شعر، دشمن مدرنیته نیست

مجتبا پورمحسن   دوست عزیزم مهدی جامی، قبلاً نیز در مطالبتان به طور گذرا به عدم علاقه به شعر امروز اشاره کرده بودید. فکر می‌کنم در یکی از نوشته‌هایتان خواندم که شعر، امروز دیگر خاصیت رسانگی‌اش را از دست داده است. اما نوشته‌ی اخیرتان درباره‌ی شعر مرا واداشت تا براساس آنچه نوشته‌اید باب گفت و گویی را با متن تان باز کنم. یادداشت تقریباً کوتاه شما سه بخش دارد. دو بخش فوق العاده که مولای درزش نمی رود و بخش اول که چالش برانگیزاست. چقدر لذت بردم وقتی خواندم: «چقدر شعر فروغانه کم می‌خوانم این روزها. روایت ما را نجات می دهد

می خواهم یک آدم معمولی باشم اتفاقی افتاد.   فهمیدم یعنی یادم آمد که باید معمولی بود و معمولی زیست، باید معمولی معمولی بود، اساسا در این دنیا آدمهای معمولی راحت ترند، نفس راحت بیشتر می کشند، تکلیف زندگی خودشان را بهتر و بیشتر می دانند، خیلی هم راجع به چیزی نمی اندیشند. اگر کتاب هم می خوانند کتابهای معمولی می خوانند یا کتاب را معمولی می خوانند.   همه ی ما خواسته یا ناخواسته آدمهای معمولی را بیشتر دوست داریم. آدمهای غیر معمولی را دوست داریم اما تا زمانی که فاصله ی قابل توجهی با ما دارند. نمی توانیم

در دایره مغول نایستاده باشیم

داستان بسته شدن شرق از آن داستانهایی است که بدجوری هویت ایرانی ما را آشکار می کند. برای من خوشایند نیست که داستان را یکبار دیگر با واکنشهایی که به آن شد مرور کنم. اما ملاحظه چند نکته برای من تازگی داشت: برای من جالب بود که چگونه سانسور می تواند درونی شود و دوست روزنامه نگاری بگوید که اصلا مصاحبه با ساقی قهرمان غیراخلاقی بود. این گروه از دوستان ساقی را آدمی مطرود و بدنام تلقی می کنند و به نظرم شدیدا بین نظر شخصی و انتخاب و سلیقه فردی و موضع روزنامه نگارانه و رسانه ای دچار سوء تفاهم

هنر شعر نخواندن

شعر راه نجات ما نیست اما شاید هر راه نجاتی در میان ما مردم دلداده به شعر باید از شعر بیاموزد! شعر عادت شده ما دشمن زندگی مدرنی است که ما خستگی ناپذیر به دنبال آن می دویم و ظاهرا قرار نیست هیچوقت هم به آن برسیم. دشمن ترین شعر به مدرنیته شعری است که در آن هر چیزی به هر چیزی بتواند نسبت داده شود. این بنیاد عقل و منطق را می فرساید. مثل عالم مابعد موادمخدر می ماند! همه چیز به هم می ریزد. می دانم که می گویند شعر آشنایی زدایی می کند. اما نه هر چه آشنایی

ساحل غربی

دیروز رسیده ایم به برکلی. جهانشاه را دیدیم که برای ما حواس پرت ها اداپتور اروپایی به آمریکایی آورد. بعد هم رفتیم دیدار دوستانی چند از مرتضی نگاهی شراب شناس که با کوله ای شراب سفید و سرخ آمده بود و آرش سبحانی و احمد کیارستمی و اردلان پایوار از گروه نامدار کیوسک و آخرین نه کمترین حضرت مهدی یحیانژاد از بالاترین با همسرش که فارسی چندان حرف نمی زد اما فارسی حرف زدن را بسیار دوست داشت. امروز صبح آمدیم دوری زدیم کنار ساحل غربی با دهها برکه مانندش و صدها قایق سفیدش و پلیکانی که برای صبحانه ماهی

فطری سازی از محدودیتهای زنان

زن در سیاست رهبر ایران – بخش دوم آیت الله خامنه ای در دفاع از محدودیت هایی که در نظام جمهوری دینی برای زنان اعمال می شود می گوید: «در نظام اسلامى محدودیتى که به وجود مى‏آید، این محدودیت بر طبق فطرت انسانىِ زنانه است؛ هم براى مردها محدودیت است، به یک کیفیتى؛ هم براى زنها به کیفیت دیگرى محدودیت است، کمک کننده‏ى به این است که نیروهاى آنها هرز نرود و حتى‏المقدور در جهت درستى به کار بیفتد؛ که آن وقت نتیجه‏اش میشود رشد فکرى و علمى و عملى در جامعه‏ى زنان، که امروز شاهدش هستیم.» در این نوع نگاه ایشان تلاش

هر گروه بانفوذی باید پراکنده شود وقتی ۱۴سنجاب در مرزهای کشور توسط ماموران اطلاعات ناجا توقیف می شوند. وقتی گفته می‌شود سنجابها توسط سرویس‌های امنیتی بیگانه به سیستم‌های جاسوسی مجهز شده اند؛پس وای به حال روزنامه نگاران و کافه شان. با افتخار اعلام می کنیم به آمریت اداره اطلاعات ناجا؛ کافه تیتر -کافه روزنامه نگاران ایران- صبح امروز مورخ ۱۶ تیر ماه سال ۱۳۸۶ دو روز پس از توقیف روزنامه هم میهن و سه روز مانده به سالگرد توقیف روزنامه سلام به عاملیت اداره اماکن نیروی انتطامی استان تهران برای همیشه از نفس کشیدن باز ماند جناب آقایان؛ سید فرید

مساله زن اخلاقی نیست حقوقی است

زن در سیاست رهبر ایران – بخش یکم این چند روزه حرفهای آیت الله خامنه ای در باره زنان ذهنم را سخت مشغول کرده بود. کمی دست نگه داشتم به این امید که شاید کسی دیگر حرفهای رهبر ایران را نقد کند و من بیاموزم. اما ظاهرا یا حرفها برای دوستان تکراری بوده یا به نظرشان کم اهمیت آمده که بدان نپرداخته اند. شاید هم فکر کرده باشند که بهتر است کار خود را بکنند و با نقد مستقیم این حرفها برای خود دردسر نخرند. اما من فکر می کنم نقد شفاف و بی تعارف نظرات رهبر ایران اهمیت اساسی دارد. خاصه

من نمی دانم پاینده از حرفی که زده است همان برداشتی را دارد که من دارم اما حرف مهمی زده است: ما با روایت فکر می کنیم. به نظر من روایت مساله اصلی امروز ما ست گرچه مساله کهن دیروز و پریروز ما هم بوده است. اصلا مدرن شدن بازکشف روایت است در زندگی فرد. شناخت کارکرد تازه آن در دنیای نو. دنیایی که عامه به معنایی تازه اهمیت یافته اند. دنیایی که صدها سال پیش در هزار و یکشب بنیان قصه و شگفتی را ساخته بود. یکبار و شاید چندبار پیشتر گفته ام که زندگی مردم رنگارنگ و غنی

همانقدر زیبایید که خوب اید

خوابهای روشن و زنده ای می دیدم. یکی دو صحنه اش حتی آنقدر روشن است که به درد اضاقه کردن به فیلمنامه ام کامه سوترای بخارا می خورد. نوعی الهام سینمایی! اما لابد خطی پس از آن مرا رسانده بود به بحث خوبی و زیبایی. چرا که در خواب به این فکر می کردم که چرا زیبایی دلنشین است و چرا همیشه زیبا زیبا نیست. چه اتفاقی می افتد که زیبا از زیبایی می افتد. و چه می شود که گاه صورتی نه چندان زیبا را زیبا می یابیم؟  چرا زیبایی همیشه دلنشین نیست؟ گاهی زننده است. گاهی فخرفروشنده است. گاهی

حرفهای محمدرضا نیکفر چالش برانگیز است چون از سر فکر است. من با آنچه او در مصاحبه اش با هم میهن گفته است تماما همداستان نیستم اما در آن نکته های ارزشمند بسیار می یابم. نخوانده اید آن را از دست ندهید. بخشی از آغاز آن را اینجا می آورم: روشنفکر سالم ترین آدم این سرزمین است آیا شما تاثیرگذاری روشنفکران ایرانی در حوزه سیاست را قابل توجه و قابل‌قبول می‌دانید؟ من نمی‌دانم منظور از تاثیر چیست. روشنفکران منتقد نه پول دارند، نه پارتی و هم اینکه چند تنی از آنان نفس بکشند، بایستی بسیار شادمان بود. من به همین

خط ما فارسی است من برای پیام یزدانجو احترام زیادی قائل ام. اما با ایده تغییر خط او صد در صد مخالف ام. او باید سفری بکند به تاجیکستان تا آینده تغییر خط فارسی را در حال استمراری این مردم ببیند و در بیان روشنفکران اش. خط فارسی بدتر از خط ژاپنی نیست که! تولید دانش و انتقال آن به تغییر خط وابسته نیست. اقلا دو هزار مقاله در این باب را محمد گلبن کتابشناسی کرده و به دست داده است. به نظرم این بحث تمام شده ای است. گرچه خب هر نسلی ممکن است یکبار دیگر وسوسه آن را

انقلاب رسانه ای

می کوشم مرز سیبستان و زمانه را حفظ کنم اما برای تکرار این مطلب از زمانه در اینجا بر من خرده نگیرید. زمانه مخاطبان خود را دارد و سیبستان مخاطبان خود را. دوست داشتم نظر مخاطبان سیبستانه را هم بشنوم. هر قدر فکر کردم دیدم این مطلب بدجوری در هر دو مملکت به کار می آید هم ارض ملکوت و هم سماء زمانه! – می گویید نه بخوانید و دستگیری کنید:  مردم غنی ترین منبع ایده ها هستند. این را گردشی مفرح و لذت بخش در بخش وی-پاد ببین تی وی بار دیگر به من نشان داد. طنز و صراحت

خرمشهر آزاد شد اما آباد نشد

خرمشهر یک شهر نیست. خرمشهر یک ملت است. خرمشهر یک کشور است. خرمشهر یک فرهنگ است. خرمشهر یک عقیده است. خرمشهر یک نماد است. خرمشهر یک درس است، درسی برای همیشه. اینها را از یک وبلاگ برداشته ام. نامش مهم نیست. از بر و بچه های مذهبی و شیفته دفاع مقدس است. اما من آن را طور دیگری می خوانم: به خرمشهر همه این صفات و القاب داده می شود تا آزادشدن اش برجسته شود. خیلی هم خوب است. اما من وقتی پس از ۲۵ سال به وضع امروز خرمشهر نگاه می کنم می بینم واقعا که خرمشهر یک ملت است

“اثر نامه” یا التفکیر فی معرفه ارباب التاثیر ! *  زندگی نسل من همه از نامهای آشنای پیش و پس از انقلاب متاثر است و چه کسی از ماست که بی نام خمینی، شریعتی، طالقانی، مطهری و بازرگان و سروش و … سالهای گذشته را بسر آورده باشد، هر چند که در کم و کیف تاثیر این افراد سخن ها بیفتد. برای من شاید هیچ نکته تاکنون تامل برانگیزتر و نتایج آن اثر گذارتر از دو پدیده توامان گسست گفتمانی و معرفت زمانی در طبقه ای از روحانیت شیعه نبوده است که “الیناسیون” ناشی از آن و آثار دیگرش امروزه

موسیقی نشسته ایرانی

فکر می کردم این روزها یادداشتی در باره هنر برهنگی بنویسم که بحثی داغ در ستونهای زمانه بوده است. می خواستم ببینم چگونه می شود این هنر را فهمید فارغ از اینکه موافق یا مخالف آن باشیم. مثلا اینکه چرا باید هر هنر غربی را مثل هنرهای شرقی در تاریخ آن دید. و در باره برهنگی غربی دید که برهنگی هرگز چیز تازه ای در این فرهنگ نبوده است. کافی است به تاریخ نقاشی و پیکرسازی این فرهنگ نظر کنیم. فکر می کردم به دنبال مقاله درخشان بیژن روحانی در باره جشن خشونت چیزی در باره فرهنگ تحقیر بنویسم و اینکه هیچ اندیشه ای بدون پرهیز

من و قهرمان های ام

داریوش ملکوتی یادداشتی نوشته از کسانی که تاثیرگذارترین افراد بوده اند بر او. از من هم نام برده به لطف که بنویسم چه کسانی در زندگی من تاثیر گذاشته اند. راست اش تکلیف شاق است. و شیرین. شاق بودن اش به این است که آدم چند نفر را نام ببرد؟ شیرینی اش در یاد یاران است و استادان. این روزها استادی ندارم. سالهاست ندارم. بت هایم را شکسته ام. کتابهایم را سوخته ام. اما همانوقت که استاد هم داشتم از نا-استادها زیاد چیز آموختم. گاهی یک بیت مرا سالها راه برده است. تابلویی در قهوه خانه ای مدتها الهام بخش ام بوده است.

در اردیبشهت مردن

خاله جان چراغ عمرش خاموش شد. آدم مثل چراغ است در معرض باد. می جنگد برای روشن ماندن. اما باد قوی تر است. خاله جان در بهار مرد. این بهترین کار است. من مرگ در قله تابستان را هم دیده ام. مغز آدم به جوش می آید سر خاک. زمستان هم خوب نیست. مردم می لرزند و دعا می کنند زودتر مجلس تمام شود. همیشه از مجلس عزا گریزان بوده ام. آدم به بازماندگان چه بگوید؟ یادم می آید وقتی صمد کشته شد در جنگ. یا همین اواخر که دختر دایی در تصادف کشته شد. مرگ زبان مرا لال می کند. آنهمه

اخباریگری وبلاگی

مطالب حسین درخشان با محوریت دفاع از جمهوری دینی با کارنامه ای که در ایران دارد اغلب آمیخته است به مغالطه های ظاهرالصلاح. اما امشب به این نتیجه می رسم که واقعا روش او در نوع استدلالهایی که می کند خیلی آخوندی است. آخوندی را هم به عنوان تحقیر نمی گویم به عنوان توصیف می گویم. بسیاری از آخوندهای شیعه در این سالها به همان دردی دچار شده اند – یا دردشان آشکار شده و پیامدهای خود را به بار آورده- که آخوندهای سنی عربستان به آن دچارند: وهابیگری. اساس وهابیگری ظاهریگری و سلفیگری است. در ایران این روش که

وبلاگی برای روایت ما از غرب

پرونده ما و غرب دارد یواش یواش با نوشته های خوب و پر و پیمان شکل می گیرد. وبلاگ ساده ای هم به کمک مدیر حلقه ملکوت راه انداخته ایم تا نوشته ها را یکجا جمع کنیم. بچه های زمانه هم می گویند خوب است صفحه ای در زمانه به این موضوع اختصاص دهیم و هر بار که مطلبی می آید در صفحه اول سایت دیده شود و محلی برای اظهارنظرهای دیگران باشد. هدف این است که بتدریج یک صفحه خاص روی وب برای این بحث به وجود آید. حجم نوشته ها از حد معینی که فراتر رفت کار ترجمه آنها را نیز

جسارت وبلاگی استاد من دکتر یاحقی در لینک به وبلاگ دکتر یاحقی هم نوشتم که این کار او را بسیار جسورانه می دانم. حال می بینم عده ای او را سنتگرا خوانده اند. من سنتگرایی کسانی مانند یاحقی را از ادعاهای مدرن بودن منتقدان اش برتر می نهم. کاش همه سنتگرایان ما اینچنین بودند. یاحقی که استاد مسلم ادبیات است و مصحح نسخ خطی قرآنی و یک قلم از کارهایش واژه نامه عظیم قرآنی بر مبنای ترجمه های کهن قرآن است از نظر فکری بسیار نوجو و جوان است. نثر او از نثرهای استخواندار و فرهیخته فارسی است و محشور

مرا آنگونه که هستم بپذیر

اصرار ایرانی و مبارزه با بدحجابی می گویند جدی نگیر. از نظر اخلاق فردی ممکن است درست باشد. اما از نظر فکری و رفتار جمعی است که من جدی می گیرم. برای من هر امر کوچکی می تواند اشاره به یک گره فکری بزرگ باشد. دوستان من، مساله از این بابت جدی است. از این بابت که در این گره فکری ما هم سهیم هستیم. واسازی و شالوده شکنی مساله مهم است تا خود را بهتر بشناسیم. آنها را که ظاهرا می شناسیم. اما مساله این است که چرا مساله ما دور می زند؟ چرا صورت و مصداق آن عوض

برای آقای علاقه بند که راه کیهان را تمرین می کند

 آقای علاقه بند عزیز، به کسی می گویید سرباز ارتش آمریکا که از بسیجگران وبلاگستان در مخالفت با جنگ و حمله نظامی احتمالی آمریکا به ایران بوده است. به کسی می گویید چهره اش را نشان داد که چیزی برای پنهان کردن نداشته است و اگر شما امروز با او آشنا شده اید آرشیو سیبستان او دهها مطلب با همین رویه دارد که هنوز می توانید با جستجوی ساده ای پیدا کنید و بخوانید. مساله خیلی ساده است. شما جز برچسب زدن کاری نکرده اید. اگر می خواهید حرف و سخنی را رد کنید بهترین کار تبعیت از روش کیهانیان

ما دختران مان را دفن می کنیم

ریشه مبارزه با پوشش دختران با آن آیین دفن کردن فرزند دختر در عصر جاهلیت یکی است. تعارف نکنیم. همه حرفها بهانه است. نه خدا خواسته نه قرآن نه اسلام نه پیامبر. اصلا گوش ما به کدام حرف قرآن و خدا و پیامبر باز است که به فرض به این یکی باشد. سر تا پامان ضدیت با دین سلام و صلح و آرامش است. کدام شادی را به ارمغان آورده ایم ما عبوسان؟ کدام آرامش را ایجاد کرده ایم ما استیزه جویان؟ نگاه کن و تماشا کن چگونه جامعه بزرگ ایران را در تنش و عصبیت و تندی غرق کرده

زیبایی را در پستو نهان باید کرد؟ اولین بار، دبیرستانی بود. برای کافه گلاسه کافه نادری دلش لک می زد. پیراشکی نصرت را گرفت و رفت داخل کافه. او برای همین هوس کوچک نوجوانی، بیست ضربه شلاق خورد. .می گوید پاسدارها ریختند داخل کافه و همه را جمع کردند و بردند. مرا هم با کیف و مقنعه مدرسه بردند و مادرم را خواستند تا جلوی چشم او شلاقم بزنند دلیلش را هیچ وقت نفهمید. آن موقع ۱۶سال داشت… چهار سال پیش هم خبر دادند در دادگستری رشت است. مادرش هم با او بود وقتی گرفتار شد. تعطیلات تابستان را می

فاصله ما از غرب به نمونه ژازه طباطبایی

امشب شنیدن حرفهای ژازه طباطبایی کام ام را تلخ کرد. پیرمرد در اوج ناامیدی بود. او آدم عجیبی است. اشتباه نکنم اول بار کارهایش را در مجله خوب تماشا دیدم. مجله ای که دیگر هرگز در ایران تکرار نشد. او مدام می گوید آن دوران و مقایسه می کند آن دوران را با این دوران. دوران کنونی. ما آن دوره ژازه ها را می ساختیم. این دوره آنها را تف می کنیم. حتی ناشران مان دیگر ژازه را نمی شناسند. او تندخو شده است. لابد اگر نیمی از زندگیش را در اسپانیا نمی گذراند تا حال مرده بود زیر فشار این ناشناس

غرب لذت

ندیده ام هنوز که دوستان اشاره ای به مهمترین خصلت غرب در ذهن ما جماعت طی سی سال گذشته کرده باشند: جهان لذت. البته واضح و مبرهن است که غرب از زمانی که با آن آشنا شده ایم از این تصویر بی بهره نبوده است اما برای نسل حاضر که بی تاریخ می زید غرب از تبلیغات جمهوری رنگ می گیرد که در آن جهان بی بند و باری است. محل شهوت است و لذت جویی. غرب مظهر اروتیسم است برای ایرانی. عجب آن است که در این موضوع فرقی میان مذهبیون و ستنگراها با مردم غربگرا و متوسط الحال شهری نیست.

تاریخ تحول شخصی ما در نگاه به غرب

از زمان انتشار مطلب پیشین شماری از دوستان ام به من نوشته اند یا در وبلاگ هاشان مطلبی گذاشته اند. هر مطلبی برای من بسیار ارزشمند است چون این برای من یک تحقیق است تا آنچه را همه ظاهرا دانسته و بدیهی می گیرند نابدیهی بگیرم و یکبار دیگر با مراجعه با نظر کسانی که اهل مشارکت اند موضوع را وارسی کنم. ما در ایران گاه تمایل داریم که از جانب همه حرف بزنیم و فکر کنیم که می دانیم همه چه فکر می کنند. من می کوشم در این موضوع همگانی تا جایی که می شود به نظر همگان تکیه

با دروغ بافی برای سیوند سینه نزنید شکی نیست که من هم در جایگاه باستان نگار و باستان پردازی کوچک دربارۀ داستان سد سیوند نگرانی هایی دارم. اما، آری اما، سوگند یادمی کنم که هنوز دربارۀ این داستان گزارشی بی شایبه و عاری از دغدغه آفرینی های کوچک و بزرگ ندیده ام. شاید اگر گفت و گوها این همه چاشنی نمی داشتند، تاکنون به پایه ای سودمند برای تکیه دادن رسیده بودم… می خواهم دم فروبندم، اما با این گزارش امروز روزنامۀ گرامی اعتماد چه کنم که استادم پروفسور هینتس سد سیوند را برای چند هزار درخت پانصد سالۀ پیرامون

به دوستان و خوانندگان ام در وبلاگستان فارسی

فراخوانی برای تعمیر پلهای شکسته میان ما و غرب مدتی است ذهن ام را مساله ای به خود مشغول داشته است. از همان روز نخست که یک دوست روزنامه نگار هلندی گفت می خواهد بفهمد ایرانی ها به غرب چگونه نگاه می کنند موضوع مرا به خود مشغول کرد و از ذهنم خارج نشد. شاید آن دوست هلندی دقیقا نمی دانست که چه موضوع مهمی را مطرح کرده است. اما من هر قدر به آن فکر کردم پهنای کار را بسیار وسیع دیدم. او دلش می خواست من کسی را به او معرفی کنم که بتواند در این زمینه با