان آسان با سيبستان اول اين حرفهای سعيد جان فل سفه را بخوانيد: مدتهاست که دوستان از من می‌پرسند چرا چيزی منتشر نمی‌کنم؟ و مقصودشان کتاب است. من از جهاتی سالها پرکار بوده‌ام. با اينکه نشر تنها کارم نبوده است. و حالا مدتهاست که دست کم کتابی نداشته‌ام. آيا کاری نداشته‌ام يا کاری نکرده‌ام؟ در اين چهارسال دست کم ۱۲

شادی آخرالزمان

يک: برای من که تمام سالهای زندگی در اروپا شب سال نو را در لندن گذرانده ام ديدن شب سال نو در آمستردام تجربه تازه ای بود. لندن محافظه کار شب سال نو را تبديل کرده است به يک راهپيمايی بی رونق. حتی آتش بازی هزاره اش هم چيزی نبود. آتش بازی اصولا در بريتانيا موقوف است. هر بار که

چرخه مدار صفر

مرگ صدام برای من نمودار سالها فرصت سوخته و از دست رفته است. سالهايی که او از مردم خود سوخت و از ما ايرانيان. به خاطر رهبرانی چون صدام است که ما مردم مدام بايد از صفر شروع کنيم. رهبرانی چون صدام سالهای سال را به اشتباهات مهلک و تکرار آن تلف می کنند و نسل ها را به باد فنا می دهند.

قصه های ايرانی – مشتريان رولکس

ديدم پينگ شده ام آمدم ببينم سيبستان چی نوشته! خب برای اينکه دست خالی نرويم يک قصه کوچک بگويم که امروز وقتی عبدی کلانتری داشت در باره مصرف کردن حق مسلم ماست حرف می زد (در کجا؟ راديو زمانه البته!) دوباره يادم افتاد. دفعه اول که پسرم علی آمد آمستردام ديدن بابای جهانگردش در حين گشت و گذار در نزديک

فردی ترين حرکت جمعی وبلاگستان خيلی ها عبور کردند … خيلی ها نوشتند: معروفی، ابطحی، پاسداران، بابای فردا، مامان تینا و سینا … خيلی ها در حال نوشتنند … خيلی ها هم منتظر نوشتن بودند اما دعوتی نيامد … اين بازی يلدا کی به پايان می رسد؟ بازی می بايد از جايی آغاز می شد، اما مبصر و متولی برای

دوستی با خدا

حرفهايی در باره بازی يلدا بازی يلدا ذهن مرا بسيار مشغول کرده است. چرا رنگ بازی به رنگ اعترافات شخصی درآمد؟ بعضی از آنچه خوانده ام شجاعانه و تکان دهنده است. چه اتفاقی افتاده که ما آسان و صميمی اعتراف می کنيم؟ معنای اين اعتراف چيست؟ من دو نکته را می خواهم تاکيد کنم. اول سخنی است از بايزيد بسطامی

از بين خيلی چيزها که از رفقای وبلاگی خواندم به مناسبت بازی يلدا خيلی هاشان به گرد پای سبيل طلا هم نمی رسند.  من از اين دو نکته اش خيلی لذت بردم. دوست داشتم فقط جشن تنهايی اش را بياورم اما قسمت مربوط به پدرش هم بسيار تازگی داشت. اگر در مکتب کانادا چيزهای مثبتی وجود داشته باشد در همين نوع نوشته

همه شبها به صبح می رسند حتی يلدا

خيلی چيزها هست که شما در باره سيبستان نمی دانيد و خب شايد بهتر است ندانسته بماند و يا دانستن اش و ندانستن اش فرقی نداشته باشد. اما از باب بازی و تفرج وبلاگی و عمل به خواست داريوش خان ملکوت عرض می شود که: يکم. مثلا نمی دانيد که من در دهه 40 شمسی روز تاجگذاری اعليحضرت را از راديو

رسانه های مشارکتی مخاطبين محترم بفرماييد تو! وبلاگ علوم ارتباطات اجتماعی یادداشت جالبی نوشته و در آن درباره رسانه‌های مشارکتی مطالبی نوشته‌است. در رسانه‌های مشارکتی همانطور که از اسمشان پیداست، صحبت از مشارکت است. مشارکت کی؟ مشارکت مردم عادی. کسانی که تا به حال تنها مصرف کننده تولیدات رسانه‌ها بوده‌اند، حالا به تولید کننده تبدیل شده‌اند. عرصه جولان دادن این

چون که ۱۰۰ آمد ۹۰ هم پيش ما ست

این ضرب المثل میخواد بگه که اگر صد شد قبلش نود بوده، قبلش هشتاد و همینطوری تا …… راستی چرا کسی اون لپ تاپ بیچاره رو گل نبست که ازش تشکر بشه. حداقل از آزاده که بیشتر زحمت کشید. اگر خواستین موزه رادیو زمانه راه بندازین چند تا چیز باید توش باشه: یکعدد لپ تاپ، یک عدد میکروفن یقه ای،

در شب های اقامت کوتاه تهران چند دوست ناديده را به کوتاهی ديدم. اما کوتاهترين ديدار با صاحب راز اتفاق افتاد حال آنکه هميشه فکر می کردم بيشترين وقت را با او خواهم گذراند. اما درست وقتی آمد که من داشتم از خانه هنرمندان می رفتم و برادرم هم با اهل و عيال منتظر بود که به مجلسی برويم که

راهی که از صندوق رای نمی گذرد

خب بهتر است با حقيقت روبرو شويم. اينکه کسی برای انتخابات تره خرد نمی کند. در اين روزها چندين بار آمده ام چيزی بنويسم ديده ام اين آن نيست که بايد نوشت. حال نوشته مرا می برد. مثل جريان سيال ذهن. من نه از انتخابات دفاع می کنم و نه آن را تحريم می کنم. مساله من اين نيست. مساله

قصه های ايرانی – خودفروشی به مرسدس

شنيده بودم سالها پيش و متعجب می شدم که مسافران به اروپای شرقی که آنموقع هنوز در بلوک شوروی بود می گفتند در آنجا دخترانی را ديده اند که برای دريافت يک جفت جوراب زنانه با تقاضای همخوابگی موافقت می کنند. در تاشکند نيز از پليسی تاجيک شنيدم که می گفت دخترانی را می شناسد که حاضرند برای دريافت يک وعده

قصه های ايرانی – نشرچشمه

می روم نشر چشمه با دهباشی و عباث. عباث سر پر شوری دارد و درست در زی همان بچه های اول انقلاب است. کلی بحث می کنيم. من ديگر انقلابی نيستم اما دل به مردم دارم او اما همچنان به سبک اول انقلاب دل به فرودست ترين مردم دارد. دل به مستضعفان سپرده است. اصلا می زند به کوه و

قصه های ايرانی – تعارف و اصرار

 دارم بليط هواپيما می خرم. دوستی که همراه من است تعارف می کند که من پولش را می دهم قبول نمی کنم. می گويم تعارف ايرانی نکنيد. خاتم فروشنده می گويد چرا اين حرف را می زنيد تعارف ايرانی که بد نيست ايرانی ها با احساس اند و دوست دارند محبت خود را نشان دهند. می گويم مشکل محبت آنها نيست مشکل

حقوق بشر در زمانه ما رفع تبعيض نقطه مشترک حقوق بشر و دموکراسی نگاه به جهان از منظر حقوق بشر می تواند بسيار نااميد کننده باشد. از زمان تصويب اعلاميه جهانی حقوق بشر تا کنون دهها جنگ بزرگ در جهان اتفاق افتاده است، صدها هزار نفر در معرض کوچ اجباری قرار گرفته اند، امنيت ميليونها انسان به خطر افتاده است،

بی بی سی هم زرد شد

مطلب بی بی سی در باره انتشار فيلمهای خصوصی افراد مطلبی پريشان و غيرمسئولانه است. به درد يک مجله زرد در تهران می خورد اما به درد رسانه ای با اعتبار بی بی سی نه. اصولا يک مشکل استفاده از خبرنگاران داخل ايران همين است که با وجود اطلاع دست اولی که از مسائل دارند ممکن است فاقد ديد رسانه ای روشنی

می خواستم در باره انتخابات شوراها چيزی بنويسم مثلا در اين زمينه که مهم نيست به چه کسی رای داده می شود ولی مهم اين است که رای به اداره شهر است و انتخاب بعدی يک شهردار. اين نقش يافتن در اداره شهر مهم است. تن زدن از هيچ انتخاباتی به نفع حرکتهای مدنی در ايران نيست بويژه در انتخاباتی

خواهر سبيل طلا در مطلبی به زمانه و آق مهدی سيبستان حال داده است. شايد هم ضدحال. بسته به اينکه چطوری متن اش را بخوانيد. ولی خب خودش صدر و ذيل مطلب اش را با هم در تناقض قرار داده است. تقصير کسی نيست. خوبی اش اين است که اين خواهر ما صداقت دارد. فقط به اين نازنين-خواهر بگويم که

انصاف در نقد

دلم نمی خواهد به بی انصافی متهم شوم. هميشه مراقب بوده ام که انصاف را راعايت کنم و جانب مردمان را پاس دارم. در باره انصاف حرف زياد است ولی به نظرم بهتر است از زبان ديگران شنيده شود تا من. در جواب اعتراض داريوش مطلبی از محمدرضا نيکفر نقل می کنم که به نظرم اگر دقيق باشيم نشانه بی

پيغمبران لاکتاب مدرنيزاسيون

  هميشه وقتی در مطبوعات ايران می ديدم که مقاله تازه ای منتشر شده در باره اينکه روشنفکر کيست شاکی می شدم که بابا اينقدر بحث در باره کيستی روشنفکر چه فايده ای دارد. به نظرم می رسيد اين بحث ديگر بعد از 70-80 سال بايد تمام شده تلقی شده باشد و توافقی در باره آن به وجود آمده باشد.

از مشاهده‌ی خام تا تئوری‌پردازی خام‌تر: سهل و ممتنعِ صاحب سيبستان آقا باور کنيد من نمی دانم مشاهده پخته کدام است و خام اش چه جور است. اما حجم مشاهدات من برای فرضياتی که پيش می نهم کافی به نظر می رسد. بعد هم در پيچيدن در معنای مهندس و معمار و آرشيتکت کمی دور از روح بحث است که در الفاظ

آرشيتکت ها روشنفکرانی که ما را شهری می کنند

من به مهندسی اجتماعی ديگر اعتقادی ندارم – زمانی داشتم- ولی نزديک ترين گروه به مهندسان اجتماعی را خود همين مهندسان معمار می دانم. نشانه شناسی تهران و شهرهای بزرگ ايران می گويد که امروز روشنفکران فرهنگ ساز و صاحب نفوذ ايران مهندسان و برج سازان و پل سازان و جاده سازان اند. آنها پيغمبران لاکتاب اند يعنی در مقايسه

آخرالزمان در تاکسی

از صبح ساعت 10 و نيم در لندن تا شب ساعت 9 و نيم که در آمستردام به خانه رسيدم غير از دو ساعتی که مهمان داريوش و ساغر بودم تمام در راه گذشت. در متروها و اتوبوس ها و بين ترمينال 1 و 4 هيترو. پروازم را هم از دست دادم و ناگزير با پرواز بعدی آمدم. چقدر از

رابطه نوسازی و دود

نوسازی و دود روابط زيادی دارند. من فعلا به يک رابطه آنها اشاره می کنم: هر دو وجود دارند ولی کسی آنها را نمی بيند! من در يادداشت های بعدی به دود باز هم برمی گردم تا نشان دهم چطور در ايران کسی دود را نمی بيند. و چرا از نظر من خنده دار و تاسف آور است وقتی کسی می

نوسازی شاه و آخوند ندارد

همه عليه نوسازی می نويسند! خب همه که نه ولی مثل اينکه خيلی ها جا خورده اند که من نوشته ام مملکت در حال نوسازی و بازسازی است. خب هست. دروغ که نمی توانم بگويم. ممکن است به مذاق اين يا آن رفيق ديده و ناديده خوش نيايد اما اين دقيقا همان چيزی است که من می بينم در ايران

ميان قرآن و موسيقی رپ

در تنهايی يکشنبه آمستردام سی دی مهرداد را گوش می کنم که برايم از آهنگهای محبوب خود پر کرده است. به ياد جاده و سفر می افتم و سفر از تهران به مشهد که اين آهنگها در اتوموبيل پدرش همراه ما بود. فکر می کنم نسل جديد توانسته است موسيقی دلخواه خود را توليد کند. موسيقی آنها از موسيقی نسل

نگاهی نشانه شناختی به رستوران هانی رستوران هاني كه گوشه اي از ذهن و دل خيلي از ما را پر كرده و به يك نماد يا نشانه و خاطره جمعي بدل شده زيرزميني است بزرگ و عميق در تقاطع مطهري و وليعصر. بدون پنجره اي براي نفس كشيدن بدون سكوت با حركت ها و همهمه هايي كه دائم موج مي

نوسازی جمهوری

نمی شود آدم در کار رسانه باشد و آن رسانه هم فارسی زبان باشد اما ايران نرود. سفر به ايران قبلا هم نوشتم که برای همه ما خارج نشينان ايرانی واجب است اما برای کسانی مثل من واجب تر. آدم روزنامه نگار نمی تواند و نبايد از ايران دور بماند. خوشحالم که هر چند دير و محدود اما به هر حال

توليدش اخلاقی است، انتشارش غيراخلاقی و جرم بزرگ سايت بازتاب در دو مطلب جداگانه به ماجرای انتشار فيلم ويديويی از اتاق خواب بانويی پرداخته است که می گويند شباهتی به يک هنرپيشه سرشناس دارد. مطلب کوتاهش را اينجا نقل می کنم: معاون دادستان تهران گفت: افرادي كه اقدام به منتشر كردن تصاوير خصوصي مردم نمايند مطابق قانون مجازات به يك

سفر به ايران

به ايران می روم. اين يازدهمين سالی است که بدون ديدار ايران می گذرانم. در آرزوی ايران به آسيای ميانه رفتم و چندسالی در دل مقيم آن حرم شدم و مردمانش را چونان هموطنان خود دوست داشتم. با خود می گفتم برای ما که به ايران نمی توانيم رفت حوزه فرارود جيحون وطن جانشين است. هر چه عشق ايران بود

تفکر با ترجمه به دست نمی آيد، تجربه هم می خواهد

يا: سه مقام تفکر لنيننيستی (در مقام اول بمانيد فقط روشنفکر می شويد!)یادداشت جناب جامی در باب تفکر ترجمه‌ای سر شوقم آورد. او راست می‌گوید اگر از خیر نقش اجتماعی و فرهنگی و سیاسی روشنفکران نیز بگذریم، ترجمه‌ای اندیشیدن زندگی خصوصی ما را نیز تباه کرده است. بنابراین برای زندگی بهتر جماعت روشنفکران نیز که شده، ضروری است سخن ایشان

روزگار روزنامه نگاران ايران  مسولان روزنامه نوپای روزگار که امروز سومین شماره آن در دوره جدید منتشر شده بود، ساعتی پیش تصمیم گرفتند انتشار این روزنامه را متوقف کنند. ظاهرا دلیل این تصمیم، فشارهای مداوم هیات نظارت و وزارت ارشاد برای محدود کردن کار این روزنامه و اعضای تحریریه آن بوده است. صبح شنیدیم که از هیات نظارت بر مطبوعات بهانه

ترجمه راه روشنفکرانه زيستن نيست

امشب با گنجی سخن از نوشته اخير من رفت در باره او که گفته بودم با نام ها زندگی می کند. می گفت نظر او اين است که ما تا مدتها بايد به انتقال فرهنگ (غربی) به ايران بپردازيم تا زمانی که خود نيز قادر به توليد فکری شويم. اميدوارم تا اين اندازه نقل قول را از من بپذيرد چون

رسانه و تغيير: منطق مبهم هندسه ناتمام

تردیدی وجود ندارد که ایران دارد بتدریج به نورچشمی و عزیزکرده رسانه‌ها تبدیل می‌شود! ایران بیش از بسیاری دیگر از کشورها به قول انگلیسی‌ها اتنشن می‌گیرد و مورد توجه است. آخرین نمونه، خبر تلویزیون فارسی برای ایران است که موسسه معتبر بی‌بی‌سی اعلام کرده است. با بودجه‌ای 15 میلیون پوندی (یا 22 ميليون یورویی) برای هر سال که بسیار بیشتر

روش بقای زنانه

ديشب با گنجی و رخ صفت در رستورانی ايرانی در آمستردام شام خورديم همراه با چند نفری از بر و بچه های زمانه. گفت و گو بسيار شد. در يک نکته ظاهرا توافق داشتيم. آموختن از زنان. گنجی که طرفدار نوعی فمينيسم است. رخ صفت هم که از پايه گذاران مجله های کيان و زنان بوده است. من گفتم ما

دو سه جمله اخوانيات

دو سه ساعتی می شود از استانبول برگشته ام. شايد بايد قبل از رفتن می نوشتم تا اگر دوستی پيامی می فرستد و ايميلی می نويسد بداند که من نيستم و اگر دير شد دلگير نشود (از آداب وبلاگی است که من هنوز کاملا رعايت نمی کنم!). در اين دو سه ساعت مدام ايميل ها را خوانده ام و پاسخهايی

جستجو در معنای زمانه

نشانه به من می نويسد که زمانه کمکی به رونق يافتن وبلاگستان نکرده بلکه چون سيبستان در مباحث وبلاگی ديگر شرکت فعال ندارد رونقی هم از وبلاگستان برده است. اين دوست است. و هم من او را می فهمم و هم او می داند که کار برای خلق کردن يعنی چه و تا کجا آدم را از خود «بی-خود» می کند.

فهرستی برای مطالب دزديده شده وبلاگی چند روز پیش داشتم مقالات اینترنتی راجع به وبلاگ را می‌خواندم که به مقاله‌ای روی سایت آی‌تی ایران برخوردم. بالای مقاله نوشته‌ بود : ترجمه از فلانی. پیش خودم گفتم «ترجمه از کی؟ از کجا؟ کسی بالای سر این نویسندگان نیست که منبع نوشته‌هایشان را بخواهد؟» بعد یاد حرف برادرم افتادم : اینجا ایرانه! به

بدون اين، دوستی يعنی چه اصلا؟

قانون کلی صادر نمی کنم ولی برای زندگی و انتخاب های شخصی خودم يک اصل دارم که اساسی است. يک اصل ارتباطی يا ارتباطاتی مهم. دوست من کسی است که من با او نمی جنگم. کسی که با او می جنگی نمی تواند دوست تو باشد. می تواند شاگرد مدرسه و کلاس ات باشد. فرزندت باشد که می جنگی تا