Category: دسته بندی عمومی

حجاب های علم و قبيله گرايی عالمان

سعيد مطلب کوتاهی نوشته است تا مفهوم “پارادايم” را شرح دهد. اما حاصل آن درخشان ترين نوشته کوتاهی است که در باره حجاب های علمی اين اواخر خوانده ام. ميان افسردگی های اين روزها مرا سر شوق آورد. خواستم لينک بدهم حيفم آمد. می گذارمش در بدنه وبلاگ تا دستياب تر باشد. من از زاويه ديد خودم اين شرح را

خرمای بم

حالا گيريم صد کاميون پتو پنجاه هواپیما کفش ده ميليون بطری آب تو که دیگر گرم نمی شوی تو که دیگر توی اين خاک ها نمی دوی و ديگر کسی شب صدا نمی زند مامان آب مامان آب مامان آب . . . از: سارا محمدی، پاگرد

بازسازی جهان ما اگر شدنی باشد از بم آغاز می شود

جيمز باکن، دوست نازنين ايراندوست من که آخرين رمان اش عاشقانه ای است که ماجرايش در اصفهان می گذرد، ساعتی پيش برای من در ای ميلی نوشته است: My heart is broken by Bam. It is like the Lisbon earthquake was for Voltaire, taking away his optimism for ever. جيمز اين اندوه و درماندگی و نااميدی غليظی را که در

اين داغ کجا بريم؟

اين عکس بزرگ صفحه اول آبزرور بود امروز. با خود گفتم: کاش پدر نبودم. کاش پدر نشده بودم. تا مرگ تو را ببينم. اين داغ کجا برم؟ فکر کردم کاش آنجا بودم تا پيام اندوه و درماندگی اين مردم را مثل عطا کناره با اين عکس و حسن سربخشيان با عکس ديروز تايمز (که دو زن گريان و زخمی و

شيرين عبادی امين زلزله زده ها می شود

6 ديماه 1382 27 دسامبر 2003 فراخوان فاجعه زلزله بم هزاران تن از هموطنان ما را هلاک کرد ؛ نيمی از شهر با خاک يکسان شد ؛ هزاران تن مجروح و بی خانمان و بی سرپرست باقی گذارد ؛ شهر فاقد برق، آب آشاميدنی، بيمارستان و درمانگاه است و مردمی که از زلزله جان بدر برده اند در معرض سرما،

آن 20 هزار نفر

دوستان خوبی دارم. دوستانی که بيدارند و بيدار دل. از خواب که برخاستم ديدم جهان ديگرگون شده است. آه از نهادم برآمد که ای وای باز زلزله. تلويزيون می گفت 2 هزار نفر. از خشم لرزيدم و از تاسف لب گزيدم. ما مردم فاجعه ايم. چه بايد کرد. گفتم ببينم چه کسی را خبر هست و چه کرده اند. وبلاگ

يلدا نام ديگر مهرگان است

در يک نظر سريع، از چهار اقنوم بزرگ ايرانی بيشتر از همه از اهورا مزدا و سپس اهريمن ياد شده است و از پس آنها از مهر و کمتر از همه از زروان يا خدای زمان. اين چهار اما هنوز هم از سازه های اصلی فرهنگ ايران و ايرانی اند چه در داخله مرز سياسی امروز چه فراسوی آن. يلدا

حجاب، فرانسه و رويای زمان از دست رفته

تصميم دولت فرانسه در باره منع حجاب اسباب شگفتی من شد. هر بهانه ای که برای توجيه اين تصميم از سوی يک دولت دموکراتيک عنوان شود نمی تواند زيرپا گذاشتن اصلهای اوليه دموکراسی را در اين اقدام پنهان کند.  من برای فرانسه متاسفم که مساله حجاب به عنوان يک انتخاب شخصی چنين وحشتی را در جامعه و مسئولان آن ايجاد

شادی شيخی که خانقاه ندارد

در جهانی که همه چيز ناقص است به دنبال کمال بودن چيزی جز زحمت مطلق نيست. در جهانی که هيچ کس کار خود را درست نمی گزارد به دنبال کار کارستان بودن دردسر عظيم است. در جهانی که همه ما به کم دانشی گرفتاريم و دايره جهل ما همواره بزرگتر بس بزرگتر از دانشی است که جمع کرده ايم سخن

چشم جهان بين

بی آنکه بخواهم، اين سه يادداشت امروز از يک جنس درآمدند. روزنامه شرق مطلبی دارد با عنوان پيامبر شادی ها سهم تاجيک ها که بن مايه اش اعتراض به بی توجهی به زرتشت در ميان ايرانی ها يا در سياست های رسمی فرهنگی ايران است. اما آنچه برای من اسباب شگفتی است دو نکته است. اول اينکه نويسنده سواد چندانی

ايران: نه دموکراسی، نه ديکتاتوری

ما در همه چيزمان گويا وضعی بينابين داريم. اين مهم است. مهم از آن جهت که ما معمولا گرايش به آن داريم که خود را به يکی از دو سمت يا سمتهايی که ما ترکيب آنها هستيم تقليل دهيم. به همين دليل به ارزيابی های ناتمام و نادرست می رسيم. تاکيد بر شناخت آنچه ما هستيم کاملا حياتی است. امروز

سياست پيگيری مسائل حقوق بشر در ايران

رابطه ما مدافعان حقوق بشر با حکومت و حاکميّت سياسی نه مبتنی بر قهر و دشمنی است ونه حتّی تقابل با حکومت زيرا که ما به قدرت سياسی چشم ندوخته ايم و در رقابت سياسی شرکت نداريم. رابطه ما با حکومت برمبنای تناظر است و اگر حکومت با ما حاضر به گفتگو نباشد، اين ديگر مشکل اوست. امّا تناظر و

امشب به قصه دل من گوش می کنی

من معمولا از شعر و ادب و محافل ادبی اين روزها می گريزم. اين عشق قديم و يار صميم من است و ديدن و يادکرد دوباره اش مرا به آشوب می کشد. بهتر است حالا حالاها فاصله ام را از ادبيات به معنای مدرسی و محفلی آن حفظ کنم. اما فردا شب مجلس شعرخوانی سايه است. از آخرين افراد نسلی

آنها تصوير ما را می سازند

فيلم کانال 4 بريتانيا را در باره ايران می بينم: Iran Undercover. خيلی های ديگر هم می بينند از ايرانی های اينجا. از دوستان و همکاران من هيچکس فيلم را دوست نداشته است. کسی نمی گويد چرا. يعنی بحثی نمی کنيم. اما می دانم که از اين تصوير مشوش آزرده خاطرند. اين ما نيستيم. روايتگر فيلم زنی است که ظاهرا

يک نگاه ساده

کس ها همه کر شدند کر ها همه کس شدند دنیا پر کرکس شد زمین را نگه دارید! من پیاده می شوم. از: يک نگاه ساده

راهی به فروتنی

دوست من مهدی در آخرين مطلب خود در کتابچه پاسخی به ارزيابی من از سخنان او در باب معرفت غربی و معرفت مسلمانان و امتناع شناخت اسلام و قرآن از منظر اسلاميان کنونی نوشته است که من پيش از ادامه اين بحث مايلم پرسش ها و ترديدهايی را در باب ادعاهای او طرح کنم. می گويد: “کفر و ايمان پرسشی

روايت نوبل صلح عبادی از زبان ابطحی

در سالهای منتهی به انقلاب، ابطحی و پدر او در مشهد از نوآوران عرصه تبليغ دينی محسوب می شدند. همانجا چند جلسه ای به مجلس سخنرانی هايش رفته بودم. آن زمان ها کمتر جای مذهبی پيدا می شد که از تئاتر در آن نشانی باشد. اما مرکز تبليغی آنها سن کوچکی هم برای تئاتر داشت و مردم به سبک حسينيه

تذکره لمن يخشی

مهدی کاتب کتابچه با شيفتگی معمول خود در باب معرفت غربيان با تورقی در دانشنامه قرآنی چاپ بريل بهانه تازه ای پيدا کرده تا يکبار ديگر کهتری ما مسلمانان را به رخ مان بکشد و ادعاهای تکرار شده در صد سال گذشته را اندر باب همه چيز نزد غربيان است بار ديگر به خواننده فارسی زبان يادآوری کند. من می

انفجار در استانبول

حمله به هدف های بی دفاع شهری و غيرنظامی نمی تواند با هيچ منطقی توجيه شود. اين حمله های کور که جان عالم وعامی، مسلمان و غيرمسلمان، کودک و کهنسال و زن و مرد را بی هيچ فرق و اعتنايی هدف قرار می دهد جز با منطق گروه های مافيايی سازگار نيست. من سخت مشکوک ام که اين آدم کشان

خيزش نوين معنوی؟

مطلب سعيد مستغاثی با عنوان خيزش نوين معنوی آنقدر خواندنی است که فکر کردم مقدمه اش را بگذارم همينجا. نوشته است: راستش را بگویم ، خودم هم باور نمی کردم این نسل تا بدین حد به سوی شمایل و شعائر دینی گرایش پیدا کرده باشد . نسلی که می گویند هیچ اعتقاد و ایمانی ندارد ، تبلیغ می کنند که

ما هم مردمی هستيم

همه سخن اينجاست که ما هميشه چشم مان به دهان ديگران است: از ما بهتران. غربی ها. روشنفکران فرانسوی. آمريکايی ها. ديگران و ديگران. ما برای انتخاب خود تاييد آنها را می طلبيم. ما هنوز بزرگ نشده ايم. ما شايد هنوز به “انتخاب” به معنی درست کلمه نرسيده ايم. اين ترديد مدام کشنده است. هيچ چيزی از ترديد نمی زايد.

در سوگ بخارای شريف

می خواستم در باره نکته هايی که دوستان در پای مطلب پيشين مطرح کرده اند چند کلمه ای بنويسم و مثلا بگويم که من با غرب نمی ستيزم و بسی چيزها را در آن می ستايم و قدر می نهم بلکه اصلا با ستيز ميانه ندارم ولی کفر بزرگ دوره خويش را خودباختگی می بينم. ولی امروز خبری از بخارا

نمونه ای برای شناخت ما

خبرنگار «بازتاب» از قم گزارش داد، طی روزهای اخير شايعه حضور زنی شبيه ببر در قم به ناآرامی در اين شهر منجر شده است. در اين گزارش آمده است، از روز سه‌شنبه هفته گذشته، تصاوير نقاشی شده، از زنی که صورت و نيمی از بدن او شبيه ببر است، به صورت گسترده در سطح شهر ـ به ويژه منطقه نيروگاه

در چشم و دل من

مهدی دوست نازنينی است که نکته های بکر در کلام او هست. هم در باب سينما و آمريکا نظری که داده بود سنجيده بود و هم برداشتی که از يادداشت های کوتاه سفر من به آمريکا که منتهی به شرق اندوه شد دارد ظريف و انديشيده است. دوستی با او از بخت های من است. مهدی فقه و فلسفه خوانده

شرق اندوه

می خواستم چيزکی در باره آمريکا بنويسم که خاتمه چند يادداشت پيش باشد. از نيويورک بگويم و از اينکه چقدر معمولی به چشمم آمد تا وقتی عظمت هايش را ديدم. تا عظمت هايش را نديدم آن را تحسين نکردم. می خواستم در اين باره بنويسم اما نشد . يک هفته بيشتر است که نمی شود. پس بهتر است پرونده آمريکا

شطرنج نيويورک

خيابانهای منهتن را بزودی و آسانی ياد می گيری. هر خيابان اصلی با يک شماره شناخته می شود. کافی است بدانی در خيابان 42 چهارراه هشتم هستی. آنوقت اگر آدرس جايی را بخواهی که در خيابان 51 است می دانی که به کجا و کدام سمت بروی. فقط بايد در جهت درست حرکت کنی. بالا يا پايين. از هر خيابان

بادبان های سفيد

رودخانه چارلز که کمبريج و بوستون را جدا می کند آرام و زيبا و سرسبز است. چشم انداز قايق های کوچک با بادبانی يک يا دوتکه روی رودخانه سخت دلفريب است و آرام بخش. مثل تابلو نقاشی است. قايق راندن تفريح عمومی است و البته ورزشی مفرح. من از ديدن اين مردم لذت می برم. هر بار که با اتوموبيل

نقشه گنج

بايد فقط اينجا باشی و اين جماعت سرگردان را ببينی که نااميدانه به دنبال آدرس دانشکده الهيات و سالن های مختلف آن هستند. هر کس که اندک اطلاعاتی دارد جهتی را نشان می دهد. من هم که با اين جمع سرگردان از اين سو به آن سو می روم تا محل پانل و سخنرانی مورد علاقه خود را پيدا کنم

چای و چشم سياه و آفتاب

در هتل مجبورم با يک دستگاه قهوه درست کنی که هيچ وقت جوش نمی آيد بسازم. حوصله اش را ندارم. چايی ميل شده ام. ولی گويا اينجا در بوستون کسی جز قهوه نمی شناسد. وقتی در فاصله يک فراغت دو سه ساعته از کنفرانس، خيابان ماس او ( به شيوه آمريکايی يعنی ماساچوست اونيو!) را به سمت هاروارد قدم می

سمت غربی تر جهان

وقتی می گويد :”فارسی”، فکر می کنم ديگر بايد بنويسم. از اول اين سفر دراز وسوسه نوشتن داشته ام. هواپيما با ضرب بادهای فراز اقيانوس اطلس مثل اتوبوسی در جاده کوهستانی دوشنبه به عينی تکان می خورد. خط هوايی آمريکن هيچ از رفاه مسافران کم نگذاشته است. وقتی به کشوری می روی با خطوط هوايی همان کشور پرواز کن تا

و مردمان چه پرهيزکارانند

هوش چيست؟ من هميشه از خود پرسيده ام چيست که آدمها را به ورطه خطا می افکند و از تشخيص درست از نادرست باز می دارد آيا هوش است؟ چرا يکی کند است و ديگری تند؟ و آيا می توان کندرو ها را به تندتر رفتن ترغيب کرد و در واقع به آنها چگونه تند رفتن را آموخت؟ آيا هوش

بريده سوانح احوال مهدی سيبستانی

زاده 28 بهمن ماه 1339 مشهد زيسته در محله ضد، تپل (ته پل؟) محله، شاهرضا نو يا چهارراه زرينه، عيدگاه – مشهدايرانشهر، کريمخان، هاشمی و دامپزشکی – تهرانکوی دانشگاه، قرايان – سنندج درس خوانده در دبستان: مدسه صابری وابسته به جامعه اسلامی در يکی از پس کوچه های تپل محلهراهنمايی: نامش الان يادم نيست ولی پشت دبيرستان ملکی و همسايه

خسروانی

يک اناری در دامن تو سيبی در دست من رگهای آبی ام سرود می خوانند دو رودخانه بی صداست درخت به تصوير خود می نگرد آرام قايقی چون تبسم پيش می آيد ماهيان سرود می خوانند سه جهان شکفته است. از دستهايم سه رود جاری است خورشيد می خوابد ماه از برکه می نوشد. در دستانت غرق می شوم. آبان

پسگفتار

شطح عشق و طره روياهای گسيخته تب خاک دوست داشتنی نيست ستاره ها را از آسمانم جاروب می کنم الماس شکسته تن شان دستانم را می برد. عين خوش، 1367

گام دوم

حرف آخرم را اول بزنم که من فکر می کنم هنوز هم تنانه ترين شعر ادب معاصر از آن فروغ است. مهدی در آخرين مطلب کتابچه در بحثی که از زاويه ای که او به ماجرا می نگرد درست است و تازگی دارد به تحليل و تجليل شعری پرداخته که نمونه ای درجه سه ( يا درجه يکی بی خون

دن کيشوت

بر فرشی از خون و جسد گسترده سفره شن و تشنگی سلام آقای سروانتس! و اينهمه مجنون کشته ليلايشان باران بود از جشن خون شغالها و باد نصيبی بردند تمام. مگس ها شيرينی جان تو را مکيدند و رقصيدند و جفتگيری کردند قلب تو خون نداشت ای شادمانی وقتی که من سوختم سلام آقای سروانتس! نک مرا به خود بخوان

لنی ريفنشتال

برای من لنی ريفنشتال Leni Riefenstahl مظهر زنی اعجوبه بود. کاری ندارم که اينجا هر وقت از او ياد می کنند به يادها می آورند که او برای هيتلر فيلم ساخته است. و فراموش می کنند که انديشه ای در آن دوران وجود داشت که در هيتلر نوعی از بيان خود را يافت و نه ريفنشتال که هزاران روشنفکر و

رياضت در اقيانوس

دوستانم نگران شده اند که بر من چه رفته است. هيچ. شقشقه هدرت. گاهی جز آنکه بنويسی چاره ای نيست. وقتی نوشتی فارغ شده ای. حال آرامم. می خواهم آرام هم بمانم. گفتم که. من نا اميد نيستم که همان دم که تيغ بر گردن اسماعيل گذاشته اند که قانون است و حکم لايتغير، بدائی حاصل می شود و با

نه قربانی نه قهرمان

دست و دلم به نوشتن نمی رود. اگر ننوشته ام از اين است. ذهنم پر است از حرف و سخن اما جايی مشغول است يا آزرده است. وبلاگ های مورد علاقه ام را بار ديگر مرور می کنم. هر کسی به شيوه ای فعال است. از شکراللهی در وبلاگ عالی خوابگرد با مطالب خوب و لينکدانی پر و پيمان تا

حريم امن

چند شب پيش خواب عجيبی ديدم. فکر کردم اتفاقی می افتد. وقتی ديروز خبر انفجار نجف را شنيدم و آن قتل عام به شيوه قرن بيست و يکم را شوکه شدم. کشته شدن باقر حکيم مرا سخت به فکر فرو برد. کسانی که او را کشته می خواستند باکی نداشته اند که همراه او دهها نفر ديگر هم به قتل