روزگار روزنامه نگاران ايران  مسولان روزنامه نوپای روزگار که امروز سومین شماره آن در دوره جدید منتشر شده بود، ساعتی پیش تصمیم گرفتند انتشار این روزنامه را متوقف کنند. ظاهرا دلیل این تصمیم، فشارهای مداوم هیات نظارت و وزارت ارشاد برای محدود کردن کار این روزنامه و اعضای تحریریه آن بوده است. صبح شنیدیم که از هیات نظارت بر مطبوعات بهانه آورده اند که چون مجوز این نشریه اجتماعی است و نه سیاسی ، طبق قانون نباید بیش از 20 درصد مطالب آن سیاسی باشد، در حالی که بیشتر است. مدیران روزنامه هم حاضر شده بودند که حتی سرویس سیاسی روزنامه را که

ترجمه راه روشنفکرانه زيستن نيست

امشب با گنجی سخن از نوشته اخير من رفت در باره او که گفته بودم با نام ها زندگی می کند. می گفت نظر او اين است که ما تا مدتها بايد به انتقال فرهنگ (غربی) به ايران بپردازيم تا زمانی که خود نيز قادر به توليد فکری شويم. اميدوارم تا اين اندازه نقل قول را از من بپذيرد چون او فکر می کند اصولا مباحث طرفينی را در گفتگوهای محفل های کوچک نبايد نقل کرد. اما اين اندازه برای گشودن بحث لازم است. من راستش با نظر او موافق نيستم. فکر می کنم ترجمه – بتنهايی – کارساز نيست.

رسانه و تغيير: منطق مبهم هندسه ناتمام

تردیدی وجود ندارد که ایران دارد بتدریج به نورچشمی و عزیزکرده رسانه‌ها تبدیل می‌شود! ایران بیش از بسیاری دیگر از کشورها به قول انگلیسی‌ها اتنشن می‌گیرد و مورد توجه است. آخرین نمونه، خبر تلویزیون فارسی برای ایران است که موسسه معتبر بی‌بی‌سی اعلام کرده است. با بودجه‌ای 15 میلیون پوندی (یا 22 ميليون یورویی) برای هر سال که بسیار بیشتر از بودجه تلویزیون مشابهی است که پارلمان هلند تصویب کرده بود (15 میلیون یورو برای دو سال). دهها طرح برای رسانه‌های فارسی زبان خارجی در سالهای اخیر مطرح شده است و گرچه هنوز بسیاری از آنها در مرحله حرف و

روش بقای زنانه

ديشب با گنجی و رخ صفت در رستورانی ايرانی در آمستردام شام خورديم همراه با چند نفری از بر و بچه های زمانه. گفت و گو بسيار شد. در يک نکته ظاهرا توافق داشتيم. آموختن از زنان. گنجی که طرفدار نوعی فمينيسم است. رخ صفت هم که از پايه گذاران مجله های کيان و زنان بوده است. من گفتم ما بايد از زنان بياموزيم که در طول عمر انقلاب هم ادامه حيات اجتماعی و مطبوعاتی دادند و هم پيش رفتند و حق و حقوق خود را به کرسی نشاندند و هنوز هم پيش می روند. نمونه اش خود مجله زنان. کيان تعطيل

دو سه جمله اخوانيات

دو سه ساعتی می شود از استانبول برگشته ام. شايد بايد قبل از رفتن می نوشتم تا اگر دوستی پيامی می فرستد و ايميلی می نويسد بداند که من نيستم و اگر دير شد دلگير نشود (از آداب وبلاگی است که من هنوز کاملا رعايت نمی کنم!). در اين دو سه ساعت مدام ايميل ها را خوانده ام و پاسخهايی نوشته ام از جمله همين که نبوده ام. تا فردا بتدريج برای همه دوستان جواب خواهم نوشت. در باره ترکيه حرف بسيار است (از جمله در باره اينترنت کلنگی اش!). بار سوم است يا بيشتر که به استانبول رفته ام. می

جستجو در معنای زمانه

نشانه به من می نويسد که زمانه کمکی به رونق يافتن وبلاگستان نکرده بلکه چون سيبستان در مباحث وبلاگی ديگر شرکت فعال ندارد رونقی هم از وبلاگستان برده است. اين دوست است. و هم من او را می فهمم و هم او می داند که کار برای خلق کردن يعنی چه و تا کجا آدم را از خود «بی-خود» می کند. کسانی هم هستند که از سر طعن می نويسند زمانه کپی برداری ناقصی از راديو فرداست. مثل شهرام شريف که نمی دانم کی من به او جفايی کرده ام که اينطور دارم تقاص اش را پس می دهم. هميشه برايش

فهرستی برای مطالب دزديده شده وبلاگی چند روز پیش داشتم مقالات اینترنتی راجع به وبلاگ را می‌خواندم که به مقاله‌ای روی سایت آی‌تی ایران برخوردم. بالای مقاله نوشته‌ بود : ترجمه از فلانی. پیش خودم گفتم «ترجمه از کی؟ از کجا؟ کسی بالای سر این نویسندگان نیست که منبع نوشته‌هایشان را بخواهد؟» بعد یاد حرف برادرم افتادم : اینجا ایرانه! به آخر مقاله که رسیدم حس کردم کمی آشناست. از وبلاگهای مرجع و مفهوم‌سازی در وبلاگ حرف می‌زد. به خودم گفتم جالب است که غیر ایرا‌نیها هم به موضوعات و واژه‌هایی که در وبلاگستان فارسی مطرح می‌شوند رسیده‌اند. بیشتر که خواندم

بدون اين، دوستی يعنی چه اصلا؟

قانون کلی صادر نمی کنم ولی برای زندگی و انتخاب های شخصی خودم يک اصل دارم که اساسی است. يک اصل ارتباطی يا ارتباطاتی مهم. دوست من کسی است که من با او نمی جنگم. کسی که با او می جنگی نمی تواند دوست تو باشد. می تواند شاگرد مدرسه و کلاس ات باشد. فرزندت باشد که می جنگی تا تربيت شود (جنگ به معنای کوشش سخت و روبرو با مقاومت و از اين حرفها). همسايه ات باشد تا مراعات حقوق خواب و آرام تو کند و نمی دانم چند هزار صورت ديگر از جنگيدن. اما معشوق تو يار تو

يک نگاه دقيق به دوراهه برخورد با جرم های احتمالی يا:  به عصر تفتيش عقايد در آمريکا خوش آمديد در نظام هاي توتاليتر يا تماميت خواه، که دولت تمام جامعهء مدني و حتا نهاد خانواده و عرصهء خصوصي را مي بلعد و از آن خود مي کند، قوهء قضائيه بازوي حقوقي رژيم سياسي است يا آنکه قضات آن به طور عمده ايدئولوگ هاي دولت اند. دادستان گاه خود قاضي است. فرض بر برائت و بي گناهي نيست و آنچه مورد اتهام واقع مي شود مي تواند نظام اعتقادي افراد باشد و نه جرمي که در واقعيت انجام داده اند. در چنين جامعه اي نظام

فالاچی روشنفکر نبود

اوريانا فالاچی به يک معنا اولين معلم من در گزارش نويسی بود. سالهای اول جنگ لبنان بود و من تحت تاثير نثر و بيان فالاچی در زندگی جنگ و ديگر هيچ گزارش مفصلی نوشتم در باره لبنان که آميخته ای از خبر و نظر و عواطف و رنج مردم لبنان بود. بعدها در کتابهای جلد سفيد دوره انقلاب مصاحبه اش با شاه را می خوانديم. مصاحبه با تاريخ را هم بايد همانوقع ها خوانده باشم. چهره رهبران سياسی در مصاحبه های او بسيار تازگی داشت. او پايه تصويری بسياری از رهبران آشنا را در ذهن من و بسياری ديگر گذاشت.

روزنامه نگاری توقيف نمی شود

زمانه امروز بر اساس برنامه طراحی شده پخش ماهواره ای خود را آغاز کرده است. يعنی 11 سپتامبر. ما پخش آزمايشی خود را در شب صدمين سالگرد مشروطه آغاز کرديم و حال با 11 سپتامبر وارد دوره حرفه ای کارمان می شويم. می خواستيم بين دو سالگرد مشروطه و 11 سپتامبر کارمان را سازمان دهيم و با اين دو يادمان بر تعلقات خود به دنيای قديم و جديد تاکيد ورزيم. دنيای ايرانی پس از مشروطه تغيير کرده است و دنيای نسل ما با 11 سپتامبر زير و رو شده است. مثل آنچه بعد از انقلاب اکتبر اتفاق افتاد. يا پس

انصاف گفتارهايی برای مخاطبان زمانه۶ کسی که با تفکر انتقادی متنی را می‌خواند یا سخنی را می‌شنود، نوشته یا گفته را با مجموعه‌‌ای از ارزشها می‌سنجد که از جمله‌ی آنهایند وضوح و دقت و بداهت و مستدل بودن. این ارزشها معطوف هستند به رابطه‌ی موضوع، آن گونه که می‌پنداریم هست، با آن گونه‌ای که به بیان درآمده است. انتقاد خوب انتقاد منصفانه است تکلیف خود نویسنده یا گوینده چیست؟ چه نحوه‌ی نگرشی به وی را می‌توانیم ارزشی بدانیم که به نقد راه می‌دهد، اما خود نیز می‌تواند از دل یک نقد سربلند درآید؟ آن ارزش انصاف است. در مورد متنی

زمانه حسينی

حالا با چند حسين که در زمانه داريم ديگر واقعا زمانه حسينی شده است. برای همين ديشب هياتی شام خورديم. روی زمين کنار يکی از حسين ها نشستيم و حسين ديگر هم آن سر مجلس نشسته بود. حر هم آمد کنار حسين ما نشست. صوراسرافيل هم موها را درويشانه رها کرده بود و بين حسين و جمع نشسته بود. معصوم ششم را هم داشتيم که ديشب در حالت فنا غرق بود. دانيال پيامبر عاشق هم که مجلس را بی ريا ديد دوربين ديجيتال اش را برداشت و تند تند عکس با فلاش و بی فلاش می انداخت از اين حسين از

ما کراوات نمی زنيم حرف اول: پلوراليسم و ضبط خانگیزمانی بود که همه کت و شلوار می پوشيدند و کراوات می زدند. هنوز از خاطره نسل ما دور نيست آن زمانی که همه کلاه شاپو می گذاشتند. فيلم های سياه و سفيد ثبت کننده آن دنيا هستند. در آن فيلمها حتی تبهکاران هم کت و شلوار و کراوات و کفش براق دارند و يقه سفيد. دنيای آن روز که چندان دور از ما هم نيست روزگار کنفورميسم بود. در دوران کنفورميستی تصور بر اين بود که وقتی همه يک شکل باشند (يا متحد الشکل) يعنی نظم بهتری وجود دارد. آرزوی نظم

شاپور شهبازی، گنج ناشناخته

مثل اينکه در عصر قاجار زندگی کنم و خبر مرگ بزرگمردی يک ماه در راه باشد تا به من برسد. چطور نديده ام؟ امروز به مقاله شرق در رثای استاد شاپور شهبازی که رسيدم خشکم زد. باورم نشد. بعد فکر کردم کی بوده است؟ چرا خبری نشنيده ام؟ جستجو کردم و ديدم ای وای من که خبر از يک ماه پيش است. چرا خبر نشدم؟ شهبازی بزرگمردی بود در شناخت ايران باستان و از معدود دانشمندان در شناخت هخامنشيان. چرا مرگ او در وبلاگستان انعکاسی نداشته است؟ نگاه کردم و ديدم جز يکی دو وبلاگ مثل ارزيابی شتابزده خبری از

بحث ساز-و-ناساز دين و مدرنيته ديگر حرفی برای گفتن نداردزمان برخاستن از مبل راحتی فلسفه استمدت مديدی بود که حسينيه ارشاد چنين جمعيت عظيمی بخود نديده بود. مهمترين دليل آمدن اکثر آمدگان هم يک چيز بود: عبدالکريم سروش. جمعيت آمده بود تا فيلسوف خويش را بعد از سالها دوری از وطن در آغوش بگيرد و مشتاقانه در انتظار سوغاتی هايي بود که جيبهای ذهن هر متفکری پس از دورانی از غارنشينی و عزلت معمولاً مملو از آنان است. فيلسوف اما نيامد که نيامد. داستان، داستان تلخ هميشگی بود. اسلام راديکال اينک سالهاست که تمام گلوله های خود را بسمت يک سيبل نشانه

سوره الاعتراف

الف عين ت راء فاء. آماده شد بالاخره جهانبگلو از برای اعتراف. همانا شما و ما هم اگر چند ماه در زندان بوديم و مغزمان شست و شويی يافته بود و روحمان مصفا گشته بود و به دين امنيتی ها لبيک گفته بوديم بسا زودتر از اينها آماده اعتراف می شديم. بادا که جهانبگلو نمازخوان هم بشود. غلط می کند که روزه اش را هم باز کند. صائم دايم است. اعتراف نوعی غسل تعميد است. آب توبه بر سر ريختن است. بر سر فواحش سياسی. اعتراف زمان مرخصی بازجو ست. آخيش! نفس راحتی می کشد. رئيس راضی است. رئيس رئيس هم راضی است. پاداش نزديک

رسانه عقل کل مرده است

وبلاگ نويس شدن محمود احمدی نژاد اتفاق مهمی است. درست است که او ممکن است برای آنکه نظر جوانان را جلب کند به وبلاگ نويسی رو آورده باشد اما به نظرم در باطن امر نشانه مهمی به دست داده است از فردی شدن فرهنگ ايرانی. فردی شدن يا مرکزيت يافتن فرد شايد نکته تازه ای نباشد اما هر بار که به همين نکته بازگرديم جنبه های تازه ای از آن بازشناخته می شود. احمدی نژاد با وبلاگ راه تازه ای يافته است برای ارتباط. ارتباط قلب مساله مدرن است. کافی است نگاه کنيم به اين واقعيت ساده که هر چه از رشد

بلاگ-سايت زمانه

امروز بلاگ-سايت زمانه را هم رونمايی کرديم. فقط 11 دقيقه پيش. اين نوباوه را ببينيد و نظرتان را با ما در ميان بگذاريد. توضيحات اش بماند برای وقتی ديگر. الان خيلی سرمان شلوع است. اين اعلام تولد است. تولد يک ايده: بلاگ-سايت راديو زمانه

حرفی از جنس زمان

من اهل از زير جواب در رفتن نيستم ولی واقعا بعضی ها را نمی فهمم که همه چيز را عوضی می فهمند! يک از اهالی وبلاگستان چسبيده است به اين حرف کهنه که چرا اين کار را «داده اند» به فلانی و اين فلانی پيرو آل احمد و شريعتی است و چنين و چنان است. من برای اينکه خشت اول کج گذاشته نشده باشد بايد به اين همسايه وبلاگی بگويم آخر «داده اند» يعنی چه؟ روند انتخاب مدير برای زمانه هيچ پنهان نبوده است. ايشان هم مثل من می توانسته است برای اين کار نامزد شود و روندهای معمول مانند

وبلاگ: جهان “ما”های کوچکچند روز پيش با دوست گرامي خانم دكتر احمدنيا در باره وبلاگ صحبت مي‌كردم. مي‌گفت كه وبلاگ وقت زيادي از او مي‌گيرد تا جايي كه ساير كار‌هايش از جمله فعاليت‌هاي علمي تحت تأثير قرار گرفته است. گرچه وبلاگ‌نويسي و وبلاگ‌خواني، وقتي را از او گرفته است كه مثلاً مي‌توانست براي نوشتن كتابي درسي در رشته تخصصي خود بگذارد ولي پشيمان نبود كه حتي بايد بگويم خشنود بود. با لحني پرشور به تجربيات شخصي جالب و يكتايي اشاره مي‌كرد كه فقط در دنياي وبلاگ و اينترنت ممكن است. از فرصت‌هاي بي‌‌بديلي كه در جريان وبلاگ‌نويسي برايش پيش آمده

آزمايش می کنيم: يک، دو، سه

از امشب و در حالی که ساعت به صدسالگی مشروطه نزديک می شود پخش آزمايشی راديو زمانه را آغاز می کنيم. يا بگوييد تمرين مان. الا اينکه اين نمايشنامه ای است که هر روز به سبک بداهه نويسی نوشته می شود. داستان را می دانيم اما حوادث کوچک و بزرگ اش را نه. امشب تمرين اول است. برای آزاده و برای همه اعضای تيم کوچک ما. اين کار پر از “اول” است. داريم برای اول بار يک کار بزرگ را به شکل اکتشافی طراحی و اجرا می کنيم. فکر می کنم با مخاطبانی که داريم اين کار معنی دارد. مخاطبان ما می توانند در شکل گيری

مرگ سپيد کتابچه چند ساعت پيش مهدی خلجی به گفته‌ی خود عمل کرد و «بلاگ – سايت»ش را فرستاد هوا. اکنون پرده سفيد است و هيچ سياهی بر آن به چشم نمی‌خورد. بجز نشانی بر بالای نوار هيچ باقی نيست. نه حتی کتيبه‌ای — که ديگر اينجا نيست. او چند روز قبل از آنکه اعلام «احتضار» کند از «اسفار اربعه»ی خود خبر داده بود و به خوانندگانش گفته بود که به سفری دور و دراز به چند شهر اروپايی می‌رود و بنابراين منتظر نباشند که تا مدتها چيزی منتشر کند. البته او چندماهی بود که چيزی منتشر نکرده بود، جز

دلگرمی های زمانه

حرفهای خوبی شنيده ام از دوستان در باره زمانه. بعضی ايميل نوشته اند و بعضی کامنت گذاشته اند و چند تنی هم در وبلاگهاشان نوشته اند يا لينک داده اند. ممنون از همه شما. بعضی هم خواستار همکاری اند که به دو سه تن از آنها جواب نوشته ام. اصل ماجرا ايده است. ايده داريد؟ بسم الله. ايميل من را پايين همين يادداشت خواهيد يافت. الان اين مطلب سلمان را می خواندم. چقدر دلگرم شدم. کلمه اميد روشن است. سلمان از اتفاق های تازه در وبلاگستان و وبستان می گويد. نکته هاش هم همه واقعا اتفاق اند. دومی زمانه است:

از بی بی سی تا زمانه

خوشحالم که آخرين کار من برای بی بی سی از آن دست کارها بود که می توان به آن باليد و “کار” حساب کرد. گفتگو با استاد يگانه فتح الله مجتبايی پايان دوره ای است که برای من با شاعر بزرگ لايق شيرعلی آغاز شد. سالهای 96-97 که تازه به بی بی سی آمده بودم استاد لايق برای بار نخست به لندن آمد و من فرصت کم نظيری يافتم تا با او گفتگوی بلندی ضبط کنم و از آن برنامه ای شش قسمتی بسازم که همان زمانها از بی بی سی پحش شد: شاعری از پنجکنت (و اين اواخر بازنشر شد گرچه

اين زمانه ماست

اين روزها چه می کنم؟ می پرسيد. اما آنقدر سرم شلوغ است که به سيبستان و جواب سوال شما نمی رسم. حالا جهانشاه که يکی از چند ده نفر مهمان من در آمستردام است جور مرا کشيده. عکس هاش چيزی هم از حال و روز من و زمانه ما می گويد در آمستردام. … عکس از: جهانشاه جاويد

سيبک

وقتی وقت نداری به اينترنت دسترسی داری که البته بايد به کارهای ديگری برسی نه وبلاگ نويسی؛ و وقتی وقت داری در هتل هستی و داری با تنهايی و ملال سر می کنی لپ تاپ ات نيست دماغی تر کنی. فردا هتل-نشينی به حول و قوه الهی تمام می شود می روم آی بورخ IJburg در منزلی اقامت می گزينم که همان فردا کليدش را می گيرم بعد فردايش شهزاده عزيز با لپ تاپ و همه چی از راه می رسد و من دوباره می توانم وبلاگ بنويسم. هميشه فکر می کردم دلم برای علی و شهزاده تنگ می شود. حالا می بينم واسه اين باغ کوچولو

اسرائيل و ما از: امين در عنکبوت در برنامه‌ی this week امشب در بی‌بی‌سی، دو نفر شکايت می‌کنند که چرا اخبار حملات اسرائيل در صفحه‌ی اول روزنامه‌ها نوشته می‌شود ولی جنايات تروريست‌ها در صفحه‌ی بيست و هفتم. يک نفر مخالفت می‌کند، می‌گويد گويا در رسانه‌های ما جان فلسطينی و اسرائيلی با هم برابر نيست که اسرائيلی‌ها پنجاه نفرغيرنظامی را در روستای لبنانی می‌کشند و آن وقت ما بايد به حال دو نفر نظامی گروگان گرفته شده دل بسوزانيم. همه با جديت مخالفت می‌کنند، و در قيافه‌ی يکی، با آن که هم انگليسی است و هم بازيگر، آشکارا وقتی کلمه‌ی «اسلاميست»

لابد دلم برای لندن تنگ خواهد شد

شب سفر شب بيخوابی است. نه اينکه خوابم نيايد که کارهايی که پيش از سفر بايد انجام داد تا صبح سفر به طول می انجامد. بعد خوابی کوتاه. بيداری خواب آلود. تاکسی و قطار و فرودگاه. صف و بازرسی و خلاص شدن از جامه دان – کاش می شد بدون جامه دان سفر کرد. بعد خوابی در بيداری در هواپيما. تشنگی. چای ميل شدن. تماشای ابرها و خانه هايی که نزديک و دور می شوند. يا آب و آب و اقيانوس. بعد چشم انداز شهر و مقصد و فرود. دوباره بيدارم و سفر در پيش. اين بار از لندن می