دلم می گيرد که يکباره اين پل ارتباطی قطع می شود سه چهار روزی گم و گور می شود و وقتی هم که بر می گردد نوشته هايت را بلعيده است. حالا نزديک به 15 نفر در اين حلقه می نويسند. همه آنها صفحاتی و نوشته هايی را از دست داده اند. بعضی از آنها قابل جبران نيست. شعر يا داستان يا يادداشتی بوده که از آن کپی نداشته اند.
فقط می شود حيف خورد. مثل زندگی وقتی تمام می شود. گاهی فکر می کنم از اين حلقه بيرون بروم و جايی برای خودم دست و پا کنم. ولی فقط وقتی از دست اين سرويس دهنده لعنتی عصبانی ام.
حوصله نوشتن هم پيدا نمی کنم. وقتی نوشته اينقدر آسان بر باد می رود. جلو چشمانت انگار خانه ات باغت می سوزد. همين است، علت همه کناره گيری ها همين است، همه انزوا ها از اينجاست که آدم ببيند کارش هبائا منثورا می شود. بنايی نمی شود که بر آن تکيه بتوان کرد. دلسردی يعنی بی کاری يعنی وقتی که کار قدر ندارد يا نمی ماند.
نتيجه گيری های فلسفی را بس کنم. ولی از دست دادن هميشه مرا به ياد مرگ می اندازد و پايان ما. ولی چاره ای جز بنا کردن دايم هم نداريم. داريم؟

تاجیکستان پاره ناشناخته تن ایران
نمایش که تمام شد از من پرسیدند که چرا تاجیکستان. چیزهایی گفتم که درست یادم نیست. باید چیزی از عشق گفته باشم و پیوند دیرین