همه سخن اينجاست که ما هميشه چشم مان به دهان ديگران است: از ما بهتران. غربی ها. روشنفکران فرانسوی. آمريکايی ها. ديگران و ديگران. ما برای انتخاب خود تاييد آنها را می طلبيم. ما هنوز بزرگ نشده ايم. ما شايد هنوز به “انتخاب” به معنی درست کلمه نرسيده ايم.
اين ترديد مدام کشنده است. هيچ چيزی از ترديد نمی زايد. درست سخن بگوييم ما امروز بی يقين ترين مردم جهان ايم. هيچ نداريم جز باد به دست. خود را به در و تخته می زنيم تا بگوييم ما از هيچ کس و هيچ چيز عقب نيستيم. ما از فرانسوی ها فرانسوی تريم و از آمريکايی ها آمريکايی تر. شتاب داريم تا از هيچ چيز دنيای مدرن عقب نمانيم. هر چيز که انگ و رنگ مدرن داشته باشد از فلسفه و فيلسوف گرفته تا شعر و کامپيوتر و وبلاگ و همبرگر و روابط آزاد ميان ما بسرعت جا باز می کند. اما هيچوقت هيچ کدام از اين حرف ها و گزينه ها و گرايش ها را درست هضم نکرده ايم. لق لق زبان است و فخر فروشی.
مسلح به انواع تئوری های اجتماعی و فلسفی و اين اواخر ادبی می شويم و هنوز ادبياتمان آن نيست که در خيال می پروريم و جامعه مان و دانشگاه مان و حتی خانواده هامان. ما نمونه تام و تمام حرام کردن زندگی به پای اهواء و آمال اتوپيايی و ناکجا آبادی خود هستيم. هميشه حسرت به دل ايم. آنچه داريم به چشممان نمی آيد. آنچه ديگران دارند برايمان مهم تر و رنگين تر است. اما اگر اين راه دراز صد سال اخير به آن جايی که ما می خواسته ايم نرسيده از اين به بعد هم نخواهد رسيد.
يکبار هم که شده بينديشيم که: “ما هم مردمی هستيم”. به خود باور داشته باشيم. جان غرب همين است. نه آن که چون غرب اين است آن را توصيه می کنم نه. می خواهم بگويم آن ترديد به خود غربگرايان ما خود ضد غربی ترين ويژگی آنان است. باور به خود پايه عقل سليم است. من آن را در روستاهای خودمان بی آنکه غربی باشند ديده ام. من آن را در نسل پدرانمان ديده ام. آن زمان که هنوز ترديد به جان همگان نيفتاده بود. امروز هم آن را در بخشی از رفتار نسل انقلاب می بينم و عصيانی که برای چشيدن لذت زندگی دارد و در آن بی گمان است. ولی کافی نيست.
اگر جهان ديروز به دنبال يکرنگ کردن آدمها و جوامع بود و هر کسی و حزبی و مرامی نوعی کنفورميسم را تعقيب و ترغيب می کرد امروز ديگر چنين نيست. جهان آنقدر بزرگ هست که برای ما هم جا داشته باشد. پس چه جای درنگ و ترديد است. ما هرگز آنی نخواهيم شد که فرانسوی ها شدند و اروپايی ها شدند. ما همين ايم که هستيم. اگر خود را بجا آوريم تازه آغاز درک آن است که ما که هستيم برای خود و پس آنگاه جای ما در جامعه جهانی کجاست. هر جا که هست باشد بالا يا پايين انکار آن و چشم بستن به روی آن و پشت کردن به آن دردی دوا نخواهد کرد ولی شناخت آن به ما امکان رشد خواهد داد.
امروز و ديروز غربی فردای ما نيست. ما امروز خود را داريم و ضرورتا به فردايی از آن خود می رسيم. آن را بايد بجا آوريم. غربی شدن به معنايی که عموم ايرانيان تصور می کنند غير ممکن است. هزار دليل برای اين هست اما من فقط به اين دليل ساده اشاره می کنم که درک و شناخت غرب در ايران و حتی ميان ايرانيان وقتی بيرون می آيند هم بسيار ابتدايی و فقير است. بر پايه اين ناشناخت هيچ چيز نمی توان ساخت.
ما به سمتی خيالی روان ايم که هيچ شناخت درستی از آن نداريم. مهم نيست که ما غرب را نمی شناسيم. اصلا مهم نيست. مهم اين است که چرا به سمتی می رويم که برای آن شناخت بدست نکرده ايم. بهتر آن نيست که به همان چه شناخت داريم قناعت کنيم و از آن آغاز کنيم؟ در اين صورت دست کم می دانيم چه می کنيم و پامان را بر زمينی محکم می گذاريم. حتی اگر يک گام استوار برداشته باشيم بهتر از هزار گام لرزان و ترسان است. – پسگفتاری برای سکس،سنت، و قديسين

تاجیکستان پاره ناشناخته تن ایران
نمایش که تمام شد از من پرسیدند که چرا تاجیکستان. چیزهایی گفتم که درست یادم نیست. باید چیزی از عشق گفته باشم و پیوند دیرین