نسل دريغ
عباس حالا يک کتابفروشی دارد. بعد از يک عمر دويدن. خيلی ها خيلی وقت است کتابفروشی دارند. شکايتی هم ندارند. آنها کتابفروشی را يک شغل می دانند اهل بازارند. کتاب هم چاپ می کنند و سود هم دارند. عباس به هر دری زده سودی نکرده است. بعضی ها فقط قرض هاشان زياد می شود و شکست پشت شکست. وقتی هم قراری گرفته اند انگار، دير است. عباس بايد ناشر می بود مجله در می آورد کتاب چاپ می کرد سرمايه گذار بود کارهای تازه و خلاق با سرمايه او در می آمد. نيست. يک کتابفروشی دارد که معلوم نيست سود