Author: sibestaan01

متن مدرن چیست؟

یکی دو روزی است داریوش آشوری در لندن است. امشب در کتابخانه مطالعات ایرانی به دعوت مدیر آن دکتر آجودانی در باب زبان و مدرنیت سخن گفت. جماعتی از مشتاقان و فرهیختگان ایرانی جمع بودند. عمده بحث اش به صناعت واژه سازی یا مهندسی زبان علم گذشت و اینکه اروپاییان چگونه فضای باز و آزادی ایجاد کرده اند که در آن

منطق الطیر جدید: نوشتن فراموش کردن است. اگر نمی نوشتیم دیوانه می شدیم. پس می نویسم حلف الفضول. می نویسم نیاز به حمایت دیدن. غریزه حمایت کردن. عمیق ترین حس. پشتوانه بی پشتوانان بودن. علی. دلتنگی. دوست. و اینکه اگر خدا نبود حس اینهمه کوته بینی و خودبینی باید انسان را می کشت. خوبی خدا این است که امید به

رابطه اندیشه بهداشتی با نوار بهداشتی: در کشور ما از دموکراسی زیاد دم زده می‌شود، اما آیا شما تا به حال دموکرات هم دیده‌اید؟ من کمتر کسی را سراغ دارم که دموکرات باشد، به ویژه وقتی این گونه سخنان (جلوگیری از اندیشه های غیربهداشتی) را از زبان برخی روشنفکران‌مان می‌شنوم. اما این تعبیر «بهداشتی» برای من یادآور یک لطیفه‌ی مردانه

دنیای ایده آل ناصری: این کروپ پادشاهی است خوش گذران. مسئولیت هیچ ندارد. جوان است. سنش سی و دو سال است. زن هم دارد اما زنش اینجا نیست. رفته است به ساکس. با این دولت و مکنت و فراهمی اسباب و عمارت و همه چیز، اگر زنش هم خوشگل باشد دیگر نعمت بر این مرد تمام است. – از سفرنامه به

دست های سنگی: در محفل کوچکی دوستان با ویدیوی آموزش رقص خردادیان می رقصند. نشاط در رگ همه دویده است. در رگ من هم. اما من نمی رقصم. می گویم برای رقصیدن باید محفلی چنین باشد و یاری چنان؛ محفل به اوج رسیده باشد و من هم چنان سرخوش و موسیقی آنچنان همه سلول هایم را پر کرده باشد که بیخودانه به

از احمد طالبی نژاد در باره سربازهای جمعه: مضمون کهنه فیلم که مثل همیشه چیزی جز حدیث تکراری رفاقت های مردانه نیست نمی تواند نسل سردر گم امروز ایران را که هویتی پر تناقض دارد، اقناع کند. و از همو در باره مهمان مامان: آنچه مهمان مامان را به فیلمی شیرین و تاثیرگذار تبدیل کرده بیان یک حس اجتماعی و

یکی از دوستان تاجیک می گفت در فروشگاهی از یک خانم ایرانی که پسر کوچکش فارسی حرف می زد به انگلیسی پرسیدم کجایی هستید؟ گفت ترک. می گفت چرا شما ایرانی ها شرم می کنید که بگویید ایرانی هستم. گفتم راستش خود من هم چند بار پیش آمده که بیگانه ای در اتوبوس یا مکانهای عمومی از من پرسیده کجایی

مقاله بسیار خوبی در وبلاگ الپر خواندم از طریق لینک داریوش به آن. در باره بحث نامزدی میر حسین موسوی. برایش نوشتم: دوست عزیز، من کمتر مطلبی در وبلاگ های فارسی و از نسل سومی ها خوانده ام که اینقدر محکم و تحلیلی و همه جانبه باشد. قلم تحلیلی سرکار واقعا عالی است مهم نیست که آدم موافق باشد یا

به دست شاه وشی ده که محترم دارد

 گردم ز خمار نرگس ات مستمستانه کشم به سنبل ات دستبر هم شکنم شکنج گیسوتتا گوش کشم کمان ابروتبر نار برت شکست گیرمسیب زنخ ات به دست گیرم رقم رضا عباسی سنه ۱۳۰۹ مشق آیدین؛ از ساحه اینترنتی استاد آیدین آغداشلو

فرق عنکبوت و اختاپوس

به اصرار پسرم به دیدن اسپایدرمن ۲ ( مرد عنکبوتی) می رویم. می داند که از این دست فیلم ها خوشم نمی آید. قدیم تر سر فیلم بت من هم خوابم بوده بود. ولی برای خود او هم خسته کننده بود و فکر کنم فیلم تمام نشده آمدیم بیرون. اما این یکی فرق می کند. او دفعه دوم است که فیلم

اسرائیل در همسایگی ما

مقاله های روزنامه ها را انتخاب می کنم و با خود اینطرف و آنطرف می برم تا از وقت های به اجبار داخل قطار و اتوبوس گذراندن استفاده ای ببرم. امروز مقاله روز شنبه دیوید هرست David Hirst را در گاردین خواندم با عنوان: “تقصیرها را گردن عرفات نیندازید”. بخش آخر آن به ذهنم ماند که پایین تر می آورم. اشاراتی از این دست کمتر در

این دو مصاحبه را از دست ندهید

گزینه ها از آخرین مصاحبه سعید حجاریان با وقایع اتفاقیه: یک: ببینید ما چند راه پیش رو داریم: ۱- اصلاحات مرد زنده باد انقلاب؛ ۲- اصلاحات مرد زنده باد انفعال؛ ۳- اصلاحات مرد زنده باد اصلاحات (از نوع دیگر)؛ ۳- اصلاحات مرد زنده باد اصقلاب؛ ۴- اصلاحات مرد زنده باد استسلام (طلب تسلیم شدن)؛ ۵- اصلاحات مرد زنده باد دست

پست مدرنیسم مارک تجارتی روشنفکران

واقعیت این است که دیگر مدت هاست چیزی به نام « جریان غالب» در اینجا وجود ندارد. درهیچ زمینه ای. شاید دلیلش اینست که آنقدر تولیدات متنوع هنری و ادبی و فکری در اینجا هست که فرصت نمی دهد چیزی غلبه کند. زمانه هم زمانه ی دیگریست البته. شاید بشود گفت سارتر و میراث او در دهه ی پنجاه یعنی

فهرست ۱۰۰ روشنفکر برتر

مجله ماهانه و معتبر پراسپکت Prospect که از معدود مجلات روشنفکرانه بریتانیا در حوزه مسائل عمومی است در شماره جولای که مجله صد ماهه شده به ابتکار جالبی دست زده و از میان یک لیست ابتدایی بیش از ۴۰۰ نفره به انتخاب ۱۰۰ روشنفکر برتر در این امپراتوری سابقا کبیر پرداخته است. چند نکته عبرت آموز در این فهرست ابتکاری هست. نخست معیار

مثل تکه ای از وطنی که برایمان باقی مانده است

هر بار که رمان ناتنی مهدی ( خلجی، نشر گردون، برلین، بهار ۱۳۸۳) را دست گرفته ام و صفحاتی از آن را خوانده ام با خود گفته ام بیایم و اینجا بنویسم: رمان نویس دیگری متولد شده است. اما ننوشته ام. مثل اینکه بخواهم شیرینی این خواندنی دلچسب را چند روز دیگری هم که شده فقط پیش خود نگاه دارم.

جمهوریت، مشی اجتماعی و باقی قضایا

ورق زدن جمهوریت شوق های قدیمی را در من زنده کرد. دیدم که چقدر هوشمندانه بین خود و مشی سیاسی روزنامه های دیگر فاصله گذاری کرده است. شاید اصلاح طلبان تند رفتند. شاید عجله داشتند. از زمان پهلوی ها ما همیشه عجله داشته ایم. ما منورالفکرها و آزادیخواهان و نوگرایان. حالا خواسته یا ناخواسته مجبور به کندروی و آهستگی پیشه

پریسا، نهال و بابک

ما زنان خود را بتدریج کشف می کنیم. دو شماره اخیر بخارا از این بابت برای من تازگی داشت. من نخست شماره ۳۵  را دریافت کردم و در آن مقاله بسیار جالبی از پریسا دمندان خواندم که بعد تازه ای از خلاقیت های زنان ایرانی را در بر داشت. پریسا که گویا از عکاسان پرکار و شناخته در مطبوعات ایران

نسل دریغ

عباس حالا یک کتابفروشی دارد. بعد از یک عمر دویدن. خیلی ها خیلی وقت است کتابفروشی دارند. شکایتی هم ندارند. آنها کتابفروشی را یک شغل می دانند اهل بازارند. کتاب هم چاپ می کنند و سود هم دارند. عباس به هر دری زده سودی نکرده است. بعضی ها فقط قرض هاشان زیاد می شود و شکست پشت شکست. وقتی هم

صنم

پیاده روها تنهایندتاکسی‌ها می‌روند ته دنیابا صدای مهیبی در ‌هیچی سقوط می‌‌کنند کسی از اینکه درخت‌ها بیهوده روی یک پا ایستاده‌اندنه خنده اش می‌گیردنه تعجب می‌کند کافه‌ها روزنامه قدیمی بالا می‌آورندو رهگذران ناشناس سرگیجه دارند آسمان برای زمینزمین برای آسمانشانه بالا می اندازد کسی رفتنت را به عهده نمی‌گیردمواظب خودت باشاین هم بین خودمان باشدسری که درد می کند رادستمال

چرا پل برمر دو روز زودتر رفت؟

سیاستمدارها آدم های عجیبی هستند بخصوص از این جهت که می توانند حقایق را وارونه جلوه دهند. آدم فکر می کند این ویژگی سیاستمدارهای ماست مثلا و غربی ها از این غلط ها نمی کنند اما ظاهرا یا آمریکایی ها مثل ما هستند یا چون با ما سروکار پیدا کرده اند به شیوه سیاستمداران ما حرف می زنند. لابد شنیده

باز هم در باره کافه نادری ما

کافه نادری ما کجاست سوالی از سر دلتنگی بود. دلتنگی از پراکندگی. من نمی دانم که روشنفکران ما در کافه نادری هایی که داشتند “طعم خیانت را چاشنی تمام چای هایشان می کردند” و یا دور یک میز نشستن آنها نتیجه اش ” صدور حکم نابودی عقاید” دیگران بوده است. رمان رضا قیصریه را هم نخوانده ام صحبت من در باره

هات میل دو گیگابایتی

داشتم از هات میل نا امید می شدم که یاهو و گوگل خدمات مجانی خودشان را ۱۰۰ و ۱۰۰۰ مگابایت کرده اند و هات میل حتی برای مشترکانی مثل من که اشتراک سالانه پرداخت می کنند هنوز از همان ظرفیت ماقبل انقلاب گوگلی را اعمال می کند. امروز که این ای میل به دستم رسید دیدم در بازار رقابت اینترنتی قواعد

کافه نادرى نسل ما کجاست؟

«بحران باب روز بود: بحران خانواده، بحران عشق، بحران روابط مشترک، حتى اظهار عشق هم مى توانست یک عمل ابلهانه بورژوایى باشد و باعث اختناق جنسى بشود. اما مهم تر از همه بحران ایدئولوژیکى بود یا به قول آلبا دنیا نباید دیگر آن طورى بگردد که تا به حال گردیده است. و این موضوعى بود که آلبا پیرانى و فرزاد

تقویمی که از جولای شروع می شود

خریدن یک تقویم/دفتر یادداشت مبتکرانه باعث می شود یکی دو روزی فکرم مشغول شود. همه ما عادت داریم که تقویم ها از اول سال شروع شوند و به پایان سال ختم. همیشه هم دیده ایم تقویم هایی را که در ماه سوم و چهارم سال روی دست فروشنده ها باد کرده و فروش نرفته اند. حراج هم که می شوند

سهم شادی را فراموش نکن

در آسیای میانه جشن یک امر عادی است. هر چیزی که فکر کنید با نوعی جشن همراه است از تمام کردن الفبا در مدرسه تا انتشار کتاب یک شاعر و نویسنده. از زادروزگان این و آن شخصیت فرهنگی تا چهل سالگی و شصت سالگی همسایه. هر روز بهانه ای برای جشن پیدا می کنند و دور هم جمع می شوند تا شادی کنند.

شرح روزهای از دست رفته ما – یک نقد

“در بیشتر ممالک متمدن دنیا وقتی یک هنرمند معروف فوت می کند دولت خانه و آثار باقی مانده او را خریداری می کند و آن را به صورت موزه در اختیار آیندگان قرار می دهد تا میراثی باشد برای نسل های بعدی.” پروانه بهار کتاب خاطرات خود را( نشر شهاب، تهران ۱۳۸۲) با این جملات آغاز کرده است و با

این بهشت دلگیر

در مترو چشمانم را می بندم تا این مردم را کمتر ببینم. زیبایی شناسی انگلیسی را خوش ندارم. شاید انگلیسی هم نیست ولی اینجا مسلط است. دخترها شلخته لباس می پوشند. تنبان پسرها دارد از پایشان می افتد. موها به شکل بومیان آفریقایی آرایش شده هر تار آن به قطر یک شاخه نازک است. دامن کوتاه دخترها اصلا دلبری نمی

دانی کجاست جای تو؟ خوارزم یا خجند

از سمرقند بازگشته ام. هنوز آفتابش تنم را گرم می کند در این لندن بی آفتاب. میان نوشتن هایم سخت فاصله افتاد اما از آن چاره نبود. یافتن حروف فارسی ناممکن بود گو اینکه زبان فارسی را همه جا می شنوی اما خط دیگر است. یادداشتهایم را قرار دارم برای دهباشی بفرستم. که خواسته بود. اینجا هم پاره هایی خواهم

فقر و ثروت

برای ناهار به رستوران تازه تاسیس میرنو New Mir می رویم که نامش هم به روسی معنا دارد و هم اشاره دارد به امیر تیمور قهرمان ملی ازبکها. شعبه اصلی اش در تاشکند است. در واقع از این رستوران های فست فود است ( نام اینجور جاها در تهران چیست نمی دانم). یعنی ساندویچ و پیتزا می فروشد و غذاهای سبک.

خسروانی هایی برای ماه دزدیده

این فرم تازه را در صورت سیبستان دوست ندارم. اما داریوش می گوید با آن باید بسازم تا دوباره مرا به فرم قدیم برگرداند. فاصله ها بین سطرهای شعر درست نیست باید کمتر باشد. هنوز در سفرم. یادداشت هام انبوه شده است. نیز عکس هایم. نمی توانم هم هر روز در سیبستان بنویسم. یا عکسی آپلود کنم. پس با این هم

ماه دزدیده

ماه دزدیده زیر چادر شبعشق می بازدتن سپیدش به نقره می زندلبانش کبوداز آتشی سردچل گیس بافتهبر سرین اش می لغزدبه زیر ابر بارانیپنهان می شودتن سپیدش اما هنوزپیداستباد با هوس بر تن چادردست می کشدو سوت می زندزیر ستاره هاصدایی نیستمگر ترانه بوسه و بارانی که اینک خواهد بارید

تولدی دیگر

طعم نان خالی بالای کوه! چه مزه ای دارد.  رسیده ایم به بلندترین نقطه کوهسار آقسای که بر فراز آن زیارتگاه حضرت داود قرار دارد. همراهانم نان سمرقندی آورده اند و آب. دست ایمان از پایین کوه تا اینجا ۱۳۵۰ زینه یا همان پله ساخته است. تا زائران آسان تر به زیارت روند. در هر گوشه و کنار راه کوهی زنی یامردی

سمرقند خشک لب

چه گرد و غباری با باد بهاری برمی خیزد. کجاست باران؟ این گرد و غبار چهره خسته و فقر زده حاشیه سمرقند را محزون تر می نمایاند. حاشیه ای که انگار از اصل شهر بزرگ تر باشد یا همه شهر را جز چند خیابان مرکزی اش در بر گرفته باشد. چشمانم دروغ می گویند یا شهر واقعا خلوت تر شده

در سفر

در راه لندن به تاشکند هواپیما پر است از مسافران هندی و عمدتا سیک. تقریبا همگی عازم هند اند و تاشکند فرودگاه ترانزیت آنهاست. مسافرانی هم از آسیای دور هستند که انگار با یک تور آمده باشند همه در قسمت جلوتر هواپیما جا داده شده اند اما غلبه با هندیان است. حتی غذا هم که می آورند برنج است با

چنین گفت داریوش آشوری

چه کسی گفته است وبلاگ از آن جوانان است؟ هر که گفته است البته سخنی نغز آورده است! اما جوان کیست؟ من داریوش آشوری را جوان می دانم نه به سال البته که به اندیشه گری نوخواهانه اش و تکاپوی دائمی اش و خستگی ناپذیری اش. از همین نوخواهی و نوگرایی هم هست که او خیلی زودتر از همگنانش و

معنای راه حل های یکجانبه

بدون آنکه بخواهم یادداشتهای اخیرم همه سیاسی از کار در آمده است. خب چه می شود کرد. انسان حیوان سیاسی است. اما شاید هم به خاطر حوادث عجیب و تکان دهنده و دورانسازی است که حجم آنها گاه در یک دوره زمانی متراکم تر می شود. مثل همین روزها. بهانه این یادداشت مساله طرح جدید شارون است. برای شارون شاید

دموکراسی از راه زور، اشغال و خشونت عریان

دوست شبه قاره شناس ما محمد در یادداشتی که ذیل مدخل قبلی نوشته تلویحا اشغال عراق را به نفع این کشور دانسته گرچه می گوید: “هیچکس موافق اشغال کشوری نیست.” او استدلال می کند که همه اشغال هند را از سوی بریتانیا محکوم می کنند بخصوص کشتارهای مختلف در مقاطع مختلف در این پهن-کشور را. اما می افزاید:”همین مزیتی شد