Author: sibestaan01

وبلاگهای 150 سال پيش در راستای مطالعاتم راجع به "از خود نوشتن" ، کتابی* خواندم که به تحلیل دفتر خاطرات دختران جوان فرانسوی  سالهای ١۸۸۰-١٨۵۰ پرداخته بود. نویسنده با چاپ آگهی در روزنامه از خانواده‌هایی که چنین دفتر خاطراتی را از اجدادشان دارند خواسته بود آنرا برایش بفرستند. تعداد زیادی به این درخواست پاسخ مثبت داده بودند. نویسنده در مقدمه

مهاجرت نخبگان يا سر-ريز-شدگی اجتماعی

مهاجرت شرمندگی نيست. پشت کردن به وطن و فراموش کردن پيوندها با سرزمين مادری نيست. مهاجرت مساله ای نيست که بايد حل شود. مهاجرت پديده ای جهانی است. با اين نگاه که بنگريم می توانيم در درستی و دقت تعبير "فرار نخبگان/ مغزها" ترديد کنيم. از زمانی که از دوبی برگشته ام دارم به اين مساله فکر می کنم. حالا به اين نتيجه

فقط اخلاق کافی نيست  ماجرا برای اولين بار نبود که اتفاق می افتاد. بازيگران اين بار کتابلاگی، خوابگردی و هفتانی بودند. اما در گذشته هم موارد مشابه ديگری ديده بوديم (مثلا درخشانی و نيک آهنگی و روزآنلاينی) و بازهم خواهيم ديد…. داستان روشن است: فعاليتی گروهی شکل می گيرد. کتابلاگی با جان و دل زحمت می کشد. از نقش خود

دوبی، هنگ کنگ نزديک

يک: از آخر شروع کنم. وقتی از مرز می گذشتيم. از کنترل پاسپورت در آمستردام. پليس طبق معمول به پاسپورت ايرانی حسين دقت فوق العاده نشان داد. پليس هويت او را به جای نمی آورد. اعتراف نمی کرد. اين برای من نمونه ای از نظام نشانه شناختی هويت در ذهن او بود. پاسپورت اروپايی يعنی همسانی با نظامی از نشانه

دوبی از اين نگاه دبی شهر خوبیه. برای من البته دوست داشتنی هم هست. چند سال پیش ترها بهتر هم بود چون خلوت بود و مث این روزها که ساخت و ساز آدم رو بیچاره می کنه نبود. تو دبی می شه یه زندگی آروم و بی دغدغه داشت. شهر هنوز امنیت داره. شبها خیلی راحت می شه رفت بیرون

ميعاد در دوبی

دارم برای يک سفر کوتاه عازم دوبی می شوم. تا 24 ساعت ديگر. آنقدر خسته ام که نگو ولی بايد کارها را بر اساس برنامه ای که از چند ماه پيش داشته ام پيش ببرم. اميدوارم دوبی بتواند ميعادگاه خوبی برای ديدار رفقای ناديده وبستانی و زمانه ای باشد. به دليل خستگی است يا مشغوليت زياد که هنوز نتوانسته ام

چرا رابطه دوجنس مساله ای سياسی است؟

چند روزی است ذهنم مشغول موضوعی است که برای زمانه بايد بنويسم. دوستانی که با آنها از سرنوشت عشق پس از انقلاب سخن می گفتم از من خواسته اند که يادداشتی در باره عشق و سياست بنويسم تا در آخر هفته عشق در زمانه منتشر شود. می خواستم اين مطلب را با خوانندگان سيبستان در ميان بگذارم و از آنها

انقلاب بوسه و گل

عکسهای انقلاب را نگاه می کنم و می بينم طاقت ديدن شان را ندارم. عکسها مرا منقلب می کند. می خواستم چند کلمه ای در باره نشانه شناسی اين عکسها بنويسم. می نويسم. اما ناتمام و گذرا. شايد کسی پيدا شد که بنويسد. شايد هم کسی نوشته است و من بی خبرم. اما اين کاری واجب است. اين عکسها بخشی

  انتخاب امروز صبح اين خبر «۲۵ درصد طلاقها» در «انتخاب» را می‌خواندم: « ۱۹  بهمن ماه ۱۳۸۵ ساعت : ۴۹ , ۱۵ خبرگزاري انتخاب : ۲۵ درصد طلاق ها براى زوج هايى رخ مى دهد كه با آشنايى خيابانى و يا از طريق اينترنت ازدواج كرده اند. اصغر كيهان نيا، روان شناس، با اعلام اين مطلب گفت: يكى از اصلى

ريشه کن نکنيم

مطلب حسين جاويد را در کناره گيری اش از هفتان خواندم و متاسف شدم.  اول از همه برای هفتان نگران شدم که با اين دعواها کارش افت پيدا کند. به نظرم کاملا منصفانه است که بگوييم ما حق نداريم نهادی و رسانه ای عمومی يا عمومی شده را چنين خوار و خفيف کنيم چون ما ديگر از آن خوشمان نمی آيد يا

نقش «وبلاگ ايرانی»: چک ليست خودآزمايی نوشتة عبدی کلانتری براي شنيدن فايل صوتي «اينجا» و در صورت داشتن اينترنت پرسرعت «اينجا» را کليک کنيد. شنوندگان راديو زمانه بدون شک با نام «وبلاگ» آشنا هستند. وبلاگ نوعي «روزنامهء شخصي» يا «روزنامهء تک نفره» است که با استفاده از تکنولوژي اينترنت با خوانندهء خود ارتباط دو طرفه و با وبلاگ هاي ديگر

عطر عتيق

امشب سخن های عجيب گفتيم. و از اينکه نمی توان از اين عجايب سخن گفت. از خواب هايی که تعبير می شوند. از ارتباط آدم و درخت. از درختهايی که بايد ترساندشان تا ميوه دهند. از ازدواج دادن دختر مرده با درخت تا تنها نمرده باشد. از درختهای مقدس بخارا و حصار و خراسان و همه جا. از بهشت بی

نيروهای امنيتی ما هنوز کاری مهمتر از مهار ايدئولوژيک مردم خود نمی شناسند. ايران در معرض تهديد جنگ و تحريم است و آنها درست مثل رئيس دولت شان اصلا نگران نيستند. نتيجه اش اين است که فکر می کنند اوضاع مثل سال گذشته است که هنوز تهديد نبود و مذاکره بود و قطعنامه تحريم نبود. آنها دارند کار عادی خود

مشروطه مفاهيم

اتفاق مهمی که با مشروطه افتاد در حوزه زبان فارسی دارد پس از صد سال با وبلاگ تکرار می شود در حوزه مفاهيم. دو کلمه ای شرح می دهم تا دوستان هم-بحث شوند و به جايی برسيم. ديدن دو کلمه کامنت اميرمهدی حکيمی پای مطلب پيش مرا به ياد ياسر انداخت و استادان خاندان حکيمی. اول از خود ياسر بگويم. ياسر

عشق، قدرتِ بخشيدن است

خواهر ما فروغ می گويد باز به همان نتيجه پيشين خود بازگشته که عشق دوست داشتن محاسن معشوق است و نه عيب های او. من گمان می برم در سخن نخست که «دوست داشتن عيب معشوق نشانه عشق است» نکته دقيقتری درج است. زيرا هر کسی می داند که عشق ستايشگر است و بديهی است که ستايش به امری فوق عادت

سقوط نظام در دستور کار آمريکا نيست

من هم معتقدم که آمريکا به دنبال دردسر تازه ای (مانند عراق) در خاورميانه نيست و هدف کنونی اش در آينده ی قابل پيش بينی سقوط نظام سياسی در ايران نيست. گرچه اين به آن معنا نيست که روزهای آينده برای دولت ايران و دولتمردان ايرانی از دردسر خالی است. علی حيدری در اين نوشته بهترين استدلال در اين زمينه را

عشق و عيب

چه جمله قشنگی: برای يک آدم سالم دوست داشتن عيب های ديگری بزرگترين نشانه عشق است. اين را مجتبی پورمحسن در اول معرفی خود از کتاب ميرا از کريستوفر فرانک آورده است به ترجمه ليلی گلستان. کتاب توقيف شده است حالا. لابد به دليل برقراری رابطه ميان عشق و عيب! ديدگاه کلاسيک به دنبال معشوق متعالی است. اما اشتباه است.

رويا داريد يا خاطره؟

آموزنده ترین کتاب غیرتخیلی هم “دنیا مسطح است” اثر توماس فریدمن، ستون نویس نیویورک تایمز بود که جهانی شدن توی قرن 21 رو بررسی می کنه. یه جمله ناب هم از اون کتاب: (درباره یه شاخص مهم شکوفایی) “آیا جامعه شما بیش از آن که رویا داشته باشد، خاطره دارد؟” برگرفته از: حاجی کنزينگتون

چيزهايی که زندگی مان را پر می کند پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد. بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و

چاره ای نيست جز تکيه بر نظر آنها که وارد بازی می شوند بازی-گوشی اگر بگويند بهترين بازی زندگی چيست می گويم: نظربازی! هم در معنای قاموسی اش هم در معنای وسيع اش که ما در زمانه از آن برای نظرخواهی استفاده کرده ايم – با احتياط البته و با گذاشتن خط فاصله ای ميان نظر و بازی تا فاصله

درمان آسان با سيبستان اول اين حرفهای سعيد جان فل سفه را بخوانيد: مدتهاست که دوستان از من می‌پرسند چرا چيزی منتشر نمی‌کنم؟ و مقصودشان کتاب است. من از جهاتی سالها پرکار بوده‌ام. با اينکه نشر تنها کارم نبوده است. و حالا مدتهاست که دست کم کتابی نداشته‌ام. آيا کاری نداشته‌ام يا کاری نکرده‌ام؟ در اين چهارسال دست کم ۱۲

شادی آخرالزمان

يک: برای من که تمام سالهای زندگی در اروپا شب سال نو را در لندن گذرانده ام ديدن شب سال نو در آمستردام تجربه تازه ای بود. لندن محافظه کار شب سال نو را تبديل کرده است به يک راهپيمايی بی رونق. حتی آتش بازی هزاره اش هم چيزی نبود. آتش بازی اصولا در بريتانيا موقوف است. هر بار که

چرخه مدار صفر

مرگ صدام برای من نمودار سالها فرصت سوخته و از دست رفته است. سالهايی که او از مردم خود سوخت و از ما ايرانيان. به خاطر رهبرانی چون صدام است که ما مردم مدام بايد از صفر شروع کنيم. رهبرانی چون صدام سالهای سال را به اشتباهات مهلک و تکرار آن تلف می کنند و نسل ها را به باد فنا می دهند.

قصه های ايرانی – مشتريان رولکس

ديدم پينگ شده ام آمدم ببينم سيبستان چی نوشته! خب برای اينکه دست خالی نرويم يک قصه کوچک بگويم که امروز وقتی عبدی کلانتری داشت در باره مصرف کردن حق مسلم ماست حرف می زد (در کجا؟ راديو زمانه البته!) دوباره يادم افتاد. دفعه اول که پسرم علی آمد آمستردام ديدن بابای جهانگردش در حين گشت و گذار در نزديک

فردی ترين حرکت جمعی وبلاگستان خيلی ها عبور کردند … خيلی ها نوشتند: معروفی، ابطحی، پاسداران، بابای فردا، مامان تینا و سینا … خيلی ها در حال نوشتنند … خيلی ها هم منتظر نوشتن بودند اما دعوتی نيامد … اين بازی يلدا کی به پايان می رسد؟ بازی می بايد از جايی آغاز می شد، اما مبصر و متولی برای

دوستی با خدا

حرفهايی در باره بازی يلدا بازی يلدا ذهن مرا بسيار مشغول کرده است. چرا رنگ بازی به رنگ اعترافات شخصی درآمد؟ بعضی از آنچه خوانده ام شجاعانه و تکان دهنده است. چه اتفاقی افتاده که ما آسان و صميمی اعتراف می کنيم؟ معنای اين اعتراف چيست؟ من دو نکته را می خواهم تاکيد کنم. اول سخنی است از بايزيد بسطامی

از بين خيلی چيزها که از رفقای وبلاگی خواندم به مناسبت بازی يلدا خيلی هاشان به گرد پای سبيل طلا هم نمی رسند.  من از اين دو نکته اش خيلی لذت بردم. دوست داشتم فقط جشن تنهايی اش را بياورم اما قسمت مربوط به پدرش هم بسيار تازگی داشت. اگر در مکتب کانادا چيزهای مثبتی وجود داشته باشد در همين نوع نوشته

همه شبها به صبح می رسند حتی يلدا

خيلی چيزها هست که شما در باره سيبستان نمی دانيد و خب شايد بهتر است ندانسته بماند و يا دانستن اش و ندانستن اش فرقی نداشته باشد. اما از باب بازی و تفرج وبلاگی و عمل به خواست داريوش خان ملکوت عرض می شود که: يکم. مثلا نمی دانيد که من در دهه 40 شمسی روز تاجگذاری اعليحضرت را از راديو

رسانه های مشارکتی مخاطبين محترم بفرماييد تو! وبلاگ علوم ارتباطات اجتماعی یادداشت جالبی نوشته و در آن درباره رسانه‌های مشارکتی مطالبی نوشته‌است. در رسانه‌های مشارکتی همانطور که از اسمشان پیداست، صحبت از مشارکت است. مشارکت کی؟ مشارکت مردم عادی. کسانی که تا به حال تنها مصرف کننده تولیدات رسانه‌ها بوده‌اند، حالا به تولید کننده تبدیل شده‌اند. عرصه جولان دادن این

چون که ۱۰۰ آمد ۹۰ هم پيش ما ست

این ضرب المثل میخواد بگه که اگر صد شد قبلش نود بوده، قبلش هشتاد و همینطوری تا …… راستی چرا کسی اون لپ تاپ بیچاره رو گل نبست که ازش تشکر بشه. حداقل از آزاده که بیشتر زحمت کشید. اگر خواستین موزه رادیو زمانه راه بندازین چند تا چیز باید توش باشه: یکعدد لپ تاپ، یک عدد میکروفن یقه ای،

در شب های اقامت کوتاه تهران چند دوست ناديده را به کوتاهی ديدم. اما کوتاهترين ديدار با صاحب راز اتفاق افتاد حال آنکه هميشه فکر می کردم بيشترين وقت را با او خواهم گذراند. اما درست وقتی آمد که من داشتم از خانه هنرمندان می رفتم و برادرم هم با اهل و عيال منتظر بود که به مجلسی برويم که

راهی که از صندوق رای نمی گذرد

خب بهتر است با حقيقت روبرو شويم. اينکه کسی برای انتخابات تره خرد نمی کند. در اين روزها چندين بار آمده ام چيزی بنويسم ديده ام اين آن نيست که بايد نوشت. حال نوشته مرا می برد. مثل جريان سيال ذهن. من نه از انتخابات دفاع می کنم و نه آن را تحريم می کنم. مساله من اين نيست. مساله

قصه های ايرانی – خودفروشی به مرسدس

شنيده بودم سالها پيش و متعجب می شدم که مسافران به اروپای شرقی که آنموقع هنوز در بلوک شوروی بود می گفتند در آنجا دخترانی را ديده اند که برای دريافت يک جفت جوراب زنانه با تقاضای همخوابگی موافقت می کنند. در تاشکند نيز از پليسی تاجيک شنيدم که می گفت دخترانی را می شناسد که حاضرند برای دريافت يک وعده

قصه های ايرانی – نشرچشمه

می روم نشر چشمه با دهباشی و عباث. عباث سر پر شوری دارد و درست در زی همان بچه های اول انقلاب است. کلی بحث می کنيم. من ديگر انقلابی نيستم اما دل به مردم دارم او اما همچنان به سبک اول انقلاب دل به فرودست ترين مردم دارد. دل به مستضعفان سپرده است. اصلا می زند به کوه و

قصه های ايرانی – تعارف و اصرار

 دارم بليط هواپيما می خرم. دوستی که همراه من است تعارف می کند که من پولش را می دهم قبول نمی کنم. می گويم تعارف ايرانی نکنيد. خاتم فروشنده می گويد چرا اين حرف را می زنيد تعارف ايرانی که بد نيست ايرانی ها با احساس اند و دوست دارند محبت خود را نشان دهند. می گويم مشکل محبت آنها نيست مشکل

حقوق بشر در زمانه ما رفع تبعيض نقطه مشترک حقوق بشر و دموکراسی نگاه به جهان از منظر حقوق بشر می تواند بسيار نااميد کننده باشد. از زمان تصويب اعلاميه جهانی حقوق بشر تا کنون دهها جنگ بزرگ در جهان اتفاق افتاده است، صدها هزار نفر در معرض کوچ اجباری قرار گرفته اند، امنيت ميليونها انسان به خطر افتاده است،

بی بی سی هم زرد شد

مطلب بی بی سی در باره انتشار فيلمهای خصوصی افراد مطلبی پريشان و غيرمسئولانه است. به درد يک مجله زرد در تهران می خورد اما به درد رسانه ای با اعتبار بی بی سی نه. اصولا يک مشکل استفاده از خبرنگاران داخل ايران همين است که با وجود اطلاع دست اولی که از مسائل دارند ممکن است فاقد ديد رسانه ای روشنی

می خواستم در باره انتخابات شوراها چيزی بنويسم مثلا در اين زمينه که مهم نيست به چه کسی رای داده می شود ولی مهم اين است که رای به اداره شهر است و انتخاب بعدی يک شهردار. اين نقش يافتن در اداره شهر مهم است. تن زدن از هيچ انتخاباتی به نفع حرکتهای مدنی در ايران نيست بويژه در انتخاباتی

خواهر سبيل طلا در مطلبی به زمانه و آق مهدی سيبستان حال داده است. شايد هم ضدحال. بسته به اينکه چطوری متن اش را بخوانيد. ولی خب خودش صدر و ذيل مطلب اش را با هم در تناقض قرار داده است. تقصير کسی نيست. خوبی اش اين است که اين خواهر ما صداقت دارد. فقط به اين نازنين-خواهر بگويم که

انصاف در نقد

دلم نمی خواهد به بی انصافی متهم شوم. هميشه مراقب بوده ام که انصاف را راعايت کنم و جانب مردمان را پاس دارم. در باره انصاف حرف زياد است ولی به نظرم بهتر است از زبان ديگران شنيده شود تا من. در جواب اعتراض داريوش مطلبی از محمدرضا نيکفر نقل می کنم که به نظرم اگر دقيق باشيم نشانه بی