صحنه هايی از ژيمناستيک المپيک را می بينم چند دختر نوجوان و تين ايجر به اصطلاح در حرکات زمينی و يک مرد ورزشکار بيست و چند ساله روس روی بارفيکس. تحسين مرا و هم اعجاب مرا برمی انگيزند. با خود می گويم واقعا چيزی بلدند. در کار اينان ادعا جايی ندارد. هر چه هست عيان و عينی است. هنری است آشکار
شاخه زرين (پژوهشی در جادو و دين) نوشته جيمز جرج فريزر، ويرايش و مقدمه: رابرت فريزر، مترجم: کاظم فيروزمند ،۸۶۱ص، جلد سخت، تهران: انتشارات آگاه، ۲۰۰۴، چاپ اول. کتاب «شاخه زرين»، يک پژوهش فرهنگی و تطبيقی وسيع در اسطوره و دين است. مولف آن، «جيمز جرج فريزر»، اگر چه وابسته و معتقد به ارزش های سنتی جامعه بريتانياست و تربيت و تحصيلات عميق کلاسيک
پای استدلال جهانبگلو چوبين بود: جهانبگلو معلوم نيست که به چه دليل میگويد روشنفکر سکولار و دينی ندارد. اصطلاح روشنفکر سکولار که در متون انگليسی فراوان است، اصطلاح «روشنفکر دينی» هم. آيا کسی میتواند «به طور پيشينی» تعيين کند که روشنفکر چيست؟ خب شايد کسی بخواهد چنين کاری کند، ولی کار او نمیتواند علمی باشد، چون واقعياتی وجود دارند که
پرويز جاهد هميشه در گروه ما لندنی های ملکوت بوده است. ولی اينکه تا امروز به حلقه ملکوت نپيوسته بوده حکايت از مقاومت کم نظيرش در ورود به عالم مجازی شبکه جهانی است. به درس و کارش می رسيد و نمی خواست آلوده اين اعتياد شود که ما شده ايم! پيوستن او به حلقه نويسان ملکوت اما نشان می دهد
و اينهم از مشغوليت امشب. از مجموعه درختان دوشنبه که برای 80 سالگی اين شهر کار کرده ام.
تا حال مشغول بازبينی عکس هايم از تاجيکستان و ازبکستان بودم. هنوز به نيمه هم نرسيده ام. بيش از 35 حلقه فيلم است. دارم آنها را موضوع بندی می کنم. بزودی چند گزيده موضوعی را در ايرانيان دات کام منتشر می کنم. و همينجا هم. تا از اين شب دراز شما نيز بی نصيب نمانده باشيد چشمتان را به اين گلريزان رقص مهمان
نزديک به 300 هزار زائر مسيحی اين روزها در لورد ( يا لوردس Lourdes) جمع شده اند. نزديک به 10 هزار نفر از آنها بيمارانی هستند که روی صندلی چرخدار يا مستقيما روی بستر در مراسم مذهبی لورد شرکت می کنند. امروز می گفتند در ميان خطابه پاپ تنها صدايی که سکوت را می شکست آژير آمبولانس هايی بود که بايد بدحال
اين ارزشگذاری بسيار در مورد عقلانيت جديد و اينكه آن را تنها ستون معرفی میكنند كه تمدن جديد بر آن استوار است، دو ايراد اساسی دارد كه پارهای از انديشمندان غرب هم به آن پرداخته اند: يكی آنكه موتور حركت تمدن غرب تنها عقلانيت آن هم عقلانيت سرچشمه گرفته از عقلانيت فلاسفه يونانی نيست. تمدن موجود غرب همانقدر وام دار
آينده از نگاه مردم ايران:71% معتقدند در آينده صفات اخلاقي کمتر خواهد شد 87% معتقدند در آينده صفات اخلاقي منفي رواج خواهد داشت69% معتقدند مردم در گذشته بيشتر نماز مي خواندند79% معتقدند مردم نسبت به گذشته غير مذهبي تر شده اند74% معتقدند که مردم در آينده غير مذهبي تر خواهند شد88% معتقدند فاصله طبقاتي بيشتر شده است87% معتقدند که در
دردسر ايرانی بودن: تلويزيون دارد فيلم زمانی برای مستی اسبها را نمايش می دهد. دوباره فردا صبح بايد به اين جماعت در و همسايه توضيح بدهيم که مردم ايران همه کردی حرف نمی زنند. تازه همان تعدادی هم که کرد هستند همه شان فقير نيستند و بيشترشان روزگار خوبی دارند؛ ما معمولا نيازی به واردات دفتر مشق و تاير تراکتور
شوخی با نيچه: گشتی در وبلاگ ها می زدم ديدم چندين و چند وبلاگ احتمالا وطنی داريم که جوانترهايی با ذهن و پرسمان های فلسفی می نويسند و نيچه چقدر در بين شان نفوذ دارد. از آن ميان کامنتی در وبلاگ ديونيسوس اسباب تفريح خاطر شد: همه با اين جمله نيچه آشنا هستند: «خدا مرده است…امضاء نيچه» …می گویند روزی که
يکی دو روزی است داريوش آشوری در لندن است. امشب در کتابخانه مطالعات ايرانی به دعوت مدير آن دکتر آجودانی در باب زبان و مدرنيت سخن گفت. جماعتی از مشتاقان و فرهيختگان ايرانی جمع بودند. عمده بحث اش به صناعت واژه سازی يا مهندسی زبان علم گذشت و اينکه اروپاييان چگونه فضای باز و آزادی ايجاد کرده اند که در آن
منطق الطير جديد: نوشتن فراموش کردن است. اگر نمی نوشتيم ديوانه می شديم. پس می نويسم حلف الفضول. می نويسم نياز به حمايت ديدن. غريزه حمايت کردن. عميق ترين حس. پشتوانه بی پشتوانان بودن. علی. دلتنگی. دوست. و اينکه اگر خدا نبود حس اينهمه کوته بينی و خودبينی بايد انسان را می کشت. خوبی خدا اين است که اميد به
رابطه انديشه بهداشتی با نوار بهداشتی: در کشور ما از دموکراسی زياد دم زده میشود، اما آيا شما تا به حال دموکرات هم ديدهايد؟ من کمتر کسی را سراغ دارم که دموکرات باشد، به ويژه وقتی اين گونه سخنان (جلوگيری از انديشه های غيربهداشتی) را از زبان برخی روشنفکرانمان میشنوم. اما اين تعبير «بهداشتی» برای من يادآور يک لطيفهی مردانه
از احمد طالبی نژاد در باره سربازهای جمعه: مضمون کهنه فيلم که مثل هميشه چيزی جز حديث تکراری رفاقت های مردانه نيست نمی تواند نسل سردر گم امروز ايران را که هويتی پر تناقض دارد، اقناع کند. و از همو در باره مهمان مامان: آنچه مهمان مامان را به فيلمی شيرين و تاثيرگذار تبديل کرده بيان يک حس اجتماعی و
گردم ز خمار نرگس ات مستمستانه کشم به سنبل ات دستبر هم شکنم شکنج گيسوتتا گوش کشم کمان ابروتبر نار برت شکست گيرمسيب زنخ ات به دست گيرم رقم رضا عباسی سنه 1309 مشق آيدين؛ از ساحه اينترنتی استاد آيدين آغداشلو
به اصرار پسرم به ديدن اسپايدرمن 2 ( مرد عنکبوتی) می رويم. می داند که از اين دست فيلم ها خوشم نمی آيد. قديم تر سر فيلم بت من هم خوابم بوده بود. ولی برای خود او هم خسته کننده بود و فکر کنم فيلم تمام نشده آمديم بيرون. اما اين يکی فرق می کند. او دفعه دوم است که فيلم
مقاله های روزنامه ها را انتخاب می کنم و با خود اينطرف و آنطرف می برم تا از وقت های به اجبار داخل قطار و اتوبوس گذراندن استفاده ای ببرم. امروز مقاله روز شنبه ديويد هرست David Hirst را در گاردين خواندم با عنوان: “تقصيرها را گردن عرفات نيندازيد”. بخش آخر آن به ذهنم ماند که پايين تر می آورم. اشاراتی از اين دست کمتر در
گزينه ها از آخرين مصاحبه سعيد حجاريان با وقايع اتفاقيه: يک: ببينيد ما چند راه پيش رو داريم: 1- اصلاحات مرد زنده باد انقلاب؛ 2- اصلاحات مرد زنده باد انفعال؛ 3- اصلاحات مرد زنده باد اصلاحات (از نوع ديگر)؛ 3- اصلاحات مرد زنده باد اصقلاب؛ 4- اصلاحات مرد زنده باد استسلام (طلب تسليم شدن)؛ 5- اصلاحات مرد زنده باد دست
چهار عکس ديگر از اين مجموعه کم نظير را در اين صفحه ايسنا پيدا می کنيد.
واقعيت اين است که ديگر مدت هاست چيزی به نام « جريان غالب» در اينجا وجود ندارد. درهيچ زمينه ای. شايد دليلش اينست که آنقدر توليدات متنوع هنری و ادبی و فکری در اينجا هست که فرصت نمی دهد چيزی غلبه کند. زمانه هم زمانه ی ديگريست البته. شايد بشود گفت سارتر و ميراث او در دهه ی پنجاه يعنی
مجله ماهانه و معتبر پراسپکت Prospect که از معدود مجلات روشنفکرانه بريتانيا در حوزه مسائل عمومی است در شماره جولای که مجله صد ماهه شده به ابتکار جالبی دست زده و از ميان يک ليست ابتدايی بيش از 400 نفره به انتخاب 100 روشنفکر برتر در اين امپراتوری سابقا کبير پرداخته است. چند نکته عبرت آموز در اين فهرست ابتکاری هست. نخست معيار
هر بار که رمان ناتنی مهدی ( خلجی، نشر گردون، برلين، بهار 1383) را دست گرفته ام و صفحاتی از آن را خوانده ام با خود گفته ام بيايم و اينجا بنويسم: رمان نويس ديگری متولد شده است. اما ننوشته ام. مثل اينکه بخواهم شيرينی اين خواندنی دلچسب را چند روز ديگری هم که شده فقط پيش خود نگاه دارم.
ورق زدن جمهوريت شوق های قديمی را در من زنده کرد. ديدم که چقدر هوشمندانه بين خود و مشی سياسی روزنامه های ديگر فاصله گذاری کرده است. شايد اصلاح طلبان تند رفتند. شايد عجله داشتند. از زمان پهلوی ها ما هميشه عجله داشته ايم. ما منورالفکرها و آزاديخواهان و نوگرايان. حالا خواسته يا ناخواسته مجبور به کندروی و آهستگی پيشه
ما زنان خود را بتدريج کشف می کنيم. دو شماره اخير بخارا از اين بابت برای من تازگی داشت. من نخست شماره 35 را دريافت کردم و در آن مقاله بسيار جالبی از پريسا دمندان خواندم که بعد تازه ای از خلاقيت های زنان ايرانی را در بر داشت. پريسا که گويا از عکاسان پرکار و شناخته در مطبوعات ايران