سکوت

دانه ای در خاک باغچه ريشه می دواند در سکوتبه انتظار بهارپرندگانیدر قلب تاريکی می خواننددر سکوتنگاه کن به رودخانه سارايووکه می گذرد با درددر سکوت آتش زرتشتمی سوزددر سکوتجنگلهای لبنانبازگشت شاه سليمان را انتظار می برندزير چتر سکوتمريم نمی خواهد سخن بگويدروزه گرفته استروزه سکوت در سرپناه سبز خود من گوش سپارده امبه صدای سکوت  از : به زبانی بيگانه (شعرهايی به زبان انگليسی) هبوط فرشته از مجموعه: مرگ در زندگی

گرايش به نفی

سعيد پای مطلب غريزه ارتباط نوشته است: روحانيون نيازی ندارند بنشينند پشت كامپيوتر و مطلب بنويسند و صفحه وب طراحی كنند. آن قدر پول دارند كه كسی ديگر اين كارها را برايشان انجام دهد. در ضمن كاسبی آنها بدون ارتباط لنگ است بنابراين ارتباط با ديگران برای آنها غريزی است چون نان شان در همين كار است. پس مسئله اصلا به مردم دوستی يا عشق به ارتباط با ديگران وابسته نيست. در واقع سعيد می پذيرد که غريزه ارتباط روحانيون قوی است اما دليل آن را کاسبی آنها می داند و اينکه نانشان در همين ارتباط است. من مخالفتی ندارم

بهار در لندن

باد و باران و تگرگهيچ کس نيست ولی کين همه قافيه را از زمين جمع کند– سهراب سپهری اين عکس از اولين مجموعه ای است که در 1998 در اينترنت منتنشر کردم به لطف و تشويق دوست عزيزم جهانشاه جاويد که پيش از همه ما به اهميت اينترنت پی برد و سايت ايرانيان را پايه گذاشت. لينک هايی به چند مجموعه ديگر هم در لينکستان گذاشته ام که بيشتر به سفرهای من به آسيای ميانه مربوط می شود: “مثل نان سمرقندی” و “بهشت تقسيم شده” از آن جمله است.

راه صلح برتر از جنگ

بسيار چيزهاست که ما در باره اسرائيل نمی دانيم. کليشه های خبری رسانه ها به ما تصويری ارائه می دهد که نشان چندانی از تنوع واقعيت های در جريان ندارد. يکی از تکان دهنده ترين چيزها در ماجرای اسرائيل با فلسطينيان حال و روز خانواده هايی است که فرزندانشان را از دست می دهند ولی از آن تکان دهنده تر آن که گروهی از پدرو مادرهای اسرائيلی تصميم گرفته اند که با پدرومادرهای فلسطينی متحد شوند و در مقابل سياست نابود کننده و ضد انسانی دولتمردان خود بايستند. شايد باورتان نشود ولی آنها پدرو مادر جوانانی هستند که دست به

از کوچه شما عبور کرده بود

يک. درد اول او را نمی شناسيداو را که جان به عشقداده استو با گامهای بارانی اشدر کوچه های خيس سفرهای انزواگم شده است. “ای تن سبز ديوارهای کهنه ای که بوی گياه و خاک می دهيد!مرا پناه دهيدچون سرگشته برگی که از خاطرات پاييزی هراسان است.” تنها نصيب تو تماشا بود ای نگاه سوخته! “ای هستی پريشان باد!بر اين التهاب فسرده اينک نوازشی.” دو. رو به تهی او را نمی شناسيداو را که گاه عبور به جويباری ساکت می مانستاما تمام روانشتعبير آبی دريا بود.“تشنه ای نبودو گرنه آبچگونه در حسرت کوزه هاتانسوخت؟” پنجره ها رو به تهی باز

حافظ و حافظه قومی ما

قصد طرح يک بحث مدرسی در باره حافظ را در اينجا ندارم ولی چون گفت و گويی بين من و داريوش رفت در باره حافظ و آنچه درملکوت نوشته است در اين باره، گذرا چند نکته ای که به نظرم بنيادين می رسد يا بنياد نظر مرا در باره حافظ می سازد اينجا می آورم. من آن زمان که “کتاب پاژ” در مشهد به همت دکتر ياحقی در می آمد مقاله ای نوشته ام(: فردوسی و چهار برادر فرهنگی او – در شماره هفتم) که سيری است در تاريخ شعر کلاسيک ايران تا جامی و آنجا توضيحات بيشتری در شرح

آهو

هله ای درد کهن گشته!برکوب به امواجت هر يک هزار دشنهمراتا شاهد يگانه روشنیداوری کندتو قرار از ما می بریيا ما بيداد تو بر باد می دهيمدر خان چندمين زورق ما سلطان سهمگنانه دريای تو خواهد شد. يار را بگوبگريزما همچنان اسير آهوان دو چشم تو خواهيم ماندزمين خانه کوچکی استهر جا که رخت بيفکنی هم سايه تو خواهيم بود. در درد ما دلتنگی ها می سوزنداندوه شرم می برد در درد ماعجيب ترين گل تبسممی شکفد که بادهای عربده برآوردهاز کنار گلبرگ های آن با سکوت و هراس می گذرند. آينه هاتاب نمی آورندهر روزآينه ای می شکندای تبسم

غرقه

گاهدر التهاب لحظه های آبیشيشه دل آنچنان نازک می شودکه می ترسمتصوير عشق از پشت آنبر چشمان نامحرمانآشکار شود. گويی هياهوی سينه ام چون بانگی بلندبه گوش همگان می رسد. “آيا شنيديد؟”“آيا به چشم چيزی ديديد؟” نه! به غوغای خويش اندرند.هراس را فرو می نهمدوبارهدر انگاره های آبی غرق می شوم. از: ف ص ل حضور

نقد شيوانی بر لوئيس

دوست ناديده ای که مطلب برنارد لوئيس را ديده است اين نقد مفصل از انيس شيوانی را در سايت کانترپانچ برايم با ای-ميل فرستاده است. خواندن سايت های منتقد آمريکا و رايزنان سياست هایش می تواند هجوم رسانه ای ايده های سست بنياد را با ارائه نوعی دگر ديدن ماجرا تا حدودی مهار کند. من ضعف هايی را که ما ملت های مسلمان به آن دچاريم انکار نمی کنم ولی ترجيح می دهم به تحليل دانشگاهيان غربيان که معمولا رايزنان سياسی هم هستند به ديده ترديد و نقد نگاه کنم هر تحليلی که بر بنياد تحقير ما استوار شده باشد

شهمات

اين پياده می‌شود، آن وزير می‌شود صفحه چيده می‌شود دار و گير می‌شود اين يكی فدای شاه‌، آن يكی فدای رخ‌ در پيادگان چه زود مرگ و مير می‌شود فيل كج‌روی نمود، اين سرشت فيلهاست‌ كج‌روی در اين مقام دلپذير می‌شود اسپ خيز می‌زند جست و خيز كار اوست‌ جست و خيز اگر نكرد، دستگير می‌شود آن پياده ضعيف راست راست می‌رود كج اگر كه می‌خورَد، ناگزير می‌شود هركه ناگزير شد، نان كج بر او حلال‌ اين پياده قانع است‌، زود سير می‌شود آن وزير می‌كُشد، آن وزير می‌خورد خورد و برد او چه زود چشمگير می‌شود ناگهان كنار شاه

دست و دهان غربی

برنارد لوئيس به ما اهالی خاورميانه توصيه می کند که راه آزادی را بپيماييم وگرنه “خودکشی با بمب به استعاره گويايی برای اين منطقه تبديل می شود.” او در مقاله ای با نام “چه خطا رفت؟” که سعيد ترجمه کرده و در وبلاگش (فل سفه) گذاشته تحليلی از عقب افتادگی ما مردم خاورميانه به دست می دهد و به ما توصيه می کند که غصه خوری و حس قربانی شدگی را کنار بگذاريم، اختلاف هايمان را فيصله دهيم و استعدادها و منابع خود را در مجاهده ای خلاق و مشترک جمع کنيم تا باز خاورميانه را مرکز عمده تمدن سازيم.

دوران معصوميت

مادر معنای آزادی بود. وقتی نوجوانی را می گذراندم اين آزادی همه چيز را دگرگون می کرد. من به تاثير دوره بلوغ فکری بر دوره های بعدی زندگی بيشتر اعتقاد دارم تا دوره کودکی. مگر آنکه دوره کودکی را تا قبل 18 سالگی بدانيم. مزه آزادی را اگر چشيدی ديگر هرگز بندگانی را قبول نمی توانی کرد. مادر مزه آزادی را به من چشاند. دنيای کوچکی داشتيم اما در آن آزاد بوديم. سينما رفتن جرات می خواست. مادر جرات داشت. به من هم روا می ديد که از دايره انذارهای بی معنايی که به اسم مذهب رواج داشت پا بيرون

مولوی خوانی

به سی دی تازه انتشار داريوش و رامش و فرامرز اصلانی گوش می دهم که از رومی خوانده اند. می بينم نوری در جبين اين کار نيست. مقايسه می کنم کار آنها را با ترانه های دولتمند خواننده صاحب آوازه تاجيک که از ارادتمندان رومی است. انصافا دولتمند در آفريدن ضرب مناسب و آهنگ دلنشين بر روی شعرهای رومی بسيار پيشتر از گروه سه گانه خواننده هايی است که ياد کردم. برای خواندن از شاعر بزرگی چون رومی چيزی بيشتر از يک گرايش ساده و دسترسی به ساز لازم است. همدلی با مولانا و روحيه مناسب اين همدلی هم شرط

در سکوت

خضر دليل نمی آورد. سخن نمی گفت. اعتراض ها را نشنيده می گرفت. کار خود می کرد. او چيزی می دانست و چيزهايی که موسی نمی دانست. آن که می داند هميشه بی دليل آوردن کار می کند. او نياز ندارد ديگران را که نمی دانند مجاب کند. خداوند عالم را چنين اداره می کند. دانايان ساکت اند. عجيب است ولی حقيقت است که دانايان با آنکه سينه پرسخن و سر پر انديشه دارند پرگويی نمی کنند و کمتر از آنچه می دانند سخن می گويند زيرا گفتگو با ديگران هميشه گرفتار سوء تفاهم است اگر در پايه دانش و

منطق الطير

دلم در بند هيچ کس نيست “آه مردان بی شوکت مردان بی شکوه!” کاش می توانستم به درختی بزرگ تکيه زنم يا به آرزويی بزرگ اعتماد کنم. ای بادهای رعد آوا! بيهوده هيات غولان گرفته ايد چراغهای جادو شکسته است. “نه! بازنگرد هوشياری کاذب! تابوت اغمای روزها خوشتر است.” کوله بارم سنگ است ای زنان زيبای مزرعه های کبود! بيهوده خويشتن را بر سراب ها فرشته آب می نماييد. و آن ترانه غمگين چه بود که گاه عبور از کنار بيد شنيدی؟ کهنسال ترين شيدای زمين می خواند : “کسی که در رهگذار باد نشسته است چگونه می خوابد؟ –

ماهی در خاک

امروز درست هفت سال است که من در اين غربت وطن کرده ام. زندگی دوره های چندساله دارد. برای من هر دوره از پنج تا هفت سال طول کشيده تا تجربه ای را پشت سر بگذارم و وارد دور ديگری شوم. اين تقويم آدمی است. و بعد از آن که چند دوره از اين پنج هفت ساله ها طی کرد فرصتش يا نيروی حياتی اش به پايان می رسد و آن دوره پنج هفت صد يا هزار ساله را می آغازد. در اين هفت سال غربت اين نکته بر من روشن شد که ميل عجيب ايرانيان برای مهاجرت يا گريز

خواهر مرگ

عشق سرطان است اگر عشق است. از آن رهايی نيست مگر با معجزه ای. ولی بيشتر اين است که با عشقی ديگر می توان گريبان خود از عشقی سوخته رها کرد. عشق مقصود هستی است. درست است و درست تر از اين سخن نيست. اما چنان است که خواجه عاشقان گفته است: نخست آسان می نمايد اما سپس تنها پهلوانان تاب آن می آورند. البته مقصود هستی را آسان به کس ندهند. قضيه سر خداست و آن شبان و بوسعيد. در عشق مراتب هست. هست مراتبی که عامه را در آن نصيب است و هست مراتبی که تنها کيخسروان راست.

ماه زده

حتما ماه زده می شوم. من به تاثير وضع فلکی بر آدمی باور دارم دقيقا چگونه تاثير می گذارد نمی دانم ولی همانطور که ماه بر مد دريا موثر است بر ما نيز هست. حتما ماه زده می شوم که چنين يکباره تلخ می شوم و گزنده و بی تحمل و گريزان از جمع که سهل است حتی از دوستان. در غار بی نيازی اعتکاف می کنم ولی زود ندای کلمينی يا حميرا بر می دارم. گاهی فقط زن تنهايی ما را پر می کند. ما انسانيم خدا نيستيم. حتی خدا نيز با کسانی از گزيدگان راه تکليم پيش می

ريشه در باد

مهاجران ديگرند و مقيمان ديگر. مقيم در جهان خويش می زيد يا گمان می کند که می‌زيد اما مهاجر جهان خود را برداشته می‌گردد. بی گمان است که در جهان خود نيست. مهاجر مثل پل است يا آن که بر پل ايستاده است: ميان دو جهان با هر دو و دور از هر دو. مقيم مثل درخت است که ريشه می دواند و به استواری خود می نازد مهاجر باد است از هر درخت نشان دارد و در هيچ زمينی ريشه ندارد. مقيم اقامت خود را انتخاب نمی کند اما مهاجر به اين انتخاب ناگزير شده است. زندگی مهاجر با

اجابت

نه! هيچ کس نمی آيد هيچ کس که بر لبانش عطر خنده صبح باشد اينجا هر دعوتی به عشق چونان شهابی در دل سياه تاريکی به ياس ديرين آسمان می پيوندد. خوابها آشفته اند ای معبران عزيز! حديثی بازگوييد. ای پناههای اساطيری مرا از خوابهای آرامشی نصيب دهيد که تعبير اولين بهار زمين با آنهاست. ای جان سوخته! استغاثه تو تپيدن نبض خيس باران بود اينک بارش سنگريزه های ابابيلی اجابت خدايان خفته است.

کوتاه مثل آه

من شاعر حرفه ای نيستم. اين فضيلت را هرگز نياموختم. بر اين باور بوده و هستم که شعر کار شهود است و اين دعوت شدنی و پيش بينی پذير نيست. مثل هر امر خلاقه ديگر. و تکرار نيز در آن راه ندارد: ولا تکرار فی التجلی. پس شعر وحال شعر گاه هست و گاه نيست. مثل آمدن جبرئيل است يا بهمن. روزهايی هست و هفته هايی که در آن می توان دفتری سرود و ماهها و سالهايی که در آن دريغ از خطی. من دوست تر دارم تا شعر را به خوی وحشی و اهل ناشدنی اش واگذارم. و جز

ف ص ل حضور

اين قصه آرزو بر باد هم مثل خود حکايت آرزو شد و آن سالهای عشق دانشکده. يک بار نيم اول آن را بعد از آنکه آن سبو بشکست و آن پيمانه ريخت چاپ کردم البته به هزينه شخصی ولی از راه دور. ناشر نازنين که خانمی ماه و دوست داشتنی هم هست کتاب را توزيع نکرد و گفت بازار شعر خوب نيست الان بگذار بعد. و راست می گفت بازار شعر خوب نبود و مثل آنکه هرگز هم خوب نشد و اين کتاب ماند و ماند و ديگر ارتباطم با ناشر هم قطع شد و آن ورق های سوخته از

چرخ و فلک

امروز با يک دوست انگليسی بحث بود در باره فيلمی که من ساخته ام و در آن سعی کرده ام با تکيه بر موسيقی و رقص تاجيکی به معرفی تاجيکستان برای مخاطب عمدتا غربی بپردازم. گفتم در غرب کتاب های بسياری هست که در عنوان آنها نوعی شمول القا می شود مثل فرهنگ ادبيات جهان و شاعران قرن بيستم. من اوايل که به اينجا آمده بودم اين کتابها را با کنجکاوی ورق می زدم ببينم از فرهنگ من و فرهنگ هايی که همسايه من هستند چه نشان می‌يابم و چه بخش ها و چهره هايی از فرهنگ من مورد توجه

شيوا

بايد يه ادای دينی بکنم به اين سايت شيوا: فرياد بی صدا. من تقريبا مرتب سايتش رو می خونم واز زبان و بيانش خوشم مياد. گرچه گاه روده درازی می کنه و بايد آدم تيز از سر مطالب بگذره تا ببينه حرف حسابش چيه ولی کلا آدم باهوش و نويسنده قابليه هر کی هست يا هر جمعی که هستند. برای من که در خارج از کشور زندگی می کنم خواندن مطالبش با کنجکاوی هم همراهه که ببينم زنهای ما کجا هستند و تا کجاها رو فتح کرده اند اين به معنای قبول هر چه شيوا می نويسه نيست ولی بی

شرع و عرف

ديروز با رفقا صحبت بود بر سر دين و مرزهای آن. گفتم سالها پيش مطلبی نوشتم که هنوز به آن معتقدم. در آنجا گفته بودم که مرزهای قوانين دين يا آنچه شرع می ناميم با عرف مشخص می شود نه با نوشته ها و نص. آنها که فکر می کنند دين را می توان از روی نص پياده کرد سازوکار جامعه انسانی را نمی شناسند و برای همين رفتارشان قهرآميز و يا فاشيستی ديده می شود. اگر به عمل عالمان دين هم در سنت دين بنگريم همين را خواهيم ديد که آنها بر پايه نيازهای عرف حرکت کرده اند. آنچه

کابل

 شماری از زنان کابل امروز به همراه همکاران مرد خود در يک شرکت نفتی در اعتراض به اين که 3 ماه است حقوق نگرفته اند تظاهرات کرده اند. جای خوشبختی است که امروز می شود در افغانستان تظاهرات کرد ولی در جامعه ای که فقر مانع پرداخت دستمزد است برخورداری از حقوق مدنی چه ارزشی دارد؟ تظاهرات وقتی ارزش دارد که نتيجه هم داشته باشد. در غياب آن سازوکاری که اين نتيجه را فراهم کند آزادی تظاهرات کمتر ممکن است ما را خوشحال کند، نه؟ و اگر اينطور است آزادی سياسی فی نفسه مطلوب است؟

سمرقند

به ماه بنگر وقتی در کوهستان سردت است به ماه بنگر وقتی از کوچه های سرد تنها عبور می کنی پنجره ات را به روی ماه باز کن وقتی که قلبت را اندوه سنگين کرده است به روی ماه که آيينه مشترک من و توست در زير نور ماه به درختان برگ ريخته گوش کن بهار دور نيست

سيبستان

بالاخره در اين گوشه از ملک ملکوت محلی به اجارت از مشدی داريوش اسماعيلی آگاه بر اسرار الهيه و ظرايف اينترنتيه يافتيم. خداش اجر دهاد. اگر پرسی که چرا نام سيبستان نهادی اين صفحات را گويم که آن آدمستان باشد در حقيقت بدان اشارت که قصه آدم از سيب آغاز گشت. در آدمستان سخن از هر جنس می رود چنان که آدمی خود در ظرف درهمجوشی می زيد از سياست و آداب و کار و فرهنگ و تاثرات. اگر از نويسنده پرسی گويمت که دوستدار ايران است و مردم پارسيگوی از نشابور و هری و شيراز و ری تا بدخشان

سخن

سخن چون سيب بايد که رسد. شتاب کار عادت است.اين خلاف عادت.