ساحل غربی

دیروز رسیده ایم به برکلی. جهانشاه را دیدیم که برای ما حواس پرت ها اداپتور اروپایی به آمریکایی آورد. بعد هم رفتیم دیدار دوستانی چند از مرتضی نگاهی شراب شناس که با کوله ای شراب سفید و سرخ آمده بود و آرش سبحانی و احمد کیارستمی و اردلان پایوار از گروه نامدار کیوسک و آخرین نه کمترین حضرت مهدی یحیانژاد از بالاترین با همسرش که فارسی چندان حرف نمی زد اما فارسی حرف زدن را بسیار دوست داشت. امروز صبح آمدیم دوری زدیم کنار ساحل غربی با دهها برکه مانندش و صدها قایق سفیدش و پلیکانی که برای صبحانه ماهی

فطری سازی از محدودیتهای زنان

زن در سياست رهبر ايران – بخش دوم آيت الله خامنه ای در دفاع از محدودیت هایی که در نظام جمهوری دینی برای زنان اعمال می شود می گوید: «در نظام اسلامى محدوديتى كه به وجود مى‏آيد، اين محدوديت بر طبق فطرت انسانىِ زنانه است؛ هم براى مردها محدوديت است، به يك كيفيتى؛ هم براى زنها به كيفيت ديگرى محدوديت است، كمك كننده‏ى به اين است كه نيروهاى آنها هرز نرود و حتى‏المقدور در جهت درستى به كار بيفتد؛ كه آن وقت نتيجه‏اش ميشود رشد فكرى و علمى و عملى در جامعه‏ى زنان، كه امروز شاهدش هستيم.» در این نوع نگاه ایشان تلاش

هر گروه بانفوذی بايد پراکنده شود وقتی ۱۴سنجاب در مرزهاي كشور توسط ماموران اطلاعات ناجا توقيف می شوند. وقتی گفته مي‌شود سنجابها توسط سرويس‌هاي امنيتي بيگانه به سيستم‌هاي جاسوسي مجهز شده اند؛پس وای به حال روزنامه نگاران و کافه شان. با افتخار اعلام می کنیم به آمریت اداره اطلاعات ناجا؛ کافه تیتر -کافه روزنامه نگاران ایران- صبح امروز مورخ 16 تیر ماه سال 1386 دو روز پس از توقیف روزنامه هم میهن و سه روز مانده به سالگرد توقیف روزنامه سلام به عاملیت اداره اماکن نیروی انتطامی استان تهران برای همیشه از نفس کشیدن باز ماند جناب آقایان؛ سید فرید

مساله زن اخلاقی نيست حقوقی است

زن در سياست رهبر ايران – بخش يکم اين چند روزه حرفهای آیت الله خامنه ای در باره زنان ذهنم را سخت مشغول کرده بود. کمی دست نگه داشتم به اين اميد که شايد کسی ديگر حرفهای رهبر ايران را نقد کند و من بياموزم. اما ظاهرا يا حرفها برای دوستان تکراری بوده يا به نظرشان کم اهميت آمده که بدان نپرداخته اند. شايد هم فکر کرده باشند که بهتر است کار خود را بکنند و با نقد مستقيم اين حرفها برای خود دردسر نخرند. اما من فکر می کنم نقد شفاف و بی تعارف نظرات رهبر ايران اهميت اساسی دارد. خاصه

من نمی دانم پاينده از حرفی که زده است همان برداشتی را دارد که من دارم اما حرف مهمی زده است: ما با روايت فکر می کنيم. به نظر من روايت مساله اصلی امروز ما ست گرچه مساله کهن ديروز و پريروز ما هم بوده است. اصلا مدرن شدن بازکشف روايت است در زندگی فرد. شناخت کارکرد تازه آن در دنيای نو. دنيايی که عامه به معنايی تازه اهميت يافته اند. دنيايی که صدها سال پيش در هزار و يکشب بنيان قصه و شگفتی را ساخته بود. يکبار و شايد چندبار پيشتر گفته ام که زندگی مردم رنگارنگ و غنی

همانقدر زيباييد که خوب ايد

خوابهای روشن و زنده ای می ديدم. يکی دو صحنه اش حتی آنقدر روشن است که به درد اضاقه کردن به فيلمنامه ام کامه سوترای بخارا می خورد. نوعی الهام سينمايی! اما لابد خطی پس از آن مرا رسانده بود به بحث خوبی و زيبايی. چرا که در خواب به این فکر می کردم که چرا زیبایی دلنشین است و چرا همیشه زیبا زیبا نیست. چه اتفاقی می افتد که زیبا از زیبایی می افتد. و چه می شود که گاه صورتی نه چندان زیبا را زیبا می یابیم؟  چرا زیبایی همیشه دلنشین نیست؟ گاهی زننده است. گاهی فخرفروشنده است. گاهی

حرفهای محمدرضا نيکفر چالش برانگيز است چون از سر فکر است. من با آنچه او در مصاحبه اش با هم ميهن گفته است تماما همداستان نيستم اما در آن نکته های ارزشمند بسيار می يابم. نخوانده ايد آن را از دست ندهيد. بخشی از آغاز آن را اينجا می آورم: روشنفکر سالم ترين آدم اين سرزمين است آيا شما تاثيرگذاري روشنفکران ايراني در حوزه سياست را قابل توجه و قابل‌قبول مي‌دانيد؟ من نمي‌دانم منظور از تاثير چيست. روشنفکران منتقد نه پول دارند، نه پارتي و هم اينکه چند تني از آنان نفس بکشند، بايستي بسيار شادمان بود. من به همين

خط ما فارسی است من برای پيام يزدانجو احترام زيادی قائل ام. اما با ايده تغيير خط او صد در صد مخالف ام. او بايد سفری بکند به تاجيکستان تا آينده تغيير خط فارسی را در حال استمراری اين مردم ببيند و در بيان روشنفکران اش. خط فارسی بدتر از خط ژاپنی نيست که! توليد دانش و انتقال آن به تغيير خط وابسته نيست. اقلا دو هزار مقاله در اين باب را محمد گلبن کتابشناسی کرده و به دست داده است. به نظرم اين بحث تمام شده ای است. گرچه خب هر نسلی ممکن است يکبار ديگر وسوسه آن را

انقلاب رسانه ای

می کوشم مرز سيبستان و زمانه را حفظ کنم اما برای تکرار اين مطلب از زمانه در اينجا بر من خرده نگيريد. زمانه مخاطبان خود را دارد و سيبستان مخاطبان خود را. دوست داشتم نظر مخاطبان سيبستانه را هم بشنوم. هر قدر فکر کردم ديدم اين مطلب بدجوری در هر دو مملکت به کار می آيد هم ارض ملکوت و هم سماء زمانه! – می گوييد نه بخوانيد و دستگيری کنيد:  مردم غنی ترين منبع ايده ها هستند. اين را گردشی مفرح و لذت بخش در بخش وی-پاد ببين تی وی بار ديگر به من نشان داد. طنز و صراحت

خرمشهر آزاد شد اما آباد نشد

خرمشهر یک شهر نیست. خرمشهر یک ملت است. خرمشهر یک کشور است. خرمشهر یک فرهنگ است. خرمشهر یک عقیده است. خرمشهر یک نماد است. خرمشهر یک درس است، درسی برای همیشه. اينها را از يک وبلاگ برداشته ام. نامش مهم نيست. از بر و بچه های مذهبی و شيفته دفاع مقدس است. اما من آن را طور ديگری می خوانم: به خرمشهر همه اين صفات و القاب داده می شود تا آزادشدن اش برجسته شود. خيلی هم خوب است. اما من وقتی پس از 25 سال به وضع امروز خرمشهر نگاه می کنم می بينم واقعا که خرمشهر يک ملت است

"اثر نامه" یا التفکیر فی معرفه ارباب التاثیر ! *  زندگی نسل من همه از نامهای آشنای پیش و پس از انقلاب متاثر است و چه کسی از ماست که بی نام خمینی، شریعتی، طالقانی، مطهری و بازرگان و سروش و … سالهای گذشته را بسر آورده باشد، هر چند که در کم و کیف تاثیر این افراد سخن ها بیفتد. برای من شاید هیچ نکته تاکنون تامل برانگیزتر و نتایج آن اثر گذارتر از دو پدیده توامان گسست گفتمانی و معرفت زمانی در طبقه ای از روحانیت شیعه نبوده است که "الیناسیون" ناشی از آن و آثار دیگرش امروزه

موسيقی نشسته ايرانی

فکر می کردم اين روزها يادداشتی در باره هنر برهنگی بنويسم که بحثی داغ در ستونهای زمانه بوده است. می خواستم ببينم چگونه می شود اين هنر را فهميد فارغ از اينکه موافق يا مخالف آن باشيم. مثلا اينکه چرا بايد هر هنر غربی را مثل هنرهای شرقی در تاريخ آن ديد. و در باره برهنگی غربی ديد که برهنگی هرگز چيز تازه ای در اين فرهنگ نبوده است. کافی است به تاريخ نقاشی و پيکرسازی اين فرهنگ نظر کنيم. فکر می کردم به دنبال مقاله درخشان بيژن روحانی در باره جشن خشونت چيزی در باره فرهنگ تحقير بنويسم و اينکه هيچ انديشه ای بدون پرهيز

من و قهرمان های ام

داريوش ملکوتی يادداشتی نوشته از کسانی که تاثيرگذارترين افراد بوده اند بر او. از من هم نام برده به لطف که بنويسم چه کسانی در زندگی من تاثير گذاشته اند. راست اش تکليف شاق است. و شيرين. شاق بودن اش به اين است که آدم چند نفر را نام ببرد؟ شيرينی اش در ياد ياران است و استادان. اين روزها استادی ندارم. سالهاست ندارم. بت هايم را شکسته ام. کتابهايم را سوخته ام. اما همانوقت که استاد هم داشتم از نا-استادها زياد چيز آموختم. گاهی يک بيت مرا سالها راه برده است. تابلويی در قهوه خانه ای مدتها الهام بخش ام بوده است.

در ارديبشهت مردن

خاله جان چراغ عمرش خاموش شد. آدم مثل چراغ است در معرض باد. می جنگد برای روشن ماندن. اما باد قوی تر است. خاله جان در بهار مرد. اين بهترين کار است. من مرگ در قله تابستان را هم ديده ام. مغز آدم به جوش می آيد سر خاک. زمستان هم خوب نيست. مردم می لرزند و دعا می کنند زودتر مجلس تمام شود. هميشه از مجلس عزا گريزان بوده ام. آدم به بازماندگان چه بگويد؟ يادم می آيد وقتی صمد کشته شد در جنگ. يا همين اواخر که دختر دايی در تصادف کشته شد. مرگ زبان مرا لال می کند. آنهمه

اخباريگری وبلاگی

مطالب حسين درخشان با محوريت دفاع از جمهوری دينی با کارنامه ای که در ايران دارد اغلب آميخته است به مغالطه های ظاهرالصلاح. اما امشب به اين نتيجه می رسم که واقعا روش او در نوع استدلالهايی که می کند خيلی آخوندی است. آخوندی را هم به عنوان تحقير نمی گويم به عنوان توصيف می گويم. بسياری از آخوندهای شيعه در اين سالها به همان دردی دچار شده اند – يا دردشان آشکار شده و پيامدهای خود را به بار آورده- که آخوندهای سنی عربستان به آن دچارند: وهابيگری. اساس وهابيگری ظاهريگری و سلفيگری است. در ايران اين روش که

وبلاگی برای روايت ما از غرب

پرونده ما و غرب دارد يواش يواش با نوشته های خوب و پر و پيمان شکل می گيرد. وبلاگ ساده ای هم به کمک مدير حلقه ملکوت راه انداخته ايم تا نوشته ها را يکجا جمع کنيم. بچه های زمانه هم می گويند خوب است صفحه ای در زمانه به اين موضوع اختصاص دهيم و هر بار که مطلبی می آيد در صفحه اول سايت ديده شود و محلی برای اظهارنظرهای ديگران باشد. هدف اين است که بتدريج يک صفحه خاص روی وب برای اين بحث به وجود آيد. حجم نوشته ها از حد معينی که فراتر رفت کار ترجمه آنها را نيز

جسارت وبلاگی استاد من دکتر ياحقی در لينک به وبلاگ دکتر ياحقی هم نوشتم که اين کار او را بسيار جسورانه می دانم. حال می بينم عده ای او را سنتگرا خوانده اند. من سنتگرايی کسانی مانند ياحقی را از ادعاهای مدرن بودن منتقدان اش برتر می نهم. کاش همه سنتگرايان ما اينچنين بودند. ياحقی که استاد مسلم ادبيات است و مصحح نسخ خطی قرآنی و يک قلم از کارهايش واژه نامه عظيم قرآنی بر مبنای ترجمه های کهن قرآن است از نظر فکری بسيار نوجو و جوان است. نثر او از نثرهای استخواندار و فرهيخته فارسی است و محشور

مرا آنگونه که هستم بپذير

اصرار ايرانی و مبارزه با بدحجابی می گويند جدی نگير. از نظر اخلاق فردی ممکن است درست باشد. اما از نظر فکری و رفتار جمعی است که من جدی می گيرم. برای من هر امر کوچکی می تواند اشاره به يک گره فکری بزرگ باشد. دوستان من، مساله از اين بابت جدی است. از اين بابت که در اين گره فکری ما هم سهيم هستيم. واسازی و شالوده شکنی مساله مهم است تا خود را بهتر بشناسيم. آنها را که ظاهرا می شناسيم. اما مساله اين است که چرا مساله ما دور می زند؟ چرا صورت و مصداق آن عوض

برای آقای علاقه بند که راه کيهان را تمرين می کند

 آقای علاقه بند عزيز، به کسی می گوييد سرباز ارتش آمريکا که از بسيجگران وبلاگستان در مخالفت با جنگ و حمله نظامی احتمالی آمريکا به ايران بوده است. به کسی می گوييد چهره اش را نشان داد که چيزی برای پنهان کردن نداشته است و اگر شما امروز با او آشنا شده ايد آرشيو سيبستان او دهها مطلب با همين رويه دارد که هنوز می توانيد با جستجوی ساده ای پيدا کنيد و بخوانيد. مساله خيلی ساده است. شما جز برچسب زدن کاری نکرده ايد. اگر می خواهيد حرف و سخنی را رد کنيد بهترين کار تبعيت از روش کيهانيان

ما دختران مان را دفن می کنيم

ريشه مبارزه با پوشش دختران با آن آيين دفن کردن فرزند دختر در عصر جاهليت يکی است. تعارف نکنيم. همه حرفها بهانه است. نه خدا خواسته نه قرآن نه اسلام نه پيامبر. اصلا گوش ما به کدام حرف قرآن و خدا و پيامبر باز است که به فرض به اين يکی باشد. سر تا پامان ضديت با دين سلام و صلح و آرامش است. کدام شادی را به ارمغان آورده ايم ما عبوسان؟ کدام آرامش را ايجاد کرده ايم ما استيزه جويان؟ نگاه کن و تماشا کن چگونه جامعه بزرگ ايران را در تنش و عصبيت و تندی غرق کرده

زيبايی را در پستو نهان بايد کرد؟ اولین بار، دبیرستانی بود. برای کافه گلاسه کافه نادری دلش لک می زد. پیراشکی نصرت را گرفت و رفت داخل کافه. او برای همین هوس کوچک نوجوانی، بیست ضربه شلاق خورد. .می گوید پاسدارها ریختند داخل کافه و همه را جمع کردند و بردند. مرا هم با کیف و مقنعه مدرسه بردند و مادرم را خواستند تا جلوی چشم او شلاقم بزنند دلیلش را هیچ وقت نفهمید. آن موقع 16سال داشت… چهار سال پیش هم خبر دادند در دادگستری رشت است. مادرش هم با او بود وقتی گرفتار شد. تعطیلات تابستان را می

فاصله ما از غرب به نمونه ژازه طباطبايی

امشب شنيدن حرفهای ژازه طباطبايی کام ام را تلخ کرد. پيرمرد در اوج نااميدی بود. او آدم عجيبی است. اشتباه نکنم اول بار کارهایش را در مجله خوب تماشا ديدم. مجله ای که ديگر هرگز در ايران تکرار نشد. او مدام می گويد آن دوران و مقايسه می کند آن دوران را با اين دوران. دوران کنونی. ما آن دوره ژازه ها را می ساختيم. اين دوره آنها را تف می کنيم. حتی ناشران مان ديگر ژازه را نمی شناسند. او تندخو شده است. لابد اگر نيمی از زندگيش را در اسپانيا نمی گذراند تا حال مرده بود زير فشار اين ناشناس

غرب لذت

نديده ام هنوز که دوستان اشاره ای به مهمترين خصلت غرب در ذهن ما جماعت طی سی سال گذشته کرده باشند: جهان لذت. البته واضح و مبرهن است که غرب از زمانی که با آن آشنا شده ايم از اين تصوير بی بهره نبوده است اما برای نسل حاضر که بی تاريخ می زيد غرب از تبليغات جمهوری رنگ می گيرد که در آن جهان بی بند و باری است. محل شهوت است و لذت جويی. غرب مظهر اروتيسم است برای ايرانی. عجب آن است که در اين موضوع فرقی ميان مذهبيون و ستنگراها با مردم غربگرا و متوسط الحال شهری نيست.

تاريخ تحول شخصی ما در نگاه به غرب

از زمان انتشار مطلب پيشين شماری از دوستان ام به من نوشته اند يا در وبلاگ هاشان مطلبی گذاشته اند. هر مطلبی برای من بسيار ارزشمند است چون اين برای من يک تحقيق است تا آنچه را همه ظاهرا دانسته و بديهی می گيرند نابديهی بگيرم و يکبار ديگر با مراجعه با نظر کسانی که اهل مشارکت اند موضوع را وارسی کنم. ما در ايران گاه تمايل داريم که از جانب همه حرف بزنيم و فکر کنيم که می دانيم همه چه فکر می کنند. من می کوشم در اين موضوع همگانی تا جايی که می شود به نظر همگان تکيه

با دروغ بافی برای سيوند سينه نزنيد شکی نیست که من هم در جایگاه باستان نگار و باستان پردازی کوچک دربارۀ داستان سد سیوند نگرانی هایی دارم. اما، آری اما، سوگند یادمی کنم که هنوز دربارۀ این داستان گزارشی بی شایبه و عاری از دغدغه آفرینی های کوچک و بزرگ ندیده ام. شاید اگر گفت و گوها این همه چاشنی نمی داشتند، تاکنون به پایه ای سودمند برای تکیه دادن رسیده بودم… می خواهم دم فروبندم، اما با این گزارش امروز روزنامۀ گرامی اعتماد چه کنم که استادم پروفسور هینتس سد سیوند را برای چند هزار درخت پانصد سالۀ پیرامون

به دوستان و خوانندگان ام در وبلاگستان فارسی

فراخوانی برای تعمير پلهای شکسته ميان ما و غرب مدتی است ذهن ام را مساله ای به خود مشغول داشته است. از همان روز نخست که يک دوست روزنامه نگار هلندی گفت می خواهد بفهمد ايرانی ها به غرب چگونه نگاه می کنند موضوع مرا به خود مشغول کرد و از ذهنم خارج نشد. شايد آن دوست هلندی دقيقا نمی دانست که چه موضوع مهمی را مطرح کرده است. اما من هر قدر به آن فکر کردم پهنای کار را بسيار وسيع ديدم. او دلش می خواست من کسی را به او معرفی کنم که بتواند در اين زمينه با

رمزشناسی 300

به طور اتفاقی امشب فيلم 300 را ديدم. علی در آمستردام است و قرار شد فيلمی ببينيم و چون سئانس آن فيلم با وقت مان جور نشد پيشنهاد ديدن 300 را کرد. در نظر اول واقعا انتظار بيشتری از فيلم داشتم. اما فيلم اصلا آن چيزی نبود که با خواندن نقدها از جمله نقد خود علی در ذهن ام شکل گرفته بود. فيلمی ابتدايی و بشدت تبليغاتی که مرا مرتب ياد فيلمهايی می انداخت که زمانی آمريکايی ها می ساختند تا مسلمانان افراطی يا تروريست های اسلامی را تصوير کنند و طبق معمول تصويری يکجانبه و اغراق آميز ارائه می کرد از

شهر نيازمند روحی است که پيکرينگی يافته باشد

مطلب تازه دکتر محمدجواد کاشی از آن مطالب دلکش و بسيار کمياب است. او اصولا انديشمندی است که غالبا از زاويه ديد ديگری به مسائل ايرانی می انديشد که در جای خود مغتنم است و من تاکنون چندين بار به نقل و گاه شرح و تحشيه کارهای او پرداخته ام. اما آنچه در باره شهر ايرانی و خاصه کلانشهری چون تهران نوشته است و سرگردانی روح شهری اش واقعا ارزش چندباره خواندن و بحث و انکشاف دارد. دکتر کاشی به نظرم آينده تفکر ايرانی را استشمام کرده است. استشمام از آن مفاهيم کليدی در درک تحولات دوره ای فکر است (يادش بخير استاد سبک شناس من دکتر شميسا

نظرسنجی يک نفره

در سال کهنه من با چندين و چند وبلاگ نو آشنا شدم. گذشته از اينکه خب اصولا وبگردی زياد می کنم در سال پارينه يک کارم هم افزودن وبلاگ به فهرست بلند بلاگ چرخان زمانه بوده است تا هر چه بيشتر جامع شود. هنوز راه زياد داريم در پيش. حدود 400 وبلاگ در بلاگ چرخان زمانه وارد شده است و گمانم در سال نو نيمی از همين تعداد بر آن افزوده شود. وبلاگها حقيقت آن است که دايره های باز نيستند. دايره های نسبتا بسته ای هستند از حلقه هايی چند ده-تايی. تا وقتی در سيبستان می نوشتم تنها بنا به ذوق

وبلاگهای محبوب عصيان نظرسنجی برترين رسانه‌های سال ۸۵ تا پانزدهم فروردين در جريان است. ابتدا توصيه می‌کنم که کمتر از يک دقيقه وقت بگذاريد و در اين نظرسنجی يک دقيقه‌ای شرکت کنيد. دوم اين که مهدی جامی عزيز پيشنهاد داده که وبلاگ‌هايی که به عنوان برگزيده، در برترين‌های رسانه‌ای سال به انتخاب هفت‌سنگ انتخاب شده‌اند، وبلاگ‌های ديگری را که شايسته می‌دانند، معرفی کنند. من هم البته با کمی تأخير و به نوبه خودم وبلاگ‌های زير را شايسته می‌دانم و فکر می‌کنم که نوشته‌هايشان بسيار خواندنی است. از جمله وبلاگ‌هايی که دائماً می‌خوانم و البته از خواندنشان لذت می‌برم. مسلماً وبلاگ‌های