Category: دسته بندی عمومی

شب ایران در موزه آلبرت و ویکتوریا

این بنیاد میراث ایران (Iran Heritage Foundation )همیشه برنامه های سنگین و پرخرجی را طراحی و اجرا می کند اما امشب حتی با در نظر گرفتن برنامه های پیشین معرفی فرهنگ ایران به کوشش همین بنیاد واقعا یک شب استثنایی بود. موزه با عظمت آلبرت و ویکتوریا پذیرای دست کم ۵ هزار بازدید کننده بود که به بوی ایران و

چگونه یک نامه تهدید به قتل را بخوانیم؟

عباس معروفی تصویر و متن نامه ای را در وبلاگ خود گذاشته است که آن را باید نامه تهدید به قتل شمرد. نامه ها و پیام های تهدید در فرهنگ اروپا بسیار جدی گرفته می شوند. مهم نیست که این نامه ها جدی یا شوخی و یا حتی جعلی باشند. پلیس همواره به آنها به چشم یک انحراف خطرناک از

روشن تر از خاموشی

عباس معروفی دوستی خوب و داستان نویسی بزرگ است اما من همیشه نگران آن بوده ام که با مهاجرت اش به خارج موج سیاسی نویسی و بلکه گرداب آن او را با خود ببرد. گردابی که تقریبا نزدیک به تمامی نویسندگان و شاعران مهاجر را از دیدگاه هنری سترون کرده است و آثار آنان را به بیانیه های بی معنای

حجاب های علم و قبیله گرایی عالمان

سعید مطلب کوتاهی نوشته است تا مفهوم “پارادایم” را شرح دهد. اما حاصل آن درخشان ترین نوشته کوتاهی است که در باره حجاب های علمی این اواخر خوانده ام. میان افسردگی های این روزها مرا سر شوق آورد. خواستم لینک بدهم حیفم آمد. می گذارمش در بدنه وبلاگ تا دستیاب تر باشد. من از زاویه دید خودم این شرح را

خرمای بم

حالا گیریم صد کامیون پتو پنجاه هواپیما کفش ده میلیون بطری آب تو که دیگر گرم نمی شوی تو که دیگر توی این خاک ها نمی دوی و دیگر کسی شب صدا نمی زند مامان آب مامان آب مامان آب . . . از: سارا محمدی، پاگرد

بازسازی جهان ما اگر شدنی باشد از بم آغاز می شود

جیمز باکن، دوست نازنین ایراندوست من که آخرین رمان اش عاشقانه ای است که ماجرایش در اصفهان می گذرد، ساعتی پیش برای من در ای میلی نوشته است: My heart is broken by Bam. It is like the Lisbon earthquake was for Voltaire, taking away his optimism for ever. جیمز این اندوه و درماندگی و ناامیدی غلیظی را که در

این داغ کجا بریم؟

این عکس بزرگ صفحه اول آبزرور بود امروز. با خود گفتم: کاش پدر نبودم. کاش پدر نشده بودم. تا مرگ تو را ببینم. این داغ کجا برم؟ فکر کردم کاش آنجا بودم تا پیام اندوه و درماندگی این مردم را مثل عطا کناره با این عکس و حسن سربخشیان با عکس دیروز تایمز (که دو زن گریان و زخمی و

شیرین عبادی امین زلزله زده ها می شود

۶ دیماه ۱۳۸۲ ۲۷ دسامبر ۲۰۰۳ فراخوان فاجعه زلزله بم هزاران تن از هموطنان ما را هلاک کرد ؛ نیمی از شهر با خاک یکسان شد ؛ هزاران تن مجروح و بی خانمان و بی سرپرست باقی گذارد ؛ شهر فاقد برق، آب آشامیدنی، بیمارستان و درمانگاه است و مردمی که از زلزله جان بدر برده اند در معرض سرما،

آن ۲۰ هزار نفر

دوستان خوبی دارم. دوستانی که بیدارند و بیدار دل. از خواب که برخاستم دیدم جهان دیگرگون شده است. آه از نهادم برآمد که ای وای باز زلزله. تلویزیون می گفت ۲ هزار نفر. از خشم لرزیدم و از تاسف لب گزیدم. ما مردم فاجعه ایم. چه باید کرد. گفتم ببینم چه کسی را خبر هست و چه کرده اند. وبلاگ

یلدا نام دیگر مهرگان است

در یک نظر سریع، از چهار اقنوم بزرگ ایرانی بیشتر از همه از اهورا مزدا و سپس اهریمن یاد شده است و از پس آنها از مهر و کمتر از همه از زروان یا خدای زمان. این چهار اما هنوز هم از سازه های اصلی فرهنگ ایران و ایرانی اند چه در داخله مرز سیاسی امروز چه فراسوی آن. یلدا

حجاب، فرانسه و رویای زمان از دست رفته

تصمیم دولت فرانسه در باره منع حجاب اسباب شگفتی من شد. هر بهانه ای که برای توجیه این تصمیم از سوی یک دولت دموکراتیک عنوان شود نمی تواند زیرپا گذاشتن اصلهای اولیه دموکراسی را در این اقدام پنهان کند.  من برای فرانسه متاسفم که مساله حجاب به عنوان یک انتخاب شخصی چنین وحشتی را در جامعه و مسئولان آن ایجاد

شادی شیخی که خانقاه ندارد

در جهانی که همه چیز ناقص است به دنبال کمال بودن چیزی جز زحمت مطلق نیست. در جهانی که هیچ کس کار خود را درست نمی گزارد به دنبال کار کارستان بودن دردسر عظیم است. در جهانی که همه ما به کم دانشی گرفتاریم و دایره جهل ما همواره بزرگتر بس بزرگتر از دانشی است که جمع کرده ایم سخن

چشم جهان بین

بی آنکه بخواهم، این سه یادداشت امروز از یک جنس درآمدند. روزنامه شرق مطلبی دارد با عنوان پیامبر شادی ها سهم تاجیک ها که بن مایه اش اعتراض به بی توجهی به زرتشت در میان ایرانی ها یا در سیاست های رسمی فرهنگی ایران است. اما آنچه برای من اسباب شگفتی است دو نکته است. اول اینکه نویسنده سواد چندانی

ایران: نه دموکراسی، نه دیکتاتوری

ما در همه چیزمان گویا وضعی بینابین داریم. این مهم است. مهم از آن جهت که ما معمولا گرایش به آن داریم که خود را به یکی از دو سمت یا سمتهایی که ما ترکیب آنها هستیم تقلیل دهیم. به همین دلیل به ارزیابی های ناتمام و نادرست می رسیم. تاکید بر شناخت آنچه ما هستیم کاملا حیاتی است. امروز

سیاست پیگیری مسائل حقوق بشر در ایران

رابطه ما مدافعان حقوق بشر با حکومت و حاکمیّت سیاسی نه مبتنی بر قهر و دشمنی است ونه حتّی تقابل با حکومت زیرا که ما به قدرت سیاسی چشم ندوخته ایم و در رقابت سیاسی شرکت نداریم. رابطه ما با حکومت برمبنای تناظر است و اگر حکومت با ما حاضر به گفتگو نباشد، این دیگر مشکل اوست. امّا تناظر و

امشب به قصه دل من گوش می کنی

من معمولا از شعر و ادب و محافل ادبی این روزها می گریزم. این عشق قدیم و یار صمیم من است و دیدن و یادکرد دوباره اش مرا به آشوب می کشد. بهتر است حالا حالاها فاصله ام را از ادبیات به معنای مدرسی و محفلی آن حفظ کنم. اما فردا شب مجلس شعرخوانی سایه است. از آخرین افراد نسلی

آنها تصویر ما را می سازند

فیلم کانال ۴ بریتانیا را در باره ایران می بینم: Iran Undercover. خیلی های دیگر هم می بینند از ایرانی های اینجا. از دوستان و همکاران من هیچکس فیلم را دوست نداشته است. کسی نمی گوید چرا. یعنی بحثی نمی کنیم. اما می دانم که از این تصویر مشوش آزرده خاطرند. این ما نیستیم. روایتگر فیلم زنی است که ظاهرا

یک نگاه ساده

کس ها همه کر شدند کر ها همه کس شدند دنیا پر کرکس شد زمین را نگه دارید! من پیاده می شوم. از: یک نگاه ساده

راهی به فروتنی

دوست من مهدی در آخرین مطلب خود در کتابچه پاسخی به ارزیابی من از سخنان او در باب معرفت غربی و معرفت مسلمانان و امتناع شناخت اسلام و قرآن از منظر اسلامیان کنونی نوشته است که من پیش از ادامه این بحث مایلم پرسش ها و تردیدهایی را در باب ادعاهای او طرح کنم. می گوید: “کفر و ایمان پرسشی

روایت نوبل صلح عبادی از زبان ابطحی

در سالهای منتهی به انقلاب، ابطحی و پدر او در مشهد از نوآوران عرصه تبلیغ دینی محسوب می شدند. همانجا چند جلسه ای به مجلس سخنرانی هایش رفته بودم. آن زمان ها کمتر جای مذهبی پیدا می شد که از تئاتر در آن نشانی باشد. اما مرکز تبلیغی آنها سن کوچکی هم برای تئاتر داشت و مردم به سبک حسینیه

تذکره لمن یخشی

مهدی کاتب کتابچه با شیفتگی معمول خود در باب معرفت غربیان با تورقی در دانشنامه قرآنی چاپ بریل بهانه تازه ای پیدا کرده تا یکبار دیگر کهتری ما مسلمانان را به رخ مان بکشد و ادعاهای تکرار شده در صد سال گذشته را اندر باب همه چیز نزد غربیان است بار دیگر به خواننده فارسی زبان یادآوری کند. من می

انفجار در استانبول

حمله به هدف های بی دفاع شهری و غیرنظامی نمی تواند با هیچ منطقی توجیه شود. این حمله های کور که جان عالم وعامی، مسلمان و غیرمسلمان، کودک و کهنسال و زن و مرد را بی هیچ فرق و اعتنایی هدف قرار می دهد جز با منطق گروه های مافیایی سازگار نیست. من سخت مشکوک ام که این آدم کشان

خیزش نوین معنوی؟

مطلب سعید مستغاثی با عنوان خیزش نوین معنوی آنقدر خواندنی است که فکر کردم مقدمه اش را بگذارم همینجا. نوشته است: راستش را بگویم ، خودم هم باور نمی کردم این نسل تا بدین حد به سوی شمایل و شعائر دینی گرایش پیدا کرده باشد . نسلی که می گویند هیچ اعتقاد و ایمانی ندارد ، تبلیغ می کنند که

ما هم مردمی هستیم

همه سخن اینجاست که ما همیشه چشم مان به دهان دیگران است: از ما بهتران. غربی ها. روشنفکران فرانسوی. آمریکایی ها. دیگران و دیگران. ما برای انتخاب خود تایید آنها را می طلبیم. ما هنوز بزرگ نشده ایم. ما شاید هنوز به “انتخاب” به معنی درست کلمه نرسیده ایم. این تردید مدام کشنده است. هیچ چیزی از تردید نمی زاید.

در سوگ بخارای شریف

می خواستم در باره نکته هایی که دوستان در پای مطلب پیشین مطرح کرده اند چند کلمه ای بنویسم و مثلا بگویم که من با غرب نمی ستیزم و بسی چیزها را در آن می ستایم و قدر می نهم بلکه اصلا با ستیز میانه ندارم ولی کفر بزرگ دوره خویش را خودباختگی می بینم. ولی امروز خبری از بخارا

نمونه ای برای شناخت ما

خبرنگار «بازتاب» از قم گزارش داد، طی روزهای اخیر شایعه حضور زنی شبیه ببر در قم به ناآرامی در این شهر منجر شده است. در این گزارش آمده است، از روز سه‌شنبه هفته گذشته، تصاویر نقاشی شده، از زنی که صورت و نیمی از بدن او شبیه ببر است، به صورت گسترده در سطح شهر ـ به ویژه منطقه نیروگاه

در چشم و دل من

مهدی دوست نازنینی است که نکته های بکر در کلام او هست. هم در باب سینما و آمریکا نظری که داده بود سنجیده بود و هم برداشتی که از یادداشت های کوتاه سفر من به آمریکا که منتهی به شرق اندوه شد دارد ظریف و اندیشیده است. دوستی با او از بخت های من است. مهدی فقه و فلسفه خوانده

شرق اندوه

می خواستم چیزکی در باره آمریکا بنویسم که خاتمه چند یادداشت پیش باشد. از نیویورک بگویم و از اینکه چقدر معمولی به چشمم آمد تا وقتی عظمت هایش را دیدم. تا عظمت هایش را ندیدم آن را تحسین نکردم. می خواستم در این باره بنویسم اما نشد . یک هفته بیشتر است که نمی شود. پس بهتر است پرونده آمریکا

شطرنج نیویورک

خیابانهای منهتن را بزودی و آسانی یاد می گیری. هر خیابان اصلی با یک شماره شناخته می شود. کافی است بدانی در خیابان ۴۲ چهارراه هشتم هستی. آنوقت اگر آدرس جایی را بخواهی که در خیابان ۵۱ است می دانی که به کجا و کدام سمت بروی. فقط باید در جهت درست حرکت کنی. بالا یا پایین. از هر خیابان

بادبان های سفید

رودخانه چارلز که کمبریج و بوستون را جدا می کند آرام و زیبا و سرسبز است. چشم انداز قایق های کوچک با بادبانی یک یا دوتکه روی رودخانه سخت دلفریب است و آرام بخش. مثل تابلو نقاشی است. قایق راندن تفریح عمومی است و البته ورزشی مفرح. من از دیدن این مردم لذت می برم. هر بار که با اتوموبیل

نقشه گنج

باید فقط اینجا باشی و این جماعت سرگردان را ببینی که ناامیدانه به دنبال آدرس دانشکده الهیات و سالن های مختلف آن هستند. هر کس که اندک اطلاعاتی دارد جهتی را نشان می دهد. من هم که با این جمع سرگردان از این سو به آن سو می روم تا محل پانل و سخنرانی مورد علاقه خود را پیدا کنم

چای و چشم سیاه و آفتاب

در هتل مجبورم با یک دستگاه قهوه درست کنی که هیچ وقت جوش نمی آید بسازم. حوصله اش را ندارم. چایی میل شده ام. ولی گویا اینجا در بوستون کسی جز قهوه نمی شناسد. وقتی در فاصله یک فراغت دو سه ساعته از کنفرانس، خیابان ماس او ( به شیوه آمریکایی یعنی ماساچوست اونیو!) را به سمت هاروارد قدم می

سمت غربی تر جهان

وقتی می گوید :”فارسی”، فکر می کنم دیگر باید بنویسم. از اول این سفر دراز وسوسه نوشتن داشته ام. هواپیما با ضرب بادهای فراز اقیانوس اطلس مثل اتوبوسی در جاده کوهستانی دوشنبه به عینی تکان می خورد. خط هوایی آمریکن هیچ از رفاه مسافران کم نگذاشته است. وقتی به کشوری می روی با خطوط هوایی همان کشور پرواز کن تا

و مردمان چه پرهیزکارانند

هوش چیست؟ من همیشه از خود پرسیده ام چیست که آدمها را به ورطه خطا می افکند و از تشخیص درست از نادرست باز می دارد آیا هوش است؟ چرا یکی کند است و دیگری تند؟ و آیا می توان کندرو ها را به تندتر رفتن ترغیب کرد و در واقع به آنها چگونه تند رفتن را آموخت؟ آیا هوش

بریده سوانح احوال مهدی سیبستانی

زاده ۲۸ بهمن ماه ۱۳۳۹ مشهد زیسته در محله ضد، تپل (ته پل؟) محله، شاهرضا نو یا چهارراه زرینه، عیدگاه – مشهدایرانشهر، کریمخان، هاشمی و دامپزشکی – تهرانکوی دانشگاه، قرایان – سنندج درس خوانده در دبستان: مدسه صابری وابسته به جامعه اسلامی در یکی از پس کوچه های تپل محلهراهنمایی: نامش الان یادم نیست ولی پشت دبیرستان ملکی و همسایه

خسروانی

یک اناری در دامن تو سیبی در دست من رگهای آبی ام سرود می خوانند دو رودخانه بی صداست درخت به تصویر خود می نگرد آرام قایقی چون تبسم پیش می آید ماهیان سرود می خوانند سه جهان شکفته است. از دستهایم سه رود جاری است خورشید می خوابد ماه از برکه می نوشد. در دستانت غرق می شوم. آبان

پسگفتار

شطح عشق و طره رویاهای گسیخته تب خاک دوست داشتنی نیست ستاره ها را از آسمانم جاروب می کنم الماس شکسته تن شان دستانم را می برد. عین خوش، ۱۳۶۷

گام دوم

حرف آخرم را اول بزنم که من فکر می کنم هنوز هم تنانه ترین شعر ادب معاصر از آن فروغ است. مهدی در آخرین مطلب کتابچه در بحثی که از زاویه ای که او به ماجرا می نگرد درست است و تازگی دارد به تحلیل و تجلیل شعری پرداخته که نمونه ای درجه سه ( یا درجه یکی بی خون

دن کیشوت

بر فرشی از خون و جسد گسترده سفره شن و تشنگی سلام آقای سروانتس! و اینهمه مجنون کشته لیلایشان باران بود از جشن خون شغالها و باد نصیبی بردند تمام. مگس ها شیرینی جان تو را مکیدند و رقصیدند و جفتگیری کردند قلب تو خون نداشت ای شادمانی وقتی که من سوختم سلام آقای سروانتس! نک مرا به خود بخوان

لنی ریفنشتال

برای من لنی ریفنشتال Leni Riefenstahl مظهر زنی اعجوبه بود. کاری ندارم که اینجا هر وقت از او یاد می کنند به یادها می آورند که او برای هیتلر فیلم ساخته است. و فراموش می کنند که اندیشه ای در آن دوران وجود داشت که در هیتلر نوعی از بیان خود را یافت و نه ریفنشتال که هزاران روشنفکر و