Category: دسته بندی عمومی

نسل دريغ

عباس حالا يک کتابفروشی دارد. بعد از يک عمر دويدن. خيلی ها خيلی وقت است کتابفروشی دارند. شکايتی هم ندارند. آنها کتابفروشی را يک شغل می دانند اهل بازارند. کتاب هم چاپ می کنند و سود هم دارند. عباس به هر دری زده سودی نکرده است. بعضی ها فقط قرض هاشان زياد می شود و شکست پشت شکست. وقتی هم

صنم

پیاده روها تنهایندتاکسی‌ها می‌روند ته دنیابا صدای مهیبی در ‌هیچی سقوط می‌‌کنند کسی از اینکه درخت‌ها بیهوده روی یک پا ایستاده‌اندنه خنده اش می‌گیردنه تعجب می‌کند کافه‌ها روزنامه قدیمی بالا می‌آورندو رهگذران ناشناس سرگیجه دارند آسمان برای زمینزمین برای آسمانشانه بالا می اندازد کسی رفتنت را به عهده نمی‌گیردمواظب خودت باشاین هم بین خودمان باشدسری که درد می کند رادستمال

چرا پل برمر دو روز زودتر رفت؟

سياستمدارها آدم های عجيبی هستند بخصوص از اين جهت که می توانند حقايق را وارونه جلوه دهند. آدم فکر می کند اين ويژگی سياستمدارهای ماست مثلا و غربی ها از اين غلط ها نمی کنند اما ظاهرا يا آمريکايی ها مثل ما هستند يا چون با ما سروکار پيدا کرده اند به شيوه سياستمداران ما حرف می زنند. لابد شنيده

باز هم در باره کافه نادری ما

کافه نادری ما کجاست سوالی از سر دلتنگی بود. دلتنگی از پراکندگی. من نمی دانم که روشنفکران ما در کافه نادری هايی که داشتند “طعم خيانت را چاشني تمام چاي هايشان مي كردند” و يا دور يك ميز نشستن آنها نتيجه اش ” صدور حكم نابودي عقايد” ديگران بوده است. رمان رضا قيصريه را هم نخوانده ام صحبت من در باره

هات ميل دو گيگابايتی

داشتم از هات ميل نا اميد می شدم که ياهو و گوگل خدمات مجانی خودشان را 100 و 1000 مگابايت کرده اند و هات ميل حتی برای مشترکانی مثل من که اشتراک سالانه پرداخت می کنند هنوز از همان ظرفيت ماقبل انقلاب گوگلی را اعمال می کند. امروز که اين ای ميل به دستم رسيد ديدم در بازار رقابت اينترنتی قواعد

كافه نادرى نسل ما کجاست؟

«بحران باب روز بود: بحران خانواده، بحران عشق، بحران روابط مشترك، حتى اظهار عشق هم مى توانست يك عمل ابلهانه بورژوايى باشد و باعث اختناق جنسى بشود. اما مهم تر از همه بحران ايدئولوژيكى بود يا به قول آلبا دنيا نبايد ديگر آن طورى بگردد كه تا به حال گرديده است. و اين موضوعى بود كه آلبا پيرانى و فرزاد

تقويمی که از جولای شروع می شود

خريدن يک تقويم/دفتر يادداشت مبتکرانه باعث می شود يکی دو روزی فکرم مشغول شود. همه ما عادت داريم که تقويم ها از اول سال شروع شوند و به پايان سال ختم. هميشه هم ديده ايم تقويم هايی را که در ماه سوم و چهارم سال روی دست فروشنده ها باد کرده و فروش نرفته اند. حراج هم که می شوند

سهم شادی را فراموش نکن

در آسيای ميانه جشن يک امر عادی است. هر چيزی که فکر کنيد با نوعی جشن همراه است از تمام کردن الفبا در مدرسه تا انتشار کتاب يک شاعر و نويسنده. از زادروزگان اين و آن شخصيت فرهنگی تا چهل سالگی و شصت سالگی همسايه. هر روز بهانه ای برای جشن پيدا می کنند و دور هم جمع می شوند تا شادی کنند.

شرح روزهای از دست رفته ما – يک نقد

“در بيشتر ممالک متمدن دنيا وقتی يک هنرمند معروف فوت می کند دولت خانه و آثار باقی مانده او را خريداری می کند و آن را به صورت موزه در اختيار آيندگان قرار می دهد تا ميراثی باشد برای نسل های بعدی.” پروانه بهار کتاب خاطرات خود را( نشر شهاب، تهران 1382) با اين جملات آغاز کرده است و با

اين بهشت دلگير

در مترو چشمانم را می بندم تا اين مردم را کمتر ببينم. زيبايی شناسی انگليسی را خوش ندارم. شايد انگليسی هم نيست ولی اينجا مسلط است. دخترها شلخته لباس می پوشند. تنبان پسرها دارد از پايشان می افتد. موها به شکل بوميان آفريقايی آرايش شده هر تار آن به قطر يک شاخه نازک است. دامن کوتاه دخترها اصلا دلبری نمی

دانی کجاست جای تو؟ خوارزم يا خجند

از سمرقند بازگشته ام. هنوز آفتابش تنم را گرم می کند در اين لندن بی آفتاب. ميان نوشتن هايم سخت فاصله افتاد اما از آن چاره نبود. يافتن حروف فارسی ناممکن بود گو اينکه زبان فارسی را همه جا می شنوی اما خط ديگر است. يادداشتهايم را قرار دارم برای دهباشی بفرستم. که خواسته بود. اينجا هم پاره هايی خواهم

فقر و ثروت

برای ناهار به رستوران تازه تاسيس ميرنو New Mir می رويم که نامش هم به روسی معنا دارد و هم اشاره دارد به امير تيمور قهرمان ملی ازبکها. شعبه اصلی اش در تاشکند است. در واقع از اين رستوران های فست فود است ( نام اينجور جاها در تهران چيست نمی دانم). یعنی ساندويچ و پيتزا می فروشد و غذاهای سبک.

خسروانی هايی برای ماه دزديده

اين فرم تازه را در صورت سيبستان دوست ندارم. اما داريوش می گويد با آن بايد بسازم تا دوباره مرا به فرم قديم برگرداند. فاصله ها بين سطرهای شعر درست نيست بايد کمتر باشد. هنوز در سفرم. يادداشت هام انبوه شده است. نيز عکس هايم. نمی توانم هم هر روز در سيبستان بنويسم. يا عکسی آپلود کنم. پس با اين هم

ماه دزديده

ماه دزديده زير چادر شبعشق می بازدتن سپيدش به نقره می زندلبانش کبوداز آتشی سردچل گيس بافتهبر سرين اش می لغزدبه زير ابر بارانیپنهان می شودتن سپيدش اما هنوزپيداستباد با هوس بر تن چادردست می کشدو سوت می زندزير ستاره هاصدايی نيستمگر ترانه بوسه و بارانی که اينک خواهد باريد

تولدی ديگر

طعم نان خالی بالای کوه! چه مزه ای دارد.  رسيده ايم به بلندترين نقطه کوهسار آقسای که بر فراز آن زيارتگاه حضرت داود قرار دارد. همراهانم نان سمرقندی آورده اند و آب. دست ايمان از پايين کوه تا اينجا 1350 زينه يا همان پله ساخته است. تا زائران آسان تر به زيارت روند. در هر گوشه و کنار راه کوهی زنی يامردی

سمرقند خشک لب

چه گرد و غباری با باد بهاری برمی خيزد. کجاست باران؟ اين گرد و غبار چهره خسته و فقر زده حاشيه سمرقند را محزون تر می نماياند. حاشيه ای که انگار از اصل شهر بزرگ تر باشد يا همه شهر را جز چند خيابان مرکزی اش در بر گرفته باشد. چشمانم دروغ می گويند يا شهر واقعا خلوت تر شده

در سفر

در راه لندن به تاشکند هواپيما پر است از مسافران هندی و عمدتا سيک. تقريبا همگی عازم هند اند و تاشکند فرودگاه ترانزيت آنهاست. مسافرانی هم از آسيای دور هستند که انگار با يک تور آمده باشند همه در قسمت جلوتر هواپيما جا داده شده اند اما غلبه با هنديان است. حتی غذا هم که می آورند برنج است با

چنين گفت داريوش آشوری

چه کسی گفته است وبلاگ از آن جوانان است؟ هر که گفته است البته سخنی نغز آورده است! اما جوان کيست؟ من داريوش آشوری را جوان می دانم نه به سال البته که به انديشه گری نوخواهانه اش و تکاپوی دائمی اش و خستگی ناپذيری اش. از همين نوخواهی و نوگرايی هم هست که او خيلی زودتر از همگنانش و

معنای راه حل های يکجانبه

بدون آنکه بخواهم يادداشتهای اخيرم همه سياسی از کار در آمده است. خب چه می شود کرد. انسان حيوان سياسی است. اما شايد هم به خاطر حوادث عجيب و تکان دهنده و دورانسازی است که حجم آنها گاه در يک دوره زمانی متراکم تر می شود. مثل همين روزها. بهانه اين يادداشت مساله طرح جديد شارون است. برای شارون شايد

دموکراسی از راه زور، اشغال و خشونت عريان

دوست شبه قاره شناس ما محمد در يادداشتی که ذيل مدخل قبلی نوشته تلويحا اشغال عراق را به نفع اين کشور دانسته گرچه می گويد: “هيچكس موافق اشغال كشوری نيست.” او استدلال می کند که همه اشغال هند را از سوی بريتانيا محكوم مي كنند بخصوص كشتارهاي مختلف در مقاطع مختلف در اين پهن-كشور را. اما می افزايد:”همين مزيتي شد

تشنج های عراق به سود آمريکاست

نظر محمد علی ابطحی در: وب نوشت به اعتقاد من، آمريکا بيش از هر زماني، در آستانه انتخابات رياست جمهوري نياز دارد که اوضاع عراق متشنج باشد. زيرا بهترين دليل براي بقاء آمريکا در عراق، همين تشنج هاست. بوش نيز نياز دارد به افکار عمومي آمريکا اعلام کند، پروژه نيمه کاره اي در عراق هست که جز او نمي تواند

هيچ اشغالگری دلش به حال ما نمی سوزد

از خواب که بر می خيزم تلويزيون را روشن می کنم. روز عيد پاک است. به نظرم می رسد به همين دليل برنامه ها کمی از توجه به عراق کاسته اند تا عيد مردم را خراب نکنند. گزارش ليز دوست در شبکه خبر 24 ساعته بی بی سی به دلم می نشيند. از ميدانی که سال گذشته مجسمه صدام با

حالا نوبت جنگ صريح با مردم عراق است

تصويرهای تلويزيونی بار ديگر يکطرفه شده اند. مدام صحبت از سرکوب شبه نظاميان در عراق است و صحبت از روحانی تندروی به نام مقتدی صدر که تلفظ اسمش هم دشوار است و نمی خواهد سر به قدرت اشغالگر بسپارد و هزاران نفر پيرو دارد. مدام صحبت از تلفات نيروهای آمريکايی و متحدان آن است. يک کلمه در باره تعداد مردمی

تايمز: جامعه چندفرهنگی ديگر مفيد نيست

مدير روابط نژادی بريتانيا خواستار کنار گذاشتن سياست ايجاد جامعه چندفرهنگی شد که از اوايل دهه 1960 از سوی تمام دولت های اين کشور تعقيب شده است. تره ور فيليپ رئيس کميسيون برابری نژادی گفت که تاريخ مصرف چندگانه گرايی فرهنگی گذشته است و ديگر مفيد نيست. اين سياست اسباب تشويق جدازيستی بين جوامع نژادی و فرهنگی شده است. ديروز

آگاهی، نه ايمان و بی ايمانی؛ مساله اين است

من هم از شاگردان انديشه شريعتی بوده ام. هم می دانم که دينی بودن ديگر مد نيست. ولی هنوز فکر می کنم شريعتی بهترين الگوی متفکر بومی در ميان ما بود. دعوا اصلا بر سر دين يا اعتقاد دينی نيست. مساله آگاهی است. که هميشه معتبر است. و هر ايمان يا کفری ذيل آن قرار می گيرد. از زبان شريعتی

جادوی زن و متافيزيک جنسيت

من علاقه کاتب کتابچه را به پيدا کردن اصل های عام در جهان و در سنت و تجدد و همچنين در فقه می فهمم و اگر با احتياط علمی انجام شده باشد ارج می نهم. برای من بازخوانی تاريخ و فقه و شريعت از منظر تن به بيان و قلم او البته تازگی دارد و تامل برانگيز هم هست. اما

هشت سين

برای خاکی که برايش دلتنگ ايم. برای مردمی که برايشان دلتنگ ايم. نوروز هميشه بوی وطن می دهد. اين تصوير برگزيده من برای نوروز بود که برای دوستانم که ایميلی از آنها داشتم فرستادم. برای دوستانی که اينجا سر می زنند هم همان را می گذارم. تا دل تنهايی تان تازه شود. از کارهای احسان شاهين صفت در ايرانيان. اين

ريخت شناسی قرآن

نمی توانم در مقابل کسانی و آثاری که راه های تازه می روند و می گشايند احساس احترام نکنم. نمی دانم چقدر خوب يا بد انجام شده ولی همين که کسی کوشيده است بر اساس دانش نو به ام الکتاب فرهنگ ما يعنی قرآن بنگرد برای من بسيار قابل احترام است. به گمان من هر نسلی بايد سنت را به

مصدق مسلمان سکولار

سعيد حجاريان روزنامه شرق 1در بيست و پنجم خرداد ماه 1360 امام خميني طي سخناني گفتند: «اين در زمان آن بود كه اينها فخر مي كردند به وجود او. آن هم مسلم نبود.» (روزنامه كيهان، 26 خرداد 60، ص 3) سخنان امام، گرچه در آن به صراحت نامي نيامده اما، ناظر به دكتر محمد مصدق رهبر نهضت ملي ايران بود.

ميل کشيدن بر چشم پدران

نا اميدی ها و سرخوردگی های ما زياد است. اما ما چاره ای نداريم جز آنکه در هر حال چراغ خرد را افروخته داريم. خواندن مطالب مهدی دوست کتابچه نويس ما گاه با تحسين و تاسف همراه است. تحسين قلم بی پروايش و تاسف از چشم پوشيدنش بر خرد آهسته ای که در مباحث چالش آميزی که طرح می کند

بازار خودفروشی تهران

بعضی وقتها نمی توانم تنها در لينکدونی به يک خبر ارجاع دهم. فکر می کنم بايد آن را بياورم در بدنه وبلاگ تا حق مطلب و اهميت آن گزارده شود. داشتم کتابچه را می خواندم و نظرات خوانندگان مطلب اخير مهدی را در باره زن و جنسيت در اسلام. چه بحث های خوبی و چه نظرات جالبی. متوسط سطح بحث

مردان نامرئی

نامرئی بودن قدرت است. تصور کنيد که اگر نامرئی بوديد چه ها می کرديد کجاها می رفتيد. هر کار که اراده می کرديد انجام می شد. برای هر کار که می کرديد خيالتان جمع بود که کسی گريبانتان را نمی گيرد. نامرئی که باشی قانون بی معنا ست. قانون برای آنها ست که نمی توانند نامرئی باشند. نامرئی بودن لذت

تاجيکستان پاره ناشناخته تن ايران

نمايش که تمام شد از من پرسيدند که چرا تاجيکستان. چيزهايی گفتم که درست يادم نيست. بايد چيزی از عشق گفته باشم و پيوند ديرين سرزمين های ايرانی و تاريخ مشترک از زرتشت خوارزم و آناهيتای جيحون تا ميثره و تا سياوشان پنجکنت و چه و چه ها. اما بايد می گفتم آخر من حرف هايم را در فيلم زده

حلقه فرخنده

خبر رسيد که داوران گزينش بهترين وبلاگ ها کار خود به انجام رسانده اند و در ميان وبلاگ های خوب فارسی جايی هم برای حلقه ملکوت در نظر گرفته اند و صاحب ارض مجازی ملکوت را نواخته اند. چه بهتر از اين! کاش فل سفه هم در حلقه ملکوت بود. خوابگرد هم و چند وبلاگ خوب ديگر هم.  البته هر

آخرين عشق پيکاسو

ژاکلين(Jacqueline Roque) آخرين عشق پيکاسو بود. او 27 ساله بود که با پيکاسوی 72 ساله آشنا شد. و چنان منبع الهامی برای پيکاسو شد که محصول آن در 20 سال آشنايی 400 تابلو بود. يعنی تقريبا هر ماه دو تابلو. شنيدم از امروز نمايشگاهی در پاريس اين تابلوهای عاشقانه را به نمايش گذاشته است. حيفم آمد از اين خبر بگذرم.

اروپای لعنتی

نوزده نفر صدف جمع کن در ساحل بريتانيا کشته شدند. آب بالا آمد و همه را برد. کور نبودند. شب بود. سرعت بالا آمدن آب زياد بود. آنها می خواستند در فاصله جزر و مد هرچه بيشتر از عمق ساحل صدف جمع کنند. آنها چينی بودند. همگی پناهجو يا مقيمان غيرقانونی. می دانيد چقدر برای اين کار وحشتناک که از

چشم مان به روی خودمان باز شده است

از ماهها پيش به فکر اين روزها بودم که برای 25 سالگی انقلاب کاری بايد کرد. بيشتر دنبال فيلم بودم. يکی دو طرح در ايران و يک طرح در خارج داشتم ولی هيچ کدام به جايی که بايد نرسيد. مشغله ذهنی ام اين 25 سال بود. می خواستم آن را از طريق بررسی زندگی جوان های تا 25 سال ايرانی

شب ايران در موزه آلبرت و ويکتوريا

اين بنياد ميراث ايران (Iran Heritage Foundation )هميشه برنامه های سنگين و پرخرجی را طراحی و اجرا می کند اما امشب حتی با در نظر گرفتن برنامه های پيشين معرفی فرهنگ ايران به کوشش همين بنياد واقعا يک شب استثنايی بود. موزه با عظمت آلبرت و ويکتوريا پذيرای دست کم 5 هزار بازديد کننده بود که به بوی ايران و

چگونه يک نامه تهديد به قتل را بخوانيم؟

عباس معروفی تصوير و متن نامه ای را در وبلاگ خود گذاشته است که آن را بايد نامه تهديد به قتل شمرد. نامه ها و پيام های تهديد در فرهنگ اروپا بسيار جدی گرفته می شوند. مهم نيست که اين نامه ها جدی يا شوخی و يا حتی جعلی باشند. پليس همواره به آنها به چشم يک انحراف خطرناک از

روشن تر از خاموشی

عباس معروفی دوستی خوب و داستان نويسی بزرگ است اما من هميشه نگران آن بوده ام که با مهاجرت اش به خارج موج سياسی نويسی و بلکه گرداب آن او را با خود ببرد. گردابی که تقريبا نزديک به تمامی نويسندگان و شاعران مهاجر را از ديدگاه هنری سترون کرده است و آثار آنان را به بيانيه های بی معنای