تاجيکستان پاره ناشناخته تن ايران

نمايش که تمام شد از من پرسيدند که چرا تاجيکستان. چيزهايی گفتم که درست يادم نيست. بايد چيزی از عشق گفته باشم و پيوند ديرين سرزمين های ايرانی و تاريخ مشترک از زرتشت خوارزم و آناهيتای جيحون تا ميثره و تا سياوشان پنجکنت و چه و چه ها. اما بايد می گفتم آخر من حرف هايم را در فيلم زده ام. بخاطر همه آنچه که در فيلم ديديد.”آيتی بهتر از اين می خواهيد؟” آنهمه رنگ و نور و صداهای جادويی و صميميت و مردمی که نمی دانند چه گنجی هستند. گنج های روان در کوچه و کوچه باغ و سيبستان.

حلقه فرخنده

خبر رسيد که داوران گزينش بهترين وبلاگ ها کار خود به انجام رسانده اند و در ميان وبلاگ های خوب فارسی جايی هم برای حلقه ملکوت در نظر گرفته اند و صاحب ارض مجازی ملکوت را نواخته اند. چه بهتر از اين! کاش فل سفه هم در حلقه ملکوت بود. خوابگرد هم و چند وبلاگ خوب ديگر هم.  البته هر انتخابی جهتی و هدفی دارد که در بيانيه داوران بازتاب می يابد و گرنه انتخاب شماری از وبلاگ ها به معنای بی اعتنايی به بی شمار وبلاگ های ديگری که انتخاب نشده اند نيست. من خود خواننده وبلاگ هايی هستم

آخرين عشق پيکاسو

ژاکلين(Jacqueline Roque) آخرين عشق پيکاسو بود. او 27 ساله بود که با پيکاسوی 72 ساله آشنا شد. و چنان منبع الهامی برای پيکاسو شد که محصول آن در 20 سال آشنايی 400 تابلو بود. يعنی تقريبا هر ماه دو تابلو. شنيدم از امروز نمايشگاهی در پاريس اين تابلوهای عاشقانه را به نمايش گذاشته است. حيفم آمد از اين خبر بگذرم. مگر هر چند سال از اين جور اتفاقات می افتد؟

اروپای لعنتی

نوزده نفر صدف جمع کن در ساحل بريتانيا کشته شدند. آب بالا آمد و همه را برد. کور نبودند. شب بود. سرعت بالا آمدن آب زياد بود. آنها می خواستند در فاصله جزر و مد هرچه بيشتر از عمق ساحل صدف جمع کنند. آنها چينی بودند. همگی پناهجو يا مقيمان غيرقانونی. می دانيد چقدر برای اين کار وحشتناک که از شب تا سپيده صبح در کنار دريا و در دل زمستان و در معرض بادهای استخوان ترکان انجام می دادند پول می گرفتند؟ کمتر از ساعتی يک پوند! و لابد حدس می زنيد که خوراک صدف که معمولا در گرانترين

چشم مان به روی خودمان باز شده است

از ماهها پيش به فکر اين روزها بودم که برای 25 سالگی انقلاب کاری بايد کرد. بيشتر دنبال فيلم بودم. يکی دو طرح در ايران و يک طرح در خارج داشتم ولی هيچ کدام به جايی که بايد نرسيد. مشغله ذهنی ام اين 25 سال بود. می خواستم آن را از طريق بررسی زندگی جوان های تا 25 سال ايرانی باز گويم. سر دلبران را از حديث ديگران بگويم. هنوز هم ايده هايم را رها نکرده ام. ولی هر وقت هم به اجرا درآمد ديگر به مناسبت 25 سالگی انقلاب نخواهد بود. من حرف های خودم را شايد بايد زمانی

شب ايران در موزه آلبرت و ويکتوريا

اين بنياد ميراث ايران (Iran Heritage Foundation )هميشه برنامه های سنگين و پرخرجی را طراحی و اجرا می کند اما امشب حتی با در نظر گرفتن برنامه های پيشين معرفی فرهنگ ايران به کوشش همين بنياد واقعا يک شب استثنايی بود. موزه با عظمت آلبرت و ويکتوريا پذيرای دست کم 5 هزار بازديد کننده بود که به بوی ايران و گذراندن ساعاتی با فرهنگ و موسيقی و رقص و سينمای ايران و ديدار با جمعی از چهره های سرشناس آن به موزه هجوم آورده بودند. حتی غذای ايرانی هم جای خود را داشت و صف طويل رستوران بسياری را برای

چگونه يک نامه تهديد به قتل را بخوانيم؟

عباس معروفی تصوير و متن نامه ای را در وبلاگ خود گذاشته است که آن را بايد نامه تهديد به قتل شمرد. نامه ها و پيام های تهديد در فرهنگ اروپا بسيار جدی گرفته می شوند. مهم نيست که اين نامه ها جدی يا شوخی و يا حتی جعلی باشند. پليس همواره به آنها به چشم يک انحراف خطرناک از قانون می نگرد و آن را دنبال می کند. همين روزها پرونده دختر دانشجويی در جريان است که به دروغ يا شوخی به افسران امنيت فرودگاه گفته بود که حامل بمب است. قاضی می تواند اين دختر خانم را برای

روشن تر از خاموشی

عباس معروفی دوستی خوب و داستان نويسی بزرگ است اما من هميشه نگران آن بوده ام که با مهاجرت اش به خارج موج سياسی نويسی و بلکه گرداب آن او را با خود ببرد. گردابی که تقريبا نزديک به تمامی نويسندگان و شاعران مهاجر را از ديدگاه هنری سترون کرده است و آثار آنان را به بيانيه های بی معنای سياسی فروکاسته است که ناشی از سردرگمی در جغرافيای فرهنگی است. (بيانيه وقتی ارزش دارد که در تهران صادر شود. يکبار خانم شاعری که وقتی ايران بود من کارهايش را می ستودم به خارج که آمد و رحل اقامت افکند

حجاب های علم و قبيله گرايی عالمان

سعيد مطلب کوتاهی نوشته است تا مفهوم “پارادايم” را شرح دهد. اما حاصل آن درخشان ترين نوشته کوتاهی است که در باره حجاب های علمی اين اواخر خوانده ام. ميان افسردگی های اين روزها مرا سر شوق آورد. خواستم لينک بدهم حيفم آمد. می گذارمش در بدنه وبلاگ تا دستياب تر باشد. من از زاويه ديد خودم اين شرح را گواهی ديگر می دانم بر ضرورت فروتنی علمی. می دانم که بسيار دشوار است. می دانم که اگر از اين پارادايم ها سرکشی کردی تنها خواهی شد. جامعه عالمان چيزی شبيه جامعه سياستمداران است. که علم هم قدرت است. اگر

خرمای بم

حالا گيريم صد کاميون پتو پنجاه هواپیما کفش ده ميليون بطری آب تو که دیگر گرم نمی شوی تو که دیگر توی اين خاک ها نمی دوی و ديگر کسی شب صدا نمی زند مامان آب مامان آب مامان آب . . . از: سارا محمدی، پاگرد

بازسازی جهان ما اگر شدنی باشد از بم آغاز می شود

جيمز باکن، دوست نازنين ايراندوست من که آخرين رمان اش عاشقانه ای است که ماجرايش در اصفهان می گذرد، ساعتی پيش برای من در ای ميلی نوشته است: My heart is broken by Bam. It is like the Lisbon earthquake was for Voltaire, taking away his optimism for ever. جيمز اين اندوه و درماندگی و نااميدی غليظی را که در فضای اين روزها موج می زند بخوبی حس کرده است. گويی برای ما ايرانی ها جهان به آخر رسيده است. ما همه فرصتها را از دست داده ايم. شايد تنها يک فرصت ديگر باقی مانده باشد. بازسازی جهان ما اگر

اين داغ کجا بريم؟

اين عکس بزرگ صفحه اول آبزرور بود امروز. با خود گفتم: کاش پدر نبودم. کاش پدر نشده بودم. تا مرگ تو را ببينم. اين داغ کجا برم؟ فکر کردم کاش آنجا بودم تا پيام اندوه و درماندگی اين مردم را مثل عطا کناره با اين عکس و حسن سربخشيان با عکس ديروز تايمز (که دو زن گريان و زخمی و حتما داغديده را نشان می داد که يکديگر را تسلی می دادند) به جهان منتقل کنم. چقدر عکس بد ديده ام اين روزها. بی هيچ پيامی. اما اين عکس چقدر با ما حرف می زند. فکر کردم نه، من تاب

شيرين عبادی امين زلزله زده ها می شود

6 ديماه 1382 27 دسامبر 2003 فراخوان فاجعه زلزله بم هزاران تن از هموطنان ما را هلاک کرد ؛ نيمی از شهر با خاک يکسان شد ؛ هزاران تن مجروح و بی خانمان و بی سرپرست باقی گذارد ؛ شهر فاقد برق، آب آشاميدنی، بيمارستان و درمانگاه است و مردمی که از زلزله جان بدر برده اند در معرض سرما، بيماری و گرسنگی هستند. وظيفه انسانی و ملّی همه ما ايرانيان است که به ياری هموطنان زلزله زده مان بشتابيم و با کمک های مالی بی دريغ خود به نهضتی که طّی روزهای آينده به سرپرستی شيرين عبادی برای کمک

آن 20 هزار نفر

دوستان خوبی دارم. دوستانی که بيدارند و بيدار دل. از خواب که برخاستم ديدم جهان ديگرگون شده است. آه از نهادم برآمد که ای وای باز زلزله. تلويزيون می گفت 2 هزار نفر. از خشم لرزيدم و از تاسف لب گزيدم. ما مردم فاجعه ايم. چه بايد کرد. گفتم ببينم چه کسی را خبر هست و چه کرده اند. وبلاگ داريوش را ديدم که پيش از همه ما از دريغ خود گفته بود. از بيداری اش و همدردی اش آرام شدم. از کسی ديگر جای ديگر خبری نبود. خوابگرد در خواب بود. اما ستون به روز شده هايش نشان می

يلدا نام ديگر مهرگان است

در يک نظر سريع، از چهار اقنوم بزرگ ايرانی بيشتر از همه از اهورا مزدا و سپس اهريمن ياد شده است و از پس آنها از مهر و کمتر از همه از زروان يا خدای زمان. اين چهار اما هنوز هم از سازه های اصلی فرهنگ ايران و ايرانی اند چه در داخله مرز سياسی امروز چه فراسوی آن. يلدا را گفته اند که ميلاد است و ميلاد مهر؛ به اين اعتبار که از درازترين شب سال خورشيد می زايد. اما اين را نگفته اند يا کمتر گفته اند که يلدا نام ديگر مهرگان است. استاد دقيق النظر ما دکتر

حجاب، فرانسه و رويای زمان از دست رفته

تصميم دولت فرانسه در باره منع حجاب اسباب شگفتی من شد. هر بهانه ای که برای توجيه اين تصميم از سوی يک دولت دموکراتيک عنوان شود نمی تواند زيرپا گذاشتن اصلهای اوليه دموکراسی را در اين اقدام پنهان کند.  من برای فرانسه متاسفم که مساله حجاب به عنوان يک انتخاب شخصی چنين وحشتی را در جامعه و مسئولان آن ايجاد کرده است ( می گويم جامعه چون نظرسنجی ها گويا حاکی از پشتيبانی بيش از 60 درصد از مردم از ممنوع کردن حجاب و هر نوع تظاهر مذهبی است). منع حجاب تير خلاص بر شقيقه ايده جامعه کثرت گرا در

شادی شيخی که خانقاه ندارد

در جهانی که همه چيز ناقص است به دنبال کمال بودن چيزی جز زحمت مطلق نيست. در جهانی که هيچ کس کار خود را درست نمی گزارد به دنبال کار کارستان بودن دردسر عظيم است. در جهانی که همه ما به کم دانشی گرفتاريم و دايره جهل ما همواره بزرگتر بس بزرگتر از دانشی است که جمع کرده ايم سخن گفتن در هر مقوله ای جز به ياوه گفتن نخواهد کشيد. اگر آدمی به چيزی دست يافته است تنها با متمرکز کردن دانش بسيار در محدوده ای کوچک بس کوچک بوده است. ما هنوز مثل علامه های قديم می انديشيم

چشم جهان بين

بی آنکه بخواهم، اين سه يادداشت امروز از يک جنس درآمدند. روزنامه شرق مطلبی دارد با عنوان پيامبر شادی ها سهم تاجيک ها که بن مايه اش اعتراض به بی توجهی به زرتشت در ميان ايرانی ها يا در سياست های رسمی فرهنگی ايران است. اما آنچه برای من اسباب شگفتی است دو نکته است. اول اينکه نويسنده سواد چندانی در باره موضوع خود ندارد و مثلا خوارزم را به عنوان زادگاه زرتشت در تاجيکستان می داند که نيست و در ازبکستان است (ناصرخسرو را هم ايرانی می داند که بر اساس معيار های او نبايد ايرانی باشد چون زاده

ايران: نه دموکراسی، نه ديکتاتوری

ما در همه چيزمان گويا وضعی بينابين داريم. اين مهم است. مهم از آن جهت که ما معمولا گرايش به آن داريم که خود را به يکی از دو سمت يا سمتهايی که ما ترکيب آنها هستيم تقليل دهيم. به همين دليل به ارزيابی های ناتمام و نادرست می رسيم. تاکيد بر شناخت آنچه ما هستيم کاملا حياتی است. امروز وقتی اين مقاله را در سايت امروز ديدم دريافت آن را از موقعيت خاص سياسی ايران راهگشا يافتم: ما نظامی مبتنی بر دموکراسی نيستيم اما ديکتاتوری هم نداريم. من اين نوع نگاه را نگاهی بر پايه دريافت بومی می بينم.

سياست پيگيری مسائل حقوق بشر در ايران

رابطه ما مدافعان حقوق بشر با حکومت و حاکميّت سياسی نه مبتنی بر قهر و دشمنی است ونه حتّی تقابل با حکومت زيرا که ما به قدرت سياسی چشم ندوخته ايم و در رقابت سياسی شرکت نداريم. رابطه ما با حکومت برمبنای تناظر است و اگر حکومت با ما حاضر به گفتگو نباشد، اين ديگر مشکل اوست. امّا تناظر و گفتگو هرگز به معنای اين نيست که تلاش و مبارزه ما با نقض حقوق بشر در ايران فروکش کند. مبارزه ما در راستای استقرارنظامی برخاسته از رأی آزادانه اکثريت مردم ايران است که در آن حقوق بشر و آزادی های

امشب به قصه دل من گوش می کنی

من معمولا از شعر و ادب و محافل ادبی اين روزها می گريزم. اين عشق قديم و يار صميم من است و ديدن و يادکرد دوباره اش مرا به آشوب می کشد. بهتر است حالا حالاها فاصله ام را از ادبيات به معنای مدرسی و محفلی آن حفظ کنم. اما فردا شب مجلس شعرخوانی سايه است. از آخرين افراد نسلی که بزرگان بسيار مثل خود او پرورد و شرح روزگار آنها را بايد روزی مثل آيزايا برلين در “متفکران روس” صاحب همتی در اثری همانند بنويسد. داشتم ويژه نامه مجله دفتر هنر را در باره سايه ورق می زدم –

آنها تصوير ما را می سازند

فيلم کانال 4 بريتانيا را در باره ايران می بينم: Iran Undercover. خيلی های ديگر هم می بينند از ايرانی های اينجا. از دوستان و همکاران من هيچکس فيلم را دوست نداشته است. کسی نمی گويد چرا. يعنی بحثی نمی کنيم. اما می دانم که از اين تصوير مشوش آزرده خاطرند. اين ما نيستيم. روايتگر فيلم زنی است که ظاهرا برای تحقيق در باره مرگ زهرا کاظمی به ايران سفر می کند و به چند کشور ديگر تا ايرانيان تبعيدی را ملاقات کند. جز يکی دوقسمت کوتاه مثلا حرف های پرستو فروهر در باره والدين اش يا حرف های امير

يک نگاه ساده

کس ها همه کر شدند کر ها همه کس شدند دنیا پر کرکس شد زمین را نگه دارید! من پیاده می شوم. از: يک نگاه ساده

راهی به فروتنی

دوست من مهدی در آخرين مطلب خود در کتابچه پاسخی به ارزيابی من از سخنان او در باب معرفت غربی و معرفت مسلمانان و امتناع شناخت اسلام و قرآن از منظر اسلاميان کنونی نوشته است که من پيش از ادامه اين بحث مايلم پرسش ها و ترديدهايی را در باب ادعاهای او طرح کنم. می گويد: “کفر و ايمان پرسشی الاهياتی است و من طرفدار نهادن اسلام و قرآن در چارچوب مطالعات زبانی و علوم انسانی مدرن هستم.” می پرسم آيا منطقا از مطالعات زبانی و علوم انسانی مدرن می توان نتايج الاهياتی گرفت يا نه؟ اگر نه مهدی چرا

روايت نوبل صلح عبادی از زبان ابطحی

در سالهای منتهی به انقلاب، ابطحی و پدر او در مشهد از نوآوران عرصه تبليغ دينی محسوب می شدند. همانجا چند جلسه ای به مجلس سخنرانی هايش رفته بودم. آن زمان ها کمتر جای مذهبی پيدا می شد که از تئاتر در آن نشانی باشد. اما مرکز تبليغی آنها سن کوچکی هم برای تئاتر داشت و مردم به سبک حسينيه ارشاد روی صندلی می نشستند و سخنرانی ها را می شنيدند. ابطحی با همه تحولات انقلاب و احيای دينی آشناست و خود از پيشگامان جوان آن در خراسان دهه 50 بود. او از همان موقع نيز نشان می داد که

تذکره لمن يخشی

مهدی کاتب کتابچه با شيفتگی معمول خود در باب معرفت غربيان با تورقی در دانشنامه قرآنی چاپ بريل بهانه تازه ای پيدا کرده تا يکبار ديگر کهتری ما مسلمانان را به رخ مان بکشد و ادعاهای تکرار شده در صد سال گذشته را اندر باب همه چيز نزد غربيان است بار ديگر به خواننده فارسی زبان يادآوری کند. من می کوشم در اينجا کمی توضيح دهم چرا کسانی مثل من با چنان سخنان و ادعاهايی موافق نمی توانند بود. من سخنی را که بايد آخر گفت اول می گويم: مهدی با نقد اينچنينی از مسلمانان چه هدفی دارد؟ يک احتمال

انفجار در استانبول

حمله به هدف های بی دفاع شهری و غيرنظامی نمی تواند با هيچ منطقی توجيه شود. اين حمله های کور که جان عالم وعامی، مسلمان و غيرمسلمان، کودک و کهنسال و زن و مرد را بی هيچ فرق و اعتنايی هدف قرار می دهد جز با منطق گروه های مافيايی سازگار نيست. من سخت مشکوک ام که اين آدم کشان که هستند و چه هدف نهان يا آشکاری را تعقيب می کنند. اما اين از آن مواردی است که آدمی اگر کاری هم از دستش ساخته نباشد دست کم بايد اخلاقا تکليف خود را با آن روشن سازد. اين از

خيزش نوين معنوی؟

مطلب سعيد مستغاثی با عنوان خيزش نوين معنوی آنقدر خواندنی است که فکر کردم مقدمه اش را بگذارم همينجا. نوشته است: راستش را بگویم ، خودم هم باور نمی کردم این نسل تا بدین حد به سوی شمایل و شعائر دینی گرایش پیدا کرده باشد . نسلی که می گویند هیچ اعتقاد و ایمانی ندارد ، تبلیغ می کنند که لاابالی است ، اباحه گری می نماید و… اما شب های احیاء ماه رمضان امسال گویی بسیاری اسرار را بیرون ریخت ، باور نکردنی بود ولی حقیقت داشت که طیف وسیعی از جوانانی که سنشان مابین 18 تا 25 سال

ما هم مردمی هستيم

همه سخن اينجاست که ما هميشه چشم مان به دهان ديگران است: از ما بهتران. غربی ها. روشنفکران فرانسوی. آمريکايی ها. ديگران و ديگران. ما برای انتخاب خود تاييد آنها را می طلبيم. ما هنوز بزرگ نشده ايم. ما شايد هنوز به “انتخاب” به معنی درست کلمه نرسيده ايم. اين ترديد مدام کشنده است. هيچ چيزی از ترديد نمی زايد. درست سخن بگوييم ما امروز بی يقين ترين مردم جهان ايم. هيچ نداريم جز باد به دست. خود را به در و تخته می زنيم تا بگوييم ما از هيچ کس و هيچ چيز عقب نيستيم. ما از فرانسوی ها

در سوگ بخارای شريف

می خواستم در باره نکته هايی که دوستان در پای مطلب پيشين مطرح کرده اند چند کلمه ای بنويسم و مثلا بگويم که من با غرب نمی ستيزم و بسی چيزها را در آن می ستايم و قدر می نهم بلکه اصلا با ستيز ميانه ندارم ولی کفر بزرگ دوره خويش را خودباختگی می بينم. ولی امروز خبری از بخارا رسيد که دنيای انديشه هايم را به هم ريخت. هر بار که می آيم غرق شوم در اين ليت و لعل ها و بگو مگو های ايرانی يکباره حادثه ای پيش می آيد که دنيای غالبا فراموش شده آسيای ميانه