دست های سنگی: در محفل کوچکی دوستان با ويديوی آموزش رقص خرداديان می رقصند. نشاط در رگ همه دويده است. در رگ من هم. اما من نمی رقصم. می گويم برای رقصيدن بايد محفلی چنين باشد و ياری چنان؛ محفل به اوج رسيده باشد و من هم چنان سرخوش و موسيقی آنچنان همه سلول هايم را پر کرده باشد که بيخودانه به جمع اهل نشاط درآيم. اما اينهمه شرط و اما و مگر چراست؟ چرا دستان ما به نشاط باز نمی شود و دست افشانی را چنين سنگين می يابيم که کاهلان نماز نماز را؟
همیشه دور از صدایی که مثل آب می خواند
در سفرم. در شرقی ترین نقطه ای که تا به حال به آن سفر کرده ام. در ارومچی. و فردا کاشغر خداخواهد. ولی غمی گریبان
