Category: دسته بندی عمومی

اصالت شهرت، اصالت اعتبار

رسيدن به شهرت آسان است. اما به دست آوردن اعتبار، نه. برای رسيدن به شهرت همه جور راهی هست، اما براي رسيدن به اعتبار فقط يك راه: كار، كار، كار. آنكس كه در پی شهرت است به فردا اعتقادی ندارد، حتا اگر آدمی باشد عميقاً مذهبی. و آنكس كه در پی اعتبار است، اعتقاد دارد به روز داوری ، حتا

و يبقی وجه ربک

دلم می گيرد که يکباره اين پل ارتباطی قطع می شود سه چهار روزی گم و گور می شود و وقتی هم که بر می گردد نوشته هايت را بلعيده است. حالا نزديک به 15 نفر در اين حلقه می نويسند. همه آنها صفحاتی و نوشته هايی را از دست داده اند. بعضی از آنها قابل جبران نيست. شعر يا

چرخ و فلک: ديدار با دولتمند خال و رقصندگان چرخنده تاجيک

بالاخره فيلم مستندی که از يک سال پيش درگير توليد آن بودم به پايان رسيد. چرخ و فلک اولين تجربه من در کار مستندسازی بود و شايد اگر موسيقی دولتمند خال نبود و مهری که تاجيکستان و تاجيکان در دل من دارند اين فيلم هرگز ساخته نمی شد. اين فيلم سرمايه بزرگ تاجيکان و بل فارسی زبانان را موضوع کار

زبان مساله ای شخصی نيست

در مطلبی که من در باره زبان نوشتم چند نوع استدلال مطرح بود که پايه همه آنها اين است که نمی توان آموختن زبان را تنها با خواست و پشتکار فرد آموزنده تحليل کرد و چون نقص زبانی در کسی يافت شد او را به عدم پشتکار و عدم تمايل متهم ساخت. اما عجب آن است که دوستان من باز

کرم ها و غول ها

اين روزها مرتب به غول زبان فکر می کردم و بهانه اش هم اشاره داريوش بود به کديور و مساله زبان انگليسی تحت عنوان تهیدستی فقيهان. می خواستم چيزی بنويسم. اما گرفتار کرم اينترنتی شدم. تا از شر اين کرم خلاص نشدم به کار غول نتوانستم رسيدگی کنم. حالا هم مطمئن نيستم در همان حالی هستم که روزهای گذشته بودم

وبلاگ: سگالش در حضور ديگران

مسعود بهنود را ديدم. می پرسيد که در باره بستن بخش نظرات وبلاگش چه فکر می کنم. بخش نظرات وبلاگ او هميشه از ديدگاههای مخالف و موافق پر بود. حالا آن را بسته است. می گفت که به اکراه اين گزينه را انتخاب کرده است. از تعدد کسانی که در چهار خطی که می نويسند چهل تا ناسزا به اين

مهر لعنت

شقاق اجتماعی ما تا آنجا عميق شده که ديگر حتی تحمل دکتر سروش را هم نداريم. شايد هم من اشتباه می کنم و دوستانی که بر سروش می تازند هميشه در همين موضع بوده اند. ولی ظاهرا نتيجه يکی است. ما ديگر تحمل او را هم نداريم و اين را به صد زبان از استدلالی تا پرخاشجويانه بيان می کنيم.

شهر هشتم

سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح .سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ..سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح …سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ….سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح …..سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ……سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح …….سبوح قدوس ربي و

فاشگويان حلقه ملکوت

حسين درخشان که بر همه وبلاگيون ايرانی هم فضل تقدم دارد و هم به گردنشان کلی حق نکاتی در باره حلقه ملکوت آورده است که من لازم می بينم ايضاحی در باره يکی دو نکته او بياورم. او می نويسد معلوم نيست چه کسی پشت اين وبلاگ ها ست. به نظرم اين سخن توهين آميزی است. اولا نام قلمی داشتن

Body language

چشم های درخشان، رنگ هايی زنده اما بدنهايی کج و معوج. اين اولين دريافت بيننده کارهای پانته آ کريمی نقاش ايرانی مقيم بريتانيا ست که نمونه هايی از تابلوهای عريان اش در سايت ايرانيان انتشار يافته است. کارهای او آگاه يا ناآگاه بدنهايی را تصوير کرده است که خود را پنهان می کنند. آنچه که دشواری بيان ما را از

گنج قارون

بهروز تورانی شکل و شمايل تازه ای داده به فانوس خيال و بحث جالبی مطرح کرده در باب ارزش های غير سينمايی گنج قارون و چند فيلم ديگر که در واقع نگاهی جامعه شناختی به سينمای ماست. سينما به اضافه موسيقی و منظورم ترانه هاست از راههای شناخت دست اول جامعه است که از آن کمتر بحث شده. حال اگر

سکوت خداوند

امشب به امر قدسی فکر می کردم. فکر می کردم امشب چيزی در اين باره خواهم نوشت. در باره تقدس و متن. ويديوی مصاحبه جهانبگلو با بيژن جلالی را هم می ديدم. در باره خدا که صحبت کرد گوش هايم تيز شد. گفت که تا 55 سالگی انديشه در باب خدا از محورهای ذهن و فکر او بوده است. و

نمونه نثر امروز افغانستان

ما ايرانيان، افغانان و تاجيکان يک زبان داريم اما زبانهای ما در حيطه سياسی خود هر يک جداگانه رشد کرده و می کند. از اين است که ميان اين حيطه های زبانی فرق های فارق افتاده است. هر يک از اين زبانها امکاناتی از فارسی را رشد داده که ديگری به آن نرسيده يا آن را دور زده يا تاريخی

از جهان بی نهايت تا حياط مدرسه افغان

به داريوش ملکوتی که تازگی ها به مقام سلطانی بسنده کرده و ملک بر ملکوت برگزيده گفته بودم که فکری بايد کرد از برای يک سبد روزانه لينک که اگر آدم مطلب جالب و تازه ای می بيند آنرا از طريق لينک دادن معرفی کند به ديگران. کار خوبی که خوابگرد و آدم و حوا و هودر هم می کنند.

اين داغ که بر دل خونين نهاده ايم

مسعود بهنود مطلبی نوشته است در نقد نامه دکتر سروش به خاتمی: با اجازه با دکتر سروش که به نظرم خيلی خواندنی است هم خود نوشته بهنود و هم نظرات خوانندگانش که روی همرفته جانب سخن بهنود را گرفته اند و در عين حال هر کدام حرف تازه ای به اين نقدها که بر خاتمی می شود افزوده اند.

قرن بيستم- يک طرح امپرسيونيستی از چشم اندازی بی نهايت متنوع

قرن بيستم قرن همگانی شدن بود برای ما. همه چيز از ميل به همگانی شدن شروع شد. اول تب آموزش بود که فراگير شد. در انتهای قرن ما همچنان مردمی بوديم مشتاق آموختن. اگر کم آموختيم و بقاعده نياموختيم و آموزش ما راه به تحولی که می خواستيم نبرد در عوض بسيار چيزها را تغيير داد. آموزش که همگانی شد

ثبت کردن جرم است

گزارش هيات ويژه در باره زهرا (زيبا) کاظمی خيلی خواندنی است از اين جهت که چقدر سر در گم است و چرا نتيجه نمی گيرد و باز پرونده را به همان قوه قضا برمی گرداند که همه می دانند قاضی مستقل ادعايی اين گزارش در آن نيست. باشد هم دراين پرونده نخواهد بود و راه نخواهد داشت که حيثيت جمهوری

زمستانی بود آن سال…

يک شب برفی بود که به برلين رسيديم. راننده که ما را می برد گيج بود. يا مست شايد. يا عاشق و حواس پرت. ممکن که با عيالش حرفش شده بود. آلمانی ها منضبط اند اين نبود. اصلا برلين بعد از قضيه ديوار به هم ريخته است. اخلاق روسی عهد قديم با آداب غربی درآميخته معجونی غريب ساخته است. برلين

با همه شکستگی ارزد به صد درست

به لطف سايت صبحانه که عمرش دراز باد به اين گزارش خواندنی برخوردم از گفتگوی خانمی ناصری نام با نادر ابراهيمی مردی مردستان در ادب و داستان و فيلم و تحقيق: يادم تو را فراموش. خاطره سالها پيش خودم را زنده کرد که در هيات روزنامه نگار و در واقع برای کسب فيض و آشنايی از نزديک سه شنبه شبی

يک روز با فيلسوف ايرانی

به هدايت مهدی کاتب کتابچه که از محمد رضا نيکفر سخن گفته بود ( در : نقد فلسفی روشنفکری دينی ) مقاله “ذات يک پندار” را خواندم. از نيکفر مقالاتی ديده بودم اما نمی دانستم فيلسوف است. ولی مهدی می گويد هست. فکر کردم اين مقاله فيلسوفانه گمشده ای را به من نشان خواهد داد که می جستم تا ببينم

حلقه ملکوت

عباس هم نتوانست در برابر وسوسه وبلاگ مقاومت کند. هر چه نباشد کار نوشتن است کار وسوسه گر نوشتن. و چگونه کسی مثل عباس می تواند در برابر وسوسه نوشتن و دعوت به نوشتن مقاومت کند. او که همه عمر در کار ارتباط برقرار کردن از راه نوشتن و انتشار دادن کوشيده است چگونه از اين راه نو چشم بپوشد

سه منظره

يک چشمانت را می بوسم که گريسته اند برای عشق لبانت را که سکوت کرده اند برای عشق و گونه هايت را که از عشق داغ است برای دل بیتابت اما چه می توانم کرد جز دوست داشتن تو دو ماه نيمه تمامدر آسمان شب پاييزنيم ديگرش در سرزمين تو می تابداما دل من تمامهمانجالابلای درختانی خانه کرده است که

بانوی بهشت ما

سعيد امروز سوانح احوال مختصر اما لطيفی نوشته است در فل سفه در باره دنيای اهل انديشه ايرانی که با اشارت بليغی به فاطمه دخت نبی همراه است: بانوی بهشت. آنچه او در باره دينداری و بی دينی خود نوشته است شرح حال معنوی همه ماست. فعلا همين اشارت تا بعدتر که باز بر سر اين بازآيم.

اگر خاتمی می خواست به نامه سروش پاسخی بنويسد

به نام خدا سياه نامه تر از خود کسی نمی بينم / چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود مکن به چشم حقارت نگاه در من مست / که آب روی شريعت بدين قدر نرود تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری / وفای عهد من از خاطرت بدر نرود جناب آقای سروش، من رنجنامه نمی نويسم شايد برای اينکه

دانشگاه پهلوی شيراز در کابل و دوشنبه

در ظرف يک هفته دو خبر مشابه رسيد که آمريکاييها دارند در دوشنبه و کابل دانشگاههايی تاسيس می کنند که آموزش در آنها به انگليسی است و زير نظر استادان بين المللی: “اداره توسعه تجارت امریکا در نظر دارد پوهنتون یا دانشگاه امریکایی در افغانستان تاسیس کند. کار مطالعه امکانات تاسیس این دانشگاه با عقد قرار داد آغاز شد. محمد

امنيت مکانيکی و امنيت الکترونيکی

سعيد در فل سفه مطلبی نوشته در باره حجاب و امنيت که من چند کلمه ای در باره يک پاراگراف آن می نويسم. او می گويد:”امنيت برای انسانها در هر مکانی و زمانی مسئله است. اما همه‌ی جوامع به شيوه‌ی يکسانی با اين مسئله برخورد نمی‌کنند. مثلاً، وجود ناامنی، در امريکا، سبب آن نمی‌شود که کسی برای خانه‌اش ديوارهای بلند

آن صد دلار لعنتی

نوشته علی ماندگار بعد از ظهر يكي از روزهاي داغ تير ماه 78 در دفتر خبرگزاري رويتر در تهران ، يك عكاس ايراني ( … ) ، كه در جستجوي كار با حقوق ارزي بود ، عكس احمد باطبي با پيراهن خونين او را بر روي ميز جاناتان ليونز خبرنگار موسسه رويتر گذاشت . ليونز سعي كرد خود را نسبت

لاله سياه

در ماورای عشق تنفس می کنم در فضايی که اشيا رنگهای عجيب می گيرند و غزل به کتيبه ای سنگی در زبانی خاموش تبديل می شود زير خاک ماهی های طلايی کوچک به ريشه های بوته نزديک خيره مانده اند در اينجا نه تاريکی اندوه است و نه عصرهای بيتابی و روشنايی صبحی تازه دميده بی هيچ شتاب آرام آرام

سرپيکو

فيلم “سرپيکو” را می بينم. شايد بنوعی يادآور آرمانهای فراموش شده نسلی شورشی است که در دهه 60 و 70 ميلادی همه جای جهان ميدان فعاليت اش بود. نسلی که من هم از آخرين نماينده های آن متاثر شدم و هنوز هم نتوانسته ام گريبانم را از نوع بينش و منش آن رها کنم. برای همين تنهايی سرپيکو را و

شکستن اقتدار پدران

می خواستم از يادداشت های چهار سال پيش خود در حال و هوای تير ماه 78 چيزهايی را نقل کنم. خوب است که گاه چهره خود را در آيينه تاريخ نزديک و دور ببينيم. اما آن يادداشتها حاليه با من نيست. در فرصتی ديگر شايد پاره هايی از آنها را اينجا نقل کردم. اما می توانم به ياد آورم که

آينده از آن کيست؟

روزی دراز گذشت که به شبی پرگفتگو ختم يافت. کنفرانس دموکراسی برای ايران جمع خوبی از روشنفکران خارج کشور را دور هم جمع کرده بود. از آشوری و آجودانی تا پرهام و طهماسبی و بهبودی و دستمالچی. گروه چپ ها هم از طيف های مختلف. بهنود و نگهدار را هم ديدم که در جمع مستمعان بودند اما ساکت ماندند. حرف

سردبير خودم

با سعيد که فل سفه را می نويسد دوشينه گفت و گو می رفت. سعيد مرد آکادمی است و نگران خطا و لغزش. ميان صحبت ها گفت که خوبی روزنامه و مجله اين است که سردبيری هست و آدم می داند نوشته اش را يکی ديگر پيش از چاپ می خواند ولی وبلاگ اينطور نيست. ازينجاست که آدم ممکن است

کرانمندی عقل سرخ و بيکرانگی عقل عاريه؟

همين که گمان می بريم عقل ميراثی ما کرانمند است و عقل غربی بيکرانه خود اولين نشانه گريز از خودی است که نمی شناسيم به سوی بيگانه ای که گمان می بريم خواهيم شناخت. آواره ميان دو دنيا. عرفان که من می گويم فقط يک پسند شخصی نيست. نوعی روش است در اخلاق و شناخت و در تلائم زيستن با

خاموش کردن چراغ مولانا

من نخست مايلم توجه دوستان را به قطعه ای جلب کنم از يک خردورز معاصر که جانش را هم کارمايه خرد کرد و در پاکی و صداقتش شک و شبهه نيست اما … بهتر است اما را بعد از خواندن اين قطعه طرح کنم: “آن ستايش ها که حافظ از باده کرده و چنين وانموده که باده رازهای سربسته را

در خدمت و خيانت روشنفکران

صف بندی روشنفکران يک بار ديگر آغاز شده است. با حرف ها و بحث هايی که در مقابل سروش مطرح می شود ياد دعواهای رو در روی و بيشتر پشت سر آل احمد می افتم و بعدها شريعتی. روشنفکران بريده از مذهب و سنت تا اندک ضعفی و تاملی در مباحث حلقه روشنفکران دعوت کننده به سنت و مذهب می

چگونه سنت زايا می شود

دوست من مهدی خلجی معتقد است که راهی ازدرون سنت برای شناخت آن وجود ندارد و تنها راه شناخت آن دانش های مدرن است. اصولا به نظر او “هر تلاش فکری که مدرن نباشد محکوم به شکست است”. او فکر می کند که :”اگر سنت ما توانايی انتقاد از خود را داشت، پويا می شد، گره های خود را می

باز هم حافظه تاريخی

حافظه تاريخی هم انبان قصه ها و اوسانه های عوام است و هم حکمت عاميانه ای که مبتنی بر تجربيات تاريخی دور و نزديک است. چه بخواهيم چه نخواهيم اين حافظه وجود دارد و ازآن عامه مردم است اصلا، گرچه نخبگان در آن تاثير دارند چرا که در شکل گيری وجدان عمومی نقش دارند. تمام آثار شاهنامه ای ما و

در معنای کفر

نظر محقق داماد در باره کفر داستان کفر و ايمان را دگرگون می کند.در سالهای اخير نظرات نوانديشانه او و مجتهد شبستری در کنار آرای سروش و ديگر روشنگران دينی نشسته است و چهره انسانی تری از دين معرفی کرده است. من خود طرفدار آنم که قرآن را همچون کتابی از اصل های پايه در شناخت انسان و جامعه از

مايل هروی

پيام دکتر ياحقی پای مطلب پيشين حسابی پريشانم کرد. تا شب که به خانه بازگشتم حال خود را نمی فهميدم حواسم پرت بود. چند خبط کاری کردم که به دوباره کاری ناگزيرم کرد. از فکر مايل هروی بيرون نمی آمدم. آخر از دست شدن سوی چشم کاری نه آسان است. آنهم برای مردی مردستان در کار کتاب و خواندن و

دو رند خراسانی

امشب ياد دو رند خراسانی کردم. مهدی اخوان که “عاشقانه ها و کبود”ش را می خواندم و نجيب مايل هروی از گوشه گيران سختکوش و خراسان شناس. اخوان مرا برد به سالهای پيش و دورتر و دورتر. نسل او تجربه های شگرف کرد و جهان ديگری داشت. جهان کشف ذهن و زبان نو خيال های نو جسارت های تازه در