Author: sibestaan01

عکس ملکه و دیوار انزوا

پنجاه سال پیش وقتی ملکه الیزابت به ایران سفر می کرد هرگز کسی پیش بینی نمی کرد که روزی عکسی که او در ضیافت شاه ایران انداخته است به عنوان سند نگهداری عکس «شاه مخلوع» (+) از اتاق های ویران شده سفارت بریتانیا بیرون آورده شود و همچون سندی از یک جرم محرز در خبرگزاری یک دولت اسلامی منتشر شود

پیوند خدا و قانون سخت خطرناک است   یهودیت ارتدکس ومسیحت کاتولیک که در بطن اروپای متجدد زیسته و هم‌پای تحولات آن موج‌وار پیش و پس رفته‌اند، هنوز نتوانسته‌اند حقوق بشر را در مقام بنیانی برای شریعت خود بپذیرند. هنوز هزاران نفر در افریقا به سبب تقلید از فتوای پاپ به ایدز دچار می‌شوند و جان خود را از دست می‌دهند.

هر که هستی باش اما قاتل همت مباش

میانمایگی بد است و بدتر از آن است بیمایگی. با جمله منفی شروع نکنم. بهتر است بگویم تعالی نگری و کمال طلبی شایسته تر است آدمی را. آدم را سر ذوق می آورد. اصلا آدم را شکوفا می کند. آدم را آدم می کند. من به همین دلیل به استیو جابز احترام می گذارم. استیو جابز را فقط از منظر

عصیانستان باورمردگی

تقریبا تمام وبلاگ اش را خوانده ام. شعرش تا یک سالی پیش مسیری عادی می رود اما از خرداد سال ۸۹ آتش می گیرد و هر قدر که می گذرد این آتش کلمات را بیشتر می سوزد. به شعرهای شش ماهه اخیر او باید جداگانه پرداخت که غلظت کلامی تکان دهنده ای دارد. می خواستم حرفی بزنم در باره نهال.

تماشاچیان اعدام

دیدم یکی از این مدافعان نظام مقدس طعنه زده است به جماعت سبز که دارند برای این ۱۵ هزار نفر تماشاچی اعدام تحلیل می دهند و محکوم می کنند به این مضمون که بعله این هم از همین مردمی که می گفتید بیشماریم. حالا تحویل بگیرید.  این مردم مردم بیشماریم اند یا مردم دیگری هستند؟ چقدر احتمال دارد که از

خط و نشان بی بی سی برای رهبری خامنه ای

گزارش طولانی و مستندگونه تلویزیون فارسی بی بی سی در باره خامنه ای را می دیدم: خط و نشان رهبر. می خواستم به یادداشت کوتاهی در فیسبوک بسنده کنم ولی دیدم کمی بیشتر باید در باره اش حرف زد. پس اینجا نکاتی را اشاره می کنم: اول در جذابیت این گزارش بگویم که به نظرم در دو سه محور خلاصه

وبلاگ شورشی و رسانه های رسمی

این یادداشت را به مناسبت دهسالگی وبلاگستان فارسی به درخواست دوستان جوان ام در دویچه وله نوشته ام که صفحه خوب رو-در-رو را اداره می کنند و تحولی در این رسانه ایجاد کرده اند. تقدیم می کنم به همه وبلاگ نویسانی که تعهد خود را به وبلاگ و روایت شخصی و فرهنگ غیررسمی از یاد نبرده اند: ۱- وبلاگ زندگی ما

تخت جمشید را دوباره بسازیم

دیدم گروهی در فیسبوک ایجاد شده با این شعار که ما خواستار برگزاری مجدد جشن های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی هستیم. اینها نشانه های عجیبی است در گرایشهای نسل جوان ایران که بزودی صورت توفانی پیدا خواهد کرد. اما حالا دنبال تحلیل این گرایشها نیستم. پیشنهادی جایگزین دارم. تخت جمشید قرنها ست که صورت ویرانه پیدا کرده است. در این یک

الهیات کافرانی (رمضانیه) شیخ سرفه‌ای کرد و ادامه داد: «ذکر لا اله الّا اللّه برترین اذکار است و آخرین درجه‌ی ایمان. چرا؟ زیرا جامع مقام کفر و ایمان است. ابتدا می‌گویی: خدایی نیست (لا اله) بعد می‌گویی مگر خداوند یگانه (الّا اللّه). آن ذکری که جامع مقام کفر و ایمان باشد، برترین اذکار است. من بارها گفته‌ام که بر کافریِ کسی طعنه مزنید. کسی چه می‌داند، شاید این کافری

چل تکه زندگی ایرانی؛ نقل یک داستان مشارکتی

حوزه های مربوط به رسانه های مشارکتی و شهروندی هنوز کم شناخته است. برای من که دست کم پنج سال گذشته را با اندیشه مشارکت مخاطبان در رسانه و ایده پردازی و عملیاتی کردن ایده ها گذرانده ام باز هم داستان طوری است که گویی در آغاز این راه ام. بنابرین هر کاری که شروع می کنم و به پایان

گفتگو مثل وصیت یا تاریخ ایده ها

این روزها فکر می کنم باید یک وصیت نامه فرهنگی بنویسم. وصیت نامه خانوادگی را که سالها ست می نویسم و به روز نگه می دارم. اول بار شاید حدود بیست سال پیش نوشتم. یکی از آن دوره های بحران که آدم فکر می کند از آن جان به در نخواهد برد. اما آدمیزاد سخت جان تر از این ها

گناه قم آب انگور و آب شیرین است

قم شهری از شهرهای ایران است. واتیکان نیست. مونت کارلو هم نیست. محل زندگی هزاران هموطن ایرانی است که در کنار مجموعه ای از نهادهای مذهبی و دینی-حکومتی زندگی می کنند. سبک زندگی شان هم چنان که از اخبار و تصاویر می توان دانست امروز تفاوت عمده ای با سبک زندگی در اصفهان و مشهد و تبریز و شهرهای دیگر

آیت الله وهابی و وکیل کراواتی

در باره حرفهای اخیر مکارم شیرازی نمی توان با آرامش چیزی نوشت. به نظرم وضعیت آنقدر بد است که حرفهای مکارم شیرازی مثل نمک بر زخم می ماند.* به حرفهای کسانی از ردیف مقامات و ائمه جمعه کمابیش عادت کرده ایم. حرفهاشان را از سر مصلحت های سیاسی و نیازهای جناحی می بینیم و هیچ سایه ای از اسلامیت و

پایان فصل مصالحه، پایان بازگشت به قانون اساسی

می گویند اگر مردم به تو حسن ظنی دارند ایشان را ناامید و دلسرد نکن. حالا حکایت ما و نظام مقدس است. هر قدر که به این نظام حسن ظن داشتیم خلاف اش را ثابت کرد. تا همین اواخر خاتمی اینهمه بد و بیراه شنید تا بگوید که آقا شما را بخدا از خر شیطان پیاده شو و بگذار زندانیان

قرائت سنگواره های ام القرا

کم می نویسم. حتی در باره هاله سحابی هم ننوشتم. گرچه مرگ اش مرا مثل بسیاری دیگر شوکه کرد. آنشب فکر می کردم اگر خوابیدم دیگر بیدار نخواهم شد. از بس که این ستم عریان داشت خفه ام می کرد. گفتم بسیاری هستند که بنویسند. و می نویسند و خوب هم می نویسند. مثل آنچه سوسن شریعتی نوشت در باره

بیست سال پیش چطور «فتنه» به وجود آمد؟

این روزها زیاد می شنویم که جریان به اصطلاح انحرافی با جریانی که نام دولتی اش جریان فتنه است ریشه مشترک دارند. معمولا هم صحبت از این است که ریشه ماجرا به ۲۰ سال پیش می رسد. چون کمتر دیدم کسی متعرض این سابقه ۲۰ ساله شود فکر کردم مفید است ببینیم ماجرا از چه قرار است تا در میانه

بلندپروازی های اوباما و انقلاب تلویزیون

هر چه می گذرد نوشتن سخت تر می شود. خوبی اش این است که حالا نسل تازه ای از وبلاگ نویسان مشغول نوشتن اند که بار آدمی مثل من سبک تر می شود. یکی دو تا هم نیستند. نسل فرهیخته و جوانی اند که نمایندگان متعددشان در حوزه های مختلف اجتماعی و سیاسی قلم می زنند و خوب هم می

عید مبارکی با ۲۲ نفر و چند نفر از خانواده جنبش

پیش از سال تحویل به مادرجان در مشهد زنگ زدم. خواهرها هم بودند. عیدمبارکی کردیم. آرزو کردیم سال بعد نوروز همه با هم باشیم. یعنی می شود؟ برادرم امروز اول عید زنگ زد. از شمال سبز. باز هم همان امید و گفتگو. به نزدیکترین دوستان ام ایمیل نوشته ام یا جواب عیدمبارکی فرستاده ام. به سروران ام در جمع ایران

چرا یک جمله هم از موسوی نقل نشده بود؟

متاسف ام دوستان ولی باید بگویم در جریان خبرهای مربوط به موسوی در این روزها یا ما با نوعی از روزنامه نگاری حواس پریشان روبروییم که نمی داند در این نوع خبرها چه حساسیتی نهفته و چگونه باید اعتمادسازی کند یا اصولا عمدی در کار است که آلودگی اطلاعاتی ایجاد کند و کلمه را بی اعتبار سازد. نامه ای که

نجیب زاده ایرانی

در باره استاد ایرج افشار چه باید گفت که حق مطلب ادا شده باشد؟ بحقیقت نمی توان او را در نامی و لقبی یاد آورد که جامعیت داشته باشد و همه او را نشان دهد. او کتابشناس بود. مصحح نسخه های خطی بود. اسناد فراوان از عهد مشروطه بازیابی کرد و به چاپ رساند. بدون او اصلا عهد مشروطه را

لطفا عذرخواهی بیجا نکنید

امروز کلمه متنی مبهم و بی منطق منتشر کرده که مثلا خبر قبلی اش را در باره زندانی شدن رهبران سبز تصحیح کند و از اینکه چنان خبری داده است عذرخواهی کرده است. من فکر می کنم این عذرخواهی که انگار ادای نوعی حرفه ای گری است، بیجا و بی معنا ست. جای عذرخواهی نبوده است و کلمه در خبررسانی

دروغ نشانه کفر است

استقامت موسوی و کروبی سرانجام نظام ولایی را ناگزیر ساخت راهی را برود که دو سال برای ورود به آن تردید می کرد. رهبران سبز اکنون نظام را به دردسری دچار کرده اند که از آن پرهیز داشت. و به نظرم تا جایی هم که بتواند از آن تن خواهد زد یعنی وارد شدن به مرحله قضایی. سیاست نظام از

اعترافات ناخواسته یک دادستان در باره جنبش

 حرفهای دادستان تهران یک روز بعد از اعتراضهای سبز در دهم اسفند بسیار بامعنا ست. به نظر من مجموعه حرفها و ادعاها و موضعگیری های مقامات از ۲۵ بهمن به اینسو ارزش تحلیلی فوق العاده ای دارد. چه حمایتهای مصنوعی و دستوری از رهبر و محکوم ساختن موسوی و کروبی و اعتراضها و چه نمایشهای تلویزیونی وزیر اطلاعات و دیگران

تعادل شکننده

از یادداشت قبلی که پیامدهای ۲۵ بهمن را بر می شمرد تا امروز وضعیت در صحنه سیاسی تغییراتی کرده است که خوب است در همان محورهای پنجگانه آن یادداشت ببینیم چه تحولاتی داشته ایم:  رهبری  ولی فقیه بالاخره تصمیم خودش را گرفت که رقیب اصلی اش میرحسین موسوی را محبوس کند. هنوز از کم و کیف این حبس خانگی خبری نداریم

فردا روز دیگری است

به نظر من آنچه روز ۲۵ بهمن اتفاق افتاد یک نقطه عطف است و هم معادلات بسیاری را تغییر می دهد و هم مسائلی را برای اهالی جنبش اعتراضی روشن می کند. سعی می کنم مهمترین نتایج و تغییرات را برشمارم و عمدتا از منظر سیاست عملی.  رهبری ۱ به نظرم مهمترین مساله ای که در ۲۵ بهمن روشن شد

روز عصیان

نظامی که صدها نفر از یک جنبش اعتراضی را دستگیر کرده باشد و در هر تظاهرات اش صدها نفر دیگر را لت و کوب کرده باشد و لشکری از فدائیان نظام را بر سرشان ریخته باشد خیلی روشن است که به تقاضای راهپیمایی رهبران آن جنبش چه جور جوابی می دهد. اما تقاضای مجوز راهپیمایی بر سر موضوعی که ظاهرا خود

چرا در راهپیمایی ۲۲ بهمن شرکت نمی کنیم؟

 من توصیه هاشمی رفسنجانی به قشر ناراضی را جدی می گیرم یعنی آن را از سر تعارف سیاسی تلقی نمی کنم. بنابرین فکر می کنم باید به او و همه دیگر رهبران سیاسی که با جنبش سبز به نحوی همدلی دارند و دستی هم در حکومت و نفوذی در روندهای امور دارند بگوییم چرا نمی توانیم در راهپیمایی ۲۲ بهمن

به سوی ضد-انقلاب آینده

زنده یاد مهندس بازرگان کتابچه ای دارد بسیار مشهور به نام سازگاری ایرانی. در آن سالها که تصور می شد هر ملتی روحی دارد و کتاب روح ملتها از آندره زیگفرید* ترجمه شده بود چون به ایران نپرداخته بود بازرگان خواسته بود جبران کند و مقاله بلندی نوشته بود که به عنوان پیوست آن کتاب ارائه شود و نادانی زیگفرید

عرفان خودکشی و مقام مرگ اختیاری

قدیمی ترین تصویری که از خودکشی در ذهن من نقش بسته است راهبی بودایی است که با آرامش در آتش می سوزد. عکسی سیاه و سفید روی کاغذ زردرنگ مجله ای که شاید خواندنیها بود یا دانشمند یا یکی از آن مجله هایی که پدرم در سالهای کودکی من به خانه می اورد. آن تصویر هرگز از ذهن من پاک

آیا ما مردم سلطنت طلب هستیم؟ آیا به سوی انقلابی دیگر حرکت می کنیم؟

من هم مثل بسیاری از دوستان دیگر مسائل تونس را تعقیب می کنم. اما برای من مساله تنها از زاویه ایران اهمیت دارد. یعنی تاثیری که تونس در آینده ما دارد. تونس تنها نیست. سودان دارد تجزیه می شود بعد از آنهمه خونریزی و فاجعه ها در دارفور. ظاهرا به سمت آرامش می رود. مصر هم در یک مرحله تاریخی

فعالیتی مدنی برای همگان وجود ندارد

 چندی پیش یادداشتی نوشتم با عنوان رسانه ای برای همگان وجود ندارد در نقد اظهارنظر دوست نادیده ف. م. سخن و در آنجا مشروحا استدلال کردم که نمی توان رسانه ای داشت که همه طیف ها و عقاید در آن قلم بزنند، و بنابرین، این فکر که بیاییم رسانه ای درست کنیم که همه را پوشش دهد از اساس بی معنا

سوزن و جوالدوز؛ مورد خاص ایران ندا

یا: چه کسی حق دارد سوزن به دیگران بزند یا نزند؟ خلاصه کلام این است رفقا: بیاید کار مدنی یاد بگیریم! این راه اش نیست. انتظاری هم نیست. ما کی کار مدنی کرده ایم که یاد گرفته باشیم؟ باید یاد بگیریم. و این یعنی در نظردهی باید محتاط باشیم نکند که اصلی را نادانسته فروکاسته ایم یا نادیده گرفته ایم.

خودکشی به مثابه شورش بر اجبار

دیشب تا ساعتها پس از شنیدن خبر خودکشی علیرضا پهلوی از فکر او و خودکشی اش فارغ نمی شدم. اظهارنظرها هم از شانه بالا انداختن تا تسلیت گفتن به خانواده پهلوی متفاوت بود. بعضی هم از نظر انسانی همدردی می کردند اما می خواستند از نظر سیاسی فاصله شان را حفظ کنند. راست این است که ما مردم هنوز تکلیف

فاصله اجتماعی را چطور می توان اندازه گرفت؟

خواندم که کتاب قلعه حیوانات جرج اورول برای اولین بار در کابل منتشر شده است. اولین چیزی که به نظرم رسید این بود که همان فاصله ای که میان نشر قلعه حیوانات در ایران و در افغانستان است فاصله این دو جامعه را هم از یکدیگر نشان می دهد. خبر در مجله آرمانشهر آمده است که دوست پرتلاش و انساندوست

یارانه ملت در حکومت اقلیت

تازه ترین یادداشت من در سلسله کارهایی که در شناخت دولت محمودی-ولایی احمدی نژاد می نویسم امروز منتشر شد. معمولا وارد بحثهای اقتصادی نمی شوم و فکر می کنم در سالهای اخیر شاید مهمترین یادداشتی که نوشتم مربوط می شد به تاسیس وزارت رفاه در دولت خاتمی. قبول دارم که اصولا ما جماعت رسانه پرداز کمتر به اقتصاد و معیشت

درون ذهن یک اصولگرا

 بیژن نوباوه با حضور در نشستی با عنوان "جنگ نرم و رسانه" حرفهایی زده است که معمولا گوش ما از آن پر است و زیاد به ان اعتنا نمی کنیم اما یک دو نکته اش باعث شده حرفهایش توجه بیشتری جلب کند. این حرفها باعث می شود به این نکته پی ببریم که اصولا یک آدم سیاسی اصولگرا در سطح

پارادوکس های معنادار خودنویس

رویش اولین باری که نیک‌آهنگ کوثر در نشستی در لندن در نوامبر ۲۰۰۹ طرح خودنویس را رونمایی کرد حقیقتا به او آفرین گفتم و از ایده و نام و شکل و طرح کاری که ترسیم می‌کرد خوشم آمد و آن را گامی دیگر در تقویت روزنامه‌نگاری شهروندی دیدم. وقتی هم خودنویس بالاخره راه افتاد، من هم دارای نام و رمز

آیت الله وحید آینده دین است

 مدتی هست که از خوب و بد وبلاگستان چیزی ننوشته ام اما اگر بخواهم خوب های وبلاگستان را یاد کنم یکی وبلاگ آرمان امیری است که مجمع دیوانگان اش می خواند اما به چنان مجمعی کمتر شباهت دارد مگر اینکه بگوییم گفتن سخن های درست و بقاعده کم از دیوانگی نیست! آرمان مطلبی نوشته در باب نامه و نظر محسن

من با کنکاش در نیمه پنهان آدمها مخالف ام؛ با افشاگری هم

رضا حیرانی شاعر جوانی که من حرفهاش را در مصاحبه اش با رادیو زمانه نقد کرده ام در فیسبوک یادداشتی برای من فرستاده و نوشته است: «در مورد انتقادات شما به خودم معتقدم باید تندتر از این می نوشتم. که اگر پیش از این چنین مطالبی نوشته می شد کار به آنجا نمی رسید که که در اعترافات سعید امامی مشخص

مفاخره اشقیا

مصاحبه رادیو زمانه را با شاعری به نام رضا حیرانی در فیسبوک همخوان کردم و نوشتم این متن هولناک است. دوستانی پرسیدند که چرا؟ و در آن چیزی هولناک که من دیده بودم نمی دیدند. سخن من ساده است: در این متن که من اگر بودم در انتشارش درنگ می کردم و ترجیح می دادم به این صورت منتشرش نکنم