نمونه نثر امروز افغانستان

ما ايرانيان، افغانان و تاجيکان يک زبان داريم اما زبانهای ما در حيطه سياسی خود هر يک جداگانه رشد کرده و می کند. از اين است که ميان اين حيطه های زبانی فرق های فارق افتاده است. هر يک از اين زبانها امکاناتی از فارسی را رشد داده که ديگری به آن نرسيده يا آن را دور زده يا تاريخی کرده است. زبان زنده فارسی همه اين امکانات است و نه فقط آنچه که ما در ايران می شناسيم. در زبان افغانان و تاجيکان ظرافت ها و شيرينی ها هست و کژی ها و کاستی ها که از دانستن و

از جهان بی نهايت تا حياط مدرسه افغان

به داريوش ملکوتی که تازگی ها به مقام سلطانی بسنده کرده و ملک بر ملکوت برگزيده گفته بودم که فکری بايد کرد از برای يک سبد روزانه لينک که اگر آدم مطلب جالب و تازه ای می بيند آنرا از طريق لينک دادن معرفی کند به ديگران. کار خوبی که خوابگرد و آدم و حوا و هودر هم می کنند. هنوز در ميان گرفتاریها به آن نرسيده. اما حال که لينک مطلب بهنود را گذاشتم خوب است به دو مطلب ديگر هم اشاره کنم. يکی شمار بیشمار ستارگان که در بی بی سی آمده بود و خيلی خواندنی و خيال

اين داغ که بر دل خونين نهاده ايم

مسعود بهنود مطلبی نوشته است در نقد نامه دکتر سروش به خاتمی: با اجازه با دکتر سروش که به نظرم خيلی خواندنی است هم خود نوشته بهنود و هم نظرات خوانندگانش که روی همرفته جانب سخن بهنود را گرفته اند و در عين حال هر کدام حرف تازه ای به اين نقدها که بر خاتمی می شود افزوده اند.

قرن بيستم- يک طرح امپرسيونيستی از چشم اندازی بی نهايت متنوع

قرن بيستم قرن همگانی شدن بود برای ما. همه چيز از ميل به همگانی شدن شروع شد. اول تب آموزش بود که فراگير شد. در انتهای قرن ما همچنان مردمی بوديم مشتاق آموختن. اگر کم آموختيم و بقاعده نياموختيم و آموزش ما راه به تحولی که می خواستيم نبرد در عوض بسيار چيزها را تغيير داد. آموزش که همگانی شد تغيير عظيم بافت اجتماعی آغاز شد. طبقه نخبگان و اشراف و خصلت نخبه گرايی بتدريج زوال يافت. ناگزير بود اما با آن بسيار چيزهای خوب هم زوال يافت. در انتهای قرن ما هنوز قلبا نخبه گرا بوديم اما همه کارهای

ثبت کردن جرم است

گزارش هيات ويژه در باره زهرا (زيبا) کاظمی خيلی خواندنی است از اين جهت که چقدر سر در گم است و چرا نتيجه نمی گيرد و باز پرونده را به همان قوه قضا برمی گرداند که همه می دانند قاضی مستقل ادعايی اين گزارش در آن نيست. باشد هم دراين پرونده نخواهد بود و راه نخواهد داشت که حيثيت جمهوری اسلامی پيوند خورده به اين مرگ و هيچ قاضی ولو مستقلی نمی تواند آن را ناديده بگيرد و نمی گذارند بگيرد حکم مصلحتی خواهد داد مثل گزارش همين وزيران. اما در بين همه چيزهای معمول که در اين گزارش هست

زمستانی بود آن سال…

يک شب برفی بود که به برلين رسيديم. راننده که ما را می برد گيج بود. يا مست شايد. يا عاشق و حواس پرت. ممکن که با عيالش حرفش شده بود. آلمانی ها منضبط اند اين نبود. اصلا برلين بعد از قضيه ديوار به هم ريخته است. اخلاق روسی عهد قديم با آداب غربی درآميخته معجونی غريب ساخته است. برلين هنوز خلق و خوی روسی دارد. اما شهری است يگانه که آن فيلم وندرس در باره اش هيچ اغراق نيست. برلين … … کجای برلين بوديم نمی دانم اما راننده گفت همين است. گفتم رسيديم خانه معروفی. اما نرسيده بوديم.

با همه شکستگی ارزد به صد درست

به لطف سايت صبحانه که عمرش دراز باد به اين گزارش خواندنی برخوردم از گفتگوی خانمی ناصری نام با نادر ابراهيمی مردی مردستان در ادب و داستان و فيلم و تحقيق: يادم تو را فراموش. خاطره سالها پيش خودم را زنده کرد که در هيات روزنامه نگار و در واقع برای کسب فيض و آشنايی از نزديک سه شنبه شبی به خانه اش رفتم (اين لطف کار روزنامه نگاری است که هميشه می توانی به محضر کميابان و نادران راه يابی و لذت حضور آنها را با ديگران تقسيم کنی. روزنامه نگاری که آدم شناس نباشد نباشد به). می گفت

يک روز با فيلسوف ايرانی

به هدايت مهدی کاتب کتابچه که از محمد رضا نيکفر سخن گفته بود ( در : نقد فلسفی روشنفکری دينی ) مقاله “ذات يک پندار” را خواندم. از نيکفر مقالاتی ديده بودم اما نمی دانستم فيلسوف است. ولی مهدی می گويد هست. فکر کردم اين مقاله فيلسوفانه گمشده ای را به من نشان خواهد داد که می جستم تا ببينم چگونه می توان سحر سروش را باطل کرد يا آنها که مدعی آن اند چه خوانده و می خوانند که سخن های سروش را ياوه و بی معنا می بينند و کوشش او را همه باطل می شمرند. اشتباه کرده

حلقه ملکوت

عباس هم نتوانست در برابر وسوسه وبلاگ مقاومت کند. هر چه نباشد کار نوشتن است کار وسوسه گر نوشتن. و چگونه کسی مثل عباس می تواند در برابر وسوسه نوشتن و دعوت به نوشتن مقاومت کند. او که همه عمر در کار ارتباط برقرار کردن از راه نوشتن و انتشار دادن کوشيده است چگونه از اين راه نو چشم بپوشد اين ارتباط بی واسطه که هنوز جوهر قلم خشک نشده خواننده آن را خوانده است. مطلب اولی که در حضور خلوت انس نوشته است مرا ياد سالهای انقلاب می اندازد و بيانيه های سياسی و مقالات مجله کانون نويسندگان و

سه منظره

يک چشمانت را می بوسم که گريسته اند برای عشق لبانت را که سکوت کرده اند برای عشق و گونه هايت را که از عشق داغ است برای دل بیتابت اما چه می توانم کرد جز دوست داشتن تو دو ماه نيمه تمامدر آسمان شب پاييزنيم ديگرش در سرزمين تو می تابداما دل من تمامهمانجالابلای درختانی خانه کرده است که پنجره تو را در قابی سبز گرفته بودند سه سيبی بالای سر ما باغ خاموش قاليچه را شعله ور کرده است بستر ما رو به پنجره ای است که از باران سمرقند خيس است در بهشت کوچک تو مهمان امو

بانوی بهشت ما

سعيد امروز سوانح احوال مختصر اما لطيفی نوشته است در فل سفه در باره دنيای اهل انديشه ايرانی که با اشارت بليغی به فاطمه دخت نبی همراه است: بانوی بهشت. آنچه او در باره دينداری و بی دينی خود نوشته است شرح حال معنوی همه ماست. فعلا همين اشارت تا بعدتر که باز بر سر اين بازآيم.

اگر خاتمی می خواست به نامه سروش پاسخی بنويسد

به نام خدا سياه نامه تر از خود کسی نمی بينم / چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود مکن به چشم حقارت نگاه در من مست / که آب روی شريعت بدين قدر نرود تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری / وفای عهد من از خاطرت بدر نرود جناب آقای سروش، من رنجنامه نمی نويسم شايد برای اينکه نمی دانم خطاب به که بنويسم. نوميدی و ناخشنودی شما را درک می کنم اما نمی دانم اگر بار رای ميليونها مردم و آرمانهای آنان بر دوش شما بود چه کرده بوديد. من بهرحال نمی توانم نااميد باشم گرچه اميدی

دانشگاه پهلوی شيراز در کابل و دوشنبه

در ظرف يک هفته دو خبر مشابه رسيد که آمريکاييها دارند در دوشنبه و کابل دانشگاههايی تاسيس می کنند که آموزش در آنها به انگليسی است و زير نظر استادان بين المللی: “اداره توسعه تجارت امریکا در نظر دارد پوهنتون یا دانشگاه امریکایی در افغانستان تاسیس کند. کار مطالعه امکانات تاسیس این دانشگاه با عقد قرار داد آغاز شد. محمد شریف فایض وزير تحصیلات عالی افغانستان آغاز کار این دانشگاه را زمینه بوجود آمدن رقابت و جلب متخصصین وکادرها از خارج و تربیه کادرهای جدید در داخل افغانستان می داند.” خبر دانشگاه آمريکايی در دوشنبه تاجيکستان از اين هم جدی

امنيت مکانيکی و امنيت الکترونيکی

سعيد در فل سفه مطلبی نوشته در باره حجاب و امنيت که من چند کلمه ای در باره يک پاراگراف آن می نويسم. او می گويد:”امنيت برای انسانها در هر مکانی و زمانی مسئله است. اما همه‌ی جوامع به شيوه‌ی يکسانی با اين مسئله برخورد نمی‌کنند. مثلاً، وجود ناامنی، در امريکا، سبب آن نمی‌شود که کسی برای خانه‌اش ديوارهای بلند بکشد، شيشه‌های پنجره را با نرده‌های آهنی بپوشاند، بر فرمان خودروی خود قفل و زنجير بزند، درهای چوبی آپارتمان را با حفاظی آهنی بپوشاند و زنجيری بزرگ با قفلی آهنی بر آن آويزان کند! چندين پرده بر پنجره‌ها آويزان باشد

آن صد دلار لعنتی

نوشته علی ماندگار بعد از ظهر يكي از روزهاي داغ تير ماه 78 در دفتر خبرگزاري رويتر در تهران ، يك عكاس ايراني ( … ) ، كه در جستجوي كار با حقوق ارزي بود ، عكس احمد باطبي با پيراهن خونين او را بر روي ميز جاناتان ليونز خبرنگار موسسه رويتر گذاشت . ليونز سعي كرد خود را نسبت به عكس مزبور بي تفاوت نشان دهد و گفت حاضر است عكس و كليه حقوق آن را با قيمت 100 دلار خريداري كند. البته اضافه كرد كه اگر رويتر از عكس هاي تو خوشش بيايد ، تو را استخدام خواهد

لاله سياه

در ماورای عشق تنفس می کنم در فضايی که اشيا رنگهای عجيب می گيرند و غزل به کتيبه ای سنگی در زبانی خاموش تبديل می شود زير خاک ماهی های طلايی کوچک به ريشه های بوته نزديک خيره مانده اند در اينجا نه تاريکی اندوه است و نه عصرهای بيتابی و روشنايی صبحی تازه دميده بی هيچ شتاب آرام آرام دامن می گيرد از دور دستها هنوز زنی با صدايی محزون می گويد “بايد بايد بايد دوست بدارم” و از صداش لاله ای سياه جايی خارج از چهار فصل روييده است. از : هزاره سوم

سرپيکو

فيلم “سرپيکو” را می بينم. شايد بنوعی يادآور آرمانهای فراموش شده نسلی شورشی است که در دهه 60 و 70 ميلادی همه جای جهان ميدان فعاليت اش بود. نسلی که من هم از آخرين نماينده های آن متاثر شدم و هنوز هم نتوانسته ام گريبانم را از نوع بينش و منش آن رها کنم. برای همين تنهايی سرپيکو را و سر ناآرام او را در جهت مبارزه اجتماعی درک می کنم. اما آنچه روزها پس از ديدن سرپيکو آزارم داده است يا مشغولم داشته اين است که ما نسل ايمان بوديم و عشق و ايثار و رسالت . بدون اينها

شکستن اقتدار پدران

می خواستم از يادداشت های چهار سال پيش خود در حال و هوای تير ماه 78 چيزهايی را نقل کنم. خوب است که گاه چهره خود را در آيينه تاريخ نزديک و دور ببينيم. اما آن يادداشتها حاليه با من نيست. در فرصتی ديگر شايد پاره هايی از آنها را اينجا نقل کردم. اما می توانم به ياد آورم که چه روزها و ماههايی می گذشت. مردم هنوز پر اميد بودند به اينکه تحولی ايجاد خواهند کرد. چهره جامعه جوان ايران پرخون و پرنشاط بود. اما خيلی زود توهم زدايی شد. کار به اين آسانی ها هم نيست. ما جوان

آينده از آن کيست؟

روزی دراز گذشت که به شبی پرگفتگو ختم يافت. کنفرانس دموکراسی برای ايران جمع خوبی از روشنفکران خارج کشور را دور هم جمع کرده بود. از آشوری و آجودانی تا پرهام و طهماسبی و بهبودی و دستمالچی. گروه چپ ها هم از طيف های مختلف. بهنود و نگهدار را هم ديدم که در جمع مستمعان بودند اما ساکت ماندند. حرف هايم را از آنچه گذشت جداگانه خواهم نوشت اما برايم جالب بود که که ديدم به روشنی فاصله ای افتاده است ميان بچه های قديمی چپ و واقعيت های سياسی ايران در نظر و انديشه عمل. چپ ها زياد حرف

سردبير خودم

با سعيد که فل سفه را می نويسد دوشينه گفت و گو می رفت. سعيد مرد آکادمی است و نگران خطا و لغزش. ميان صحبت ها گفت که خوبی روزنامه و مجله اين است که سردبيری هست و آدم می داند نوشته اش را يکی ديگر پيش از چاپ می خواند ولی وبلاگ اينطور نيست. ازينجاست که آدم ممکن است چيزی بنويسد و فردا پشيمان شود. پشيمان شدن فردا را حاليا کنار می گذارم. اما اين درست است که وبلاگ ها سردبير ندارند. به نظرم حسين درخشان با آن نام عجيب برای وبلاگش آگاهانه يا ناآگاه به قلب ماجرا اشاره

کرانمندی عقل سرخ و بيکرانگی عقل عاريه؟

همين که گمان می بريم عقل ميراثی ما کرانمند است و عقل غربی بيکرانه خود اولين نشانه گريز از خودی است که نمی شناسيم به سوی بيگانه ای که گمان می بريم خواهيم شناخت. آواره ميان دو دنيا. عرفان که من می گويم فقط يک پسند شخصی نيست. نوعی روش است در اخلاق و شناخت و در تلائم زيستن با خود و فرهنگ خويش و جهان نو به نو شونده. و اين فارغ از تجدد است. به جای تجدد هم نمی نشيند جای آن را هم تنگ نمی کند. حقوق و فلسفه و علوم انسانی هم نيست البته و چنين

خاموش کردن چراغ مولانا

من نخست مايلم توجه دوستان را به قطعه ای جلب کنم از يک خردورز معاصر که جانش را هم کارمايه خرد کرد و در پاکی و صداقتش شک و شبهه نيست اما … بهتر است اما را بعد از خواندن اين قطعه طرح کنم: “آن ستايش ها که حافظ از باده کرده و چنين وانموده که باده رازهای سربسته را می گشايد و نادانستنی ها را دانسته می گرداند جز ياوه گويی نيست. هر کسی حق دارد حافظ را تنها به نام اين شعرهايش ديوانه ياوه گويی شناسد.” اين سخن عاقلانه ای است ظاهرا که بر ستايش باده خرده می

در خدمت و خيانت روشنفکران

صف بندی روشنفکران يک بار ديگر آغاز شده است. با حرف ها و بحث هايی که در مقابل سروش مطرح می شود ياد دعواهای رو در روی و بيشتر پشت سر آل احمد می افتم و بعدها شريعتی. روشنفکران بريده از مذهب و سنت تا اندک ضعفی و تاملی در مباحث حلقه روشنفکران دعوت کننده به سنت و مذهب می يابند يا ترديدی در فضای اجتماعی حرف آنها حس می کنند فکر می کنند وقت مناسبی پيدا کرده اند برای تشديد فضای مقابله با دعوت آنها. حالا تبر برداشته اند به جان عرفان و ميراث فکری و فرهنگی عارفان (

چگونه سنت زايا می شود

دوست من مهدی خلجی معتقد است که راهی ازدرون سنت برای شناخت آن وجود ندارد و تنها راه شناخت آن دانش های مدرن است. اصولا به نظر او “هر تلاش فکری که مدرن نباشد محکوم به شکست است”. او فکر می کند که :”اگر سنت ما توانايی انتقاد از خود را داشت، پويا می شد، گره های خود را می گشود، تفکری به سامان می آفريد و در پی آن جامعه ای با سازمان سياسی و اجتماعی و اقتصادی بهينه و توانمندی می ساخت. فرصت سنت برای اين کار چند سده ای است که سوخته است.” ادعای من اما آن

باز هم حافظه تاريخی

حافظه تاريخی هم انبان قصه ها و اوسانه های عوام است و هم حکمت عاميانه ای که مبتنی بر تجربيات تاريخی دور و نزديک است. چه بخواهيم چه نخواهيم اين حافظه وجود دارد و ازآن عامه مردم است اصلا، گرچه نخبگان در آن تاثير دارند چرا که در شکل گيری وجدان عمومی نقش دارند. تمام آثار شاهنامه ای ما و همان تاريخ بيهقی ما و هزاران کتاب قصه و غزل و حکايت و مثنوی و پند و تاريخ به شعر و به نظم خاصه پرخوان ها از اين کتب و نقالی شده ها از اين قصص در ساختن حافظه تاريخی

در معنای کفر

نظر محقق داماد در باره کفر داستان کفر و ايمان را دگرگون می کند.در سالهای اخير نظرات نوانديشانه او و مجتهد شبستری در کنار آرای سروش و ديگر روشنگران دينی نشسته است و چهره انسانی تری از دين معرفی کرده است. من خود طرفدار آنم که قرآن را همچون کتابی از اصل های پايه در شناخت انسان و جامعه از چشم خداوند ببينم. تلقی قرآن چون کتاب کن ها و نکن ها تلقی ديگری است. در معنای کفر بسيار شنيده ايم که مثلا کافر آن است که نبوت را انکار کند يا خدا را قبول نداشته باشد يا اسلام را

مايل هروی

پيام دکتر ياحقی پای مطلب پيشين حسابی پريشانم کرد. تا شب که به خانه بازگشتم حال خود را نمی فهميدم حواسم پرت بود. چند خبط کاری کردم که به دوباره کاری ناگزيرم کرد. از فکر مايل هروی بيرون نمی آمدم. آخر از دست شدن سوی چشم کاری نه آسان است. آنهم برای مردی مردستان در کار کتاب و خواندن و پژوهش. از دست دادن چشم می دانی يعنی چه؟ آيا مايل نابينا شده است؟ نتوانستم و نمی توانم به خود جواب مثبت دهم. مثل اينکه خبر مرگ عزيزی را به تو داده باشند و نخواهی و نتوانی باور کنی. برای

دو رند خراسانی

امشب ياد دو رند خراسانی کردم. مهدی اخوان که “عاشقانه ها و کبود”ش را می خواندم و نجيب مايل هروی از گوشه گيران سختکوش و خراسان شناس. اخوان مرا برد به سالهای پيش و دورتر و دورتر. نسل او تجربه های شگرف کرد و جهان ديگری داشت. جهان کشف ذهن و زبان نو خيال های نو جسارت های تازه در عشق و سياست و حکمت رندانه ايرانی. او و شاملو و فروغ هريک مظهری شدند از ما با جامعيتی کم نظير از همه آنچه ما هستيم از کفر تا دين از غرور تا حسرت از خواهش تا بی نيازی از

معجزه

آيا دوره معجزه به پايان رسيده است؟ می گويند از وقتی انسان متمدن شد “کتاب” فهم شد و ديگر معجزه ضرورت نداشت. چه حرف بی پايه ای! اگر من احساس کنم مثل يک انسان ابتدايی به معجزه نياز دارم ملموس و نامجرد و عينی و آشکار چه خواهد شد؟ من نمی توانم بفهمم چرا معجزه ديگر نبايد صورت گيرد. بخشی از وجود من انگار همواره بدوی باقی می ماند و سرکشی اش و ناپختگی و گستاخی ماقبل تمدنی اش فقط با معجزه مهار می شود. مثل سرد شدن آتش عظيم بر ابراهيم. تازه مگر ابراهيم نبود که مرغان را سر

Forget-me-not

مراقب باشاز اندازه بيشنزديکتر نيايیترسم که بسوزانیسرپناه سکوت مرا اما چندان دور نيز مرو(برايت دلتنگ می شوم)بدون تو آتشی نيستو من غرق می شوم در لجه های تاريکی ترجمه از : به زبانی بيگانه