چیزهایی که زندگی مان را پر می کند پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد. بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند. سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید

چاره ای نیست جز تکیه بر نظر آنها که وارد بازی می شوند بازی-گوشی اگر بگویند بهترین بازی زندگی چیست می گویم: نظربازی! هم در معنای قاموسی اش هم در معنای وسیع اش که ما در زمانه از آن برای نظرخواهی استفاده کرده ایم – با احتیاط البته و با گذاشتن خط فاصله ای میان نظر و بازی تا فاصله این معنا را از آن معنای رایج حفظ کرده باشیم. نظرخواهی زمانه هم نظر است و هم بازی است. و این آن را از حالت خشک و جدی معمول به در می آورد. این کاری است و گامی است در

درمان آسان با سیبستان اول این حرفهای سعید جان فل سفه را بخوانید: مدتهاست که دوستان از من می‌پرسند چرا چیزی منتشر نمی‌کنم؟ و مقصودشان کتاب است. من از جهاتی سالها پرکار بوده‌ام. با اینکه نشر تنها کارم نبوده است. و حالا مدتهاست که دست کم کتابی نداشته‌ام. آیا کاری نداشته‌ام یا کاری نکرده‌ام؟ در این چهارسال دست کم ۱۲ کتاب می‌باید منتشر می‌کردم، طبق برنامه‌ای که داشتم. و همیشه ناشری داشته‌ام که بخواهد با من قرارداد ببندد. در این چندسال چقدر زیان مالی به خودم زدم. یا بهتر است بگویم در این ۸ سال. یا حتی در این ۱۵

شادی آخرالزمان

یک: برای من که تمام سالهای زندگی در اروپا شب سال نو را در لندن گذرانده ام دیدن شب سال نو در آمستردام تجربه تازه ای بود. لندن محافظه کار شب سال نو را تبدیل کرده است به یک راهپیمایی بی رونق. حتی آتش بازی هزاره اش هم چیزی نبود. آتش بازی اصولا در بریتانیا موقوف است. هر بار که ملت دلشان لک می زند و شهرداری آتش بازی مختصری راه می اندازد فردا روزنامه ها می نویسند بله حدود یک میلیون پوند خرج شد! و آدم عذاب وجدان می گیرد که برای آتش بازی چه پول بیهوده ای خرج شده

چرخه مدار صفر

مرگ صدام برای من نمودار سالها فرصت سوخته و از دست رفته است. سالهایی که او از مردم خود سوخت و از ما ایرانیان. به خاطر رهبرانی چون صدام است که ما مردم مدام باید از صفر شروع کنیم. رهبرانی چون صدام سالهای سال را به اشتباهات مهلک و تکرار آن تلف می کنند و نسل ها را به باد فنا می دهند. مرگ با چوبه دار برای کسی چون صدام کوچکترین مجازات است. هیچ است. درست مثل دوره زمامداری شان که هیچ بود. هیچ در هیچ. و این هزارها هزار دریغ است. دریغ همه آنها که زخم ایشان خوردند یا جانشان را دادند.

قصه های ایرانی – مشتریان رولکس

دیدم پینگ شده ام آمدم ببینم سیبستان چی نوشته! خب برای اینکه دست خالی نرویم یک قصه کوچک بگویم که امروز وقتی عبدی کلانتری داشت در باره مصرف کردن حق مسلم ماست حرف می زد (در کجا؟ رادیو زمانه البته!) دوباره یادم افتاد. دفعه اول که پسرم علی آمد آمستردام دیدن بابای جهانگردش در حین گشت و گذار در نزدیک میدان دام سری به ساعت فروشی بزرگ نبش میدان زدیم و آنجا متوجه شدم که این پسر خوش ذوق ما چقدر طرفدار ساعتهای مچی رولکس است. خب آن موقع قصد خرید نداشتیم ولی با خودم فکر کردم برایش در ماه

فردی ترین حرکت جمعی وبلاگستان خیلی ها عبور کردند … خیلی ها نوشتند: معروفی، ابطحی، پاسداران، بابای فردا، مامان تینا و سینا … خیلی ها در حال نوشتنند … خیلی ها هم منتظر نوشتن بودند اما دعوتی نیامد … این بازی یلدا کی به پایان می رسد؟ بازی می باید از جایی آغاز می شد، اما مبصر و متولی برای دستور ادامه یا خاتمه ندارد. تو را “دوستی” دعوت کرد و سلمان را “ایده ای از جایی دیگر”. همگی دعوتی دریافت کردیم، از خود نوشتیم و پنج نفر را هم میهمان کردیم. و البته تا زمانی که دوستی در حال

دوستی با خدا

حرفهایی در باره بازی یلدا بازی یلدا ذهن مرا بسیار مشغول کرده است. چرا رنگ بازی به رنگ اعترافات شخصی درآمد؟ بعضی از آنچه خوانده ام شجاعانه و تکان دهنده است. چه اتفاقی افتاده که ما آسان و صمیمی اعتراف می کنیم؟ معنای این اعتراف چیست؟ من دو نکته را می خواهم تاکید کنم. اول سخنی است از بایزید بسطامی (یا به قول نجیب مایل هروی: بایزد با ای کشیده تر قبل از د) می گوید با کسی دوستی کن که با او بتوانی چنان آزاد و رها حرف بزنی که با خدا. دوستی که از او چیزی پنهان نباشد

از بین خیلی چیزها که از رفقای وبلاگی خواندم به مناسبت بازی یلدا خیلی هاشان به گرد پای سبیل طلا هم نمی رسند.  من از این دو نکته اش خیلی لذت بردم. دوست داشتم فقط جشن تنهایی اش را بیاورم اما قسمت مربوط به پدرش هم بسیار تازگی داشت. اگر در مکتب کانادا چیزهای مثبتی وجود داشته باشد در همین نوع نوشته هاست که دیده می شود: جشن تنهایی سعید کاشانی بزرگترین تفریح ام در زندگی مسخره کردن خانواده پدرم- یک مشت پر مدعای از دماغ فیل افتاده- بوده و هست. مقام و منزلت اجتماعی برای خانواده ما خیلی مهم است و

همه شبها به صبح می رسند حتی یلدا

خیلی چیزها هست که شما در باره سیبستان نمی دانید و خب شاید بهتر است ندانسته بماند و یا دانستن اش و ندانستن اش فرقی نداشته باشد. اما از باب بازی و تفرج وبلاگی و عمل به خواست داریوش خان ملکوت عرض می شود که: یکم. مثلا نمی دانید که من در دهه ۴۰ شمسی روز تاجگذاری اعلیحضرت را از رادیو با خانواده دنبال کرده ام؛ ایام نوجوانی به فرح پهلوی نامه می نوشتم و شرح مصیبتهای مملکت را می دادم و به نظرم کارهای مهمه می فرمودم. البته پاسخی هم نمی گرفتم. یکبار هم البته نامه ای نوشتم به پسری به

رسانه های مشارکتی مخاطبین محترم بفرمایید تو! وبلاگ علوم ارتباطات اجتماعی یادداشت جالبی نوشته و در آن درباره رسانه‌های مشارکتی مطالبی نوشته‌است. در رسانه‌های مشارکتی همانطور که از اسمشان پیداست، صحبت از مشارکت است. مشارکت کی؟ مشارکت مردم عادی. کسانی که تا به حال تنها مصرف کننده تولیدات رسانه‌ها بوده‌اند، حالا به تولید کننده تبدیل شده‌اند. عرصه جولان دادن این تولید کننده‌ای آماتور در درجه اول اینترنت است. وبلاگ، فوتوبلاگ، ویدئو بلاگ، پادکست، سایت، ویکی پدیا، ‌oh my news یا معادل فرانسویش agoravox همه به نویسنده، هنرمند، روزنامه‌نگار آماتور اجازه ابراز وجود و تولید محتوی می‌دهند. اینترنت دارد به ادعای دمکراتیک

چون که ۱۰۰ آمد ۹۰ هم پیش ما ست

این ضرب المثل میخواد بگه که اگر صد شد قبلش نود بوده، قبلش هشتاد و همینطوری تا …… راستی چرا کسی اون لپ تاپ بیچاره رو گل نبست که ازش تشکر بشه. حداقل از آزاده که بیشتر زحمت کشید. اگر خواستین موزه رادیو زمانه راه بندازین چند تا چیز باید توش باشه: یکعدد لپ تاپ، یک عدد میکروفن یقه ای، یکعدد صندلی پلاستیکی. ———————– برگرفته از نوشته سی توره در وبلاگ پشت صحنه رادیو زمانه

در شب های اقامت کوتاه تهران چند دوست نادیده را به کوتاهی دیدم. اما کوتاهترین دیدار با صاحب راز اتفاق افتاد حال آنکه همیشه فکر می کردم بیشترین وقت را با او خواهم گذراند. اما درست وقتی آمد که من داشتم از خانه هنرمندان می رفتم و برادرم هم با اهل و عیال منتظر بود که به مجلسی برویم که یکی دو بار به خاطر فشردگی کارهای من عقب افتاده بود. هیچ راهی برای پا سست کردن نبود. خوش و بشی کردیم و عکسی انداختیم با جماعتی از رفقا که همانجا بودند. و دیدار رفت تا نمی دانم سفری دیگر.

راهی که از صندوق رای نمی گذرد

خب بهتر است با حقیقت روبرو شویم. اینکه کسی برای انتخابات تره خرد نمی کند. در این روزها چندین بار آمده ام چیزی بنویسم دیده ام این آن نیست که باید نوشت. حال نوشته مرا می برد. مثل جریان سیال ذهن. من نه از انتخابات دفاع می کنم و نه آن را تحریم می کنم. مساله من این نیست. مساله من همیشه این است که حس عمومی مردم خود را درک کنم و بفهمم آنها از چه راهی می روند. این حس عمومی با انتخابات نیست. دوستان خوب من بسیار تلاش می کنند تا مردم را برانگیزانند از راه ارائه

قصه های ایرانی – خودفروشی به مرسدس

شنیده بودم سالها پیش و متعجب می شدم که مسافران به اروپای شرقی که آنموقع هنوز در بلوک شوروی بود می گفتند در آنجا دخترانی را دیده اند که برای دریافت یک جفت جوراب زنانه با تقاضای همخوابگی موافقت می کنند. در تاشکند نیز از پلیسی تاجیک شنیدم که می گفت دخترانی را می شناسد که حاضرند برای دریافت یک وعده غذا بخوابند. حالا در مشهد می شنوم زنی در برابر مرسدس بنزی که در جلو پایش ترمز کرده سست شده و رفته با راننده مرسدس خوابیده و پول هم نخواسته است چون می خواسته یکبار هم که شده سوار مرسدس

قصه های ایرانی – نشرچشمه

می روم نشر چشمه با دهباشی و عباث. عباث سر پر شوری دارد و درست در زی همان بچه های اول انقلاب است. کلی بحث می کنیم. من دیگر انقلابی نیستم اما دل به مردم دارم او اما همچنان به سبک اول انقلاب دل به فرودست ترین مردم دارد. دل به مستضعفان سپرده است. اصلا می زند به کوه و دشت که آدم شهر را نبیند و با مردم ساده و زحمتکش کوه و کمر و روستا نشست و خاستن را دوستر می دارد. دهباشی مشغول دیدن و خریدن کتاب می شود و من هم با عباث که دمی از

قصه های ایرانی – تعارف و اصرار

 دارم بلیط هواپیما می خرم. دوستی که همراه من است تعارف می کند که من پولش را می دهم قبول نمی کنم. می گویم تعارف ایرانی نکنید. خاتم فروشنده می گوید چرا این حرف را می زنید تعارف ایرانی که بد نیست ایرانی ها با احساس اند و دوست دارند محبت خود را نشان دهند. می گویم مشکل محبت آنها نیست مشکل این است که در تعارف ایرانی معلوم نیست چقدر پیشنهاد طرف مقابل جدی و واقعی است! بنابرین من ترجیح می دهم کار خود را انجام دهم. در فرهنگ اروپایی وقتی شما تعارف می کنید جدی هستید اما در ایران فقط از قراین

حقوق بشر در زمانه ما رفع تبعیض نقطه مشترک حقوق بشر و دموکراسی نگاه به جهان از منظر حقوق بشر می تواند بسیار ناامید کننده باشد. از زمان تصویب اعلامیه جهانی حقوق بشر تا کنون دهها جنگ بزرگ در جهان اتفاق افتاده است، صدها هزار نفر در معرض کوچ اجباری قرار گرفته اند، امنیت میلیونها انسان به خطر افتاده است، زندانیان بسیاری در معرض تحقیر و توهین و شکنجه های روانی و جسمی قرارداشته اند، محاکمه های ناعادلانه بی شماری در کشورهای مختلف جهان برپا شده است، زنان بسیاری به زور شوهر داده شده اند یا در معرض قاچاق و

بی بی سی هم زرد شد

مطلب بی بی سی در باره انتشار فیلمهای خصوصی افراد مطلبی پریشان و غیرمسئولانه است. به درد یک مجله زرد در تهران می خورد اما به درد رسانه ای با اعتبار بی بی سی نه. اصولا یک مشکل استفاده از خبرنگاران داخل ایران همین است که با وجود اطلاع دست اولی که از مسائل دارند ممکن است فاقد دید رسانه ای روشنی باشند که به کار یک رسانه اروپایی فارسی زبان می آید. نوشتن در باره این دست چیزها اگر فقط برای جلب مشتری نباشد که گاه به نظر می رسد هست (در رادیو فردا هم دیدم مطلبی در باره منع بیکینی پوشیدن

می خواستم در باره انتخابات شوراها چیزی بنویسم مثلا در این زمینه که مهم نیست به چه کسی رای داده می شود ولی مهم این است که رای به اداره شهر است و انتخاب بعدی یک شهردار. این نقش یافتن در اداره شهر مهم است. تن زدن از هیچ انتخاباتی به نفع حرکتهای مدنی در ایران نیست بویژه در انتخاباتی که اصل مدینه و شهر مطرح است. در شرایط حاضر شاید تنها انتخابات خبرگان است که بی معنا شده است. اما برای انتخاباتی از این دست که واقعا رای به حساب می آید باید حساب را داشت دقیق. مدنیت در

خواهر سبیل طلا در مطلبی به زمانه و آق مهدی سیبستان حال داده است. شاید هم ضدحال. بسته به اینکه چطوری متن اش را بخوانید. ولی خب خودش صدر و ذیل مطلب اش را با هم در تناقض قرار داده است. تقصیر کسی نیست. خوبی اش این است که این خواهر ما صداقت دارد. فقط به این نازنین-خواهر بگویم که آنچه من می گویم توصیه این و آن برادر نازنین و غیرنازنین نیست. من حرف خود خودم را می زنم. اینکه از ملاقات با برادران هم ننوشته ام فقط برای این بوده است که اصل دیدار و دریافتهای من از

انصاف در نقد

دلم نمی خواهد به بی انصافی متهم شوم. همیشه مراقب بوده ام که انصاف را راعایت کنم و جانب مردمان را پاس دارم. در باره انصاف حرف زیاد است ولی به نظرم بهتر است از زبان دیگران شنیده شود تا من. در جواب اعتراض داریوش مطلبی از محمدرضا نیکفر نقل می کنم که به نظرم اگر دقیق باشیم نشانه بی انصافی ناقد را به دست می دهد تا نقدشونده را که من باشم: کسی که با تفکر انتقادی متنی را می‌خواند یا سخنی را می‌شنود، نوشته یا گفته را با مجموعه‌‌ای از ارزشها می‌سنجد که از جمله‌ی آنهایند وضوح و

پیغمبران لاکتاب مدرنیزاسیون

  همیشه وقتی در مطبوعات ایران می دیدم که مقاله تازه ای منتشر شده در باره اینکه روشنفکر کیست شاکی می شدم که بابا اینقدر بحث در باره کیستی روشنفکر چه فایده ای دارد. به نظرم می رسید این بحث دیگر بعد از ۷۰-۸۰ سال باید تمام شده تلقی شده باشد و توافقی در باره آن به وجود آمده باشد. حالا می بینم واقعا این بحث پایان نیافته و هنوز حتی دوستان درسخوانده ما در باره آن توافقی ندارند. این به نظرم نا امید کننده است. و نشانه ای از اینکه چقدر در همه مفاهیم پایه مشکل توافق وجود دارد

از مشاهده‌ی خام تا تئوری‌پردازی خام‌تر: سهل و ممتنعِ صاحب سیبستان آقا باور کنید من نمی دانم مشاهده پخته کدام است و خام اش چه جور است. اما حجم مشاهدات من برای فرضیاتی که پیش می نهم کافی به نظر می رسد. بعد هم در پیچیدن در معنای مهندس و معمار و آرشیتکت کمی دور از روح بحث است که در الفاظ نمی پیچد. راست این است که من اینها را در یک حوزه معنایی به کار می برم و برای آنچه می خواهم بگویم کفایت می کند. ولی نکته هایی هست در این یادداشت رفیق ما که سپس تر به آن

آرشیتکت ها روشنفکرانی که ما را شهری می کنند

من به مهندسی اجتماعی دیگر اعتقادی ندارم – زمانی داشتم- ولی نزدیک ترین گروه به مهندسان اجتماعی را خود همین مهندسان معمار می دانم. نشانه شناسی تهران و شهرهای بزرگ ایران می گوید که امروز روشنفکران فرهنگ ساز و صاحب نفوذ ایران مهندسان و برج سازان و پل سازان و جاده سازان اند. آنها پیغمبران لاکتاب اند یعنی در مقایسه با دیگر روشنفکران، یا همان روشنفکر به معنی معمول کلمه، با کلمه کار ندارند با سنگ و آجر و تیرآهن و بتون و سازه کار دارند. آنها زندگی و محیط ما را تغییر می دهند، عادات جدید در ما ایجاد

آخرالزمان در تاکسی

از صبح ساعت ۱۰ و نیم در لندن تا شب ساعت ۹ و نیم که در آمستردام به خانه رسیدم غیر از دو ساعتی که مهمان داریوش و ساغر بودم تمام در راه گذشت. در متروها و اتوبوس ها و بین ترمینال ۱ و ۴ هیترو. پروازم را هم از دست دادم و ناگزیر با پرواز بعدی آمدم. چقدر از شهرهای بزرگ بیزارم. لندن امروز مرا یاد تهران ۱۰-۱۵ سال پیش انداخت که از آن گریختم و به سنندج پناه بردم. آمستردام سنندج من است حالا. منطق شهرهای به این بزرگی را نمی فهمم.   لندن امروز مرا به یاد

رابطه نوسازی و دود

نوسازی و دود روابط زیادی دارند. من فعلا به یک رابطه آنها اشاره می کنم: هر دو وجود دارند ولی کسی آنها را نمی بیند! من در یادداشت های بعدی به دود باز هم برمی گردم تا نشان دهم چطور در ایران کسی دود را نمی بیند. و چرا از نظر من خنده دار و تاسف آور است وقتی کسی می گوید مگر از بین رفتن درخت چیز مهمی است آدمها مهم اند – و نمی دانند درخت همان آدم است.  باید بگویم واقعا حیرت می کنم از این همه کامنت که از بیخ منکر نوسازی می شوند! بهتر نیست نوسازی را بپذیریم

نوسازی شاه و آخوند ندارد

همه علیه نوسازی می نویسند! خب همه که نه ولی مثل اینکه خیلی ها جا خورده اند که من نوشته ام مملکت در حال نوسازی و بازسازی است. خب هست. دروغ که نمی توانم بگویم. ممکن است به مذاق این یا آن رفیق دیده و نادیده خوش نیاید اما این دقیقا همان چیزی است که من می بینم در ایران امروز. مثل اینکه این دست دوستان توقع دارند هر که رفت ایران و برگشت در تایید نظرات آنها بنویسد که بله مملکت بدبخت است و مردم بیچاره اند و در فقر دست و پا می زنند و از همین قبیل تصویرهای

میان قرآن و موسیقی رپ

در تنهایی یکشنبه آمستردام سی دی مهرداد را گوش می کنم که برایم از آهنگهای محبوب خود پر کرده است. به یاد جاده و سفر می افتم و سفر از تهران به مشهد که این آهنگها در اتوموبیل پدرش همراه ما بود. فکر می کنم نسل جدید توانسته است موسیقی دلخواه خود را تولید کند. موسیقی آنها از موسیقی نسل ما هیچ کم ندارد. دوره موسیقی دستوری گذشته است. گرچه آن نوع موسیقی هم به حیات خود ادامه می دهد اما دیگر تعیین کننده نیست و تنها بازیگر و الگوی صحنه موسیقی هم نیست. می گویم چیزی کم ندارد و

نگاهی نشانه شناختی به رستوران هانی رستوران هانی که گوشه ای از ذهن و دل خیلی از ما را پر کرده و به یک نماد یا نشانه و خاطره جمعی بدل شده زیرزمینی است بزرگ و عمیق در تقاطع مطهری و ولیعصر. بدون پنجره ای برای نفس کشیدن بدون سکوت با حرکت ها و همهمه هایی که دائم موج می زند صدایی که هر چند دقیقه یک بار با صدای بلند از همه می خواهد پیش از دریافت غذا صندلی ها را اشغال نکنند و بعد از خوردن آن بسرعت میز را به دیگری واگذارند. از خانم ها می خواهد