نوروز و بازگشت

من از اين افه های روشنفکری سر در نمی آورم که برخی نشان می دهند که نوروز برايشان معنا ندارد. نوروز همه معنای فرهنگ ما را در خود منطوی دارد. نوروز مرکزی ترين مفهوم در انديشه ايرانی است. مفهوم بازگشت. آنچه قلب انديشه قرآنی نيز هست. قلب عرفان هندی. قلب نگاه اشراقی به جهان در هر لباس و مذهبی. پنهان نمی کنم که محزون بوده ام اين روزها. سخت محزون. و مدام با خود می گفته ام که پس آن ولاخوف عليهم و لاهم يحزنون برای کيست. چقدر دشوار است رسيدن به آن حال که نه در او خوفی باشد و نه حزنی. و

معيارهای ديدن و برگزيدن

برگزیدگان بخش وبلاگ‌ها، وبلاگ از زندگی به عنوان برترین وبلاگ روزنوشت، یک لیوان چای داغ برترین وبلاگ اجتماعی-سیاسی، وبلاگوار برترین وبلاگ حوزه رسانه، امیر مهدی حقیقت برترین وبلاگ فرهنگی، سیبستان برترین وبلاگ اندیشه، یک‌پزشک برترین وبلاگ علمی وعصیان برترین وبلاگ آی‌تی هستند. از اينکه دوستان برای سال دوم هم سيبستان را در خور اعتنا يافته اند و در ميان وبلاگهای برتر هفتگانه قرار داده اند نمی توانم سپاسگزار نباشم. من قدر اين اعتنا را می دانم و به آن ارج می نهم. با اينهمه می خواستم پيشنهاد کنم که دوستان گزينشگر خوب است معيارهای انتخاب را نيز آشکار و روشن

            ما ایرونی ها تا وقتی که بر خلاف آباء و اجدادمون صرفا مصرف کننده فرهنگیم، نه تولید کننده، چاره ای نداریم جز این که سر فیلم سیصد توسری خور باشیم و واسه درخواست لوگوی نوروزی گوگل یا نوبل ادبیات، دریوزه. یکی از محصولات فرهنگی اجدادمون شطرنجه و همه اولین درس شو از بریم: بهترین دفاع، حمله است. واسه حمله (افزایش سهم ایران در فرهنگ معاصر جهان) نمی تونیم روی ایرونی های داخل حساب کنیم، چون چارچنگولی مشغول دفاع از چیزهای واجب ترند: آزادی بیان، حقوق زنان و سد سیوند. پس می مونیم ما دو

انديشيدن يعنی فحشا

عنوان مطلب کيهان که در آن ذکرخيری هم از من رفته است بسيار با معنا ست: فحشا و انديشه. من می کوشم نگاهی بيندازم به اينکه چرا از نظر کيهانی ها انديشيدن می تواند همنشين فحشا يا خود فحشا باشد. به ادعای کيهان يکی از بنيادهای دخيل در طرح پلوراليسم روزنامه نگاری در ايران "درنيمه اول دهه هشتاد تنها به تبليغ و گسترش جنبه هاي شهواني و ادبيات اروتيكال (کذا در اصل) پرداخته است و اكنون طرح شكست خورده «كمپين يك ميليوني با پنجاه امضاء» را در كارنامه خود دارد". کيهان تا همينجا ميان اروتيسم و کمپين زنان رابطه برقرار کرده

بی سوادی اطلاعاتی-امنيتی

من اصلا با وجود داشتن يک دستگاه اطلاعاتی زيرک و صاحب اطلاع و هوشمند در ايران مخالفتی ندارم. هر کشوری نياز به يک دستگاه قوی اطلاعاتی دارد تا منافع کشور را حفظ کند. اما روحيه کارمندصفتی و تن آسانی و باری به هر جهت بودن که صفت غالب در ادارات ايران است در دستگاه اطلاعات و امنيت اش هم آشکار است. کيهان تظاهر می کند که با سرويس های اطلاعاتی ايران ارتباط دارد و خاصه اخبار ستون ويژه اش چنين ارتباطی را به رخ می کشد. چون تا به حال کسی از مقامات رسمی متعرض کيهان برای اين ادعا يا

نامه ای به سه دوست بمب گذار

نوشته سلمان را در باره نگاه ما به فيلم 300 می پسندم و آن را به عنوان يادداشت سيبستانی منتشر می کنم تا دوستان در بحث شرکت کنند چون در خود وبلاگ سلمان جايی برای نقد و نظر نيست. اگر بود هم باز همين کار را به دليل اهميت آنچه او نوشته می کردم تا به نوبه خود به بحث در باره اين نوع نگاه کمک کرده باشم. نگاهی که از کليشه های ساخته و پرداخته تبعيت نمی کند و تبعيت نکردن اش را آگاهانه و با صراحت بيان می کند و دلايلی را به صحنه می آورد که معمولا از ذهن اکثريت

فرق اجتماع زنان با معلمان چيست؟ برام جالبه که با وجود پنج روز اعتراض معلمها جلوی مجلس، هنوز نه نیروی انتظامی گفته تجمع شون غیرقانونیه و نه سروکله گروه های فشار پیدا شده. حکومت می دونه اگه به راننده شرکت واحد برچسب بزنه، شاید مردم باور کنند، ولی هیچ وصله سیاسی به معلمها نمی چسبه. واسه همین افتاده توی برزخ. اگه وا بده، فردا پرستارها و کارگرها و … دم مجلس بست می شینن. اگه وا نده، ممکنه معلمها جسورتر بشن و اگه معلمها سر کلاس نرفتن، مطمئن باشین اثرش از اعتصاب کارگرها بیشتره. (تصادفا توی بریتانیا هم معلمها و

 وقتی می شود به زبانی آرامتر نوشت هر مقامی ادبی دارد. نقدِ هم ادبِ خاص خود را دارد. وقتی می‌گويم نقد، ادب خود را دارد، مرادم اين نيست که نقد لزوماً بايد مؤدبانه باشد تا نقد باشد. نقد يعنی سنجش، يعنی ارزيابی کردن يعنی بر آفتاب افکندن نقصان و خلل يک انديشه يا يک متن. آن‌چه مقوّم يک نقدِ محکم است، وجود استدلال معتبر و قوی در آن است. نقد، زمانی که خالی از استدلال به جا و معتبر نباشد، چه در آن مؤدبانه چيز نوشته باشی و چه بی‌ادبانه (داوری درباره‌ی مؤدبانه يا بی‌ادبانه نوشتن، حوزه‌ی اخلاق است، نه

وبلاگهای 150 سال پيش در راستای مطالعاتم راجع به "از خود نوشتن" ، کتابی* خواندم که به تحلیل دفتر خاطرات دختران جوان فرانسوی  سالهای ١۸۸۰-١٨۵۰ پرداخته بود. نویسنده با چاپ آگهی در روزنامه از خانواده‌هایی که چنین دفتر خاطراتی را از اجدادشان دارند خواسته بود آنرا برایش بفرستند. تعداد زیادی به این درخواست پاسخ مثبت داده بودند. نویسنده در مقدمه کتابش این سوال را مطرح میکند که آیا از نظر اخلاقی درست است که این دفترهای خاطرات علنی شود؟ و خودش پاسخ میدهد بله. چون یکی از همین دخترها در دفترش نوشته که تمام دوستهایش تمایل دارند که در پیری

مهاجرت نخبگان يا سر-ريز-شدگی اجتماعی

مهاجرت شرمندگی نيست. پشت کردن به وطن و فراموش کردن پيوندها با سرزمين مادری نيست. مهاجرت مساله ای نيست که بايد حل شود. مهاجرت پديده ای جهانی است. با اين نگاه که بنگريم می توانيم در درستی و دقت تعبير "فرار نخبگان/ مغزها" ترديد کنيم. از زمانی که از دوبی برگشته ام دارم به اين مساله فکر می کنم. حالا به اين نتيجه می رسم که مهاجران کسانی اند که در ظرف ميهن خود به دلايل بسيار طبيعی – و نه فقط سياسی- امکان ادامه حيات و معيشت و فعاليت ندارند. ديروز در اينجا صحبتی بود در باره هلند. و از جمله اينکه هلند مرکز

فقط اخلاق کافی نيست  ماجرا برای اولين بار نبود که اتفاق می افتاد. بازيگران اين بار کتابلاگی، خوابگردی و هفتانی بودند. اما در گذشته هم موارد مشابه ديگری ديده بوديم (مثلا درخشانی و نيک آهنگی و روزآنلاينی) و بازهم خواهيم ديد…. داستان روشن است: فعاليتی گروهی شکل می گيرد. کتابلاگی با جان و دل زحمت می کشد. از نقش خود و عملکرد شريک خوابگردش ناراضی می شود. و در پايان جدايی و افشاگری و بر ملا کردن رازها و تندخويی و شکست دسترنج کار جمعی. عکس العمل ما هم روشن است: "ای بابا ما ايرانيها نمی توانيم کار گروهی انجام

دوبی، هنگ کنگ نزديک

يک: از آخر شروع کنم. وقتی از مرز می گذشتيم. از کنترل پاسپورت در آمستردام. پليس طبق معمول به پاسپورت ايرانی حسين دقت فوق العاده نشان داد. پليس هويت او را به جای نمی آورد. اعتراف نمی کرد. اين برای من نمونه ای از نظام نشانه شناختی هويت در ذهن او بود. پاسپورت اروپايی يعنی همسانی با نظامی از نشانه ها که هويت تو را تعريف می کند. تو در اين نظام تعريف می شوی. هويت تو شناخته شده است. هر چند که تبهکار باشی. اما وقتی با نظام متفاوتی از نشانه ها شناخته می شوی رفتار با تو همچون

دوبی از اين نگاه دبی شهر خوبیه. برای من البته دوست داشتنی هم هست. چند سال پیش ترها بهتر هم بود چون خلوت بود و مث این روزها که ساخت و ساز آدم رو بیچاره می کنه نبود. تو دبی می شه یه زندگی آروم و بی دغدغه داشت. شهر هنوز امنیت داره. شبها خیلی راحت می شه رفت بیرون و قدم زد. آدمها تو خیابون بهت لبخند می زنن و از تو چهرشون پیداست که زندگی خوشی دارن. مث تهران نیست که همه افسرده باشن. دبی فرهنگ مخلوطی داره که همینش جالبش می کنه. با اینکه جمعیت قابل توجهی

ميعاد در دوبی

دارم برای يک سفر کوتاه عازم دوبی می شوم. تا 24 ساعت ديگر. آنقدر خسته ام که نگو ولی بايد کارها را بر اساس برنامه ای که از چند ماه پيش داشته ام پيش ببرم. اميدوارم دوبی بتواند ميعادگاه خوبی برای ديدار رفقای ناديده وبستانی و زمانه ای باشد. به دليل خستگی است يا مشغوليت زياد که هنوز نتوانسته ام از پس مقاله عشق و سياست برآيم. فعلا دنبال کارها می دوم تا انجام شود. نتايج نظرسنجی زمانه را ديشب پس از بازگشت از مجلس صميمانه ای که رفقا به بهانه روز تولد من برگزار کرده بودند منتشر کردم. شش

چرا رابطه دوجنس مساله ای سياسی است؟

چند روزی است ذهنم مشغول موضوعی است که برای زمانه بايد بنويسم. دوستانی که با آنها از سرنوشت عشق پس از انقلاب سخن می گفتم از من خواسته اند که يادداشتی در باره عشق و سياست بنويسم تا در آخر هفته عشق در زمانه منتشر شود. می خواستم اين مطلب را با خوانندگان سيبستان در ميان بگذارم و از آنها ياری بخواهم. ببينم آنها رابطه عشق و سياست را چگونه می بينند و برای بررسی آن چه پيشنهادی دارند. ورود به اين مطلب و در آمدن از آن آسان نيست. از يک طرف عشق بسيار وسيع است و از طرف

انقلاب بوسه و گل

عکسهای انقلاب را نگاه می کنم و می بينم طاقت ديدن شان را ندارم. عکسها مرا منقلب می کند. می خواستم چند کلمه ای در باره نشانه شناسی اين عکسها بنويسم. می نويسم. اما ناتمام و گذرا. شايد کسی پيدا شد که بنويسد. شايد هم کسی نوشته است و من بی خبرم. اما اين کاری واجب است. اين عکسها بخشی از تاريخ ما و هويت ما را ثبت کرده اند که هرگز ثبت ديداری نشده بوده است. گردشی کوتاه در عکسها به نمونه همين دو مجموعه ای که در زمانه لينک داده ايم (اينجا و اينجا) نکته های قابل تاملی

  انتخاب امروز صبح اين خبر «۲۵ درصد طلاقها» در «انتخاب» را می‌خواندم: « ۱۹  بهمن ماه ۱۳۸۵ ساعت : ۴۹ , ۱۵ خبرگزاري انتخاب : ۲۵ درصد طلاق ها براى زوج هايى رخ مى دهد كه با آشنايى خيابانى و يا از طريق اينترنت ازدواج كرده اند. اصغر كيهان نيا، روان شناس، با اعلام اين مطلب گفت: يكى از اصلى ترين علت هاى طلاق در جامعه اين است كه افراد به جاى اين كه از تجربه پدر و مادرشان استفاده كنند، خود براى ازدواج تصميم مى گيرند و والدين خود را بى سواد مى دانند. وى اقتصاد بيمار، پولدار شدن

ريشه کن نکنيم

مطلب حسين جاويد را در کناره گيری اش از هفتان خواندم و متاسف شدم.  اول از همه برای هفتان نگران شدم که با اين دعواها کارش افت پيدا کند. به نظرم کاملا منصفانه است که بگوييم ما حق نداريم نهادی و رسانه ای عمومی يا عمومی شده را چنين خوار و خفيف کنيم چون ما ديگر از آن خوشمان نمی آيد يا با آن کار نمی کنيم. وگرنه همان می شود که ديگی که برای من نجوشد… ما حق نداريم فقط به خودمان فکر کنيم. هفتان ديگر الان مربوط به اين و آن نيست. چه ارزشی دارد که بياييم چوب برداريم پای

نقش «وبلاگ ايرانی»: چک ليست خودآزمايی نوشتة عبدی کلانتری براي شنيدن فايل صوتي «اينجا» و در صورت داشتن اينترنت پرسرعت «اينجا» را کليک کنيد. شنوندگان راديو زمانه بدون شک با نام «وبلاگ» آشنا هستند. وبلاگ نوعي «روزنامهء شخصي» يا «روزنامهء تک نفره» است که با استفاده از تکنولوژي اينترنت با خوانندهء خود ارتباط دو طرفه و با وبلاگ هاي ديگر ارتباط چندطرفه برقرار مي کند. مجموعهء وبلاگ ها در يک حوزهء زباني و فرهنگي معين محيطي را به وجود مي آورند که به طور بالقوه مي تواند جاي خالي ارتباط آزاد رسانه اي را براي بخشي از شهروندان پرکند. شبکهء

عطر عتيق

امشب سخن های عجيب گفتيم. و از اينکه نمی توان از اين عجايب سخن گفت. از خواب هايی که تعبير می شوند. از ارتباط آدم و درخت. از درختهايی که بايد ترساندشان تا ميوه دهند. از ازدواج دادن دختر مرده با درخت تا تنها نمرده باشد. از درختهای مقدس بخارا و حصار و خراسان و همه جا. از بهشت بی درخت ايرانی. از ديگ های غذايی که تمام نمی شدند. از باور کردن به «عکس خمينی تو ماه». از اينکه مردم هنوز و همچنان با اسطوره زندگی می کنند. حتی در اروپا. کافی است از شهر دور شويد. از شبهای برات در مشهد.

نيروهای امنيتی ما هنوز کاری مهمتر از مهار ايدئولوژيک مردم خود نمی شناسند. ايران در معرض تهديد جنگ و تحريم است و آنها درست مثل رئيس دولت شان اصلا نگران نيستند. نتيجه اش اين است که فکر می کنند اوضاع مثل سال گذشته است که هنوز تهديد نبود و مذاکره بود و قطعنامه تحريم نبود. آنها دارند کار عادی خود را که مهمترين اش مهار دگرانديشان و دگرباشان است ادامه می دهند. اما فراموش می کنند که يک کار ظاهرا عادی در يک شرايط غيرعادی می تواند نقش يک جرقه را بازی کند و زنجيره ای پيش بينی ناپذير از

مشروطه مفاهيم

اتفاق مهمی که با مشروطه افتاد در حوزه زبان فارسی دارد پس از صد سال با وبلاگ تکرار می شود در حوزه مفاهيم. دو کلمه ای شرح می دهم تا دوستان هم-بحث شوند و به جايی برسيم. ديدن دو کلمه کامنت اميرمهدی حکيمی پای مطلب پيش مرا به ياد ياسر انداخت و استادان خاندان حکيمی. اول از خود ياسر بگويم. ياسر در جريان وبلاگ نويسی اش دچار تحول شده و بيشتر از اين هم خواهد شد. اين خاصيت وبلاگ است و جايگاه ارتباطاتی اش. اين رسانه کتاب نيست و مقاله نيست و لاجرم زبان خود را می طلبد. اين زبان دارد

عشق، قدرتِ بخشيدن است

خواهر ما فروغ می گويد باز به همان نتيجه پيشين خود بازگشته که عشق دوست داشتن محاسن معشوق است و نه عيب های او. من گمان می برم در سخن نخست که «دوست داشتن عيب معشوق نشانه عشق است» نکته دقيقتری درج است. زيرا هر کسی می داند که عشق ستايشگر است و بديهی است که ستايش به امری فوق عادت تعلق گيرد اما کمتر کسی می داند يا اين دانستگی اش از سطح غريزه خودکار به آگاهی تبديل شده است که عشق به همه چيز معشوق تعلق می گيرد و نه تنها به حسن او. پس لاجرم عيب را هم شامل همی

سقوط نظام در دستور کار آمريکا نيست

من هم معتقدم که آمريکا به دنبال دردسر تازه ای (مانند عراق) در خاورميانه نيست و هدف کنونی اش در آينده ی قابل پيش بينی سقوط نظام سياسی در ايران نيست. گرچه اين به آن معنا نيست که روزهای آينده برای دولت ايران و دولتمردان ايرانی از دردسر خالی است. علی حيدری در اين نوشته بهترين استدلال در اين زمينه را مطرح ساخته است. روزهای آينده اين استدلال قوت خود را بيشتر نشان خواهد داد:  امریکا در منطقه خلیج فارس دست به تغییر استراتژی زده، بخشی از آن مرتبط با حل کوتاه مدت بحران عراق است: تجهیز سریعتر دولت عراق و

عشق و عيب

چه جمله قشنگی: برای يک آدم سالم دوست داشتن عيب های ديگری بزرگترين نشانه عشق است. اين را مجتبی پورمحسن در اول معرفی خود از کتاب ميرا از کريستوفر فرانک آورده است به ترجمه ليلی گلستان. کتاب توقيف شده است حالا. لابد به دليل برقراری رابطه ميان عشق و عيب! ديدگاه کلاسيک به دنبال معشوق متعالی است. اما اشتباه است. عشق دوست داشتن عيبهای معشوق است. آگاه بودن به آن است. به قول نيچه ديدن سويه اهريمنانه شخصيت اوست. و گرنه عشقی کورانه است. رشدی با آن نيست. من هميشه باور داشته ام که رابطه انسان و خدا از رابطه

رويا داريد يا خاطره؟

آموزنده ترین کتاب غیرتخیلی هم “دنیا مسطح است” اثر توماس فریدمن، ستون نویس نیویورک تایمز بود که جهانی شدن توی قرن 21 رو بررسی می کنه. یه جمله ناب هم از اون کتاب: (درباره یه شاخص مهم شکوفایی) “آیا جامعه شما بیش از آن که رویا داشته باشد، خاطره دارد؟” برگرفته از: حاجی کنزينگتون

چيزهايی که زندگی مان را پر می کند پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد. بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند. سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید

چاره ای نيست جز تکيه بر نظر آنها که وارد بازی می شوند بازی-گوشی اگر بگويند بهترين بازی زندگی چيست می گويم: نظربازی! هم در معنای قاموسی اش هم در معنای وسيع اش که ما در زمانه از آن برای نظرخواهی استفاده کرده ايم – با احتياط البته و با گذاشتن خط فاصله ای ميان نظر و بازی تا فاصله اين معنا را از آن معنای رايج حفظ کرده باشيم. نظرخواهی زمانه هم نظر است و هم بازی است. و اين آن را از حالت خشک و جدی معمول به در می آورد. اين کاری است و گامی است در

درمان آسان با سيبستان اول اين حرفهای سعيد جان فل سفه را بخوانيد: مدتهاست که دوستان از من می‌پرسند چرا چيزی منتشر نمی‌کنم؟ و مقصودشان کتاب است. من از جهاتی سالها پرکار بوده‌ام. با اينکه نشر تنها کارم نبوده است. و حالا مدتهاست که دست کم کتابی نداشته‌ام. آيا کاری نداشته‌ام يا کاری نکرده‌ام؟ در اين چهارسال دست کم ۱۲ کتاب می‌بايد منتشر می‌کردم، طبق برنامه‌ای که داشتم. و هميشه ناشری داشته‌ام که بخواهد با من قرارداد ببندد. در اين چندسال چقدر زيان مالی به خودم زدم. يا بهتر است بگويم در اين ۸ سال. يا حتی در اين ۱۵

شادی آخرالزمان

يک: برای من که تمام سالهای زندگی در اروپا شب سال نو را در لندن گذرانده ام ديدن شب سال نو در آمستردام تجربه تازه ای بود. لندن محافظه کار شب سال نو را تبديل کرده است به يک راهپيمايی بی رونق. حتی آتش بازی هزاره اش هم چيزی نبود. آتش بازی اصولا در بريتانيا موقوف است. هر بار که ملت دلشان لک می زند و شهرداری آتش بازی مختصری راه می اندازد فردا روزنامه ها می نويسند بله حدود يک ميليون پوند خرج شد! و آدم عذاب وجدان می گيرد که برای آتش بازی چه پول بيهوده ای خرج شده