Category: دسته بندی عمومی

در آمریکا فقط آمریکایی ها مهم اند نه اینکه باورش سخت باشد. خبر ها را که بخوانی پیش خودت فکر می کنی مگر توقع دیگری داشتی ؟ اما برای منی که همیشه به تئوری چمدان های پر از دلارى که عده ای در ایران علم کردند خندیده ام و جوک برایش ساختم کمی هشدار دهنده است. مخصوصا که این بار 

یک نگاه کاملا متفاوت به بحران هسته ای یکی از آفات کار سیاسی آن است که گاه جوی ساخته میشود و بعد همگان با آن جو میروند و حتی در رفتن آن راه با یکدیگر مسابقه میگذارند بی آنکه لحظه ای بایستند و از موضوع فاصله بگیرند و بیندیشند که چرا به این راه میروند. مسئله سلاح اتمی ایران به

سفر به ولایت عزرائیل

سفر به اسرائیل فی‌نفسه اهمیت فوق‌العاده ای ندارد. این را دوست و میزبان اسرائیلی حودر هم نوشته است. اما دو سه نکته در باره این سفر و حواشی آن هست که به نظرم باید به آن توجه کرد: اول از این آخری شروع کنم یعنی نوشته حسین درخشان در نیویورک تایمز که ظاهرا از تل آویو برای روزنامه فرستاده شده است.

روبروی آتش می‌گویند آدمی مدام دلش می‌خواست او را بگیرند و ببرند کلانتری که آنجا یک وعده غذایی بخورد، جانی بگیرد و باز راه بیفتد. پاسبان‌ها او را شناخته بودند و کاریش نداشتند. تا اینکه یک روز دو دزد را دستگیر کرده به کلانتری می‌بردند، او که از گشنگی به تنگ آمده بود، همراه‌شان شد و گفت: «سرکار! ما سه

هر برگی که می افتد

“اصلا اتفاق مهمی نیست.” لابد اگر بشنوید چنین خواهید گفت. “از این اتفاق ها زیاد می افتد.” تنها برگی افتاده است. درخت پابرجاست. اما نه. اتفاق مهمی است. بخصوص که با خشونت بی‌دلیل روبرو باشیم. من همیشه از خشونت وحشت کرده ام بادلیل و بی‌دلیل. مدرسه که بودم معلمها تندخو بودند. در خانواده ها که می دیدم پدرها تندخو بودند. بعدها در

دموکراسی علیه دموکراسی

پیروزی حماس در انتخابات فلسطینی صرف نظر از همه پیامدهایش برای این جنبش و مردم فلسطین یک سوال اساسی را برای دموکراسی خواهان مطرح می کند. اینکه آیا نتیجه صندوق رای هرقدر هم که روند انتخابات دموکراتیک باشد تضمین کننده دموکراسی است؟ برای ما اهالی رسانه و خبر و تحلیل و بگو سیاست نظری و رسانه ای ماجرا به گونه

کوه و کماج و لبخند و پیاله ای چای

مهدی جان!شده گاهی کلمات مثل پاره سنگی در میان دستانت بماند ناگزیر و ناگریز از پرتاب! نوشتن گاه مثل نفس کشیدن در هوای آلوده تهران (که تو از آن خیلی دوری) سخت میشود می نویسی. نفس می کشی اما کلمات سربی است. نه فرو میشود نفس و نه روان میشوند این حروف سربی! پس دنبال چیزی می گردم تا با

اینجا چین است. شمال چین. کاشغر. اما مرا به یاد ایران می اندازد. به یاد کوچه های کودکی خودم. این یکی کناری که تنها ایستاده مثل برادرم می ماند در عکس های ۷-۸ سالگی اش. همه شان برادران مایند فرزندان ما خویشان ما. فکر که می کنی می بینی تا کجا امتداد داریم. امتدادهایی که نمی شناسیم. دست کیوان طبری

SEX WITH TRAFFICKED WOMEN IS RAPEBy Joan SmithNewstatesmanIn the past couple of years the horrors of sex trafficking have been graphically exposed. It is now known that criminal gangs, usually from eastern Europe, offer innocuous-sounding jobs in restaurants and bars to young women who discover too late that their real destination is a brothel or massage parlour in the UK.

شادی همچون نشانه آخرالزمان

حالا دیگر فقط فاجعه نیست که نشانه آخرالزمان ما و آشفتگی ما ست. حالا فقط تصمیم های محیرالعقول مدیران نیست که آشوب ذهنی ما را عریان می کند و سوء مدیریت مزمن ما را بر ملا می سازد. دامنه نشانه ها شادی هامان را هم در بر گرفته است. ما می ترسیم از شادی محروم بمانیم. پس شادی هامان را

در نقد نگره “دین خویی” آرامش دوستدار آرامش دوستدار، که در میانِ ما از سرشناس‌ترینِ اهل فلسفه است، نام‌آوریِ خود را وامدارِ طرحِ مسأله‌ی بن‌بستِ تاریخی‌ـ‌فرهنگیِ ما در برخورد با تمدنِ مدرن است. دوستدار این «بغرنج» را، به ‌اصطلاحِ خود، ذیلِ مفهومِ «دین‌خویی» طرح می‌کند و به آن پاسخ می‌دهد. این مفهوم در روزگارِ ما، به دلیلِ وضعِ برامده از

فروغ و پرهیز از در افتادن صریح با سنت

امروز بخارا شماره ۴۴ رسیده بود. تا حال که پاسی از نیمه شب گذشته فرصت نکرده بودم ورقی بزنم. و وقتی ورق زدم به مقاله یاداشت گونه استاد شفیعی کدکنی که رسیدم پیشتر نتوانستم رفت. چه تقارنی با این بحث های اخیر دارد! در  یادداشتی از یادداشتهای پیشین اشاره آوردم که فروغ را مدرن ترین زن عصر جدید ایرانی می دانم. بانگ

عادی، محرمانه، فوق سری

اسطوره رها شدن از ممنوعات دیدم سیبیل طلا به قول خودش انشایی در باره زبان و قدرت نوشته است که بخش عمده آن ترجمه است و متکی به یکی از کتابهای ساموئل دیلانی نویسنده معروف داستانهای علمی تخیلی ( و البته بی پروای سکسی/ پورنوگراف). انشای سیبیل طلا که بر اساس یکی از کتابهای درسی دانشکده (اش یا دانشکده دوستانش)

سوی دیگر اخلاق ابتذال این گزارش که خانم رهبر ـ یکی از نمایندگان مجلس ـ آن را اعلام کرده، اولا یک دروغ بسیار بزرگ دارد. گفته‌اند از میان ۱۰۷ هزار و ۳۲۱ کتاب منتشرشده در این دوران، ۶۵۹ کتاب به صورت رندوم انتخاب و بررسی شده‌اند. پشت سرش گفته‌اند از این ۶۹۵ کتاب بیش از ۸۰درصد آثار داستانی بوده‌اند! یا

انتلجنت یعنی ذکی

از تکان دهنده ترین و آشنایی-زداترین عکس هایی که این اواخر از افغانستان دیده ام: کارهای روزبه شیرازی انتشار یافته در ایرانیان (در عکس زکی خوانده می شود اما شاید بدنوشته یا بد دیده می شود: ذکی= باهوش)

نگاهی که به علم و دین داشتیم بازرگان در دوره اى مرحله تکوین شخصیت و اندیشه اش را گذراند که ایده تجدد و پیشرفت در سایه علم و تکنولوژى و مدرنیزاسیون اندیشه غالب زمانه بود، و بالطبع تعارض یا عدم تعارض دین با علم نیز یکى از مهمترین مباحث حوزه اندیشگى – به ویژه در میان نوگرایان مذهبى و منتقدان و مخالفان

دعوت به منطق نبرد-گفتمانی

دلم می خواست فرصت بود و با حوصله می نشستم از بین حرفهای پیام یزدانجو نکته های هموار و ناهموارش را جدا می کردم و با شرحک و پرسشکی همراه می ساختم. من سخت طرفدار این تهاجم گفتمان ها هستم که حضرتش پیشنهاد می کند. گرچه زبان و بیان خودش را هم چندان گفتمانگر نمی یابم! باری اینقدر حرف و

ما به چنین مبارزی نیاز نداریم این بحث های اخیربرای من جالب نیستند. پرده از این بر می دارند (ضد زن نیست؟) که چقدر تنهاییم. با وجودیکه بافت وبلاگستان همیشه به نظرم شبیه خانه های ماسوله می رسید، حیاط هر خانه پشت بام خانه یی دیگر، اینروزها با خودم فکر می کنم که چقدر فاصله ها نزدیک اند از جنس

مدرنیسم مکانیکی، هرزنویسی و وبلاگ

ارجی وبلاگی تمام شد. حالا برگردید سر کار-و-زندگی تان و وبلاگ هایی که همیشه می خواندید. نمایش مسخره بازی تمام شد. اگر شما چیزی دستگیرتان نشد. من خیلی چیزها دستگیرم شد (پس نوشت را هم ببینید): ۱ مدرن ترین زن ما هنوز فروغ فرخزاد است. او بهتر از هر زنی و بدون اینکه فمینیست باشد و این حرفها توانست با

فکر کردید دلقک شدم شماها بخندید؟

نمی گویم همه کسانی که سیبستان را خواندند نظرشان را گذاشته اند اما اگر بر اساس نظر کسانی که به خود زحمت نوشتن داده اند نظری به دست آورم این خواهد بود که: مردم اندر حسرت فهم درست! تنها چند نفری معدود تا آستانه منظور آمده اند اما از درگاهی دیگر و به میانه و مرکز نرسیدند. حیف! بنده خدا

ادبیات تخماتیک و مکتب زیرشلواریسم بابا لوطی ! مرامتو عشقه. گفتم بزنیم تیریپ لات-‌روشن‌فکری با ادبیات پسالمپنیستی که ملت بفمن مدرنیسم چیه دیدی گفتم هویجوریایس ؟ بالاخره به اتحاد نامقدس سرخ و سیاه پی بردی داداش؟ تو نمیری خیلی حال کردم ایجوریاش بهترتره. ما که گفتیم دیگه ادبیات دوره‌ی چهل و تخماتیسم فرهنگی گذشته حالا همه شدن سوسول مدرن. تو

ای مرده شور این مدرنیسمو ببرن

یا: اتحاد نامقدس مدرن ها و ضدمدرن ها؟ امشب به توصیه دوست باحال مهدی خلج که مدتیه رفته خارجه باسواد شده و با کمال می خوام کمی چاک دهانمو به شیوه حودری-کلثوم ننه ای وا کنم و از داخله ساختار بیام خارجه ساختار و مدرن شم. ای لامصبا من ام بالخره مدرن شدم. اصلا این زبان دورو و سه رو و هزار روی

علیه دعوت به وبلاگ نویسی ناشناس وبلاگ جای فکر کردن است عالیجناب. اشتباه گرفته‌اید. و اولین لازمه‌ی فکر کردن ایستادن روی یک سکوی خاص است نه این که به پستویی بخزیم و نقاب بر چهره زنیم. سکوت در میدان هزار بار شرف دارد به فریاد از پستو. در پستو که نمی‌توان درست موضع گرفت، فکر کرد، چیز نوشت، حرف زد،

باستان شناسی شورشی محکوم به شکست

زبان خانه‌ی من است. من در زبانم زندگی می‌کنم. هدف‌ام دریدن ریاکاری و دورویی ایرانیان است و برای همین این وبلاگ را راه اداختم و خودم را در آن لخت کردم و مردم را به آن راه دادم و فحش‌هایشان را هم پاک نکردم. فکر می‌کنید اگر کسی دیگر جای من شده بود رواج‌دهنده‌ی وبلاگ در ایران، همه چیز مثل

ما و ابراهیم و جهان کلماتدوستی گفت، چرا چیزی نمی‌نویسی، گفتم حال و حوصله نوشتن ندارم. آن دوست گفت از همین بی ‏حوصله‌گی‌ات بنویس. من هم هر چه کلمه در دو و بر سرم می‌چرخید، شکار کردم و در این یادداشت ‏محبوس کردم. آنچه می‌خوانید حال فعلی من است، چه بسا ساعاتی بعد از آن پشیمان شوم گاهی احساس می‌کنم، به

از بازی نفرت بیزارم

از صبح که مطلب پیشین با ته نوشتی آنلاین شد چند نفری از دوستان به من گفته اند که شاید بهتر بود سکوت می کردم. می دانم نظرشان خیرخواهانه است اما این رسانه جدید اخلاق جدیدی هم می طلبد. سکوت کردن وقتی که سوسک هم سوت خود را می زند بی معناست. دنیای جدید دنیای درویش مسلکی نیست. دست کم آنطور که

هواپیما نشانه آخرالزمان برای ما

زمانی بود که توپخانه عثمانی سپاه ایران صفوی را شگفت زده می کرد و نظم آن را به هم می ریخت و به شکست می کشانیدش. توپخانه نشانه آخرالزمان بود. چیزی بالاتر از آن نبود. دلها برای داشتن اش از خود کردن اش پر می کشید. شاهان صفوی برکشیدگان سپاه و نخبگان خود را گماشتند تا ملت شیعه هم از این

 ارزش سازشمتأسفانه ساختار حاکم بر سیاست ایران چه در داخل و چه در خارج، چنین است که با مفهوم سازش بیگانه است. و با هدف پیروزی و پیشروی وارد میدان می شود. ولی در مواجهه با مشکلات، شکست و عقب نشینی را بر سازش و توافق ترجیح می دهد. زیرا پذیرش اصل سازش [در هر زمینه ای] را به نوعی

اتوماتیکی شدن قضاوت

می خواستم در دنباله اشاره ای که مادام میم به همبستگی اجتماعی میان یهودیان کرده است بحث او را از زاویه دید خودم گسترش دهم و مثلا به مساله شبکه سازی ( در واقع: نسازی) اجتماعی در میان (طبقه متوسط) ایرانیان برسم. اما امروز مساله دیگری باز هم در بحث شارون ذهن ام را مشغول کرده بود که برای تکمیل

تعریف روشنی از کار روشنفکرانه پرسش اصلی این است: چه کاری را می توان روشنفکرانه خواند؟ دقیق تر بگویم: کجا کار فکری فرد تبدیل به کار روشنفکرانه می شود؟  در این مورد تعریف موقتی از کار روشنفکری را ( که نهایی و ذات باورانه هم نیست ) پیش کشیده ام که باید در معرض بحث و انتقاد قرار گیرد. اگر این

مردی که پرده عصمت دریده بود

شارون را دیگر رفته باید گرفت. کارنامه او با همه بلندی کوتاه است: او مردی بود که به زبان سیاست حرف می زد. زبان دیگری نمی دانست و نیاموخت. زبان سیاست زبان مهرورزان نیست. زبان شاعران و روشنفکران نیست. زبان فیلسوفان و متالهان هم نیست. زبان سیاست با زبان روزمره و زبان غیرسیاسی تنها مشترکات لفظی دارد. شارون سرنمون سیاستمدار بودن

عبرتهای سه گانه از تحولات اخیر ایرانغیرممکن است بتوان در باره ایران پیش بینی کرد. خیلی ها چنین کرده اند و در خیلی از موارد پیش بینی هاشان غلط از کار درآمده است. ضمن آنکه کارتهایی قوی هم در بازی وجود دارد. مثل تغییرات غیر منتظره در سیاست خاورمیانه ای آمریکا از یک سو و دستهای پنهان امام زمان در

قدرت در زندانبانی است روز یکشنبه ۱۱ دی ۸۴ بالاخره بعد از ۴۴ روز بی خبری و ممنوعیت ملاقات توانستیم با آقای گنجی در زندان اوین دیدار کنیم. این دومین ملاقات آقای گنجی با فرزندان و مادرشان طی یکصد و سی روز گذشته بود . آقای دکتر مولایی – وکیل- نیز در این دیدار حضور داشتند. آقای گنجی همچنان در

 آخرالزمان عقل  یا: مهدی گرایی همچون شورش در برابر عقلانیت  دفاع از عقل همیشه غایب عقل با تمام شکوه، عظمت و جایگاه برجسته‏اى که در حیات انسان دارد، موهبتى است از جانب خداوند و حقیقتى است‏با دو چهره: چهره اقبال به حق و چهره ادبار به حق.  چهره ادبار او به حق، با وقوع در زمان (عصر) و زیان (خسر)

چرخه آشوب و ظهور

همه زمان ها آخر الزمان است بیایید دوستان من اعتراف کنیم که با آخرالزمان روبروییم. به استقبال اش برویم. یعنی از آن رو نگردانیم. آن را بشناسیم و به یکدیگر معرفی اش کنیم و فراموش اش نکنیم. هر قدر بکوشیم این سیل بنیان کن را نادیده بگیریم به جایی نمی رسیم. این سیل حالا هوای ما را فراگرفته است. ببینید

چهره ایرانی مسیح

عیسی مسیح یکی از شگفت انگیزترین شخصیت های تاریخ دین است. و این از همان شیوه بارگرفتن مریم و گفتگوی کودک اش در گاهواره در دفاع از مادر پیداست. در باره او نکته هایی هست که کمتر در اذهان عمومی حضور دارد. فکر می کنم جا دارد به برخی از آنها اشاره شود. ۱ زاده شدن مسیح از مادری باکره اگر در

When exactly is Christmas Day? By Robert Verkaik No one knows when Jesus was born. Early Christians tried to calculate the date of Christ’s birth based on the Annunciation, 25 March, the Bible’s first account of when Mary was told she was pregnant. If this is taken as the conception of Christ, nine months later it is 25 December. But

هر که این عشرت نخواهد خوشدلی بر وی حرام بعد از روزها با خواندن گزارش های وبلاگی از دیدار جوانان با خاتمی احساس سبکی و انبساط کردم. راستش شاد شدم. به نظرم در این سال بد خبرهای خوب مثل درمان افسردگی است. می بینی هنوز گرما و نشاطی هست. البته همیشه هست اما خبرش نیست. چقدر به خبر خوب نیاز

درازترین شب جامعه ما

گزارش محمدجواد روح تکان دهنده است. در گزارش او می بینیم که در رفتار اجتماعی کمتر فرقی بین حاکمان خودکامه و محکومان ترسخورده هست. اینکه گروهی از سرشناسان جامعه به امیدی به کانون وکلا بروند و با بی ادبی و بی حرمتی و بی اعتنایی کانون روبرو شوند گویای بسیار چیزهاست. خاصه آنکه کانون وکلا قرار است از معتبرترین نهادهای

وقاحت فرهنگیامروز عصر که طبق معمول در کتاب‌فروشی‌های جلوی دانشگاه پرسه می‌زدم، یک‌دفعه چشمم افتاد به رمان “شالی به درازای جاده‌ی ابریشم” نوشته‌ی “مهستی شاهرخی”. بسیار متعجب شدم؛ کتاب را برداشتم و وقتی دیدم که ناشرش همان نشر “ورجاوند” است، گمانی که لحظه‌ی اول در ذهنم شکل گرفته بود و این بود که شاید خود نویسنده آن‌را توسط ناشر دیگری