شطح عشق و
طره روياهای گسيخته
تب خاک دوست داشتنی نيست
ستاره ها را از آسمانم جاروب می کنم
الماس شکسته تن شان
دستانم را می برد.
عين خوش، 1367
همیشه دور از صدایی که مثل آب می خواند
در سفرم. در شرقی ترین نقطه ای که تا به حال به آن سفر کرده ام. در ارومچی. و فردا کاشغر خداخواهد. ولی غمی گریبان
