رمزشناسی ۳۰۰

به طور اتفاقی امشب فیلم ۳۰۰ را دیدم. علی در آمستردام است و قرار شد فیلمی ببینیم و چون سئانس آن فیلم با وقت مان جور نشد پیشنهاد دیدن ۳۰۰ را کرد. در نظر اول واقعا انتظار بیشتری از فیلم داشتم. اما فیلم اصلا آن چیزی نبود که با خواندن نقدها از جمله نقد خود علی در ذهن ام شکل گرفته بود. فیلمی ابتدایی و بشدت تبلیغاتی که مرا مرتب یاد فیلمهایی می انداخت که زمانی آمریکایی ها می ساختند تا مسلمانان افراطی یا تروریست های اسلامی را تصویر کنند و طبق معمول تصویری یکجانبه و اغراق آمیز ارائه می کرد از

شهر نیازمند روحی است که پیکرینگی یافته باشد

مطلب تازه دکتر محمدجواد کاشی از آن مطالب دلکش و بسیار کمیاب است. او اصولا اندیشمندی است که غالبا از زاویه دید دیگری به مسائل ایرانی می اندیشد که در جای خود مغتنم است و من تاکنون چندین بار به نقل و گاه شرح و تحشیه کارهای او پرداخته ام. اما آنچه در باره شهر ایرانی و خاصه کلانشهری چون تهران نوشته است و سرگردانی روح شهری اش واقعا ارزش چندباره خواندن و بحث و انکشاف دارد. دکتر کاشی به نظرم آینده تفکر ایرانی را استشمام کرده است. استشمام از آن مفاهیم کلیدی در درک تحولات دوره ای فکر است (یادش بخیر استاد سبک شناس من دکتر شمیسا

نظرسنجی یک نفره

در سال کهنه من با چندین و چند وبلاگ نو آشنا شدم. گذشته از اینکه خب اصولا وبگردی زیاد می کنم در سال پارینه یک کارم هم افزودن وبلاگ به فهرست بلند بلاگ چرخان زمانه بوده است تا هر چه بیشتر جامع شود. هنوز راه زیاد داریم در پیش. حدود ۴۰۰ وبلاگ در بلاگ چرخان زمانه وارد شده است و گمانم در سال نو نیمی از همین تعداد بر آن افزوده شود. وبلاگها حقیقت آن است که دایره های باز نیستند. دایره های نسبتا بسته ای هستند از حلقه هایی چند ده-تایی. تا وقتی در سیبستان می نوشتم تنها بنا به ذوق

وبلاگهای محبوب عصیان نظرسنجی برترین رسانه‌های سال ۸۵ تا پانزدهم فروردین در جریان است. ابتدا توصیه می‌کنم که کمتر از یک دقیقه وقت بگذارید و در این نظرسنجی یک دقیقه‌ای شرکت کنید. دوم این که مهدی جامی عزیز پیشنهاد داده که وبلاگ‌هایی که به عنوان برگزیده، در برترین‌های رسانه‌ای سال به انتخاب هفت‌سنگ انتخاب شده‌اند، وبلاگ‌های دیگری را که شایسته می‌دانند، معرفی کنند. من هم البته با کمی تأخیر و به نوبه خودم وبلاگ‌های زیر را شایسته می‌دانم و فکر می‌کنم که نوشته‌هایشان بسیار خواندنی است. از جمله وبلاگ‌هایی که دائماً می‌خوانم و البته از خواندنشان لذت می‌برم. مسلماً وبلاگ‌های

نوروز و بازگشت

من از این افه های روشنفکری سر در نمی آورم که برخی نشان می دهند که نوروز برایشان معنا ندارد. نوروز همه معنای فرهنگ ما را در خود منطوی دارد. نوروز مرکزی ترین مفهوم در اندیشه ایرانی است. مفهوم بازگشت. آنچه قلب اندیشه قرآنی نیز هست. قلب عرفان هندی. قلب نگاه اشراقی به جهان در هر لباس و مذهبی. پنهان نمی کنم که محزون بوده ام این روزها. سخت محزون. و مدام با خود می گفته ام که پس آن ولاخوف علیهم و لاهم یحزنون برای کیست. چقدر دشوار است رسیدن به آن حال که نه در او خوفی باشد و نه حزنی. و

معیارهای دیدن و برگزیدن

برگزیدگان بخش وبلاگ‌ها، وبلاگ از زندگی به عنوان برترین وبلاگ روزنوشت، یک لیوان چای داغ برترین وبلاگ اجتماعی-سیاسی، وبلاگوار برترین وبلاگ حوزه رسانه، امیر مهدی حقیقت برترین وبلاگ فرهنگی، سیبستان برترین وبلاگ اندیشه، یک‌پزشک برترین وبلاگ علمی وعصیان برترین وبلاگ آی‌تی هستند. از اینکه دوستان برای سال دوم هم سیبستان را در خور اعتنا یافته اند و در میان وبلاگهای برتر هفتگانه قرار داده اند نمی توانم سپاسگزار نباشم. من قدر این اعتنا را می دانم و به آن ارج می نهم. با اینهمه می خواستم پیشنهاد کنم که دوستان گزینشگر خوب است معیارهای انتخاب را نیز آشکار و روشن

            ما ایرونی ها تا وقتی که بر خلاف آباء و اجدادمون صرفا مصرف کننده فرهنگیم، نه تولید کننده، چاره ای نداریم جز این که سر فیلم سیصد توسری خور باشیم و واسه درخواست لوگوی نوروزی گوگل یا نوبل ادبیات، دریوزه. یکی از محصولات فرهنگی اجدادمون شطرنجه و همه اولین درس شو از بریم: بهترین دفاع، حمله است. واسه حمله (افزایش سهم ایران در فرهنگ معاصر جهان) نمی تونیم روی ایرونی های داخل حساب کنیم، چون چارچنگولی مشغول دفاع از چیزهای واجب ترند: آزادی بیان، حقوق زنان و سد سیوند. پس می مونیم ما دو

اندیشیدن یعنی فحشا

عنوان مطلب کیهان که در آن ذکرخیری هم از من رفته است بسیار با معنا ست: فحشا و اندیشه. من می کوشم نگاهی بیندازم به اینکه چرا از نظر کیهانی ها اندیشیدن می تواند همنشین فحشا یا خود فحشا باشد. به ادعای کیهان یکی از بنیادهای دخیل در طرح پلورالیسم روزنامه نگاری در ایران “درنیمه اول دهه هشتاد تنها به تبلیغ و گسترش جنبه های شهوانی و ادبیات اروتیکال (کذا در اصل) پرداخته است و اکنون طرح شکست خورده «کمپین یک میلیونی با پنجاه امضاء» را در کارنامه خود دارد”. کیهان تا همینجا میان اروتیسم و کمپین زنان رابطه برقرار کرده

بی سوادی اطلاعاتی-امنیتی

من اصلا با وجود داشتن یک دستگاه اطلاعاتی زیرک و صاحب اطلاع و هوشمند در ایران مخالفتی ندارم. هر کشوری نیاز به یک دستگاه قوی اطلاعاتی دارد تا منافع کشور را حفظ کند. اما روحیه کارمندصفتی و تن آسانی و باری به هر جهت بودن که صفت غالب در ادارات ایران است در دستگاه اطلاعات و امنیت اش هم آشکار است. کیهان تظاهر می کند که با سرویس های اطلاعاتی ایران ارتباط دارد و خاصه اخبار ستون ویژه اش چنین ارتباطی را به رخ می کشد. چون تا به حال کسی از مقامات رسمی متعرض کیهان برای این ادعا یا

نامه ای به سه دوست بمب گذار

نوشته سلمان را در باره نگاه ما به فیلم ۳۰۰ می پسندم و آن را به عنوان یادداشت سیبستانی منتشر می کنم تا دوستان در بحث شرکت کنند چون در خود وبلاگ سلمان جایی برای نقد و نظر نیست. اگر بود هم باز همین کار را به دلیل اهمیت آنچه او نوشته می کردم تا به نوبه خود به بحث در باره این نوع نگاه کمک کرده باشم. نگاهی که از کلیشه های ساخته و پرداخته تبعیت نمی کند و تبعیت نکردن اش را آگاهانه و با صراحت بیان می کند و دلایلی را به صحنه می آورد که معمولا از ذهن اکثریت

فرق اجتماع زنان با معلمان چیست؟ برام جالبه که با وجود پنج روز اعتراض معلمها جلوی مجلس، هنوز نه نیروی انتظامی گفته تجمع شون غیرقانونیه و نه سروکله گروه های فشار پیدا شده. حکومت می دونه اگه به راننده شرکت واحد برچسب بزنه، شاید مردم باور کنند، ولی هیچ وصله سیاسی به معلمها نمی چسبه. واسه همین افتاده توی برزخ. اگه وا بده، فردا پرستارها و کارگرها و … دم مجلس بست می شینن. اگه وا نده، ممکنه معلمها جسورتر بشن و اگه معلمها سر کلاس نرفتن، مطمئن باشین اثرش از اعتصاب کارگرها بیشتره. (تصادفا توی بریتانیا هم معلمها و

 وقتی می شود به زبانی آرامتر نوشت هر مقامی ادبی دارد. نقدِ هم ادبِ خاص خود را دارد. وقتی می‌گویم نقد، ادب خود را دارد، مرادم این نیست که نقد لزوماً باید مؤدبانه باشد تا نقد باشد. نقد یعنی سنجش، یعنی ارزیابی کردن یعنی بر آفتاب افکندن نقصان و خلل یک اندیشه یا یک متن. آن‌چه مقوّم یک نقدِ محکم است، وجود استدلال معتبر و قوی در آن است. نقد، زمانی که خالی از استدلال به جا و معتبر نباشد، چه در آن مؤدبانه چیز نوشته باشی و چه بی‌ادبانه (داوری درباره‌ی مؤدبانه یا بی‌ادبانه نوشتن، حوزه‌ی اخلاق است، نه

وبلاگهای ۱۵۰ سال پیش در راستای مطالعاتم راجع به “از خود نوشتن” ، کتابی* خواندم که به تحلیل دفتر خاطرات دختران جوان فرانسوی  سالهای ۱۸۸۰-۱۸۵۰ پرداخته بود. نویسنده با چاپ آگهی در روزنامه از خانواده‌هایی که چنین دفتر خاطراتی را از اجدادشان دارند خواسته بود آنرا برایش بفرستند. تعداد زیادی به این درخواست پاسخ مثبت داده بودند. نویسنده در مقدمه کتابش این سوال را مطرح میکند که آیا از نظر اخلاقی درست است که این دفترهای خاطرات علنی شود؟ و خودش پاسخ میدهد بله. چون یکی از همین دخترها در دفترش نوشته که تمام دوستهایش تمایل دارند که در پیری

مهاجرت نخبگان یا سر-ریز-شدگی اجتماعی

مهاجرت شرمندگی نیست. پشت کردن به وطن و فراموش کردن پیوندها با سرزمین مادری نیست. مهاجرت مساله ای نیست که باید حل شود. مهاجرت پدیده ای جهانی است. با این نگاه که بنگریم می توانیم در درستی و دقت تعبیر “فرار نخبگان/ مغزها” تردید کنیم. از زمانی که از دوبی برگشته ام دارم به این مساله فکر می کنم. حالا به این نتیجه می رسم که مهاجران کسانی اند که در ظرف میهن خود به دلایل بسیار طبیعی – و نه فقط سیاسی- امکان ادامه حیات و معیشت و فعالیت ندارند. دیروز در اینجا صحبتی بود در باره هلند. و از جمله اینکه هلند مرکز

فقط اخلاق کافی نیست  ماجرا برای اولین بار نبود که اتفاق می افتاد. بازیگران این بار کتابلاگی، خوابگردی و هفتانی بودند. اما در گذشته هم موارد مشابه دیگری دیده بودیم (مثلا درخشانی و نیک آهنگی و روزآنلاینی) و بازهم خواهیم دید…. داستان روشن است: فعالیتی گروهی شکل می گیرد. کتابلاگی با جان و دل زحمت می کشد. از نقش خود و عملکرد شریک خوابگردش ناراضی می شود. و در پایان جدایی و افشاگری و بر ملا کردن رازها و تندخویی و شکست دسترنج کار جمعی. عکس العمل ما هم روشن است: “ای بابا ما ایرانیها نمی توانیم کار گروهی انجام

دوبی، هنگ کنگ نزدیک

یک: از آخر شروع کنم. وقتی از مرز می گذشتیم. از کنترل پاسپورت در آمستردام. پلیس طبق معمول به پاسپورت ایرانی حسین دقت فوق العاده نشان داد. پلیس هویت او را به جای نمی آورد. اعتراف نمی کرد. این برای من نمونه ای از نظام نشانه شناختی هویت در ذهن او بود. پاسپورت اروپایی یعنی همسانی با نظامی از نشانه ها که هویت تو را تعریف می کند. تو در این نظام تعریف می شوی. هویت تو شناخته شده است. هر چند که تبهکار باشی. اما وقتی با نظام متفاوتی از نشانه ها شناخته می شوی رفتار با تو همچون

دوبی از این نگاه دبی شهر خوبیه. برای من البته دوست داشتنی هم هست. چند سال پیش ترها بهتر هم بود چون خلوت بود و مث این روزها که ساخت و ساز آدم رو بیچاره می کنه نبود. تو دبی می شه یه زندگی آروم و بی دغدغه داشت. شهر هنوز امنیت داره. شبها خیلی راحت می شه رفت بیرون و قدم زد. آدمها تو خیابون بهت لبخند می زنن و از تو چهرشون پیداست که زندگی خوشی دارن. مث تهران نیست که همه افسرده باشن. دبی فرهنگ مخلوطی داره که همینش جالبش می کنه. با اینکه جمعیت قابل توجهی

میعاد در دوبی

دارم برای یک سفر کوتاه عازم دوبی می شوم. تا ۲۴ ساعت دیگر. آنقدر خسته ام که نگو ولی باید کارها را بر اساس برنامه ای که از چند ماه پیش داشته ام پیش ببرم. امیدوارم دوبی بتواند میعادگاه خوبی برای دیدار رفقای نادیده وبستانی و زمانه ای باشد. به دلیل خستگی است یا مشغولیت زیاد که هنوز نتوانسته ام از پس مقاله عشق و سیاست برآیم. فعلا دنبال کارها می دوم تا انجام شود. نتایج نظرسنجی زمانه را دیشب پس از بازگشت از مجلس صمیمانه ای که رفقا به بهانه روز تولد من برگزار کرده بودند منتشر کردم. شش

چرا رابطه دوجنس مساله ای سیاسی است؟

چند روزی است ذهنم مشغول موضوعی است که برای زمانه باید بنویسم. دوستانی که با آنها از سرنوشت عشق پس از انقلاب سخن می گفتم از من خواسته اند که یادداشتی در باره عشق و سیاست بنویسم تا در آخر هفته عشق در زمانه منتشر شود. می خواستم این مطلب را با خوانندگان سیبستان در میان بگذارم و از آنها یاری بخواهم. ببینم آنها رابطه عشق و سیاست را چگونه می بینند و برای بررسی آن چه پیشنهادی دارند. ورود به این مطلب و در آمدن از آن آسان نیست. از یک طرف عشق بسیار وسیع است و از طرف

انقلاب بوسه و گل

عکسهای انقلاب را نگاه می کنم و می بینم طاقت دیدن شان را ندارم. عکسها مرا منقلب می کند. می خواستم چند کلمه ای در باره نشانه شناسی این عکسها بنویسم. می نویسم. اما ناتمام و گذرا. شاید کسی پیدا شد که بنویسد. شاید هم کسی نوشته است و من بی خبرم. اما این کاری واجب است. این عکسها بخشی از تاریخ ما و هویت ما را ثبت کرده اند که هرگز ثبت دیداری نشده بوده است. گردشی کوتاه در عکسها به نمونه همین دو مجموعه ای که در زمانه لینک داده ایم (اینجا و اینجا) نکته های قابل تاملی

  انتخاب امروز صبح این خبر «۲۵ درصد طلاقها» در «انتخاب» را می‌خواندم: « ۱۹  بهمن ماه ۱۳۸۵ ساعت : ۴۹ , ۱۵ خبرگزاری انتخاب : ۲۵ درصد طلاق ها براى زوج هایى رخ مى دهد که با آشنایى خیابانى و یا از طریق اینترنت ازدواج کرده اند. اصغر کیهان نیا، روان شناس، با اعلام این مطلب گفت: یکى از اصلى ترین علت هاى طلاق در جامعه این است که افراد به جاى این که از تجربه پدر و مادرشان استفاده کنند، خود براى ازدواج تصمیم مى گیرند و والدین خود را بى سواد مى دانند. وى اقتصاد بیمار، پولدار شدن

ریشه کن نکنیم

مطلب حسین جاوید را در کناره گیری اش از هفتان خواندم و متاسف شدم.  اول از همه برای هفتان نگران شدم که با این دعواها کارش افت پیدا کند. به نظرم کاملا منصفانه است که بگوییم ما حق نداریم نهادی و رسانه ای عمومی یا عمومی شده را چنین خوار و خفیف کنیم چون ما دیگر از آن خوشمان نمی آید یا با آن کار نمی کنیم. وگرنه همان می شود که دیگی که برای من نجوشد… ما حق نداریم فقط به خودمان فکر کنیم. هفتان دیگر الان مربوط به این و آن نیست. چه ارزشی دارد که بیاییم چوب برداریم پای

نقش «وبلاگ ایرانی»: چک لیست خودآزمایی نوشته عبدی کلانتری برای شنیدن فایل صوتی «اینجا» و در صورت داشتن اینترنت پرسرعت «اینجا» را کلیک کنید. شنوندگان رادیو زمانه بدون شک با نام «وبلاگ» آشنا هستند. وبلاگ نوعی «روزنامهء شخصی» یا «روزنامهء تک نفره» است که با استفاده از تکنولوژی اینترنت با خوانندهء خود ارتباط دو طرفه و با وبلاگ های دیگر ارتباط چندطرفه برقرار می کند. مجموعهء وبلاگ ها در یک حوزهء زبانی و فرهنگی معین محیطی را به وجود می آورند که به طور بالقوه می تواند جای خالی ارتباط آزاد رسانه ای را برای بخشی از شهروندان پرکند. شبکهء

عطر عتیق

امشب سخن های عجیب گفتیم. و از اینکه نمی توان از این عجایب سخن گفت. از خواب هایی که تعبیر می شوند. از ارتباط آدم و درخت. از درختهایی که باید ترساندشان تا میوه دهند. از ازدواج دادن دختر مرده با درخت تا تنها نمرده باشد. از درختهای مقدس بخارا و حصار و خراسان و همه جا. از بهشت بی درخت ایرانی. از دیگ های غذایی که تمام نمی شدند. از باور کردن به «عکس خمینی تو ماه». از اینکه مردم هنوز و همچنان با اسطوره زندگی می کنند. حتی در اروپا. کافی است از شهر دور شوید. از شبهای برات در مشهد.

نیروهای امنیتی ما هنوز کاری مهمتر از مهار ایدئولوژیک مردم خود نمی شناسند. ایران در معرض تهدید جنگ و تحریم است و آنها درست مثل رئیس دولت شان اصلا نگران نیستند. نتیجه اش این است که فکر می کنند اوضاع مثل سال گذشته است که هنوز تهدید نبود و مذاکره بود و قطعنامه تحریم نبود. آنها دارند کار عادی خود را که مهمترین اش مهار دگراندیشان و دگرباشان است ادامه می دهند. اما فراموش می کنند که یک کار ظاهرا عادی در یک شرایط غیرعادی می تواند نقش یک جرقه را بازی کند و زنجیره ای پیش بینی ناپذیر از

مشروطه مفاهیم

اتفاق مهمی که با مشروطه افتاد در حوزه زبان فارسی دارد پس از صد سال با وبلاگ تکرار می شود در حوزه مفاهیم. دو کلمه ای شرح می دهم تا دوستان هم-بحث شوند و به جایی برسیم. دیدن دو کلمه کامنت امیرمهدی حکیمی پای مطلب پیش مرا به یاد یاسر انداخت و استادان خاندان حکیمی. اول از خود یاسر بگویم. یاسر در جریان وبلاگ نویسی اش دچار تحول شده و بیشتر از این هم خواهد شد. این خاصیت وبلاگ است و جایگاه ارتباطاتی اش. این رسانه کتاب نیست و مقاله نیست و لاجرم زبان خود را می طلبد. این زبان دارد

عشق، قدرتِ بخشیدن است

خواهر ما فروغ می گوید باز به همان نتیجه پیشین خود بازگشته که عشق دوست داشتن محاسن معشوق است و نه عیب های او. من گمان می برم در سخن نخست که «دوست داشتن عیب معشوق نشانه عشق است» نکته دقیقتری درج است. زیرا هر کسی می داند که عشق ستایشگر است و بدیهی است که ستایش به امری فوق عادت تعلق گیرد اما کمتر کسی می داند یا این دانستگی اش از سطح غریزه خودکار به آگاهی تبدیل شده است که عشق به همه چیز معشوق تعلق می گیرد و نه تنها به حسن او. پس لاجرم عیب را هم شامل همی

سقوط نظام در دستور کار آمریکا نیست

من هم معتقدم که آمریکا به دنبال دردسر تازه ای (مانند عراق) در خاورمیانه نیست و هدف کنونی اش در آینده ی قابل پیش بینی سقوط نظام سیاسی در ایران نیست. گرچه این به آن معنا نیست که روزهای آینده برای دولت ایران و دولتمردان ایرانی از دردسر خالی است. علی حیدری در این نوشته بهترین استدلال در این زمینه را مطرح ساخته است. روزهای آینده این استدلال قوت خود را بیشتر نشان خواهد داد:  امریکا در منطقه خلیج فارس دست به تغییر استراتژی زده، بخشی از آن مرتبط با حل کوتاه مدت بحران عراق است: تجهیز سریعتر دولت عراق و

عشق و عیب

چه جمله قشنگی: برای یک آدم سالم دوست داشتن عیب های دیگری بزرگترین نشانه عشق است. این را مجتبی پورمحسن در اول معرفی خود از کتاب میرا از کریستوفر فرانک آورده است به ترجمه لیلی گلستان. کتاب توقیف شده است حالا. لابد به دلیل برقراری رابطه میان عشق و عیب! دیدگاه کلاسیک به دنبال معشوق متعالی است. اما اشتباه است. عشق دوست داشتن عیبهای معشوق است. آگاه بودن به آن است. به قول نیچه دیدن سویه اهریمنانه شخصیت اوست. و گرنه عشقی کورانه است. رشدی با آن نیست. من همیشه باور داشته ام که رابطه انسان و خدا از رابطه

رویا دارید یا خاطره؟

آموزنده ترین کتاب غیرتخیلی هم “دنیا مسطح است” اثر توماس فریدمن، ستون نویس نیویورک تایمز بود که جهانی شدن توی قرن ۲۱ رو بررسی می کنه. یه جمله ناب هم از اون کتاب: (درباره یه شاخص مهم شکوفایی) “آیا جامعه شما بیش از آن که رویا داشته باشد، خاطره دارد؟” برگرفته از: حاجی کنزینگتون