چرخه مدار صفر

مرگ صدام برای من نمودار سالها فرصت سوخته و از دست رفته است. سالهايی که او از مردم خود سوخت و از ما ايرانيان. به خاطر رهبرانی چون صدام است که ما مردم مدام بايد از صفر شروع کنيم. رهبرانی چون صدام سالهای سال را به اشتباهات مهلک و تکرار آن تلف می کنند و نسل ها را به باد فنا می دهند. مرگ با چوبه دار برای کسی چون صدام کوچکترين مجازات است. هيچ است. درست مثل دوره زمامداری شان که هيچ بود. هيچ در هيچ. و اين هزارها هزار دريغ است. دريغ همه آنها که زخم ايشان خوردند يا جانشان را دادند.

قصه های ايرانی – مشتريان رولکس

ديدم پينگ شده ام آمدم ببينم سيبستان چی نوشته! خب برای اينکه دست خالی نرويم يک قصه کوچک بگويم که امروز وقتی عبدی کلانتری داشت در باره مصرف کردن حق مسلم ماست حرف می زد (در کجا؟ راديو زمانه البته!) دوباره يادم افتاد. دفعه اول که پسرم علی آمد آمستردام ديدن بابای جهانگردش در حين گشت و گذار در نزديک ميدان دام سری به ساعت فروشی بزرگ نبش ميدان زديم و آنجا متوجه شدم که اين پسر خوش ذوق ما چقدر طرفدار ساعتهای مچی رولکس است. خب آن موقع قصد خريد نداشتيم ولی با خودم فکر کردم برايش در ماه

فردی ترين حرکت جمعی وبلاگستان خيلی ها عبور کردند … خيلی ها نوشتند: معروفی، ابطحی، پاسداران، بابای فردا، مامان تینا و سینا … خيلی ها در حال نوشتنند … خيلی ها هم منتظر نوشتن بودند اما دعوتی نيامد … اين بازی يلدا کی به پايان می رسد؟ بازی می بايد از جايی آغاز می شد، اما مبصر و متولی برای دستور ادامه يا خاتمه ندارد. تو را "دوستی" دعوت کرد و سلمان را "ايده ای از جايی ديگر". همگی دعوتی دريافت کرديم، از خود نوشتيم و پنج نفر را هم ميهمان کرديم. و البته تا زمانی که دوستی در حال

دوستی با خدا

حرفهايی در باره بازی يلدا بازی يلدا ذهن مرا بسيار مشغول کرده است. چرا رنگ بازی به رنگ اعترافات شخصی درآمد؟ بعضی از آنچه خوانده ام شجاعانه و تکان دهنده است. چه اتفاقی افتاده که ما آسان و صميمی اعتراف می کنيم؟ معنای اين اعتراف چيست؟ من دو نکته را می خواهم تاکيد کنم. اول سخنی است از بايزيد بسطامی (يا به قول نجيب مايل هروی: بايزد با ای کشيده تر قبل از د) می گويد با کسی دوستی کن که با او بتوانی چنان آزاد و رها حرف بزنی که با خدا. دوستی که از او چيزی پنهان نباشد

از بين خيلی چيزها که از رفقای وبلاگی خواندم به مناسبت بازی يلدا خيلی هاشان به گرد پای سبيل طلا هم نمی رسند.  من از اين دو نکته اش خيلی لذت بردم. دوست داشتم فقط جشن تنهايی اش را بياورم اما قسمت مربوط به پدرش هم بسيار تازگی داشت. اگر در مکتب کانادا چيزهای مثبتی وجود داشته باشد در همين نوع نوشته هاست که ديده می شود: جشن تنهايی سعيد کاشانی بزرگترين تفريح ام در زندگی مسخره کردن خانواده پدرم- يک مشت پر مدعای از دماغ فيل افتاده- بوده و هست. مقام و منزلت اجتماعی برای خانواده ما خيلی مهم است و

همه شبها به صبح می رسند حتی يلدا

خيلی چيزها هست که شما در باره سيبستان نمی دانيد و خب شايد بهتر است ندانسته بماند و يا دانستن اش و ندانستن اش فرقی نداشته باشد. اما از باب بازی و تفرج وبلاگی و عمل به خواست داريوش خان ملکوت عرض می شود که: يکم. مثلا نمی دانيد که من در دهه 40 شمسی روز تاجگذاری اعليحضرت را از راديو با خانواده دنبال کرده ام؛ ايام نوجوانی به فرح پهلوی نامه می نوشتم و شرح مصيبتهای مملکت را می دادم و به نظرم کارهای مهمه می فرمودم. البته پاسخی هم نمی گرفتم. يکبار هم البته نامه ای نوشتم به پسری به

رسانه های مشارکتی مخاطبين محترم بفرماييد تو! وبلاگ علوم ارتباطات اجتماعی یادداشت جالبی نوشته و در آن درباره رسانه‌های مشارکتی مطالبی نوشته‌است. در رسانه‌های مشارکتی همانطور که از اسمشان پیداست، صحبت از مشارکت است. مشارکت کی؟ مشارکت مردم عادی. کسانی که تا به حال تنها مصرف کننده تولیدات رسانه‌ها بوده‌اند، حالا به تولید کننده تبدیل شده‌اند. عرصه جولان دادن این تولید کننده‌ای آماتور در درجه اول اینترنت است. وبلاگ، فوتوبلاگ، ویدئو بلاگ، پادکست، سایت، ویکی پدیا، ‌oh my news یا معادل فرانسویش agoravox همه به نویسنده، هنرمند، روزنامه‌نگار آماتور اجازه ابراز وجود و تولید محتوی می‌دهند. اینترنت دارد به ادعای دمکراتیک

چون که ۱۰۰ آمد ۹۰ هم پيش ما ست

این ضرب المثل میخواد بگه که اگر صد شد قبلش نود بوده، قبلش هشتاد و همینطوری تا …… راستی چرا کسی اون لپ تاپ بیچاره رو گل نبست که ازش تشکر بشه. حداقل از آزاده که بیشتر زحمت کشید. اگر خواستین موزه رادیو زمانه راه بندازین چند تا چیز باید توش باشه: یکعدد لپ تاپ، یک عدد میکروفن یقه ای، یکعدد صندلی پلاستیکی. ———————– برگرفته از نوشته سی توره در وبلاگ پشت صحنه راديو زمانه

در شب های اقامت کوتاه تهران چند دوست ناديده را به کوتاهی ديدم. اما کوتاهترين ديدار با صاحب راز اتفاق افتاد حال آنکه هميشه فکر می کردم بيشترين وقت را با او خواهم گذراند. اما درست وقتی آمد که من داشتم از خانه هنرمندان می رفتم و برادرم هم با اهل و عيال منتظر بود که به مجلسی برويم که يکی دو بار به خاطر فشردگی کارهای من عقب افتاده بود. هيچ راهی برای پا سست کردن نبود. خوش و بشی کرديم و عکسی انداختيم با جماعتی از رفقا که همانجا بودند. و ديدار رفت تا نمی دانم سفری ديگر.

راهی که از صندوق رای نمی گذرد

خب بهتر است با حقيقت روبرو شويم. اينکه کسی برای انتخابات تره خرد نمی کند. در اين روزها چندين بار آمده ام چيزی بنويسم ديده ام اين آن نيست که بايد نوشت. حال نوشته مرا می برد. مثل جريان سيال ذهن. من نه از انتخابات دفاع می کنم و نه آن را تحريم می کنم. مساله من اين نيست. مساله من هميشه اين است که حس عمومی مردم خود را درک کنم و بفهمم آنها از چه راهی می روند. اين حس عمومی با انتخابات نيست. دوستان خوب من بسيار تلاش می کنند تا مردم را برانگيزانند از راه ارائه

قصه های ايرانی – خودفروشی به مرسدس

شنيده بودم سالها پيش و متعجب می شدم که مسافران به اروپای شرقی که آنموقع هنوز در بلوک شوروی بود می گفتند در آنجا دخترانی را ديده اند که برای دريافت يک جفت جوراب زنانه با تقاضای همخوابگی موافقت می کنند. در تاشکند نيز از پليسی تاجيک شنيدم که می گفت دخترانی را می شناسد که حاضرند برای دريافت يک وعده غذا بخوابند. حالا در مشهد می شنوم زنی در برابر مرسدس بنزی که در جلو پايش ترمز کرده سست شده و رفته با راننده مرسدس خوابيده و پول هم نخواسته است چون می خواسته يکبار هم که شده سوار مرسدس

قصه های ايرانی – نشرچشمه

می روم نشر چشمه با دهباشی و عباث. عباث سر پر شوری دارد و درست در زی همان بچه های اول انقلاب است. کلی بحث می کنيم. من ديگر انقلابی نيستم اما دل به مردم دارم او اما همچنان به سبک اول انقلاب دل به فرودست ترين مردم دارد. دل به مستضعفان سپرده است. اصلا می زند به کوه و دشت که آدم شهر را نبيند و با مردم ساده و زحمتکش کوه و کمر و روستا نشست و خاستن را دوستر می دارد. دهباشی مشغول ديدن و خريدن کتاب می شود و من هم با عباث که دمی از

قصه های ايرانی – تعارف و اصرار

 دارم بليط هواپيما می خرم. دوستی که همراه من است تعارف می کند که من پولش را می دهم قبول نمی کنم. می گويم تعارف ايرانی نکنيد. خاتم فروشنده می گويد چرا اين حرف را می زنيد تعارف ايرانی که بد نيست ايرانی ها با احساس اند و دوست دارند محبت خود را نشان دهند. می گويم مشکل محبت آنها نيست مشکل اين است که در تعارف ايرانی معلوم نيست چقدر پيشنهاد طرف مقابل جدی و واقعی است! بنابرين من ترجيح می دهم کار خود را انجام دهم. در فرهنگ اروپايی وقتی شما تعارف می کنيد جدی هستيد اما در ايران فقط از قراين

حقوق بشر در زمانه ما رفع تبعيض نقطه مشترک حقوق بشر و دموکراسی نگاه به جهان از منظر حقوق بشر می تواند بسيار نااميد کننده باشد. از زمان تصويب اعلاميه جهانی حقوق بشر تا کنون دهها جنگ بزرگ در جهان اتفاق افتاده است، صدها هزار نفر در معرض کوچ اجباری قرار گرفته اند، امنيت ميليونها انسان به خطر افتاده است، زندانيان بسياری در معرض تحقير و توهين و شکنجه های روانی و جسمی قرارداشته اند، محاکمه های ناعادلانه بی شماری در کشورهای مختلف جهان برپا شده است، زنان بسياری به زور شوهر داده شده اند يا در معرض قاچاق و

بی بی سی هم زرد شد

مطلب بی بی سی در باره انتشار فيلمهای خصوصی افراد مطلبی پريشان و غيرمسئولانه است. به درد يک مجله زرد در تهران می خورد اما به درد رسانه ای با اعتبار بی بی سی نه. اصولا يک مشکل استفاده از خبرنگاران داخل ايران همين است که با وجود اطلاع دست اولی که از مسائل دارند ممکن است فاقد ديد رسانه ای روشنی باشند که به کار يک رسانه اروپايی فارسی زبان می آيد. نوشتن در باره اين دست چيزها اگر فقط برای جلب مشتری نباشد که گاه به نظر می رسد هست (در راديو فردا هم ديدم مطلبی در باره منع بيکينی پوشيدن

می خواستم در باره انتخابات شوراها چيزی بنويسم مثلا در اين زمينه که مهم نيست به چه کسی رای داده می شود ولی مهم اين است که رای به اداره شهر است و انتخاب بعدی يک شهردار. اين نقش يافتن در اداره شهر مهم است. تن زدن از هيچ انتخاباتی به نفع حرکتهای مدنی در ايران نيست بويژه در انتخاباتی که اصل مدينه و شهر مطرح است. در شرايط حاضر شايد تنها انتخابات خبرگان است که بی معنا شده است. اما برای انتخاباتی از اين دست که واقعا رای به حساب می آيد بايد حساب را داشت دقيق. مدنيت در

خواهر سبيل طلا در مطلبی به زمانه و آق مهدی سيبستان حال داده است. شايد هم ضدحال. بسته به اينکه چطوری متن اش را بخوانيد. ولی خب خودش صدر و ذيل مطلب اش را با هم در تناقض قرار داده است. تقصير کسی نيست. خوبی اش اين است که اين خواهر ما صداقت دارد. فقط به اين نازنين-خواهر بگويم که آنچه من می گويم توصيه اين و آن برادر نازنين و غيرنازنين نيست. من حرف خود خودم را می زنم. اينکه از ملاقات با برادران هم ننوشته ام فقط برای اين بوده است که اصل ديدار و دريافتهای من از

انصاف در نقد

دلم نمی خواهد به بی انصافی متهم شوم. هميشه مراقب بوده ام که انصاف را راعايت کنم و جانب مردمان را پاس دارم. در باره انصاف حرف زياد است ولی به نظرم بهتر است از زبان ديگران شنيده شود تا من. در جواب اعتراض داريوش مطلبی از محمدرضا نيکفر نقل می کنم که به نظرم اگر دقيق باشيم نشانه بی انصافی ناقد را به دست می دهد تا نقدشونده را که من باشم: کسی که با تفکر انتقادی متنی را می‌خواند یا سخنی را می‌شنود، نوشته یا گفته را با مجموعه‌‌ای از ارزشها می‌سنجد که از جمله‌ی آنهایند وضوح و

پيغمبران لاکتاب مدرنيزاسيون

  هميشه وقتی در مطبوعات ايران می ديدم که مقاله تازه ای منتشر شده در باره اينکه روشنفکر کيست شاکی می شدم که بابا اينقدر بحث در باره کيستی روشنفکر چه فايده ای دارد. به نظرم می رسيد اين بحث ديگر بعد از 70-80 سال بايد تمام شده تلقی شده باشد و توافقی در باره آن به وجود آمده باشد. حالا می بينم واقعا اين بحث پايان نيافته و هنوز حتی دوستان درسخوانده ما در باره آن توافقی ندارند. اين به نظرم نا اميد کننده است. و نشانه ای از اينکه چقدر در همه مفاهيم پايه مشکل توافق وجود دارد

از مشاهده‌ی خام تا تئوری‌پردازی خام‌تر: سهل و ممتنعِ صاحب سيبستان آقا باور کنيد من نمی دانم مشاهده پخته کدام است و خام اش چه جور است. اما حجم مشاهدات من برای فرضياتی که پيش می نهم کافی به نظر می رسد. بعد هم در پيچيدن در معنای مهندس و معمار و آرشيتکت کمی دور از روح بحث است که در الفاظ نمی پيچد. راست اين است که من اينها را در يک حوزه معنايی به کار می برم و برای آنچه می خواهم بگويم کفايت می کند. ولی نکته هايی هست در اين يادداشت رفيق ما که سپس تر به آن

آرشيتکت ها روشنفکرانی که ما را شهری می کنند

من به مهندسی اجتماعی ديگر اعتقادی ندارم – زمانی داشتم- ولی نزديک ترين گروه به مهندسان اجتماعی را خود همين مهندسان معمار می دانم. نشانه شناسی تهران و شهرهای بزرگ ايران می گويد که امروز روشنفکران فرهنگ ساز و صاحب نفوذ ايران مهندسان و برج سازان و پل سازان و جاده سازان اند. آنها پيغمبران لاکتاب اند يعنی در مقايسه با ديگر روشنفکران، يا همان روشنفکر به معنی معمول کلمه، با کلمه کار ندارند با سنگ و آجر و تيرآهن و بتون و سازه کار دارند. آنها زندگی و محيط ما را تغيير می دهند، عادات جديد در ما ايجاد

آخرالزمان در تاکسی

از صبح ساعت 10 و نيم در لندن تا شب ساعت 9 و نيم که در آمستردام به خانه رسيدم غير از دو ساعتی که مهمان داريوش و ساغر بودم تمام در راه گذشت. در متروها و اتوبوس ها و بين ترمينال 1 و 4 هيترو. پروازم را هم از دست دادم و ناگزير با پرواز بعدی آمدم. چقدر از شهرهای بزرگ بيزارم. لندن امروز مرا ياد تهران 10-15 سال پيش انداخت که از آن گريختم و به سنندج پناه بردم. آمستردام سنندج من است حالا. منطق شهرهای به اين بزرگی را نمی فهمم.   لندن امروز مرا به ياد

رابطه نوسازی و دود

نوسازی و دود روابط زيادی دارند. من فعلا به يک رابطه آنها اشاره می کنم: هر دو وجود دارند ولی کسی آنها را نمی بيند! من در يادداشت های بعدی به دود باز هم برمی گردم تا نشان دهم چطور در ايران کسی دود را نمی بيند. و چرا از نظر من خنده دار و تاسف آور است وقتی کسی می گويد مگر از بين رفتن درخت چيز مهمی است آدمها مهم اند – و نمی دانند درخت همان آدم است.  بايد بگويم واقعا حيرت می کنم از اين همه کامنت که از بيخ منکر نوسازی می شوند! بهتر نيست نوسازی را بپذيريم

نوسازی شاه و آخوند ندارد

همه عليه نوسازی می نويسند! خب همه که نه ولی مثل اينکه خيلی ها جا خورده اند که من نوشته ام مملکت در حال نوسازی و بازسازی است. خب هست. دروغ که نمی توانم بگويم. ممکن است به مذاق اين يا آن رفيق ديده و ناديده خوش نيايد اما اين دقيقا همان چيزی است که من می بينم در ايران امروز. مثل اينکه اين دست دوستان توقع دارند هر که رفت ايران و برگشت در تاييد نظرات آنها بنويسد که بله مملکت بدبخت است و مردم بيچاره اند و در فقر دست و پا می زنند و از همين قبيل تصويرهای

ميان قرآن و موسيقی رپ

در تنهايی يکشنبه آمستردام سی دی مهرداد را گوش می کنم که برايم از آهنگهای محبوب خود پر کرده است. به ياد جاده و سفر می افتم و سفر از تهران به مشهد که اين آهنگها در اتوموبيل پدرش همراه ما بود. فکر می کنم نسل جديد توانسته است موسيقی دلخواه خود را توليد کند. موسيقی آنها از موسيقی نسل ما هيچ کم ندارد. دوره موسيقی دستوری گذشته است. گرچه آن نوع موسيقی هم به حيات خود ادامه می دهد اما ديگر تعيين کننده نيست و تنها بازيگر و الگوی صحنه موسيقی هم نيست. می گويم چيزی کم ندارد و

نگاهی نشانه شناختی به رستوران هانی رستوران هاني كه گوشه اي از ذهن و دل خيلي از ما را پر كرده و به يك نماد يا نشانه و خاطره جمعي بدل شده زيرزميني است بزرگ و عميق در تقاطع مطهري و وليعصر. بدون پنجره اي براي نفس كشيدن بدون سكوت با حركت ها و همهمه هايي كه دائم موج مي زند صدايي كه هر چند دقيقه يك بار با صداي بلند از همه مي خواهد پيش از دريافت غذا صندلي ها را اشغال نكنند و بعد از خوردن آن بسرعت ميز را به ديگري واگذارند. از خانم ها مي خواهد

نوسازی جمهوری

نمی شود آدم در کار رسانه باشد و آن رسانه هم فارسی زبان باشد اما ايران نرود. سفر به ايران قبلا هم نوشتم که برای همه ما خارج نشينان ايرانی واجب است اما برای کسانی مثل من واجب تر. آدم روزنامه نگار نمی تواند و نبايد از ايران دور بماند. خوشحالم که هر چند دير و محدود اما به هر حال از ايران ديدن کردم. اولين چيزی که در ايران توجه کسی را که بيش از يک دهه است در آنجا نبوده جلب می کند نوسازی است. ايران به نحوی پيگير و گاه خيره کننده در حال نوسازی است. همه جا

توليدش اخلاقی است، انتشارش غيراخلاقی و جرم بزرگ سايت بازتاب در دو مطلب جداگانه به ماجرای انتشار فيلم ويديويی از اتاق خواب بانويی پرداخته است که می گويند شباهتی به يک هنرپيشه سرشناس دارد. مطلب کوتاهش را اينجا نقل می کنم: معاون دادستان تهران گفت: افرادي كه اقدام به منتشر كردن تصاوير خصوصي مردم نمايند مطابق قانون مجازات به يك سال حبس محكوم خواهند شد. محمود سالاركيا در گفت‌وگو با فارس افزود: خانواده‌ها بايد در حفاظت از فيلم‌هاي خانوادگي خود مراقبتهاي لازم را انجام دهند و چنانچه فيلم‌هايي در موبايل يا در سيستم‌هاي رايانه‌اي خود دارند در صورتي كه اين

سفر به ايران

به ايران می روم. اين يازدهمين سالی است که بدون ديدار ايران می گذرانم. در آرزوی ايران به آسيای ميانه رفتم و چندسالی در دل مقيم آن حرم شدم و مردمانش را چونان هموطنان خود دوست داشتم. با خود می گفتم برای ما که به ايران نمی توانيم رفت حوزه فرارود جيحون وطن جانشين است. هر چه عشق ايران بود نثار آن خاک کردم. که بوی خاک وطن داشت. و دارد هنوز. اما ايران ايران است. بايد دوباره مردمی را که خوب می شناسم بار ديگر ببينم. و مادری را که سالهاست نديده ام. مادر سبب پيوند من با وطن

تفکر با ترجمه به دست نمی آيد، تجربه هم می خواهد

يا: سه مقام تفکر لنيننيستی (در مقام اول بمانيد فقط روشنفکر می شويد!)یادداشت جناب جامی در باب تفکر ترجمه‌ای سر شوقم آورد. او راست می‌گوید اگر از خیر نقش اجتماعی و فرهنگی و سیاسی روشنفکران نیز بگذریم، ترجمه‌ای اندیشیدن زندگی خصوصی ما را نیز تباه کرده است. بنابراین برای زندگی بهتر جماعت روشنفکران نیز که شده، ضروری است سخن ایشان را مورد ملاحظه قرار دهیم و در الگوی روشنفکرانگی‌مان بازاندیشی کنیم. سه دوره لنين می‌گویند لنین از حیث فکری سه دوره را پشت سرگذاشته است: – در اوان ورود در میدان منازعه، از نقطه عزیمت متون و نصوص مارکسیستی به