این زمانه ماست

این روزها چه می کنم؟ می پرسید. اما آنقدر سرم شلوغ است که به سیبستان و جواب سوال شما نمی رسم. حالا جهانشاه که یکی از چند ده نفر مهمان من در آمستردام است جور مرا کشیده. عکس هاش چیزی هم از حال و روز من و زمانه ما می گوید در آمستردام. … عکس از: جهانشاه جاوید

سیبک

وقتی وقت نداری به اینترنت دسترسی داری که البته باید به کارهای دیگری برسی نه وبلاگ نویسی؛ و وقتی وقت داری در هتل هستی و داری با تنهایی و ملال سر می کنی لپ تاپ ات نیست دماغی تر کنی. فردا هتل-نشینی به حول و قوه الهی تمام می شود می روم آی بورخ IJburg در منزلی اقامت می گزینم که همان فردا کلیدش را می گیرم بعد فردایش شهزاده عزیز با لپ تاپ و همه چی از راه می رسد و من دوباره می توانم وبلاگ بنویسم. همیشه فکر می کردم دلم برای علی و شهزاده تنگ می شود. حالا می بینم واسه این باغ کوچولو

اسرائیل و ما از: امین در عنکبوت در برنامه‌ی this week امشب در بی‌بی‌سی، دو نفر شکایت می‌کنند که چرا اخبار حملات اسرائیل در صفحه‌ی اول روزنامه‌ها نوشته می‌شود ولی جنایات تروریست‌ها در صفحه‌ی بیست و هفتم. یک نفر مخالفت می‌کند، می‌گوید گویا در رسانه‌های ما جان فلسطینی و اسرائیلی با هم برابر نیست که اسرائیلی‌ها پنجاه نفرغیرنظامی را در روستای لبنانی می‌کشند و آن وقت ما باید به حال دو نفر نظامی گروگان گرفته شده دل بسوزانیم. همه با جدیت مخالفت می‌کنند، و در قیافه‌ی یکی، با آن که هم انگلیسی است و هم بازیگر، آشکارا وقتی کلمه‌ی «اسلامیست»

لابد دلم برای لندن تنگ خواهد شد

شب سفر شب بیخوابی است. نه اینکه خوابم نیاید که کارهایی که پیش از سفر باید انجام داد تا صبح سفر به طول می انجامد. بعد خوابی کوتاه. بیداری خواب آلود. تاکسی و قطار و فرودگاه. صف و بازرسی و خلاص شدن از جامه دان – کاش می شد بدون جامه دان سفر کرد. بعد خوابی در بیداری در هواپیما. تشنگی. چای میل شدن. تماشای ابرها و خانه هایی که نزدیک و دور می شوند. یا آب و آب و اقیانوس. بعد چشم انداز شهر و مقصد و فرود. دوباره بیدارم و سفر در پیش. این بار از لندن می

Lust for life The west portrays the people of Iran as prisoners of an oppressive state. But Anoek Steketee’s photographs reveal their everyday lives to be not so different from our own, says Azar Nafisi Saturday July 1, 2006The Guardian What images come to our mind these days when we think of Iran? The Iranian president, Dr Mahmoud Ahmadinejad, wearing his usual smirk, looking like a naughty kid who has just got away with breaking the neighbours’ windows, clerics making furious speeches, women dressed in their mandatory veils, public meetings, protests, interviews with citizens forced to make the appropriate statements

بر خلاف روح دولت-مداری ایرانی

به دلایل متعدد من فکر می کنم تصمیم اخیر رهبری ایران برای خصوصی سازی مساله مهمی است. من اقتصاد نمی دانم اما این حرکت دفعی و بزرگ اقتصادی را نشانه تحولات مهمی در ایران می بینم- تحولاتی که از دامنه اقتصادی آن بی خبرم اما دامنه اجتماعی و سیاسی اش را بسیار قابل توجه می یابم. سفر پول و سرمایه راهنمای مهمی در معرفت شناسی سیاست است. من این یادداشت را اینجا می گذارم تا به خودم یادآوری کنم که موضوع را باید پیگیری کرد و دامنه تحولات ناشی از آن را سنجید. دوستان اقتصادشناس ما می توانند مرا و دیگر

ایده های یک رهبر هفتادساله:مهم تجربه مشترک است و تماس انسانی گفتگوی رامین جهانبگلو با دالایی لاما رهبر تبعیدی بوداییان تبت من‌ خود را هواخواه‌ یا شاگرد مهاتما گاندی‌ می‌دانم‌ و دوستدار مادر ترزا. اما تفاوت‌ میان‌ من‌ و مهاتما گاندی‌ در این‌ است‌ که‌ گاندی‌ پیشگام‌ بود و راه‌ را نشان‌ داد و من‌ او را سرمشق‌ قرار دادم‌ و راه‌ او را دنبال‌ می‌کنم‌. مهاتما گاندی‌ یک‌ قدیس‌ بود و من‌ انسان‌ کوچکی‌ هستم‌. با این‌ همه‌ راهبرد من‌ از عدم‌ خشونت‌ متکی‌ بر آموزش‌ها نیست‌، برعقل‌ سلیم‌ تکیه‌ دارد. هرگاه‌ درباره‌ عدم‌ خشونت‌ صحبت‌ کنم‌ به‌ بودا یا

بازدید از امپراتوری

امریکا این بار همه اش کار بود و دیدار. اما دیدن غرب یا بهتر بگویم جنوب غرب یعنی لوس آنجلس برایم تازگیهایی داشت. درختهای نخل و گرمای اهوازی و شهری درندشت. اصلا از لوس آنجلس خوشم نیامد. گذشته از موسسات آمریکایی مثل دانشگاهها و بیمارستانها که هوش از سر آدم می برند، زندگی در پیچ و خم اتوبانهای تمام ناشدنی گم می شود. محله ایرانی ها در وست وود هم محله غریبی است. در کتابفروشی کیخسرو بهروزی بودم که خانمی مسن را نشانم داد که از پیاده روی آن سوی خیابان با قامتی افتاده می گذشت. دختر استاد پورداوود بود. یک

در فضایل چموشی

یا: در وصف مدیران سرهنگ و مدیران فرهنگ هر قدر به آن روز که مدیرم مرا خواست و الدرم بلدرم کرد فکر می کنم بیشتر خنده ام می گیرد. طفلک فکر کرده بود باید این کارمند چموش جا بخورد و بنشیند سر جایش و مشکلات او، که دفتر را با کلاسهای ابتدایی قدیم اشتباه گرفته بود که همه باید دستها روی زانو راست می نشستند، حل شود. خب نشد. یعنی از جهتی شد چون من به جای دست به زانو نشستن دست به زانو زدم که برخیزم و بروم دنبال کار خودم و این جماعت از مدیران را به حال

فوتبال مشت ما را باز می کند

محسن گودرزی که از با صلاحیت ترین افراد برای تحلیل رفتارهای ایرانیان است در مطلبی – در وبلاگ زاویه دید– باور مردم در  نقش علی دایی در شکست تیم فوتبال را زیر ذره بین قرار داده است. فوتبال از بهترین نمونه ها برای شناخت روحیات عامه مردم ایران است. محسن گودرزی بدرستی رفتار مردم با علی دایی و نقشی را که به خیالشان او بازی می کند یا باید بکند با رفتاری که از دولت دارند مقایسه کرده است. من می خواهم یکی دو نکته بر گفته او بیفزایم: رفتار مردم ایران عموما با گرم و سرد شدن های تند آنها شناخته

تحلیل نشانه شناختی سرود فوتبال

متن زیر تحلیل نشانه شناختی کمیابی است که صاحب نشانه نقل کرده است از مترجم نشانه شناس ایرانی دکتر سجودی. به نظر من با توجه به جمیع جهات، نشانه شناسی بهترین درمان درد کلی گویی ایرانی است. روشی است برای جزئی نگری، شناخت عینی ارتباط های متقابل و بستری است برای کار میان رشته ای. اگر ما جماعت منورالفکر بتوانیم همین نشانه شناسی را به یک شیوه فراگیر بحث هامان تبدیل کنیم باور بفرمایید که صدبار مفیدتر از بحثهای نظری و فلسفی است که می کنیم چون آن بحث ها همچنان ما را در کلی گویی مزمن مان اسیر می

دموکراسی تخیلی ایرانی

مطلب زیر را دیشب در مرور شرق دیدم. فکر کردم نمونه ای تیپیک است از بی-هوا فکر کردن و با اجازه: انشانویسی با موضوع دموکراسی! دوست نویسنده ما در ذیل عنوان «صد نکته» که این نوشته احتمالا یکی از آن نکات را برجسته می کند، می پرسد: براى رسیدن به جامعه اى دموکراتیک چه موانعى داریم. پاسخ من ساده است: اینکه به جای ردیف کردن فواید دموکراسی به «راه» رسیدن به دموکراسی فکر کنیم. یعنی پایمان را زمین بگذاریم از توی کتاب بیرون بیاییم و یکبار راه را پیش خود برویم و بعد ببینیم واقعا چگونه می شود همگانی این راه

همه حقیقت ها ساده اند امشب با دو دوست در دو سوی جهان حرف می زدم. بحث رسانه بود. دوست اول به مطلب زیر از استاد شکرخواه اشاره آورد. گفتم برایم بفرستد که ندیده بودم. نکات نغزی دارد. و مثل هر حقیقتی ساده است: یک فرمول ساده* بعضی از نشریات به محض تولد رو به مرگ می روند. کاش چنین نمی شد. اجازه بدهید ریشه این اتفاق را در یک فرمول ساده بجویم؛ فرمولی ساده و قدیمی. فرمول مورد بحث من از آن یک کارشناس ارتباطات است به نام تئودور پترسون Theodore Peterson است که متولد سال ۱۹۱۸ است. اگر

همان چرخه باطل همیشگی

عکس های مقابله پلیس های زن با زنان تجمع کننده در میدان هفت تیر تهران چیزی فراتر از مقابله پلیس-معترض در خود دارد. آنها فقط وظیفه شان را انجام نمی دهند. نوعی مبارزه اجتماعی- طبقاتی هم در میان است. اصلا دلخوشی از بحثهای طبقاتی ندارم اما در این موارد چیزی از خاستگاه اجتماعی هست که نادیده نمی توان گرفت. این مقابله زن روستایی با شهری است. زن حاشیه نشین با زن متن. زنی متصل به قدرت پوپولیست در برابر زن ایستاده-بر-پای-خود. حتی لباسها متفاوت اند و اداها. زن باتوم بدست فقط قانون را اجرا نمی کند (کدام قانون؟) بلکه می خواهد

از هر تجمعی می ترسند قبل از این‌که به یک تجمع مسالمت آمیز بروید باید به چند نکته دقت کنید. اول این‌که یادتان باشد اینجا جمهوری اسلامی ایران است. دوم این‌که اینجا یک کشور غیردموکرات است با سابقه هزاران ساله استبداد در شکل حاد. آن کلمه “جمهوری” قبل از “اسلامی” فریبتان ندهد. سوم این‌که بی‌خیال شعار مهرورزی بشوید. چون از اسمش معلوم است که این فقط یک شعار است و چهارم این‌که مطمئن باشید شب که به خانه می‌روید توی یخچال‌تان قرص مسکن دارید و مثل من سردرد نمی‌کشید. چه فایده دارد به خودم و شما یادآوری کنم که اصل

پرچم ایران بر شانه های ما

فوتبال تنها موقعیتی است که پرچم ایران را می توان بر شانه انداخت مثل ردایی یا بر خود پیچید مثل بالاپوشی. پرچم در روز فوتبال بر گونه تو نقش می شود یا بر پیشانی ات یا بر کلاه و بازوبندت. فوتبال تنها جایی است که همه پرچم رسمی کشور را بر می دارند. نه با شیروخورشید قدیم ونه با نقش و اداهای دیگر. روزهای فوتبال کسی از پرچم ایراد نمی گیرد. همه زیر چتر پرچم اند. از مذهبی و غیرمذهبی از ایران نشین و خارج نشین. از دوستاران احمدی نژاد تا دوستاران خاتمی. از کمونیست تا سلطنت طلب. از دموکرات

محمود، پیامبری که از نو باید شناخت! رحیمی رییس دیوان محاسبات کشور: در سوریه، یکی از مسلمانان به من گفت که من معتقدم اگر بنا بود بعد از پیامبر، پیامبری بیاید، آن احمدی‌نژاد بود… بازتاب ■ تکبیر عرض شد! همچنان اوضاع کشور بر پایه‌ی ماوراءالطبیعه می‌چرخد. انگار سران و مدیران ما نباید از عرش فرود آید و بر فرش نشینند. حالا که به سلامتی مقام ریاست جمهوری تا حد پیامبری رسیده، ضمن تبریک این بعثت دیپلماتیک، توصیه می‌شود کابینه دولت هم امامان و نمایندگان مجلس صحابه باشند. ملت هم که همچنان مقلد هستند. نکند آن ساده‌دل سوری، قضیه‌ی هسته‌ای و

آیا ما ملت کنجکاوی هستیم؟

من پشتکار دوستان دست-اندر-کار هزارتو را تحسین می کنم ولی هر بار این مجموعه شماره دیگری منتشر می کند از خود می پرسم چرا این موضوع خاص؟ و بعد: هیچ گونه رابطه ای بین موضوع و سوابق مطالعاتی آن و دستکم جامعه ایرانی برقرار شده است؟ هزارتو خوب است. در حد خواندنی های اتوبوسی. لذتی دارد برای صرف خواندن. بد هم نیست اگر به همین لذت هم خواننده خود را برساند. اما به میرزا هم سر میز چای و قهوه ای که با هم در لندن خوردیم گفتم که این کار را با این همتی که بدرقه اش می کنید

Petro-politics and Iran When I heard the president of Iran, Mahmoud Ahmadinejad, declare that the Holocaust was a “myth,” I couldn’t help asking myself: “I wonder if the president of Iran would be talking this way if the price of oil were $20 a barrel today rather than $60 a barrel.” When I heard Venezuela’s President Hugo Chávez telling British Prime Minister Tony Blair to “go right to hell” and telling his supporters that the U.S.sponsored Free Trade Area of the Americas “can go to hell,” too, I couldn’t help saying to myself, “I wonder if the president of Venezuela

چگونه گره ساده را به گره کور تبدیل کنیم

دیر شده بود، احزاب ضد حکومت، پان‌ترکیست‌ها، زودتر از مقامات سر نخ را به دست گرفته بودند، تحریکات ادامه می‌یافت و برخورد گارد ضد شورش و حضور بسیجیان مسلح به باتوم که صورت‌هایشان را با چفیه پوشانده بودند در سطح شهر، خوف و خشم را در میان مردم به حد غیرقابل تحملی می‌رساند. روز جمعه، برخورد یک بسیجی با یک نوازنده‌ی ضرب در کوه عین‌الدین (عینالی)، جوانان حاضر در آن محل را تحریک می‌کند، و به تدریج، شعارهای پان‌ترکیستی، برافراشتن پرچم بابکیان، گارد ضد شورش را به آن محل می‌کشاند و دوباره … حالا حتی سخنرانی رئیس‌جمهور هم گره‌گشایی نمی‌کرد،

وسوسه تجزیه طلبی

پیدا کردن گروههای صاحب نفوذ اصل اصیل تحلیل سیاسی واقعگراست چنانکه شناخت گروههای مایل به یافتن نفوذ. اما این صاحب نفوذ بودن در یک بستر معین اجتماعی معنا پیدا می کند. به عبارت دیگر نمی توان نفوذ گروه معینی را دید اما بستر نفوذ را ندید یا نادیده گرفت و کوچک شمرد. به نظر من گرایشهای تجزیه طلبانه را نمی توان در آذربایجان انکار کرد. این بدان معنی است که گروههایی با اندیشه تجزیه طلبانه در میان مردم آذربایجان «نفوذ» دارند. بررسی چرایی این نفوذ برای همه روشنفکران و اصحاب روزنامه و تحلیل و رسانه واجب است. احمقانه است اگر

توکا نیستانی: قلم را کنار می گذارم امروز دوشنبه‌ است‌، روزی‌ که‌ طبق‌ تعهدم‌ باید طرحی‌ برای‌ ستون‌ کاریکاتور «اعتماد ملی‌» می‌کشیدم‌ و هشتم‌ خرداد است‌ روز تولد برادرم‌ مانا نیستانی‌ … مانا یکی‌ از حرفه‌ای‌ترین‌ کاریکاتوریست‌های‌ ایران‌ است‌. این‌ را نه‌ از سر تعارف‌ یا تکلیف‌ برادری‌ می‌گویم‌. کم‌ هستند کاریکاتوریست‌هایی‌ که‌ برای‌ امرار معاش‌ به‌ شغل‌ دوم‌ و سوم‌ نیاز نداشته‌ باشند و مانا یکی‌ از همین‌ جماعت‌ انگشت‌شمار است‌. هر هفته‌ قبل‌ از دیدن‌ آخرین‌ کارش‌ دچار هیجان‌ و دلهره‌ می‌شدم‌ مثل‌ وقتی‌ که‌ راه‌ رفتن‌ «بندبازی‌» را روی‌ طناب‌ می‌بینید و در تمامی‌ لحظات‌ هراس‌ افتادنش‌

در آذربایجان انقلاب نمی شود

۱ شیوه اعتراضات مردم در مناطق ترک نشین ایران بخوبی نشان می دهد که ایران از زمان انقلاب ۵۷ هیچ نوع رشد سیاسی قابل ملاحظه ای نداشته است و هنوز همان الگوی انقلابی در یک اعتراض مدنی به کار می رود. آتش زدن بانک و سینما و کیوسک تلفن و تاسیسات دولتی و شهری برای نشان دادن اعتراض عمومی به معنای تسلط الگوی انقلاب به جای اعتراض است و معانی اجتماعی بسیار با خود حمل می کند. ۲ خطای مهلک ناظران خارجی و چه بسا داخلی هم از همین جا ناشی می شود. آنها به جای روشهای اعتراض روشهای انقلاب می

مانا نیستانی: من حرمت شکن و هتاک نیستم چند هفته‌ای است که چندان حال و روز خوشی ندارم. افتخارت این باشد که کاریکاتوریست هستی و بعد، کاریکاتور این‌طور مطرح شود و در صدر اخبار قرار گیرد: وسیله‌‌ای برای استهزاء، توهین به اعتقادات و بی‌حرمتی به باور میلیون‌ها انسان. حرکتی که کاریکاتوریست‌های دانمارکی ‌علیه پیامبر اسلام انجام دادند تمام همکاران من را – فارغ از گرایش‌های فکری متنوعشان – رنجانید و به واکنش وا‌داشت، زیرا پیش از هر چیز، اصل مسلمی را که هر کاریکاتوریست مسلمان و غیرمسلمان به آن پایبند است زیرپا گذاشته بود: اصل احترام به باورهای مذهبی، چه

برای ساعتی هم که شده معرکه را فراموش کنیم

در میان اینهمه دعوای پوچ و حماقت فراگیر و تصمیمات ابلهانه همیشگی مقامات و آشفتگی پایان ناپیدا و افزودن بر آتش هیجانات بی معنا و در میانه معرکه ای که در آن هیچ طرفی به فکر ایران نیست و هر کس بر خر خویش سوار است و می  راند، من ترجیح می دهم خود را به خواندن چیزهای به-درد-بخور مشغول کنم تا به مرور کردن حوادثی که شاهد تازه ای از این هستند که برای ما جماعت تاریخ در دایره می گذرد: تکرار و آنهم تکرار خطاهای مکررمان. ما پیش نمی رویم. فرو می رویم. پس درود به کسانی که می

علیه کاریکاتور ندیده  شب قبل در محفلی مهمان بودم که همگی آذری زبان و اهل اردبیل بودند. وقتی صحبت کاریکاتور مانا شد، دیدم هیچ یک اصلا کاریکاتور را ندیده اند که آنقدر ناسزا نثار کاریکاتوریست و سردبیر روزنامه ایران می‌کنند. از آنان پریسیدم که ببینم شما همیشه درباره مسایل بی‌مطالعه و بی‌اطلاع قضاوت می‌کنید؟! شما اصلا کاریکاتور را ندیده‌اید و مضمونش را هم اشتباه می‌کنید که این‌طور نیست. بنده‌های خدا نشسته بودند دور هم و تصویر سازی خیالی می‌کردند. یکی از جمع پرسید که دیده‌اید کاریکاتور را؟ یک دسته سوسک دارند به تهران حمله می‌کنند و کاریکاتوریسته هم نوشته حالیشون

زین خواجگان عبوس

امروز کاری داشتم بسادگی سوالی از وابسته مطبوعاتی سفارتی آشنا. از مسئول باجه اطلاعات و مراجعات پرسیدم گفت نمی داند با چه کسی باید صحبت کنم! ولی به هر حال پیدا کردم که کیست و شماره اش چیست. به کمک دوستی خارج از سفارت. تلفن زدن انگار جرم باشد. سنگین حرف می زد و انگار کار او نیست جواب دادن تلفن. خب اگر نیست تقصیر من نیست می تواند منشی داشته باشد تا خودش تلفن را نگیرد. اما وقتی خودش می گیرد باید جواب دهد روشن و صاف و خادمانه. مگر چند نفر در روز برای پرسش از ویزای مطبوعاتی

نقاشی سپهری برگرفته از ویژه نامه ای برای نخواندن! – واقعا بجز یکی دو صفحه در باره موسیقی و نقاشی حرف تازه ای ندیدم. حیف واقعا. این است بنیه نقد ادبی در ایران امروز؟ یا قدرت روزنامه چی ما در تهیه یک ویژه نامه رو به تحلیل رفته است؟ – نگاه کنید به مثلا-ویژه نامه شرق (بخدا مجبور نیستید برای هر مناسبتی ویژه نامه دربیاورید).

چرا تا حال وبلاگ نویس نشده بودم؟نخستین یادداشت عباس عبدی برای وبلاگ اش وقتی که داشتم با یکی از دوستان که زحمت مقدمات این سایت یا وبلاگ را متحمل شده بود صحبت می‌کردم، که خودش هم وبلاگ‌نویس بوده و در این مسیر نیز بلا دیده است، به همراهش یک وبلاگ‌نویس خبره بود که اگرچه برای من احترام قایل بود، اما با همه جوانی‌اش چنان مرا راهنمایی می‌کرد که گویی یک راننده تاکسی در حال راهنمایی کردن یک نفر تازه از ده آمده است، البته انصافاً هم نسبت من به او در موضوع وبلاگ چندان هم بهتر از نسبت دهاتی به

امنیت به آتش بستن منطقه از زمین و هوا نیست در هفته های گذشته حوادث نا امنی و گروگان گیری و کشتار هموطنان، از حوادث تلخ و سخت کشور بود که ضرورت دارد از چند جهت به آن توجه شود: ۱. گمان دنیا بر این بود که ایرانی ها – حتی اپوزسیون مسلح – از قواعد القاعده پیروی نمی کنند. جنایتکاران و به وجود آورندگان این حوادث، بخشی از ایرانیان را هم لا اقل در افکار عمومی دنیا جرئی از القاعده کردند. ۲. این حوادث از پایگاه مذهبی و بخش سنی آن شکل می گیرد. سنی های ایران از بهترین