چه خوش باغی است باغ زندگانی
گر ايمن بودی از باد خزانی
چه خرم کاخ شد کاخ زمانه
گرش بودی اساس جاودانه
از آن سرد آمد اين کاخ دلاويز
که چون جا گرم کردی گويدت خيز
چو هست اين دير خاکی سست بنياد
به باده ش داد بايد زود بر باد
ز فردا و ز دی کس را نشان نيست
که رفت آن از ميان وين در ميان نيست
يک امروز است ما را نقد ايام
بر او هم اعتمادی نيست تا شام
بيا تا يک دهن پر خنده داريم
به می جان و جهان را زنده داريم
به ترک خواب می بايد شبی گفت
که زير خاک می بايد بسی خفت
از: نظامی گنجوی

تاجیکستان پاره ناشناخته تن ایران
نمایش که تمام شد از من پرسیدند که چرا تاجیکستان. چیزهایی گفتم که درست یادم نیست. باید چیزی از عشق گفته باشم و پیوند دیرین