عزلت تراژيک عقل صالح
مرگ کاشف حقيقت و مجاز تاريخ اسلام
پس از انقلاب اسلامى كه جامعه در اوج شور انقلابى و جذبه و نشئه انقلابى و كاريزمايى امام خمينى بود . اما صالحى نجف آبادى در آنچنان فضايى كتاب «ولايت فقيه حكومت صالحان» را در سال ۱۳۶۳ انتشار داد.او در اين كتاب درباره مفهوم وكالت و نسبت آن با نظريه ولايت فقيه بحث و بررسى انجام داده است.
در اين كتاب آيه «وشاورهم فى الامر» را دستور مشورت براى رسول خدا و براى استفاده از تجربه و تخصص اشخاص دانست نه اينكه مردم مشورت كردن را بياموزند.
در نيمه سال ۱۳۶۴ درس تفسير قرآن را آغاز كرد. مباحث او نوعاً حاوى اجتهادها و نوآورى ها و حرف هاى تازه بود. پاره اى از تفاسير گرفتار حاشيه پردازى و اطناب اند اما او در متن بود و از حاشيه روى پرهيز داشت. دوام درس هاى تفسير قرآن او ديرى نپاييد و باز هم همان حساسيت هايى كه همواره چون بختك بر بخت او نشسته بود او را از مدرسه به خانه اش بازگرداند.
در سال ۱۳۶۴ كتاب مجموعه مقالات وى به زيور طبع آراسته شد. مقاله اى در باب وحدت مسلمين داشت و تبيين اين پرسش و پاسخ كه آيا اهل سنت به سبب تفاوت اعمالشان با شيعه نزد خداوند مأجورند؟ او بر اساس نصوص صريح قرآن نشان داد كه حتى يهود و صابئين و ستاره پرستان نيز اگر عمل صالح انجام دهند نزد خداوند مأجورند (بقره/۶۲) و آن را مبناى پاسخ هاى خويش قرار داد.
او مى خواست نشان دهد كه وحدت شيعه و سنى تاكتيكى و مصلحتى نيست بلكه همگان اگر عمل صالح انجام دهند نزد خداوند ماجور به شمار مى آيد و عملشان پاداش دارد. او نشان داد كه جواز هتك حرمت غيرشيعه به هتك حرمت مسلمان و حتى شيعه نيز مى انجامد. اين كتاب نيز با زمزمه هاى ابهام آفرين در دست انداز افتاد.
او مرد سياست ورزى نبود و يك محقق به معناى دقيق كلمه بود. استنادات و استدلال هاى آثارش چنان بود كه برخى حريفان ناتوان را برمى آشفت و چون در مصاف پژوهشى تهيدست بودند به حساسيت آفرينى و بايكوت و انزواى او مى پرداختند.
او عقلگرايى ديندار و اهل ورع بود و از سخن چينى و تهمت هاى غيابى پرهيز مى كرد. مرورى بر آثارش نشان مى دهد كه در سراسر عمر در كار پيكار با خرافه و خمود و جمود بود. همه چيز را از فيلتر عقل و پرسشگرى عبور مى داد. سخن گفتن در محضرش دشوار بود زيرا هر سخنى را به آسانى نمى پذيرفت و به سادگى بر زبان نمى آورد.
اگر قول متواترى را حجت مى گرفتى مثال ها مى زد از اقوال متواترى كه كذب بوده اند و حجيتى محكم تر مى طلبيد. او شك دكارتى اش را بر همه چيز مى افكند و اصل بنيادين باورش اين بود كه من مى انديشم پس هستم و با اين انديشه آغاز مى كرد. از پرسش هراس نداشت.
نكته نغز اينكه در باب «نگاهى به حماسه حسينى» [يکبار به او] گفتم مرحوم مطهرى به دانسته هايى تاخته اند كه تاكنون براى بسيارى از مردم و اهل مسجد و منبر حكم حقيقت را داشت و شما نيز بخشى از آنچه را كه استاد حقيقت مى پنداشتند متزلزل ساخته ايد. خواننده هنگامى كه كتاب شما را به پايان مى برد در آسمان ترديد و پرسش به تعليق درمى آيد و هنگامى كه مشاهده مى كند آنچه را تاكنون تاريخ اسلام و حقيقت مى پنداشته تنها نقشى بر آب بوده است، يقين خويش را به همه چيز از كف مى دهد بدون اينكه يقينى جايگزين آن ساخته باشيد. او تنها يك جمله پاسخ گفت: «وظيفه شرعى اوست كه پس از گرفتار شدن در ترديد و پرسش، تحقيق كند.»
به زعم برخى، در فرآيند عقلانى شدن، ارزش هاى دينى ناتوان مى شوند و نيروى اجتماعى و نفوذ خويش را از كف مى دهند اما از نظر او دين قدرت خويش را بازمى يابد و حقيقت دين با نيروى عقل سنجيده و فهميده مى شود. شريعتى تنها راه نجات دين را پالايش و تصفيه منابع فرهنگى مى دانست و اين كار سترگى بود كه استاد نعمت الله صالحى نجف آبادى طى سال ها انجام مى داد. او با مركب عقل انسان ها را به دين و ايمان رهنمون مى شد .صالحى با همه علميت و ديانتى كه داشت گرچه هيچ گاه مرد سياست نبود اما بى جهت قربانى حساسيت ها شده بود.
————-
* برگرفته و کوتاه شده از نوشته عمادالدين باقی در سرمقاله شرق يکشنبه 17 ارديبهشت. عنوان از سيبستان. مقاله خوبی است جز اينکه بيهوده تلاش می کند بگويد صالحی نجف آبادی بی جهتقربانی شده بود. باقی بايد بهتر بداند که حساسيت های ضد-صالحی ها در حوزه دينی ايران نهادينه است. جهت اش هم چندان ناروشن نيست.
