نمونه ای برای شناخت ما

خبرنگار «بازتاب» از قم گزارش داد، طی روزهای اخير شايعه حضور زنی شبيه ببر در قم به ناآرامی در اين شهر منجر شده است. در اين گزارش آمده است، از روز سه‌شنبه هفته گذشته، تصاوير نقاشی شده، از زنی که صورت و نيمی از بدن او شبيه ببر است، به صورت گسترده در سطح شهر ـ به ويژه منطقه نيروگاه قم ـ منتشر شد که روز چهارشنبه منجر به تجمع ۳۰۰ نفر از دانش‌آموزان مدرسه ابتدايی «آسيه» در مقابل کلانتری جنب اين مدرسه گرديد. چرا که شايع شده بود زن ببرنما در آنجا نگهداری می‌شود. تجمع‌کنندگان پس از ساعتی متفرق

در چشم و دل من

مهدی دوست نازنينی است که نکته های بکر در کلام او هست. هم در باب سينما و آمريکا نظری که داده بود سنجيده بود و هم برداشتی که از يادداشت های کوتاه سفر من به آمريکا که منتهی به شرق اندوه شد دارد ظريف و انديشيده است. دوستی با او از بخت های من است. مهدی فقه و فلسفه خوانده و حال هم به انديشه در تاريخنگاری ما مشغول است و کاری ارجمند که بدان اميد بسيار می برم در باب بيهقی در دست دارد.من از او در اين زمينه ها چيز آموخته ام. هوش اجتماعی او نيز مثل زدنی

شرق اندوه

می خواستم چيزکی در باره آمريکا بنويسم که خاتمه چند يادداشت پيش باشد. از نيويورک بگويم و از اينکه چقدر معمولی به چشمم آمد تا وقتی عظمت هايش را ديدم. تا عظمت هايش را نديدم آن را تحسين نکردم. می خواستم در اين باره بنويسم اما نشد . يک هفته بيشتر است که نمی شود. پس بهتر است پرونده آمريکا باز بماند. شايد سفری ديگر پيش آمد. … اما امشب شعر های سپهری را می خواندم برای دوست تاجيک نازنينم که خط فارسی خواندن چنانکه بايد نمی تواند و به کندی می خواند. مثل سيريليک خواندن من. لذت متن با

شطرنج نيويورک

خيابانهای منهتن را بزودی و آسانی ياد می گيری. هر خيابان اصلی با يک شماره شناخته می شود. کافی است بدانی در خيابان 42 چهارراه هشتم هستی. آنوقت اگر آدرس جايی را بخواهی که در خيابان 51 است می دانی که به کجا و کدام سمت بروی. فقط بايد در جهت درست حرکت کنی. بالا يا پايين. از هر خيابان تا ديگری هم راهی نيست. يا در واقع چنانکه خودشان می گويند از يک بلوک به بلوک ديگر. در واقع نيويورک با همين خيابانهايی که مثل تار و پود شهر را منظم بريده و پيوسته اند بلوک بندی شده است.

بادبان های سفيد

رودخانه چارلز که کمبريج و بوستون را جدا می کند آرام و زيبا و سرسبز است. چشم انداز قايق های کوچک با بادبانی يک يا دوتکه روی رودخانه سخت دلفريب است و آرام بخش. مثل تابلو نقاشی است. قايق راندن تفريح عمومی است و البته ورزشی مفرح. من از ديدن اين مردم لذت می برم. هر بار که با اتوموبيل از کرانه می گذرم دلم می خواهد پياده شوم و در کنار رودخانه که چمنزار وسيعی است قدم بزنم. اما تنهايم. اين شوق ديدار آب و آرامش با تنهايی خراب می شود. بهتر است راهم را ادامه دهم.

نقشه گنج

بايد فقط اينجا باشی و اين جماعت سرگردان را ببينی که نااميدانه به دنبال آدرس دانشکده الهيات و سالن های مختلف آن هستند. هر کس که اندک اطلاعاتی دارد جهتی را نشان می دهد. من هم که با اين جمع سرگردان از اين سو به آن سو می روم تا محل پانل و سخنرانی مورد علاقه خود را پيدا کنم در عين عصبانيت خنده ام گرفته است که آمريکايی ها يا دست کم نوع هارواردی شان فکر می کنند اگر آمريکا -يا هاروارد- را نمی شناسی تقصير خودت است. جماعت هارواردی کمترين توجهی برای راهنمايی اين خيل سحر خيز که

چای و چشم سياه و آفتاب

در هتل مجبورم با يک دستگاه قهوه درست کنی که هيچ وقت جوش نمی آيد بسازم. حوصله اش را ندارم. چايی ميل شده ام. ولی گويا اينجا در بوستون کسی جز قهوه نمی شناسد. وقتی در فاصله يک فراغت دو سه ساعته از کنفرانس، خيابان ماس او ( به شيوه آمريکايی يعنی ماساچوست اونيو!) را به سمت هاروارد قدم می زنم چشمم به يک تی هاوس تر و تميز می افتد. يک دختر زيبای نمی دانم کجايی که چشم های سياه شيرازی وشی دارد سخت گيرا و چهره ای گندمگون و موهای لخت مشکی و يک دختر خوش مشرب و

سمت غربی تر جهان

وقتی می گويد :”فارسی”، فکر می کنم ديگر بايد بنويسم. از اول اين سفر دراز وسوسه نوشتن داشته ام. هواپيما با ضرب بادهای فراز اقيانوس اطلس مثل اتوبوسی در جاده کوهستانی دوشنبه به عينی تکان می خورد. خط هوايی آمريکن هيچ از رفاه مسافران کم نگذاشته است. وقتی به کشوری می روی با خطوط هوايی همان کشور پرواز کن تا آن کشور را از پيش بشناسی. هواپيما آرام می گيرد. از پنجره نگاهی به پايين می اندازم. اقيانوسی از ابر. مثل اينکه کشتزارهای تاجيکستان را با پنبه حلاجی شده فرش کرده باشند. پرواز با آمريکن مطبوع است. نگاهی به مسافران

و مردمان چه پرهيزکارانند

هوش چيست؟ من هميشه از خود پرسيده ام چيست که آدمها را به ورطه خطا می افکند و از تشخيص درست از نادرست باز می دارد آيا هوش است؟ چرا يکی کند است و ديگری تند؟ و آيا می توان کندرو ها را به تندتر رفتن ترغيب کرد و در واقع به آنها چگونه تند رفتن را آموخت؟ آيا هوش قدرت يادگيری است؟ و آيا هر چيزی را به هرکسی می توان ياد داد؟ هستند آدمهايی که بعضی چيزها را ياد نمی گيرند و هستند البته کسانی و گروههايی که گويی هيچ چيز ياد نمی گيرند. قدرت تشخيص مهم است.

بريده سوانح احوال مهدی سيبستانی

زاده 28 بهمن ماه 1339 مشهد زيسته در محله ضد، تپل (ته پل؟) محله، شاهرضا نو يا چهارراه زرينه، عيدگاه – مشهدايرانشهر، کريمخان، هاشمی و دامپزشکی – تهرانکوی دانشگاه، قرايان – سنندج درس خوانده در دبستان: مدسه صابری وابسته به جامعه اسلامی در يکی از پس کوچه های تپل محلهراهنمايی: نامش الان يادم نيست ولی پشت دبيرستان ملکی و همسايه مدرسه بازرگانی بود در همان شاهرضانودبيرستان: دانش و هنر اول در خيابان جم و بعد در پنچ راه سنايی يا سناباددانشگاه: تربيت معلم تهران، 1358علامه طباطبايی 1363فردوسی مشهد، 1368 کارها: معلم نهضت سواد آموزی،  روستای جغری مشهد 1359معلم دبيرستان شهيد

خسروانی

يک اناری در دامن تو سيبی در دست من رگهای آبی ام سرود می خوانند دو رودخانه بی صداست درخت به تصوير خود می نگرد آرام قايقی چون تبسم پيش می آيد ماهيان سرود می خوانند سه جهان شکفته است. از دستهايم سه رود جاری است خورشيد می خوابد ماه از برکه می نوشد. در دستانت غرق می شوم. آبان 69

پسگفتار

شطح عشق و طره روياهای گسيخته تب خاک دوست داشتنی نيست ستاره ها را از آسمانم جاروب می کنم الماس شکسته تن شان دستانم را می برد. عين خوش، 1367

گام دوم

حرف آخرم را اول بزنم که من فکر می کنم هنوز هم تنانه ترين شعر ادب معاصر از آن فروغ است. مهدی در آخرين مطلب کتابچه در بحثی که از زاويه ای که او به ماجرا می نگرد درست است و تازگی دارد به تحليل و تجليل شعری پرداخته که نمونه ای درجه سه ( يا درجه يکی بی خون و کم مايه) از رده شعر تنانه است – با قرض اصطلاح از خود او و منابعش. درست است که ما اين سالها زياد از حد تحت قيد و بند های ظاهرا اخلاقی بوده ايم و گفتن از عشق حتی

دن کيشوت

بر فرشی از خون و جسد گسترده سفره شن و تشنگی سلام آقای سروانتس! و اينهمه مجنون کشته ليلايشان باران بود از جشن خون شغالها و باد نصيبی بردند تمام. مگس ها شيرينی جان تو را مکيدند و رقصيدند و جفتگيری کردند قلب تو خون نداشت ای شادمانی وقتی که من سوختم سلام آقای سروانتس! نک مرا به خود بخوان ای تن سپيد تب خاک دوست داشتنی نيست ذهنم پر از ستاره است هر ستاره از آن يک نفر ستاره های خاموش. شب بر کدام پهلو خفته بود که همچون مرگ باد کرد و بويناک شد و اينهمه چشم بر

لنی ريفنشتال

برای من لنی ريفنشتال Leni Riefenstahl مظهر زنی اعجوبه بود. کاری ندارم که اينجا هر وقت از او ياد می کنند به يادها می آورند که او برای هيتلر فيلم ساخته است. و فراموش می کنند که انديشه ای در آن دوران وجود داشت که در هيتلر نوعی از بيان خود را يافت و نه ريفنشتال که هزاران روشنفکر و نخبه جامعه آلمانی در تحقق آن می کوشيدند و با صدها هزار تن از مردم ژرمن و غير ژرمن حمايت می شدند. آنچه در فيلم های ريفنشتال می بينم خلق حماسه ای از کار و ستايش تن و نيرومندی است.

رياضت در اقيانوس

دوستانم نگران شده اند که بر من چه رفته است. هيچ. شقشقه هدرت. گاهی جز آنکه بنويسی چاره ای نيست. وقتی نوشتی فارغ شده ای. حال آرامم. می خواهم آرام هم بمانم. گفتم که. من نا اميد نيستم که همان دم که تيغ بر گردن اسماعيل گذاشته اند که قانون است و حکم لايتغير، بدائی حاصل می شود و با قربانی کردن گوسفندی قربانی کردن اسماعيل منسوخ می شود. امروز به فکر دوستی بودم که روی آب های اقيانوس هند چهار هفته ای است که دريا می نوردد و فيلم می گيرد. شرايط از دور زيباست ولی در آن قايق

نه قربانی نه قهرمان

دست و دلم به نوشتن نمی رود. اگر ننوشته ام از اين است. ذهنم پر است از حرف و سخن اما جايی مشغول است يا آزرده است. وبلاگ های مورد علاقه ام را بار ديگر مرور می کنم. هر کسی به شيوه ای فعال است. از شکراللهی در وبلاگ عالی خوابگرد با مطالب خوب و لينکدانی پر و پيمان تا رفيق ناديده تازه مصطفی قوانلو قاجار که تازه همين چند روزه وبلاگی راه انداخته که در آن به خبر نويسی و سبک شناسی آن پرداخته. سعيد مستغاثی، بهروز تورانی، پيام فضلی نژاد سينمايی نويس های خوب و با سليقه که

حريم امن

چند شب پيش خواب عجيبی ديدم. فکر کردم اتفاقی می افتد. وقتی ديروز خبر انفجار نجف را شنيدم و آن قتل عام به شيوه قرن بيست و يکم را شوکه شدم. کشته شدن باقر حکيم مرا سخت به فکر فرو برد. کسانی که او را کشته می خواستند باکی نداشته اند که همراه او دهها نفر ديگر هم به قتل آيند. روزگاری نجف و مکانهای مقدس بشری حرمت داشتند حتی نزد جانيان و آدمخواران. نجف که سهل است حتی يک مسجد کوچک دور افتاده هم حرمت داشت. حرمتی که کسی آن را زير پا نمی گذاشت. حالا در روز روشن

اصالت شهرت، اصالت اعتبار

رسيدن به شهرت آسان است. اما به دست آوردن اعتبار، نه. برای رسيدن به شهرت همه جور راهی هست، اما براي رسيدن به اعتبار فقط يك راه: كار، كار، كار. آنكس كه در پی شهرت است به فردا اعتقادی ندارد، حتا اگر آدمی باشد عميقاً مذهبی. و آنكس كه در پی اعتبار است، اعتقاد دارد به روز داوری ، حتا اگر آدمی باشد عميقاًًً لامذهب. – رضا قاسمی، الواح شيشه ای

و يبقی وجه ربک

دلم می گيرد که يکباره اين پل ارتباطی قطع می شود سه چهار روزی گم و گور می شود و وقتی هم که بر می گردد نوشته هايت را بلعيده است. حالا نزديک به 15 نفر در اين حلقه می نويسند. همه آنها صفحاتی و نوشته هايی را از دست داده اند. بعضی از آنها قابل جبران نيست. شعر يا داستان يا يادداشتی بوده که از آن کپی نداشته اند. فقط می شود حيف خورد. مثل زندگی وقتی تمام می شود. گاهی فکر می کنم از اين حلقه بيرون بروم و جايی برای خودم دست و پا کنم. ولی فقط

چرخ و فلک: ديدار با دولتمند خال و رقصندگان چرخنده تاجيک

بالاخره فيلم مستندی که از يک سال پيش درگير توليد آن بودم به پايان رسيد. چرخ و فلک اولين تجربه من در کار مستندسازی بود و شايد اگر موسيقی دولتمند خال نبود و مهری که تاجيکستان و تاجيکان در دل من دارند اين فيلم هرگز ساخته نمی شد. اين فيلم سرمايه بزرگ تاجيکان و بل فارسی زبانان را موضوع کار خود دارد که رقص و موسيقی باشد. در هيچ بخش ديگری از سرزمين های فارسی زبان رقص و موسيقی چنين دليرانه و با اصالت با حيات اجتماعی مردم آميخته نيست. تاجيکان يک تنه اين ميراث قرون را برای همه ما

زبان مساله ای شخصی نيست

در مطلبی که من در باره زبان نوشتم چند نوع استدلال مطرح بود که پايه همه آنها اين است که نمی توان آموختن زبان را تنها با خواست و پشتکار فرد آموزنده تحليل کرد و چون نقص زبانی در کسی يافت شد او را به عدم پشتکار و عدم تمايل متهم ساخت. اما عجب آن است که دوستان من باز از همان راه قديمی رفته اند و داريوش نوشته است که گويا من ماجرا را پيچانده ام تا ناتوانی خود و ديگران را توجيه کنم ( نگاه کنيد به نظرها پای مطلب پيشين). من بار ديگر توجه دوستان را به

کرم ها و غول ها

اين روزها مرتب به غول زبان فکر می کردم و بهانه اش هم اشاره داريوش بود به کديور و مساله زبان انگليسی تحت عنوان تهیدستی فقيهان. می خواستم چيزی بنويسم. اما گرفتار کرم اينترنتی شدم. تا از شر اين کرم خلاص نشدم به کار غول نتوانستم رسيدگی کنم. حالا هم مطمئن نيستم در همان حالی هستم که روزهای گذشته بودم چون آن تب و تاب نوشتن ابن الوقت است. از تب افتادی نوشته سرد جلوه می کند. ولی اشارتی می آورم تا بعد و فرصتی ديگر که شايد همين فردا باشد و شايد تا کی ها هم ديگر فرا نرسد…رام

وبلاگ: سگالش در حضور ديگران

مسعود بهنود را ديدم. می پرسيد که در باره بستن بخش نظرات وبلاگش چه فکر می کنم. بخش نظرات وبلاگ او هميشه از ديدگاههای مخالف و موافق پر بود. حالا آن را بسته است. می گفت که به اکراه اين گزينه را انتخاب کرده است. از تعدد کسانی که در چهار خطی که می نويسند چهل تا ناسزا به اين و آن و زمين و زمان نثار می کنند. شيوا راه ديگری انتخاب کرده و آن فيلتر کردن نظرها ست. می گويد برنامه ای نوشته که روی کلمات معينی حساس است و پيام حاوی آن را به محض وصول پاک

مهر لعنت

شقاق اجتماعی ما تا آنجا عميق شده که ديگر حتی تحمل دکتر سروش را هم نداريم. شايد هم من اشتباه می کنم و دوستانی که بر سروش می تازند هميشه در همين موضع بوده اند. ولی ظاهرا نتيجه يکی است. ما ديگر تحمل او را هم نداريم و اين را به صد زبان از استدلالی تا پرخاشجويانه بيان می کنيم. من نمی توانم تاسف خود را پنهان کنم.دوستان من چنان از سابقه حرف می زنند که انگار خود هيچگاه زهر پرونده سازی و به رخ کشيدن سابقه شان را در گزينش ها و ملاقات امنيتی ها و گوش کشی ناصحان

شهر هشتم

سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح .سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ..سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح …سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ….سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح …..سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ……سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح …….سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ……..سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ………سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ……….سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ………..سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح …………سبوح قدوس ربي و

فاشگويان حلقه ملکوت

حسين درخشان که بر همه وبلاگيون ايرانی هم فضل تقدم دارد و هم به گردنشان کلی حق نکاتی در باره حلقه ملکوت آورده است که من لازم می بينم ايضاحی در باره يکی دو نکته او بياورم. او می نويسد معلوم نيست چه کسی پشت اين وبلاگ ها ست. به نظرم اين سخن توهين آميزی است. اولا نام قلمی داشتن يا مستعار به حلقه ملکوت منحصر نيست و می توان صدها وبلاگ را برشمرد که نويسندگانشان ترجيح می دهند از نام اصلی خود استفاده نکنند و هر کدام برای خود دليل يا دلايلی دارند و تعيين درست و نادرستش هم

Body language

چشم های درخشان، رنگ هايی زنده اما بدنهايی کج و معوج. اين اولين دريافت بيننده کارهای پانته آ کريمی نقاش ايرانی مقيم بريتانيا ست که نمونه هايی از تابلوهای عريان اش در سايت ايرانيان انتشار يافته است. کارهای او آگاه يا ناآگاه بدنهايی را تصوير کرده است که خود را پنهان می کنند. آنچه که دشواری بيان ما را از بدن واگو می کند. بدنهايی که آنقدر تمايل به پنهان شدن دارند که گاه در خطوط ديگر اشياء اتاق گم شده اند. بدنهايی که حالتهاشان به جای آنکه شادی عريانی را بازتاب دهد انعکاس اندوه حجابهای ماست. بدنهايی که زوال

گنج قارون

بهروز تورانی شکل و شمايل تازه ای داده به فانوس خيال و بحث جالبی مطرح کرده در باب ارزش های غير سينمايی گنج قارون و چند فيلم ديگر که در واقع نگاهی جامعه شناختی به سينمای ماست. سينما به اضافه موسيقی و منظورم ترانه هاست از راههای شناخت دست اول جامعه است که از آن کمتر بحث شده. حال اگر از سينما تا اندازه ای بحث شده باشد از ارزش ترانه ها در اين باب گويا اصلا بحثی نشده است. بهروز از ترانه های ايرج يادی آورده است که از خواننده های پر طرفدار ايران بود و شايد هنوز هم

سکوت خداوند

امشب به امر قدسی فکر می کردم. فکر می کردم امشب چيزی در اين باره خواهم نوشت. در باره تقدس و متن. ويديوی مصاحبه جهانبگلو با بيژن جلالی را هم می ديدم. در باره خدا که صحبت کرد گوش هايم تيز شد. گفت که تا 55 سالگی انديشه در باب خدا از محورهای ذهن و فکر او بوده است. و گفت که او به اولوهيتی در جهان قائل است. فکر کردم من هم تا 55 سالگی هنوز با اين انديشه بالا و پايين خواهم شد؟ و فکر کردم که بيژن جلالی چه صداقتی داشت در طرح اين موضوع. روشنفکران طوری