جمهوریت، مشی اجتماعی و باقی قضایا

ورق زدن جمهوریت شوق های قدیمی را در من زنده کرد. دیدم که چقدر هوشمندانه بین خود و مشی سیاسی روزنامه های دیگر فاصله گذاری کرده است. شاید اصلاح طلبان تند رفتند. شاید عجله داشتند. از زمان پهلوی ها ما همیشه عجله داشته ایم. ما منورالفکرها و آزادیخواهان و نوگرایان. حالا خواسته یا ناخواسته مجبور به کندروی و آهستگی پیشه کردن شده ایم. بهانه ای است برای بازاندیشی آنچه کردیم و نکردیم و آنچه کردند تا چرخ ما را از گردش انداختند. شاید هم ما بی خودی شتاب داریم. این شتاب ها خود ناشی از ترس است. ترس از شکست.

پریسا، نهال و بابک

ما زنان خود را بتدریج کشف می کنیم. دو شماره اخیر بخارا از این بابت برای من تازگی داشت. من نخست شماره ۳۵  را دریافت کردم و در آن مقاله بسیار جالبی از پریسا دمندان خواندم که بعد تازه ای از خلاقیت های زنان ایرانی را در بر داشت. پریسا که گویا از عکاسان پرکار و شناخته در مطبوعات ایران است در این مقاله شرح می دهد که چگونه پس از زلزله بم او به فکر بازیابی آرشیو عکاسخانه های شهر افتاده است. فکر او هم فکری نو است و هم بشدت انسانی. روزگاری فروغ گفته بود که تنها صدا

نسل دریغ

عباس حالا یک کتابفروشی دارد. بعد از یک عمر دویدن. خیلی ها خیلی وقت است کتابفروشی دارند. شکایتی هم ندارند. آنها کتابفروشی را یک شغل می دانند اهل بازارند. کتاب هم چاپ می کنند و سود هم دارند. عباس به هر دری زده سودی نکرده است. بعضی ها فقط قرض هاشان زیاد می شود و شکست پشت شکست. وقتی هم قراری گرفته اند انگار، دیر است. عباس باید ناشر می بود مجله در می آورد کتاب چاپ می کرد سرمایه گذار بود کارهای تازه و خلاق با سرمایه او در می آمد. نیست. یک کتابفروشی دارد که معلوم نیست سود

صنم

پیاده روها تنهایندتاکسی‌ها می‌روند ته دنیابا صدای مهیبی در ‌هیچی سقوط می‌‌کنند کسی از اینکه درخت‌ها بیهوده روی یک پا ایستاده‌اندنه خنده اش می‌گیردنه تعجب می‌کند کافه‌ها روزنامه قدیمی بالا می‌آورندو رهگذران ناشناس سرگیجه دارند آسمان برای زمینزمین برای آسمانشانه بالا می اندازد کسی رفتنت را به عهده نمی‌گیردمواظب خودت باشاین هم بین خودمان باشدسری که درد می کند رادستمال نمی‌بندند. سارا محمدی، نقل از پاگردآنقدر شعر بد خوانده ام ( آدرس بدهم؟) که دیگر شعر خوب را فقط بتوانم آرزو کنم. عقم می نشیند از اینهمه پرت و پلا که به نام شعر همه جا منتشر است – برای

چرا پل برمر دو روز زودتر رفت؟

سیاستمدارها آدم های عجیبی هستند بخصوص از این جهت که می توانند حقایق را وارونه جلوه دهند. آدم فکر می کند این ویژگی سیاستمدارهای ماست مثلا و غربی ها از این غلط ها نمی کنند اما ظاهرا یا آمریکایی ها مثل ما هستند یا چون با ما سروکار پیدا کرده اند به شیوه سیاستمداران ما حرف می زنند. لابد شنیده اند که وقتی اسکندر به مشرق لشکر کشید رفتارش مثل شاهان ما شد. آنچه امروز پل برمر موقع خروج نابهنگام از عراق گفت از این شمار است. آقای برمر به ما می گوید شک نداشته باشید که اوضاع در عراق

باز هم در باره کافه نادری ما

کافه نادری ما کجاست سوالی از سر دلتنگی بود. دلتنگی از پراکندگی. من نمی دانم که روشنفکران ما در کافه نادری هایی که داشتند “طعم خیانت را چاشنی تمام چای هایشان می کردند” و یا دور یک میز نشستن آنها نتیجه اش ” صدور حکم نابودی عقاید” دیگران بوده است. رمان رضا قیصریه را هم نخوانده ام صحبت من در باره آن هم نبود و نقل اش بهانه بود ولی مطمئن هستم که اگر روشنفکران را نقد اخلاقی کرده و اجتماع آنها را ” اجتماع مشتی رجاله زن‌باز و هرهری‌مسلک و بی‌سواد” دانسته، رمانش “گزارش صادقانه و منصفانه‌ای” بدست نداده است.

هات میل دو گیگابایتی

داشتم از هات میل نا امید می شدم که یاهو و گوگل خدمات مجانی خودشان را ۱۰۰ و ۱۰۰۰ مگابایت کرده اند و هات میل حتی برای مشترکانی مثل من که اشتراک سالانه پرداخت می کنند هنوز از همان ظرفیت ماقبل انقلاب گوگلی را اعمال می کند. امروز که این ای میل به دستم رسید دیدم در بازار رقابت اینترنتی قواعد خود را تحمیل می کند. پدر رقابت سلامت!   Your MSN Hotmail Extra Storage account is being upgraded to MSN Hotmail Plus As a valued MSN Hotmail Extra Storage subscriber; we will be upgrading your storage capacity to a massive 2GB

کافه نادرى نسل ما کجاست؟

«بحران باب روز بود: بحران خانواده، بحران عشق، بحران روابط مشترک، حتى اظهار عشق هم مى توانست یک عمل ابلهانه بورژوایى باشد و باعث اختناق جنسى بشود. اما مهم تر از همه بحران ایدئولوژیکى بود یا به قول آلبا دنیا نباید دیگر آن طورى بگردد که تا به حال گردیده است. و این موضوعى بود که آلبا پیرانى و فرزاد مفتون روزنامه نگار مى توانستند ساعت ها درباره اش با تو حرف بزنند و سیگار پشت سیگار روشن کنند.» کافه نادرى روایتى از یک نسل است که بنا داشت تقدیر را گردن ننهد و ننهاد بى آنکه از بختک شوم

تقویمی که از جولای شروع می شود

خریدن یک تقویم/دفتر یادداشت مبتکرانه باعث می شود یکی دو روزی فکرم مشغول شود. همه ما عادت داریم که تقویم ها از اول سال شروع شوند و به پایان سال ختم. همیشه هم دیده ایم تقویم هایی را که در ماه سوم و چهارم سال روی دست فروشنده ها باد کرده و فروش نرفته اند. حراج هم که می شوند خریداران می دانند که کالای کج و معوج می خرند. اما با وجود تجربه هر ساله هیچ فکر نکرده ایم که دفتر تقویم را می شود چرخان کرد. سال را از هر جایش بگیری می شود تا سال بعد همان

سهم شادی را فراموش نکن

در آسیای میانه جشن یک امر عادی است. هر چیزی که فکر کنید با نوعی جشن همراه است از تمام کردن الفبا در مدرسه تا انتشار کتاب یک شاعر و نویسنده. از زادروزگان این و آن شخصیت فرهنگی تا چهل سالگی و شصت سالگی همسایه. هر روز بهانه ای برای جشن پیدا می کنند و دور هم جمع می شوند تا شادی کنند. دور هم بودن البته خود شادی است خاصه وقتی بهانه خوبی هم فرادست شده باشد. گلرخسار از من خواسته بود تا این بیت منسوب به رودکی را برایش به انگلیسی ترجمه کنم تا او در صدر نامه هایی که برای دعوت به

شرح روزهای از دست رفته ما – یک نقد

“در بیشتر ممالک متمدن دنیا وقتی یک هنرمند معروف فوت می کند دولت خانه و آثار باقی مانده او را خریداری می کند و آن را به صورت موزه در اختیار آیندگان قرار می دهد تا میراثی باشد برای نسل های بعدی.” پروانه بهار کتاب خاطرات خود را( نشر شهاب، تهران ۱۳۸۲) با این جملات آغاز کرده است و با تاسف می افزاید که پدرش ملک الشعرا بهار از چنین بختی برخوردار نبوده است. پدر او تنها نیست. ما خانه چند نویسنده و هنرمند و چهره برجسته فرهنگی خود را می شناسیم؟ چند نفر از آنها خانه شان به موزه

این بهشت دلگیر

در مترو چشمانم را می بندم تا این مردم را کمتر ببینم. زیبایی شناسی انگلیسی را خوش ندارم. شاید انگلیسی هم نیست ولی اینجا مسلط است. دخترها شلخته لباس می پوشند. تنبان پسرها دارد از پایشان می افتد. موها به شکل بومیان آفریقایی آرایش شده هر تار آن به قطر یک شاخه نازک است. دامن کوتاه دخترها اصلا دلبری نمی کند سهل است که آدم از اینهمه بی سلیقگی در کوتاه پوشی که باید سکسی از کار درآید و نیامده حیران می ماند. امروز پس از دوسه روز بازگشت و تامل در تفاوتهای آسیای میانه و این جزیره سابقا کبیر

دانی کجاست جای تو؟ خوارزم یا خجند

از سمرقند بازگشته ام. هنوز آفتابش تنم را گرم می کند در این لندن بی آفتاب. میان نوشتن هایم سخت فاصله افتاد اما از آن چاره نبود. یافتن حروف فارسی ناممکن بود گو اینکه زبان فارسی را همه جا می شنوی اما خط دیگر است. یادداشتهایم را قرار دارم برای دهباشی بفرستم. که خواسته بود. اینجا هم پاره هایی خواهم آورد. از دوشنبه که برمی گشتم باز به خجند رفتم. مهمان دوستی از مسچا بودم. که در نزدیکی خجند است. کنار سیحون مقدس ساعتی درنگ داشتیم. در رستورانی کنار آب. خاکستردان آوردند برای سیگار. دستمال خیس کاغذی در آن باعث

فقر و ثروت

برای ناهار به رستوران تازه تاسیس میرنو New Mir می رویم که نامش هم به روسی معنا دارد و هم اشاره دارد به امیر تیمور قهرمان ملی ازبکها. شعبه اصلی اش در تاشکند است. در واقع از این رستوران های فست فود است ( نام اینجور جاها در تهران چیست نمی دانم). یعنی ساندویچ و پیتزا می فروشد و غذاهای سبک. به اضافه موسیقی غربی به عنوان موزیک متن. میر نو از روی مدل مک دونالد ساخته شده است. الا اینکه پیشخدمت دارد و غذا فقط پشت کانتر سرو نمی شود ( عجب فارسی نویسی ای شد!). پیشخدمت ها شلوارهای جنس

خسروانی هایی برای ماه دزدیده

این فرم تازه را در صورت سیبستان دوست ندارم. اما داریوش می گوید با آن باید بسازم تا دوباره مرا به فرم قدیم برگرداند. فاصله ها بین سطرهای شعر درست نیست باید کمتر باشد. هنوز در سفرم. یادداشت هام انبوه شده است. نیز عکس هایم. نمی توانم هم هر روز در سیبستان بنویسم. یا عکسی آپلود کنم. پس با این هم می سازم. دوستی پای مدخل پیشین به من توصیه کرده مثل خودم بنویسم. اما چرا فکر کرده من مثل خودم نمی نویسم؟ باید شعری را که سال ۱۳۶۷ در اوج تنهایی اجباری و بمباران ها با نام فراسوی نیک و

ماه دزدیده

ماه دزدیده زیر چادر شبعشق می بازدتن سپیدش به نقره می زندلبانش کبوداز آتشی سردچل گیس بافتهبر سرین اش می لغزدبه زیر ابر بارانیپنهان می شودتن سپیدش اما هنوزپیداستباد با هوس بر تن چادردست می کشدو سوت می زندزیر ستاره هاصدایی نیستمگر ترانه بوسه و بارانی که اینک خواهد بارید

تولدی دیگر

طعم نان خالی بالای کوه! چه مزه ای دارد.  رسیده ایم به بلندترین نقطه کوهسار آقسای که بر فراز آن زیارتگاه حضرت داود قرار دارد. همراهانم نان سمرقندی آورده اند و آب. دست ایمان از پایین کوه تا اینجا ۱۳۵۰ زینه یا همان پله ساخته است. تا زائران آسان تر به زیارت روند. در هر گوشه و کنار راه کوهی زنی یامردی بساط کوچکی پهن کرده است و کارهای دستی می فروشد و تسبیح و مانند آن. کوهسار مثل همه کوهساران زیبا و سرسبز است و پر از روییدنی های بهاری. آن میانه راه اتاقی هم برپاست و اینجا مردی چای می

سمرقند خشک لب

چه گرد و غباری با باد بهاری برمی خیزد. کجاست باران؟ این گرد و غبار چهره خسته و فقر زده حاشیه سمرقند را محزون تر می نمایاند. حاشیه ای که انگار از اصل شهر بزرگ تر باشد یا همه شهر را جز چند خیابان مرکزی اش در بر گرفته باشد. چشمانم دروغ می گویند یا شهر واقعا خلوت تر شده است؟ جمعیت به نحو قابل ملاحظه ای کمتر دیده می شود. گویا همه مهاجرت کرده باشند. من هیچ وقت در این فصل سال سمرقند نبوده ام. شاید فصل کار است. یا فصل دائمی مهاجرت برای کار. ب ازارها و مرکزهای

در سفر

در راه لندن به تاشکند هواپیما پر است از مسافران هندی و عمدتا سیک. تقریبا همگی عازم هند اند و تاشکند فرودگاه ترانزیت آنهاست. مسافرانی هم از آسیای دور هستند که انگار با یک تور آمده باشند همه در قسمت جلوتر هواپیما جا داده شده اند اما غلبه با هندیان است. حتی غذا هم که می آورند برنج است با خورشت کاری! مهم نیست هندی هستی یا نه و دوست داری یا نه. دموکراسی است و اینجا حتما اکثریت آن را دوست دارد! در بخش روزنامه ها هم روزنامه ها یا ازبکی است یا هندی. یک نسخه از هر یک

چنین گفت داریوش آشوری

چه کسی گفته است وبلاگ از آن جوانان است؟ هر که گفته است البته سخنی نغز آورده است! اما جوان کیست؟ من داریوش آشوری را جوان می دانم نه به سال البته که به اندیشه گری نوخواهانه اش و تکاپوی دائمی اش و خستگی ناپذیری اش. از همین نوخواهی و نوگرایی هم هست که او خیلی زودتر از همگنانش و همنسلانش با به عرصه عرصات اینترنت می گذارد. چه بختیار است ملکوت که خانه خود را به آشوری نو می کند و برکت می افزاید. خانه داریوش ملکوتی هم آباد که از نخست در پی شکارهای چرب پهلو بوده است.

معنای راه حل های یکجانبه

بدون آنکه بخواهم یادداشتهای اخیرم همه سیاسی از کار در آمده است. خب چه می شود کرد. انسان حیوان سیاسی است. اما شاید هم به خاطر حوادث عجیب و تکان دهنده و دورانسازی است که حجم آنها گاه در یک دوره زمانی متراکم تر می شود. مثل همین روزها. بهانه این یادداشت مساله طرح جدید شارون است. برای شارون شاید عجیب نباشد که طرح های یکطرفه بدهد. یکطرفه به قاضی برود و راضی برگردد. اما گویا از آمریکا این انتظار نبوده که از طرح شارون حمایت کند. آخر به هر حال آمریکاست و باید پایبند به تعهدات جهانی باشد و

دموکراسی از راه زور، اشغال و خشونت عریان

دوست شبه قاره شناس ما محمد در یادداشتی که ذیل مدخل قبلی نوشته تلویحا اشغال عراق را به نفع این کشور دانسته گرچه می گوید: “هیچکس موافق اشغال کشوری نیست.” او استدلال می کند که همه اشغال هند را از سوی بریتانیا محکوم می کنند بخصوص کشتارهای مختلف در مقاطع مختلف در این پهن-کشور را. اما می افزاید:”همین مزیتی شد برای هند تا در قرن قبلی و کنونی بزرگترین دمکراسی دنیا لقب گیرد.” پیداست که محمد امیدوار است که روزی عراق هم در اثر اشغال آمریکا به مقام مشابهی برسد اما آشکارا بگویم که من اصولا به چنین آینده ای

تشنج های عراق به سود آمریکاست

نظر محمد علی ابطحی در: وب نوشت به اعتقاد من، آمریکا بیش از هر زمانی، در آستانه انتخابات ریاست جمهوری نیاز دارد که اوضاع عراق متشنج باشد. زیرا بهترین دلیل برای بقاء آمریکا در عراق، همین تشنج هاست. بوش نیز نیاز دارد به افکار عمومی آمریکا اعلام کند، پروژه نیمه کاره ای در عراق هست که جز او نمی تواند این پروژه را تکمیل کند که اگر تکمیل نشود، منطقه خاورمیانه به آتش کشیده می شود و بیش از همه آمریکا آسیب می بیند. اگر این تحلیل من درست باشد رفتار مقتدی صدر در تشنج آفرینی در عراق و ایجاد

هیچ اشغالگری دلش به حال ما نمی سوزد

از خواب که بر می خیزم تلویزیون را روشن می کنم. روز عید پاک است. به نظرم می رسد به همین دلیل برنامه ها کمی از توجه به عراق کاسته اند تا عید مردم را خراب نکنند. گزارش لیز دوست در شبکه خبر ۲۴ ساعته بی بی سی به دلم می نشیند. از میدانی که سال گذشته مجسمه صدام با هلهله پایین کشیده شد گزارش می داد. می گفت سکوتی محض بر میدان حکمفرماست. هیچ کس رفتن دیکتاتور را جشن نگرفته است. مسجدی پشت سرش بود. می گفت همه مساجد برای مردم فلوجه و کربلا و نجف و دیگر شهرها

حالا نوبت جنگ صریح با مردم عراق است

تصویرهای تلویزیونی بار دیگر یکطرفه شده اند. مدام صحبت از سرکوب شبه نظامیان در عراق است و صحبت از روحانی تندروی به نام مقتدی صدر که تلفظ اسمش هم دشوار است و نمی خواهد سر به قدرت اشغالگر بسپارد و هزاران نفر پیرو دارد. مدام صحبت از تلفات نیروهای آمریکایی و متحدان آن است. یک کلمه در باره تعداد مردمی که کشته می شوند گفته نمی شود یا اگر می شود میان خبرهای دیگر گم می شود. انگار تنها کسانی که وجود دارند و وجودشان ارزش دارد نیروهای اشغالگرند. چنین القا می شود که این ها مردم عراق نیستند مشتی

تایمز: جامعه چندفرهنگی دیگر مفید نیست

مدیر روابط نژادی بریتانیا خواستار کنار گذاشتن سیاست ایجاد جامعه چندفرهنگی شد که از اوایل دهه ۱۹۶۰ از سوی تمام دولت های این کشور تعقیب شده است. تره ور فیلیپ رئیس کمیسیون برابری نژادی گفت که تاریخ مصرف چندگانه گرایی فرهنگی گذشته است و دیگر مفید نیست. این سیاست اسباب تشویق جدازیستی بین جوامع نژادی و فرهنگی شده است. دیروز جوانان مسلمانی که در بریتانیا زاده و بالیده اند در لندن پرچم کشور را به آتش کشیدند. آقای فیلیپ گفت که اکنون نیازی حیاتی به ایجاد و اظهار یک مفهوم مرکزی برای “بریتانیایی بودن” احساس می شود. تره ور فیلیپ

آگاهی، نه ایمان و بی ایمانی؛ مساله این است

من هم از شاگردان اندیشه شریعتی بوده ام. هم می دانم که دینی بودن دیگر مد نیست. ولی هنوز فکر می کنم شریعتی بهترین الگوی متفکر بومی در میان ما بود. دعوا اصلا بر سر دین یا اعتقاد دینی نیست. مساله آگاهی است. که همیشه معتبر است. و هر ایمان یا کفری ذیل آن قرار می گیرد. از زبان شریعتی می گویم: من از ایمان یا کفر و عدم ایمان صحبت نمی‌کنم، آن را کار ندارم. مسئله تحلیل علمی قضیه است، نه تبلیغ و تلقین. امروز ما به شناختن نیازمندیم، نه به اعتقاد و عدم اعتقاد — چه، غالباً معتقدیم

جادوی زن و متافیزیک جنسیت

من علاقه کاتب کتابچه را به پیدا کردن اصل های عام در جهان و در سنت و تجدد و همچنین در فقه می فهمم و اگر با احتیاط علمی انجام شده باشد ارج می نهم. برای من بازخوانی تاریخ و فقه و شریعت از منظر تن به بیان و قلم او البته تازگی دارد و تامل برانگیز هم هست. اما گمان می کنم که در این کوشش پژوهشی و بسا فلسفی خود در یافتن اصلهای عام بیش از اندازه به نتیجه قبل از تحقیق علاقه مند است. او شیفته نکات تازه ای است که می خواند و می جوید و

هشت سین

برای خاکی که برایش دلتنگ ایم. برای مردمی که برایشان دلتنگ ایم. نوروز همیشه بوی وطن می دهد. این تصویر برگزیده من برای نوروز بود که برای دوستانم که ایمیلی از آنها داشتم فرستادم. برای دوستانی که اینجا سر می زنند هم همان را می گذارم. تا دل تنهایی تان تازه شود. از کارهای احسان شاهین صفت در ایرانیان. این هم شعر نوروزانه ای که مناسب حال ماست از شهزاده دوست تاجیک من که در سمرقندش آورده است: تمام نوروز را به انتهای شفاف دو ماهی طلا نگریستم و در جنگل سبز سبزه ها در پهنای یک طبق سفالین قدم

ریخت شناسی قرآن

نمی توانم در مقابل کسانی و آثاری که راه های تازه می روند و می گشایند احساس احترام نکنم. نمی دانم چقدر خوب یا بد انجام شده ولی همین که کسی کوشیده است بر اساس دانش نو به ام الکتاب فرهنگ ما یعنی قرآن بنگرد برای من بسیار قابل احترام است. به گمان من هر نسلی باید سنت را به زبان خود و بنا به معارف زمان خود بازشناسی کند. در باره قرآن این کار دشوارتر هم هست که هم موانع و حجاب های علمی و اجتماعی برای نزدیک شدن به آن بیشتر است و هم سخت ترین بخش سنت