مهدی دوست نازنينی است که نکته های بکر در کلام او هست. هم در باب سينما و آمريکا نظری که داده بود سنجيده بود و هم برداشتی که از يادداشت های کوتاه سفر من به آمريکا که منتهی به شرق اندوه شد دارد ظريف و انديشيده است. دوستی با او از بخت های من است.
مهدی فقه و فلسفه خوانده و حال هم به انديشه در تاريخنگاری ما مشغول است و کاری ارجمند که بدان اميد بسيار می برم در باب بيهقی در دست دارد.من از او در اين زمينه ها چيز آموخته ام. هوش اجتماعی او نيز مثل زدنی است. کمتر کسی را مثل او ديده ام که چنين خوب جامعه روحانی را بشناسد و چنين بی باک در نقد آن قلم بزند و از آنچه بر روحانيت و اسلام می رود تحليل داشته باشد. مهدی جنبه های پنهان تر هم دارد مثل قدرت داستان گويی و داستان نويسی. نثر زيبا و فخيمی هم می نويسد.
من اما می بينم که او بر سر شماری از مسائل اساسی برای من بی راهه می رود. سر پرشور او در دفاع از مدرنيته جايی برای سنت نمی گذارد و خلل هايی که در کار دين و دينمداران باز می شناسد يکباره او را به دست کم گرفتن دين رانده است و حال مدعی است که ايران من که برای آن دلتنگی می کنم هيچگاه وجود نداشته است.
گمان می کنم ما تجربه های متفاوتی از سنت، دين و هويت ملی داشته ايم. من در دوره ای با دين تماس پيدا کردم که بازار دين و معنويت و بازگشت به خويش گرم بود. نقدی جدی و تند از مدرنيسم غربی و صورت کژتافته آن در ايران وجود داشت که بر ارزش های سنت تکيه می کرد و پدرم مردی وطن پرست بود و همه استادانم فکر ملی داشتند يا اصلا ايرانشناس بودند و حتی ايرانشناسی غربی را نقد می کردند. من با سنت و دين و وطن دوستی رابطه ای هميشه گرم و صميمی داشتم. در چشم و دل من هميشه اينها پناهگاه های نهايی و معتبر بوده اند. اين مفاهيم مرا و گروههايی از نسل مرا تربيت کرده است و برای من که تاريخ و ادب و فرهنگ ايران را جستجوگر بوده و شناختی از آن بدست کرده ام نه همچون ظنيات که چونان يقين می تابد.
هوش و معرفت مدرسی کافی نيست تا گرمای آشنايی با چيزی را پيدا کنی. آنهمه مثل تجربه کردن زن است و اين يکی مثل عشق. مهدی محصول و نماينده نسلی است که انقلاب فرصت آشنايی آنها را با هر سه مقوله دين و سنت و ايراندوستی از ايشان گرفت. اينها هر سه در چشم و دل ماست اگر جايی دارد و اگر ندارد و اين فرصت سوخته است جبران آن از هر طريق خردمندانه ممکن بايد کرد.
و بيرون از چشم و دل من کجا چيزی “هست”؟ در چشم من اگر نشستی می بينی که ايران همه چيز ماست و از آن گريزی نداريم. مگر فکر می کنی آنها که اين يا آن مظهر اينجايی يا کجايی را بزرگ می دارند حقيقتی را کشف کرده اند؟ نه عزيز، آنها نيز از چشم و دل خود حرف می زنند. اين است که هر کسی از ظن خود يار چيزی می شود. آن که سمرقند را نديده و نمی شناسد چه پروای سمرقند دارد؟ و آن که پروای آن شهر نازنين کار عمر اوست برايش چه چيز غير آن وجود دارد؟ تو بگو آخر در اين سمرقند که ديگر کسی فارسی نمی خواند و از آن رودکی برنمی آيد و مردانش به مهاجرت می روند و زنانش به مرديکاری. آخر اين سمرقند کجاست و اين که تو برايش می سوزی هيچگاه نبوده است. اما سودی ندارد. سمرقند هر کس در چشم و دل اوست.

تاجیکستان پاره ناشناخته تن ایران
نمایش که تمام شد از من پرسیدند که چرا تاجیکستان. چیزهایی گفتم که درست یادم نیست. باید چیزی از عشق گفته باشم و پیوند دیرین