دست های سنگی: در محفل کوچکی دوستان با ویدیوی آموزش رقص خردادیان می رقصند. نشاط در رگ همه دویده است. در رگ من هم. اما من نمی رقصم. می گویم برای رقصیدن باید محفلی چنین باشد و یاری چنان؛ محفل به اوج رسیده باشد و من هم چنان سرخوش و موسیقی آنچنان همه سلول هایم را پر کرده باشد که بیخودانه به جمع اهل نشاط درآیم. اما اینهمه شرط و اما و مگر چراست؟ چرا دستان ما به نشاط باز نمی شود و دست افشانی را چنین سنگین می یابیم که کاهلان نماز نماز را؟
برگی از یادداشتهای قدیم
دارم یادداشتهای سی سال پیش و پیشتر را از سواد به بیاض می آورم یا از دستنویس به نسخه تایپی بر می گردانم. داستانش مفصل