دنيا ايستاده است
سيبهايی به هوا انداخته ام
که هزار چرخ بخورد
و برگردد
هيچيک
برنگشته است
گويی نه در مدار من
که در مدار ديگری
چرخ می خورد
هر سيب که به هوا می اندازم
يا ذغال گداخته سرخی می شود
مثل زمين
و می رود به مدار خودمدار خويش
يا شهابی که سوخته می گذرد
گاهی خدايی هستم که در زمين ساکن است
گاهی کودکی حيران
از سيبهايی که برنگشته اند
دهانم گس می شود
سيبستان ام چراغان
از سفينه های کوچک سرخ
جايی گم شده ام
زمين ايستاده است
دنيا آرام است
تا خود را پيدا کنم
سنگی بر می دارم
به ميان آب می اندازم
کجای آن موج ام؟
قصه ادامه دارد
من کودکی که با قصه های خودم به خواب می روم
کسی گوش نمی کند
با سنگی پرتاب می شوم
ميانه آبی که تازه صوفی شده است
تا در خلوت اش شريک شوم
تا کسی پيدايم نکند
تا وقتی نفس دارم
زير آب می مانم
دنبال ام نگرديد
