Lust for life The west portrays the people of Iran as prisoners of an oppressive state. But Anoek Steketee’s photographs reveal their everyday lives to be not so different from our own, says Azar Nafisi Saturday July 1, 2006The Guardian What images come to our mind these days when we think of Iran? The Iranian president, Dr Mahmoud Ahmadinejad, wearing his usual smirk, looking like a naughty kid who has just got away with breaking the neighbours’ windows, clerics making furious speeches, women dressed in their mandatory veils, public meetings, protests, interviews with citizens forced to make the appropriate statements

بر خلاف روح دولت-مداری ايرانی

به دلايل متعدد من فکر می کنم تصميم اخير رهبری ايران برای خصوصی سازی مساله مهمی است. من اقتصاد نمی دانم اما اين حرکت دفعی و بزرگ اقتصادی را نشانه تحولات مهمی در ايران می بينم- تحولاتی که از دامنه اقتصادی آن بی خبرم اما دامنه اجتماعی و سياسی اش را بسيار قابل توجه می يابم. سفر پول و سرمايه راهنمای مهمی در معرفت شناسی سياست است. من اين يادداشت را اينجا می گذارم تا به خودم يادآوری کنم که موضوع را بايد پيگيری کرد و دامنه تحولات ناشی از آن را سنجيد. دوستان اقتصادشناس ما می توانند مرا و ديگر

ايده های يک رهبر هفتادساله:مهم تجربه مشترک است و تماس انسانی گفتگوی رامين جهانبگلو با دالايی لاما رهبر تبعيدی بوداييان تبت من‌ خود را هواخواه‌ يا شاگرد مهاتما گاندي‌ مي‌دانم‌ و دوستدار مادر ترزا. اما تفاوت‌ ميان‌ من‌ و مهاتما گاندي‌ در اين‌ است‌ كه‌ گاندي‌ پيشگام‌ بود و راه‌ را نشان‌ داد و من‌ او را سرمشق‌ قرار دادم‌ و راه‌ او را دنبال‌ مي‌كنم‌. مهاتما گاندي‌ يك‌ قديس‌ بود و من‌ انسان‌ كوچكي‌ هستم‌. با اين‌ همه‌ راهبرد من‌ از عدم‌ خشونت‌ متكي‌ بر آموزش‌ها نيست‌، برعقل‌ سليم‌ تكيه‌ دارد. هرگاه‌ درباره‌ عدم‌ خشونت‌ صحبت‌ كنم‌ به‌ بودا يا

بازديد از امپراتوری

امريکا اين بار همه اش کار بود و ديدار. اما ديدن غرب يا بهتر بگويم جنوب غرب يعنی لوس آنجلس برايم تازگيهايی داشت. درختهای نخل و گرمای اهوازی و شهری درندشت. اصلا از لوس آنجلس خوشم نيامد. گذشته از موسسات آمريکايی مثل دانشگاهها و بيمارستانها که هوش از سر آدم می برند، زندگی در پيچ و خم اتوبانهای تمام ناشدنی گم می شود. محله ايرانی ها در وست وود هم محله غريبی است. در کتابفروشی کيخسرو بهروزی بودم که خانمی مسن را نشانم داد که از پياده روی آن سوی خيابان با قامتی افتاده می گذشت. دختر استاد پورداوود بود. يک

در فضايل چموشی

يا: در وصف مديران سرهنگ و مديران فرهنگ هر قدر به آن روز که مديرم مرا خواست و الدرم بلدرم کرد فکر می کنم بيشتر خنده ام می گيرد. طفلک فکر کرده بود بايد اين کارمند چموش جا بخورد و بنشيند سر جايش و مشکلات او، که دفتر را با کلاسهای ابتدايی قديم اشتباه گرفته بود که همه بايد دستها روی زانو راست می نشستند، حل شود. خب نشد. يعنی از جهتی شد چون من به جای دست به زانو نشستن دست به زانو زدم که برخيزم و بروم دنبال کار خودم و اين جماعت از مديران را به حال

فوتبال مشت ما را باز می کند

محسن گودرزی که از با صلاحيت ترين افراد برای تحليل رفتارهای ايرانيان است در مطلبی – در وبلاگ زاويه ديد– باور مردم در  نقش علی دايی در شکست تيم فوتبال را زير ذره بين قرار داده است. فوتبال از بهترين نمونه ها برای شناخت روحيات عامه مردم ايران است. محسن گودرزی بدرستی رفتار مردم با علی دايی و نقشی را که به خيالشان او بازی می کند يا بايد بکند با رفتاری که از دولت دارند مقايسه کرده است. من می خواهم يکی دو نکته بر گفته او بيفزايم: رفتار مردم ايران عموما با گرم و سرد شدن های تند آنها شناخته

تحليل نشانه شناختی سرود فوتبال

متن زير تحليل نشانه شناختی کميابی است که صاحب نشانه نقل کرده است از مترجم نشانه شناس ايرانی دکتر سجودی. به نظر من با توجه به جميع جهات، نشانه شناسی بهترين درمان درد کلی گويی ايرانی است. روشی است برای جزئی نگری، شناخت عينی ارتباط های متقابل و بستری است برای کار ميان رشته ای. اگر ما جماعت منورالفکر بتوانيم همين نشانه شناسی را به يک شيوه فراگير بحث هامان تبديل کنيم باور بفرماييد که صدبار مفيدتر از بحثهای نظری و فلسفی است که می کنيم چون آن بحث ها همچنان ما را در کلی گويی مزمن مان اسير می

دموکراسی تخيلی ايرانی

مطلب زير را ديشب در مرور شرق ديدم. فکر کردم نمونه ای تيپيک است از بی-هوا فکر کردن و با اجازه: انشانويسی با موضوع دموکراسی! دوست نويسنده ما در ذيل عنوان «صد نکته» که اين نوشته احتمالا يکی از آن نکات را برجسته می کند، می پرسد: براى رسيدن به جامعه اى دموكراتيك چه موانعى داريم. پاسخ من ساده است: اينکه به جای رديف کردن فوايد دموکراسی به «راه» رسيدن به دموکراسی فکر کنيم. يعنی پايمان را زمين بگذاريم از توی کتاب بيرون بياييم و يکبار راه را پيش خود برويم و بعد ببينيم واقعا چگونه می شود همگانی اين راه

همه حقيقت ها ساده اند امشب با دو دوست در دو سوی جهان حرف می زدم. بحث رسانه بود. دوست اول به مطلب زير از استاد شکرخواه اشاره آورد. گفتم برايم بفرستد که نديده بودم. نکات نغزی دارد. و مثل هر حقيقتی ساده است: یک فرمول ساده* بعضی از نشریات به محض تولد رو به مرگ می روند. کاش چنین نمی شد. اجازه بدهید ریشه این اتفاق را در یک فرمول ساده بجویم؛ فرمولی ساده و قدیمی. فرمول مورد بحث من از آن یک کارشناس ارتباطات است به نام تئودور پترسون Theodore Peterson است که متولد سال 1918 است. اگر

همان چرخه باطل هميشگی

عکس های مقابله پليس های زن با زنان تجمع کننده در ميدان هفت تير تهران چيزی فراتر از مقابله پليس-معترض در خود دارد. آنها فقط وظيفه شان را انجام نمی دهند. نوعی مبارزه اجتماعی- طبقاتی هم در ميان است. اصلا دلخوشی از بحثهای طبقاتی ندارم اما در اين موارد چيزی از خاستگاه اجتماعی هست که ناديده نمی توان گرفت. اين مقابله زن روستايی با شهری است. زن حاشيه نشين با زن متن. زنی متصل به قدرت پوپوليست در برابر زن ايستاده-بر-پای-خود. حتی لباسها متفاوت اند و اداها. زن باتوم بدست فقط قانون را اجرا نمی کند (کدام قانون؟) بلکه می خواهد

از هر تجمعی می ترسند قبل از این‌که به یک تجمع مسالمت آمیز بروید باید به چند نکته دقت کنید. اول این‌که یادتان باشد اینجا جمهوری اسلامی ایران است. دوم این‌که اینجا یک کشور غیردموکرات است با سابقه هزاران ساله استبداد در شکل حاد. آن کلمه “جمهوری” قبل از “اسلامی” فریبتان ندهد. سوم این‌که بی‌خیال شعار مهرورزی بشوید. چون از اسمش معلوم است که این فقط یک شعار است و چهارم این‌که مطمئن باشید شب که به خانه می‌روید توی یخچال‌تان قرص مسکن دارید و مثل من سردرد نمی‌کشید. چه فایده دارد به خودم و شما یادآوری کنم که اصل

پرچم ايران بر شانه های ما

فوتبال تنها موقعيتی است که پرچم ايران را می توان بر شانه انداخت مثل ردايی يا بر خود پيچيد مثل بالاپوشی. پرچم در روز فوتبال بر گونه تو نقش می شود يا بر پيشانی ات يا بر کلاه و بازوبندت. فوتبال تنها جايی است که همه پرچم رسمی کشور را بر می دارند. نه با شيروخورشيد قديم ونه با نقش و اداهای ديگر. روزهای فوتبال کسی از پرچم ايراد نمی گيرد. همه زير چتر پرچم اند. از مذهبی و غيرمذهبی از ايران نشين و خارج نشين. از دوستاران احمدی نژاد تا دوستاران خاتمی. از کمونيست تا سلطنت طلب. از دموکرات

محمود، پيامبری که از نو بايد شناخت! رحيمي رييس ديوان محاسبات كشور: در سوريه، يكي از مسلمانان به من گفت كه من معتقدم اگر بنا بود بعد از پيامبر، پيامبري بيايد، آن احمدي‌نژاد بود… بازتاب ■ تكبير عرض شد! همچنان اوضاع كشور بر پايه‌ي ماوراءالطبيعه مي‌چرخد. انگار سران و مديران ما نبايد از عرش فرود آيد و بر فرش نشينند. حالا كه به سلامتي مقام رياست جمهوري تا حد پيامبري رسيده، ضمن تبريك اين بعثت ديپلماتيك، توصيه مي‌شود كابينه دولت هم امامان و نمايندگان مجلس صحابه باشند. ملت هم كه همچنان مقلد هستند. نكند آن ساده‌دل سوري، قضيه‌ي هسته‌اي و

آيا ما ملت کنجکاوی هستيم؟

من پشتکار دوستان دست-اندر-کار هزارتو را تحسين می کنم ولی هر بار اين مجموعه شماره ديگری منتشر می کند از خود می پرسم چرا اين موضوع خاص؟ و بعد: هيچ گونه رابطه ای بين موضوع و سوابق مطالعاتی آن و دستکم جامعه ايرانی برقرار شده است؟ هزارتو خوب است. در حد خواندنی های اتوبوسی. لذتی دارد برای صرف خواندن. بد هم نيست اگر به همين لذت هم خواننده خود را برساند. اما به ميرزا هم سر ميز چای و قهوه ای که با هم در لندن خورديم گفتم که اين کار را با اين همتی که بدرقه اش می کنيد

Petro-politics and Iran When I heard the president of Iran, Mahmoud Ahmadinejad, declare that the Holocaust was a “myth,” I couldn’t help asking myself: “I wonder if the president of Iran would be talking this way if the price of oil were $20 a barrel today rather than $60 a barrel.” When I heard Venezuela’s President Hugo Chávez telling British Prime Minister Tony Blair to “go right to hell” and telling his supporters that the U.S.sponsored Free Trade Area of the Americas “can go to hell,” too, I couldn’t help saying to myself, “I wonder if the president of Venezuela

چگونه گره ساده را به گره کور تبديل کنيم

دير شده بود، احزاب ضد حکومت، پان‌ترکيست‌ها، زودتر از مقامات سر نخ را به دست گرفته بودند، تحريکات ادامه می‌يافت و برخورد گارد ضد شورش و حضور بسيجيان مسلح به باتوم که صورت‌هايشان را با چفيه پوشانده بودند در سطح شهر، خوف و خشم را در ميان مردم به حد غيرقابل تحملی می‌رساند. روز جمعه، برخورد يک بسيجی با يک نوازنده‌ی ضرب در کوه عين‌الدين (عينالی)، جوانان حاضر در آن محل را تحريک می‌کند، و به تدريج، شعارهای پان‌ترکيستی، برافراشتن پرچم بابکيان، گارد ضد شورش را به آن محل می‌کشاند و دوباره … حالا حتی سخنرانی رئيس‌جمهور هم گره‌گشايی نمی‌کرد،

وسوسه تجزيه طلبی

پيدا کردن گروههای صاحب نفوذ اصل اصيل تحليل سياسی واقعگراست چنانکه شناخت گروههای مايل به يافتن نفوذ. اما اين صاحب نفوذ بودن در يک بستر معين اجتماعی معنا پيدا می کند. به عبارت ديگر نمی توان نفوذ گروه معينی را ديد اما بستر نفوذ را نديد يا ناديده گرفت و کوچک شمرد. به نظر من گرايشهای تجزيه طلبانه را نمی توان در آذربايجان انکار کرد. اين بدان معنی است که گروههايی با انديشه تجزيه طلبانه در ميان مردم آذربايجان «نفوذ» دارند. بررسی چرايی اين نفوذ برای همه روشنفکران و اصحاب روزنامه و تحليل و رسانه واجب است. احمقانه است اگر

توکا نيستانی: قلم را کنار می گذارم امروز دوشنبه‌ است‌، روزي‌ كه‌ طبق‌ تعهدم‌ بايد طرحي‌ براي‌ ستون‌ كاريكاتور «اعتماد ملي‌» مي‌كشيدم‌ و هشتم‌ خرداد است‌ روز تولد برادرم‌ مانا نيستاني‌ … مانا يكي‌ از حرفه‌اي‌ترين‌ كاريكاتوريست‌هاي‌ ايران‌ است‌. اين‌ را نه‌ از سر تعارف‌ يا تكليف‌ برادري‌ مي‌گويم‌. كم‌ هستند كاريكاتوريست‌هايي‌ كه‌ براي‌ امرار معاش‌ به‌ شغل‌ دوم‌ و سوم‌ نياز نداشته‌ باشند و مانا يكي‌ از همين‌ جماعت‌ انگشت‌شمار است‌. هر هفته‌ قبل‌ از ديدن‌ آخرين‌ كارش‌ دچار هيجان‌ و دلهره‌ مي‌شدم‌ مثل‌ وقتي‌ كه‌ راه‌ رفتن‌ «بندبازي‌» را روي‌ طناب‌ مي‌بينيد و در تمامي‌ لحظات‌ هراس‌ افتادنش‌

در آذربايجان انقلاب نمی شود

1 شيوه اعتراضات مردم در مناطق ترک نشين ايران بخوبی نشان می دهد که ايران از زمان انقلاب 57 هيچ نوع رشد سياسی قابل ملاحظه ای نداشته است و هنوز همان الگوی انقلابی در يک اعتراض مدنی به کار می رود. آتش زدن بانک و سينما و کيوسک تلفن و تاسيسات دولتی و شهری برای نشان دادن اعتراض عمومی به معنای تسلط الگوی انقلاب به جای اعتراض است و معانی اجتماعی بسيار با خود حمل می کند. 2 خطای مهلک ناظران خارجی و چه بسا داخلی هم از همين جا ناشی می شود. آنها به جای روشهای اعتراض روشهای انقلاب می

مانا نيستانی: من حرمت شکن و هتاک نيستم چند هفته‌اي است كه چندان حال و روز خوشي ندارم. افتخارت اين باشد كه كاريكاتوريست هستي و بعد، كاريكاتور اين‌طور مطرح شود و در صدر اخبار قرار گيرد: وسيله‌‌اي براي استهزاء، توهين به اعتقادات و بي‌حرمتي به باور ميليون‌ها انسان. حركتي كه كاريكاتوريست‌هاي دانماركي ‌عليه پيامبر اسلام انجام دادند تمام همكاران من را – فارغ از گرايش‌هاي فكري متنوعشان – رنجانيد و به واكنش وا‌داشت، زيرا پيش از هر چيز، اصل مسلمي را كه هر كاريكاتوريست مسلمان و غيرمسلمان به آن پايبند است زيرپا گذاشته بود: اصل احترام به باورهاي مذهبي، چه

برای ساعتی هم که شده معرکه را فراموش کنيم

در ميان اينهمه دعوای پوچ و حماقت فراگير و تصميمات ابلهانه هميشگی مقامات و آشفتگی پايان ناپيدا و افزودن بر آتش هيجانات بی معنا و در ميانه معرکه ای که در آن هيچ طرفی به فکر ايران نيست و هر کس بر خر خويش سوار است و می  راند، من ترجيح می دهم خود را به خواندن چيزهای به-درد-بخور مشغول کنم تا به مرور کردن حوادثی که شاهد تازه ای از اين هستند که برای ما جماعت تاريخ در دايره می گذرد: تکرار و آنهم تکرار خطاهای مکررمان. ما پيش نمی رويم. فرو می رويم. پس درود به کسانی که می

عليه کاريکاتور نديده  شب قبل در محفلي مهمان بودم كه همگي آذري زبان و اهل اردبيل بودند. وقتي صحبت كاريكاتور مانا شد، ديدم هيچ يك اصلا كاريكاتور را نديده اند كه آنقدر ناسزا نثار كاريكاتوريست و سردبير روزنامه ايران مي‌كنند. از آنان پريسيدم كه ببينم شما هميشه درباره مسايل بي‌مطالعه و بي‌اطلاع قضاوت مي‌كنيد؟! شما اصلا كاريكاتور را نديده‌ايد و مضمونش را هم اشتباه مي‌كنيد كه اين‌طور نيست. بنده‌هاي خدا نشسته بودند دور هم و تصوير سازي خيالي مي‌كردند. يكي از جمع پرسيد كه ديده‌ايد كاريكاتور را؟ يك دسته سوسك دارند به تهران حمله مي‌كنند و كاريكاتوريسته هم نوشته حاليشون

زين خواجگان عبوس

امروز کاری داشتم بسادگی سوالی از وابسته مطبوعاتی سفارتی آشنا. از مسئول باجه اطلاعات و مراجعات پرسيدم گفت نمی داند با چه کسی بايد صحبت کنم! ولی به هر حال پيدا کردم که کيست و شماره اش چيست. به کمک دوستی خارج از سفارت. تلفن زدن انگار جرم باشد. سنگين حرف می زد و انگار کار او نيست جواب دادن تلفن. خب اگر نيست تقصير من نيست می تواند منشی داشته باشد تا خودش تلفن را نگيرد. اما وقتی خودش می گيرد بايد جواب دهد روشن و صاف و خادمانه. مگر چند نفر در روز برای پرسش از ويزای مطبوعاتی

نقاشی سپهری برگرفته از ويژه نامه ای برای نخواندن! – واقعا بجز يکی دو صفحه در باره موسيقی و نقاشی حرف تازه ای نديدم. حيف واقعا. اين است بنيه نقد ادبی در ايران امروز؟ يا قدرت روزنامه چی ما در تهيه يک ويژه نامه رو به تحليل رفته است؟ – نگاه کنيد به مثلا-ويژه نامه شرق (بخدا مجبور نيستيد برای هر مناسبتی ويژه نامه دربياوريد).

چرا تا حال وبلاگ نويس نشده بودم؟نخستين يادداشت عباس عبدی برای وبلاگ اش وقتي كه داشتم با يكي از دوستان كه زحمت مقدمات اين سايت يا وبلاگ را متحمل شده بود صحبت مي‌كردم، كه خودش هم وبلاگ‌نويس بوده و در اين مسير نيز بلا ديده است، به همراهش يك وبلاگ‌نويس خبره بود كه اگرچه براي من احترام قايل بود، اما با همه جواني‌اش چنان مرا راهنمايي مي‌كرد كه گويي يك راننده تاكسي در حال راهنمايي كردن يك نفر تازه از ده آمده است، البته انصافاً هم نسبت من به او در موضوع وبلاگ چندان هم بهتر از نسبت دهاتي به

امنيت به آتش بستن منطقه از زمين و هوا نيست در هفته های گذشته حوادث نا امنی و گروگان گیری و کشتار هموطنان، از حوادث تلخ و سخت کشور بود که ضرورت دارد از چند جهت به آن توجه شود: ۱. گمان دنیا بر این بود که ایرانی ها – حتی اپوزسیون مسلح – از قواعد القاعده پیروی نمی کنند. جنایتکاران و به وجود آورندگان این حوادث، بخشی از ایرانیان را هم لا اقل در افکار عمومی دنیا جرئی از القاعده کردند. ۲. این حوادث از پایگاه مذهبی و بخش سنی آن شکل می گیرد. سنی های ایران از بهترین

ترور نشانه سرطان است

آنچه در جاده بم-کرمان اتفاق افتاده است به نظر من پديده منحصر به فردی است در ايران يعنی پديده ای که پيش از اين سابقه نداشته است: کشتن بی تبعيض مردمی که نمی شناسی. من در اين کشتار نشانه خطرناکی از عراقی شدن روش تروريستهای فعال در ايران می بينم. آدمربايی و گروگانگيری معمولا بر آدمهای مشخص و از-پيش-انتخاب-شده تکيه دارد اما راه بستن بر مردمی که از جاده ای عبور می کنند و کشتن همه آنها نمونه شاخص تروريسم است. اينکه کسانی و گروههايی در ايران به سمت استفاده از روشهای رايج در عراق حرکت می کنند نشانه خوبی نيست. اين می تواند

گفتار آشوری در نقد حواشی بر فرهنگ علوم انسانیپیشگامیِ دوستان‌ام، مهدیِ جامی و مهدیِ خلجی، در باز کردنِ صفحه‌ای برایِ طرحِ نکته‌هايي در بابِ درایند (مدخل)هایِ فرهنگِ علومِ انسانی، تألیفِ من، از چند جهت کارِ نیکو و ارزشمندي ست. نخست این که– همچنان که من خود در دیباچه‌یِ کتاب طلبیده یودم– زمینه‌یِ یک هم‌اندیشی را، بر اساسِ کاري انجام شده و زمینه‌ساز، میانِ ما فراهم می‌کند. با توجه به این که هم‌اندیشي‌ و گوش دادن به سخنِ یکدیگر در میانِ ما تاکنون چندان پیشینه‌ای نداشته است، اگر دوام داشته باشد، رویدادِ خجسته‌ای ست. دو دیگر این که، امکانِ بازاندیشی و

حقيقت هر کتاب صداست

روزه سکوت من برای کشف صدا بود. مهم نيست که برنامه ای که در دست دارم به نتيجه برسد يا نرسد اما حاصل اش برای من تا همينجا بسيار گرانقدر بوده است. اين کشف دوباره صدا. ما شايد زياده جهان را چون متن ديده ايم. حال آنکه جهان پر از صداست. می دانم که متن شناسی جهان هم بسيار مهم است و هر صدايی هم متن است. اما رنگارنگی صداهايی که می شنويم چيز ديگری است. امروز وقتی مقاله مهدی را در باره خواندن مقدس، خواندن مفرح خواندم چيزی را که می خواستم بگويم در مطلب او يافتم: در دينکرد، کتاب دينی