نوسازی جمهوری

نمی شود آدم در کار رسانه باشد و آن رسانه هم فارسی زبان باشد اما ایران نرود. سفر به ایران قبلا هم نوشتم که برای همه ما خارج نشینان ایرانی واجب است اما برای کسانی مثل من واجب تر. آدم روزنامه نگار نمی تواند و نباید از ایران دور بماند. خوشحالم که هر چند دیر و محدود اما به هر حال از ایران دیدن کردم. اولین چیزی که در ایران توجه کسی را که بیش از یک دهه است در آنجا نبوده جلب می کند نوسازی است. ایران به نحوی پیگیر و گاه خیره کننده در حال نوسازی است. همه جا

تولیدش اخلاقی است، انتشارش غیراخلاقی و جرم بزرگ سایت بازتاب در دو مطلب جداگانه به ماجرای انتشار فیلم ویدیویی از اتاق خواب بانویی پرداخته است که می گویند شباهتی به یک هنرپیشه سرشناس دارد. مطلب کوتاهش را اینجا نقل می کنم: معاون دادستان تهران گفت: افرادی که اقدام به منتشر کردن تصاویر خصوصی مردم نمایند مطابق قانون مجازات به یک سال حبس محکوم خواهند شد. محمود سالارکیا در گفت‌وگو با فارس افزود: خانواده‌ها باید در حفاظت از فیلم‌های خانوادگی خود مراقبتهای لازم را انجام دهند و چنانچه فیلم‌هایی در موبایل یا در سیستم‌های رایانه‌ای خود دارند در صورتی که این

سفر به ایران

به ایران می روم. این یازدهمین سالی است که بدون دیدار ایران می گذرانم. در آرزوی ایران به آسیای میانه رفتم و چندسالی در دل مقیم آن حرم شدم و مردمانش را چونان هموطنان خود دوست داشتم. با خود می گفتم برای ما که به ایران نمی توانیم رفت حوزه فرارود جیحون وطن جانشین است. هر چه عشق ایران بود نثار آن خاک کردم. که بوی خاک وطن داشت. و دارد هنوز. اما ایران ایران است. باید دوباره مردمی را که خوب می شناسم بار دیگر ببینم. و مادری را که سالهاست ندیده ام. مادر سبب پیوند من با وطن

تفکر با ترجمه به دست نمی آید، تجربه هم می خواهد

یا: سه مقام تفکر لنیننیستی (در مقام اول بمانید فقط روشنفکر می شوید!)یادداشت جناب جامی در باب تفکر ترجمه‌ای سر شوقم آورد. او راست می‌گوید اگر از خیر نقش اجتماعی و فرهنگی و سیاسی روشنفکران نیز بگذریم، ترجمه‌ای اندیشیدن زندگی خصوصی ما را نیز تباه کرده است. بنابراین برای زندگی بهتر جماعت روشنفکران نیز که شده، ضروری است سخن ایشان را مورد ملاحظه قرار دهیم و در الگوی روشنفکرانگی‌مان بازاندیشی کنیم. سه دوره لنین می‌گویند لنین از حیث فکری سه دوره را پشت سرگذاشته است: – در اوان ورود در میدان منازعه، از نقطه عزیمت متون و نصوص مارکسیستی به

روزگار روزنامه نگاران ایران  مسولان روزنامه نوپای روزگار که امروز سومین شماره آن در دوره جدید منتشر شده بود، ساعتی پیش تصمیم گرفتند انتشار این روزنامه را متوقف کنند. ظاهرا دلیل این تصمیم، فشارهای مداوم هیات نظارت و وزارت ارشاد برای محدود کردن کار این روزنامه و اعضای تحریریه آن بوده است. صبح شنیدیم که از هیات نظارت بر مطبوعات بهانه آورده اند که چون مجوز این نشریه اجتماعی است و نه سیاسی ، طبق قانون نباید بیش از ۲۰ درصد مطالب آن سیاسی باشد، در حالی که بیشتر است. مدیران روزنامه هم حاضر شده بودند که حتی سرویس سیاسی روزنامه را که

ترجمه راه روشنفکرانه زیستن نیست

امشب با گنجی سخن از نوشته اخیر من رفت در باره او که گفته بودم با نام ها زندگی می کند. می گفت نظر او این است که ما تا مدتها باید به انتقال فرهنگ (غربی) به ایران بپردازیم تا زمانی که خود نیز قادر به تولید فکری شویم. امیدوارم تا این اندازه نقل قول را از من بپذیرد چون او فکر می کند اصولا مباحث طرفینی را در گفتگوهای محفل های کوچک نباید نقل کرد. اما این اندازه برای گشودن بحث لازم است. من راستش با نظر او موافق نیستم. فکر می کنم ترجمه – بتنهایی – کارساز نیست.

رسانه و تغییر: منطق مبهم هندسه ناتمام

تردیدی وجود ندارد که ایران دارد بتدریج به نورچشمی و عزیزکرده رسانه‌ها تبدیل می‌شود! ایران بیش از بسیاری دیگر از کشورها به قول انگلیسی‌ها اتنشن می‌گیرد و مورد توجه است. آخرین نمونه، خبر تلویزیون فارسی برای ایران است که موسسه معتبر بی‌بی‌سی اعلام کرده است. با بودجه‌ای ۱۵ میلیون پوندی (یا ۲۲ میلیون یورویی) برای هر سال که بسیار بیشتر از بودجه تلویزیون مشابهی است که پارلمان هلند تصویب کرده بود (۱۵ میلیون یورو برای دو سال). دهها طرح برای رسانه‌های فارسی زبان خارجی در سالهای اخیر مطرح شده است و گرچه هنوز بسیاری از آنها در مرحله حرف و

روش بقای زنانه

دیشب با گنجی و رخ صفت در رستورانی ایرانی در آمستردام شام خوردیم همراه با چند نفری از بر و بچه های زمانه. گفت و گو بسیار شد. در یک نکته ظاهرا توافق داشتیم. آموختن از زنان. گنجی که طرفدار نوعی فمینیسم است. رخ صفت هم که از پایه گذاران مجله های کیان و زنان بوده است. من گفتم ما باید از زنان بیاموزیم که در طول عمر انقلاب هم ادامه حیات اجتماعی و مطبوعاتی دادند و هم پیش رفتند و حق و حقوق خود را به کرسی نشاندند و هنوز هم پیش می روند. نمونه اش خود مجله زنان. کیان تعطیل

دو سه جمله اخوانیات

دو سه ساعتی می شود از استانبول برگشته ام. شاید باید قبل از رفتن می نوشتم تا اگر دوستی پیامی می فرستد و ایمیلی می نویسد بداند که من نیستم و اگر دیر شد دلگیر نشود (از آداب وبلاگی است که من هنوز کاملا رعایت نمی کنم!). در این دو سه ساعت مدام ایمیل ها را خوانده ام و پاسخهایی نوشته ام از جمله همین که نبوده ام. تا فردا بتدریج برای همه دوستان جواب خواهم نوشت. در باره ترکیه حرف بسیار است (از جمله در باره اینترنت کلنگی اش!). بار سوم است یا بیشتر که به استانبول رفته ام. می

جستجو در معنای زمانه

نشانه به من می نویسد که زمانه کمکی به رونق یافتن وبلاگستان نکرده بلکه چون سیبستان در مباحث وبلاگی دیگر شرکت فعال ندارد رونقی هم از وبلاگستان برده است. این دوست است. و هم من او را می فهمم و هم او می داند که کار برای خلق کردن یعنی چه و تا کجا آدم را از خود «بی-خود» می کند. کسانی هم هستند که از سر طعن می نویسند زمانه کپی برداری ناقصی از رادیو فرداست. مثل شهرام شریف که نمی دانم کی من به او جفایی کرده ام که اینطور دارم تقاص اش را پس می دهم. همیشه برایش

فهرستی برای مطالب دزدیده شده وبلاگی چند روز پیش داشتم مقالات اینترنتی راجع به وبلاگ را می‌خواندم که به مقاله‌ای روی سایت آی‌تی ایران برخوردم. بالای مقاله نوشته‌ بود : ترجمه از فلانی. پیش خودم گفتم «ترجمه از کی؟ از کجا؟ کسی بالای سر این نویسندگان نیست که منبع نوشته‌هایشان را بخواهد؟» بعد یاد حرف برادرم افتادم : اینجا ایرانه! به آخر مقاله که رسیدم حس کردم کمی آشناست. از وبلاگهای مرجع و مفهوم‌سازی در وبلاگ حرف می‌زد. به خودم گفتم جالب است که غیر ایرا‌نیها هم به موضوعات و واژه‌هایی که در وبلاگستان فارسی مطرح می‌شوند رسیده‌اند. بیشتر که خواندم

بدون این، دوستی یعنی چه اصلا؟

قانون کلی صادر نمی کنم ولی برای زندگی و انتخاب های شخصی خودم یک اصل دارم که اساسی است. یک اصل ارتباطی یا ارتباطاتی مهم. دوست من کسی است که من با او نمی جنگم. کسی که با او می جنگی نمی تواند دوست تو باشد. می تواند شاگرد مدرسه و کلاس ات باشد. فرزندت باشد که می جنگی تا تربیت شود (جنگ به معنای کوشش سخت و روبرو با مقاومت و از این حرفها). همسایه ات باشد تا مراعات حقوق خواب و آرام تو کند و نمی دانم چند هزار صورت دیگر از جنگیدن. اما معشوق تو یار تو

یک نگاه دقیق به دوراهه برخورد با جرم های احتمالی یا:  به عصر تفتیش عقاید در آمریکا خوش آمدید در نظام های توتالیتر یا تمامیت خواه، که دولت تمام جامعهء مدنی و حتا نهاد خانواده و عرصهء خصوصی را می بلعد و از آن خود می کند، قوهء قضائیه بازوی حقوقی رژیم سیاسی است یا آنکه قضات آن به طور عمده ایدئولوگ های دولت اند. دادستان گاه خود قاضی است. فرض بر برائت و بی گناهی نیست و آنچه مورد اتهام واقع می شود می تواند نظام اعتقادی افراد باشد و نه جرمی که در واقعیت انجام داده اند. در چنین جامعه ای نظام

فالاچی روشنفکر نبود

اوریانا فالاچی به یک معنا اولین معلم من در گزارش نویسی بود. سالهای اول جنگ لبنان بود و من تحت تاثیر نثر و بیان فالاچی در زندگی جنگ و دیگر هیچ گزارش مفصلی نوشتم در باره لبنان که آمیخته ای از خبر و نظر و عواطف و رنج مردم لبنان بود. بعدها در کتابهای جلد سفید دوره انقلاب مصاحبه اش با شاه را می خواندیم. مصاحبه با تاریخ را هم باید همانوقع ها خوانده باشم. چهره رهبران سیاسی در مصاحبه های او بسیار تازگی داشت. او پایه تصویری بسیاری از رهبران آشنا را در ذهن من و بسیاری دیگر گذاشت.

روزنامه نگاری توقیف نمی شود

زمانه امروز بر اساس برنامه طراحی شده پخش ماهواره ای خود را آغاز کرده است. یعنی ۱۱ سپتامبر. ما پخش آزمایشی خود را در شب صدمین سالگرد مشروطه آغاز کردیم و حال با ۱۱ سپتامبر وارد دوره حرفه ای کارمان می شویم. می خواستیم بین دو سالگرد مشروطه و ۱۱ سپتامبر کارمان را سازمان دهیم و با این دو یادمان بر تعلقات خود به دنیای قدیم و جدید تاکید ورزیم. دنیای ایرانی پس از مشروطه تغییر کرده است و دنیای نسل ما با ۱۱ سپتامبر زیر و رو شده است. مثل آنچه بعد از انقلاب اکتبر اتفاق افتاد. یا پس

انصاف گفتارهایی برای مخاطبان زمانه۶ کسی که با تفکر انتقادی متنی را می‌خواند یا سخنی را می‌شنود، نوشته یا گفته را با مجموعه‌‌ای از ارزشها می‌سنجد که از جمله‌ی آنهایند وضوح و دقت و بداهت و مستدل بودن. این ارزشها معطوف هستند به رابطه‌ی موضوع، آن گونه که می‌پنداریم هست، با آن گونه‌ای که به بیان درآمده است. انتقاد خوب انتقاد منصفانه است تکلیف خود نویسنده یا گوینده چیست؟ چه نحوه‌ی نگرشی به وی را می‌توانیم ارزشی بدانیم که به نقد راه می‌دهد، اما خود نیز می‌تواند از دل یک نقد سربلند درآید؟ آن ارزش انصاف است. در مورد متنی

زمانه حسینی

حالا با چند حسین که در زمانه داریم دیگر واقعا زمانه حسینی شده است. برای همین دیشب هیاتی شام خوردیم. روی زمین کنار یکی از حسین ها نشستیم و حسین دیگر هم آن سر مجلس نشسته بود. حر هم آمد کنار حسین ما نشست. صوراسرافیل هم موها را درویشانه رها کرده بود و بین حسین و جمع نشسته بود. معصوم ششم را هم داشتیم که دیشب در حالت فنا غرق بود. دانیال پیامبر عاشق هم که مجلس را بی ریا دید دوربین دیجیتال اش را برداشت و تند تند عکس با فلاش و بی فلاش می انداخت از این حسین از

ما کراوات نمی زنیم حرف اول: پلورالیسم و ضبط خانگیزمانی بود که همه کت و شلوار می پوشیدند و کراوات می زدند. هنوز از خاطره نسل ما دور نیست آن زمانی که همه کلاه شاپو می گذاشتند. فیلم های سیاه و سفید ثبت کننده آن دنیا هستند. در آن فیلمها حتی تبهکاران هم کت و شلوار و کراوات و کفش براق دارند و یقه سفید. دنیای آن روز که چندان دور از ما هم نیست روزگار کنفورمیسم بود. در دوران کنفورمیستی تصور بر این بود که وقتی همه یک شکل باشند (یا متحد الشکل) یعنی نظم بهتری وجود دارد. آرزوی نظم

شاپور شهبازی، گنج ناشناخته

مثل اینکه در عصر قاجار زندگی کنم و خبر مرگ بزرگمردی یک ماه در راه باشد تا به من برسد. چطور ندیده ام؟ امروز به مقاله شرق در رثای استاد شاپور شهبازی که رسیدم خشکم زد. باورم نشد. بعد فکر کردم کی بوده است؟ چرا خبری نشنیده ام؟ جستجو کردم و دیدم ای وای من که خبر از یک ماه پیش است. چرا خبر نشدم؟ شهبازی بزرگمردی بود در شناخت ایران باستان و از معدود دانشمندان در شناخت هخامنشیان. چرا مرگ او در وبلاگستان انعکاسی نداشته است؟ نگاه کردم و دیدم جز یکی دو وبلاگ مثل ارزیابی شتابزده خبری از

بحث ساز-و-ناساز دین و مدرنیته دیگر حرفی برای گفتن نداردزمان برخاستن از مبل راحتی فلسفه استمدت مدیدی بود که حسینیه ارشاد چنین جمعیت عظیمی بخود ندیده بود. مهمترین دلیل آمدن اکثر آمدگان هم یک چیز بود: عبدالکریم سروش. جمعیت آمده بود تا فیلسوف خویش را بعد از سالها دوری از وطن در آغوش بگیرد و مشتاقانه در انتظار سوغاتی هایی بود که جیبهای ذهن هر متفکری پس از دورانی از غارنشینی و عزلت معمولاً مملو از آنان است. فیلسوف اما نیامد که نیامد. داستان، داستان تلخ همیشگی بود. اسلام رادیکال اینک سالهاست که تمام گلوله های خود را بسمت یک سیبل نشانه

سوره الاعتراف

الف عین ت راء فاء. آماده شد بالاخره جهانبگلو از برای اعتراف. همانا شما و ما هم اگر چند ماه در زندان بودیم و مغزمان شست و شویی یافته بود و روحمان مصفا گشته بود و به دین امنیتی ها لبیک گفته بودیم بسا زودتر از اینها آماده اعتراف می شدیم. بادا که جهانبگلو نمازخوان هم بشود. غلط می کند که روزه اش را هم باز کند. صائم دایم است. اعتراف نوعی غسل تعمید است. آب توبه بر سر ریختن است. بر سر فواحش سیاسی. اعتراف زمان مرخصی بازجو ست. آخیش! نفس راحتی می کشد. رئیس راضی است. رئیس رئیس هم راضی است. پاداش نزدیک

رسانه عقل کل مرده است

وبلاگ نویس شدن محمود احمدی نژاد اتفاق مهمی است. درست است که او ممکن است برای آنکه نظر جوانان را جلب کند به وبلاگ نویسی رو آورده باشد اما به نظرم در باطن امر نشانه مهمی به دست داده است از فردی شدن فرهنگ ایرانی. فردی شدن یا مرکزیت یافتن فرد شاید نکته تازه ای نباشد اما هر بار که به همین نکته بازگردیم جنبه های تازه ای از آن بازشناخته می شود. احمدی نژاد با وبلاگ راه تازه ای یافته است برای ارتباط. ارتباط قلب مساله مدرن است. کافی است نگاه کنیم به این واقعیت ساده که هر چه از رشد

بلاگ-سایت زمانه

امروز بلاگ-سایت زمانه را هم رونمایی کردیم. فقط ۱۱ دقیقه پیش. این نوباوه را ببینید و نظرتان را با ما در میان بگذارید. توضیحات اش بماند برای وقتی دیگر. الان خیلی سرمان شلوع است. این اعلام تولد است. تولد یک ایده: بلاگ-سایت رادیو زمانه

حرفی از جنس زمان

من اهل از زیر جواب در رفتن نیستم ولی واقعا بعضی ها را نمی فهمم که همه چیز را عوضی می فهمند! یک از اهالی وبلاگستان چسبیده است به این حرف کهنه که چرا این کار را «داده اند» به فلانی و این فلانی پیرو آل احمد و شریعتی است و چنین و چنان است. من برای اینکه خشت اول کج گذاشته نشده باشد باید به این همسایه وبلاگی بگویم آخر «داده اند» یعنی چه؟ روند انتخاب مدیر برای زمانه هیچ پنهان نبوده است. ایشان هم مثل من می توانسته است برای این کار نامزد شود و روندهای معمول مانند

وبلاگ: جهان “ما”های کوچکچند روز پیش با دوست گرامی خانم دکتر احمدنیا در باره وبلاگ صحبت می‌کردم. می‌گفت که وبلاگ وقت زیادی از او می‌گیرد تا جایی که سایر کار‌هایش از جمله فعالیت‌های علمی تحت تأثیر قرار گرفته است. گرچه وبلاگ‌نویسی و وبلاگ‌خوانی، وقتی را از او گرفته است که مثلاً می‌توانست برای نوشتن کتابی درسی در رشته تخصصی خود بگذارد ولی پشیمان نبود که حتی باید بگویم خشنود بود. با لحنی پرشور به تجربیات شخصی جالب و یکتایی اشاره می‌کرد که فقط در دنیای وبلاگ و اینترنت ممکن است. از فرصت‌های بی‌‌بدیلی که در جریان وبلاگ‌نویسی برایش پیش آمده

آزمایش می کنیم: یک، دو، سه

از امشب و در حالی که ساعت به صدسالگی مشروطه نزدیک می شود پخش آزمایشی رادیو زمانه را آغاز می کنیم. یا بگویید تمرین مان. الا اینکه این نمایشنامه ای است که هر روز به سبک بداهه نویسی نوشته می شود. داستان را می دانیم اما حوادث کوچک و بزرگ اش را نه. امشب تمرین اول است. برای آزاده و برای همه اعضای تیم کوچک ما. این کار پر از “اول” است. داریم برای اول بار یک کار بزرگ را به شکل اکتشافی طراحی و اجرا می کنیم. فکر می کنم با مخاطبانی که داریم این کار معنی دارد. مخاطبان ما می توانند در شکل گیری

مرگ سپید کتابچه چند ساعت پیش مهدی خلجی به گفته‌ی خود عمل کرد و «بلاگ – سایت»ش را فرستاد هوا. اکنون پرده سفید است و هیچ سیاهی بر آن به چشم نمی‌خورد. بجز نشانی بر بالای نوار هیچ باقی نیست. نه حتی کتیبه‌ای — که دیگر اینجا نیست. او چند روز قبل از آنکه اعلام «احتضار» کند از «اسفار اربعه»ی خود خبر داده بود و به خوانندگانش گفته بود که به سفری دور و دراز به چند شهر اروپایی می‌رود و بنابراین منتظر نباشند که تا مدتها چیزی منتشر کند. البته او چندماهی بود که چیزی منتشر نکرده بود، جز

دلگرمی های زمانه

حرفهای خوبی شنیده ام از دوستان در باره زمانه. بعضی ایمیل نوشته اند و بعضی کامنت گذاشته اند و چند تنی هم در وبلاگهاشان نوشته اند یا لینک داده اند. ممنون از همه شما. بعضی هم خواستار همکاری اند که به دو سه تن از آنها جواب نوشته ام. اصل ماجرا ایده است. ایده دارید؟ بسم الله. ایمیل من را پایین همین یادداشت خواهید یافت. الان این مطلب سلمان را می خواندم. چقدر دلگرم شدم. کلمه امید روشن است. سلمان از اتفاق های تازه در وبلاگستان و وبستان می گوید. نکته هاش هم همه واقعا اتفاق اند. دومی زمانه است:

< با یک کلیک تاجیکی بخوانید – یک گام ارزشمند نرم افزاریمدتی پیش در این‌جا، پیشنهاد دادم به برنامه‌نویس‌ها که اگر می‌توانند برنامه‌ای بنویسند تبدیل خط سیریلیک (روسی) به فارسی و برعکس. درست است که آمار تاجیک‌هایی که وبلاگ می‌نویسند به نسبت ایرانی‌ها بسیار بسیار کم‌تر است، ولی گاهی که آدم به یک متن تاجیک با خطّ سیریلیک برخورد می‌کند، زورش می‌آید که می‌داند طرف فارسی نوشته، ولی به خاطر خطّش نمی‌تواند بخواندش. لابدّ  از آن طرف هم همین‌طور است. خلاصه پیشنهادم را دوستان پندار جدی گرفتند و توانستند نیمی از ماجرا را حل کنند؛ یعنی مبدّل متن سیریلیک به فارسی

از بی بی سی تا زمانه

خوشحالم که آخرین کار من برای بی بی سی از آن دست کارها بود که می توان به آن بالید و “کار” حساب کرد. گفتگو با استاد یگانه فتح الله مجتبایی پایان دوره ای است که برای من با شاعر بزرگ لایق شیرعلی آغاز شد. سالهای ۹۶-۹۷ که تازه به بی بی سی آمده بودم استاد لایق برای بار نخست به لندن آمد و من فرصت کم نظیری یافتم تا با او گفتگوی بلندی ضبط کنم و از آن برنامه ای شش قسمتی بسازم که همان زمانها از بی بی سی پحش شد: شاعری از پنجکنت (و این اواخر بازنشر شد گرچه