بايد فقط اينجا باشی و اين جماعت سرگردان را ببينی که نااميدانه به دنبال آدرس دانشکده الهيات و سالن های مختلف آن هستند. هر کس که اندک اطلاعاتی دارد جهتی را نشان می دهد. من هم که با اين جمع سرگردان از اين سو به آن سو می روم تا محل پانل و سخنرانی مورد علاقه خود را پيدا کنم در عين عصبانيت خنده ام گرفته است که آمريکايی ها يا دست کم نوع هارواردی شان فکر می کنند اگر آمريکا -يا هاروارد- را نمی شناسی تقصير خودت است. جماعت هارواردی کمترين توجهی برای راهنمايی اين خيل سحر خيز که دانشگاه عظيم و سخت پراکنده هاروارد را نمی شناسد ندارند. دريغ از يک نشانه کوچک راهنما. نه چرا هست اما از 50 قدمی محل نشست و روی يک برگ A4! تا آنجا را بايد با رمل و اسطرلاب پيدا کنی. تا اندوور هال رفته ام و برگشته و وسط راه يادداشت برمی دارم که حس کار را از دست ندهم! يک سرگشته ديگر از اتفاق آنجا می رود و می پرسد دو يو نو… دست کم اين يکی را من نجات داده ام.
از ديروز اينقدر خبط ها و بی سليقگی های عجيب غريب ديده ام( يکی از اتاق ها که جای سخنرانی چند سخنران درجه اول بود واقعا فقط با يک نقشه شبيه نقشه های يافتن گنج پيدا می شد! در زير زمين يکی از ساختمان ها) که با خود می گويم جماعت آکادميسين را چه به برگزاری کنفرانس. مديريت اين کارها را آنها بايد واگذار کنند به شرکتهای اينکاره که می دانند چطور راهنما نصب کنند و چطور تجهيز کنند و پذيرايی هم بلدند! آکادميسين ممکن است مغز برنامه ريزی و بحث علمی باشد اما مدير تدارکات نيست. اما خودمانيم ايرانی ها خيلی بهتر کنفرانس برگزار می کنند. دست کم از نظر آداب و رفاه مهمان و جای بحث.

تاجیکستان پاره ناشناخته تن ایران
نمایش که تمام شد از من پرسیدند که چرا تاجیکستان. چیزهایی گفتم که درست یادم نیست. باید چیزی از عشق گفته باشم و پیوند دیرین