اسطوره های مدرنيته: عقلانيت، سکولاريسم و آزادی فردی

اين ارزشگذاری بسيار در مورد‌ عقلانيت جديد و اينكه آن را تنها ستون معرفی می‌كنند كه تمدن جديد بر آن استوار است، دو ايراد‌ اساسی دارد كه پاره‌ای از انديشمندان غرب هم به آن پرداخته اند: يكی آنكه موتور حركت تمدن غرب تنها عقلانيت آن هم عقلانيت سرچشمه گرفته از عقلانيت فلاسفه يونانی نيست. تمدن موجود غرب همانقدر وام دار آن عقلانيت است كه وام دار ايمان و باورهای دينی خود كه ريشه در فرهنگ و تمدن بين النهرين دارد. آن هم بخش مسيحی آن كه حتی در حد اسلام هم سر آشتی با عقل ندارد. ماكس وبر موتور حركت

 آينده از نگاه مردم ايران:71% معتقدند در آينده صفات اخلاقي کمتر خواهد شد 87% معتقدند در آينده صفات اخلاقي منفي رواج خواهد داشت69% معتقدند مردم در گذشته بيشتر نماز مي خواندند79% معتقدند مردم نسبت به گذشته غير مذهبي تر شده اند74% معتقدند که مردم در آينده غير مذهبي تر خواهند شد88% معتقدند فاصله طبقاتي بيشتر شده است87% معتقدند که در آينده فاصله طبقاتي بيشتر مي شود. به نقل از: وب نوشت. همه گزارشی را که ابطحی آورده بخوانيد و بعد از خود بپرسيد: جامعه ما به کجا می رود؟ روشنفکران سکولار و دينی هيچ فکر روشنی کرده اند؟ آکادميسين ها، نخبگان،

به ياد روزهای نوجوانی و عاشق شدن بر ناديا کومانچی ژيمناست رومانيايی. در غياب ناديا حال النا گومز. خوشا نوجوانان امروز که هنوز می توانند عاشق شوند. برای من اما هر النايی هنوز ناديا را به ياد می آورد!  (عکس از سايت مجله تايم)

من از برخی رفتارهای جامعه ايرانی در شگفت می شوم. مثل بی اعتنايی عمومی اش به آنچه در نجف می گذرد. چنان به آتشی که اشغالگر در خانه همسايه می سوزاند بی اعتناييم که انگار هميشه همسايه است که خواهد سوخت و ما در امان می مانيم. رفتاری داريم که نه از خرد سياسی در آن نشان هست نه از علايق مذهبی مان و نه از عواطف انسانی. (عکس از: گاردين)

چه خوش باغی است باغ زندگانی گر ايمن بودی از باد خزانیچه خرم کاخ شد کاخ زمانه گرش بودی اساس جاودانهاز آن سرد آمد اين کاخ دلاويز که چون جا گرم کردی گويدت خيزچو هست اين دير خاکی سست بنياد  به باده ش داد بايد زود بر بادز فردا و  ز دی کس را نشان نيستکه رفت آن از ميان وين در ميان نيستيک امروز است ما را نقد ايامبر او هم اعتمادی نيست تا شامبيا تا يک دهن پر خنده داريم به می جان و جهان را زنده داريمبه ترک خواب می بايد شبی گفتکه زير خاک می بايد بسی خفتاز:

دردسر ايرانی بودن: تلويزيون دارد فيلم زمانی برای مستی اسبها را نمايش می دهد. دوباره فردا صبح بايد به اين جماعت در و همسايه توضيح بدهيم که مردم ايران همه کردی حرف نمی زنند. تازه همان تعدادی هم که کرد هستند همه شان فقير نيستند و بيشترشان روزگار خوبی دارند؛ ما معمولا نيازی به واردات دفتر مشق و تاير تراکتور آنهم از عراق نداريم چون خودمان بهترش را داريم يا از کشورهای پيشرفته با کشتی و هواپيما وارد می کنيم؛ ايران نزديک قطب شمال نيست و اصولا زندگی در هيچ جای عالم به اين تلخی وتيرگی نيست. … نمی دانم

شوخی با نيچه: گشتی در وبلاگ ها می زدم ديدم چندين و چند وبلاگ احتمالا وطنی داريم که جوانترهايی با ذهن و پرسمان های فلسفی می نويسند و نيچه چقدر در بين شان نفوذ دارد. از آن ميان کامنتی در وبلاگ ديونيسوس اسباب تفريح خاطر شد: همه با اين جمله نيچه آشنا هستند: «خدا مرده است…امضاء نيچه» …می گویند روزی که نیچه مرد… مردم با نوشته ای روبرو شدند با این مزمون (کذا در اصل منظور همان مضمون): «نیچه مرد…امضاء خدا».

متن مدرن چيست؟

يکی دو روزی است داريوش آشوری در لندن است. امشب در کتابخانه مطالعات ايرانی به دعوت مدير آن دکتر آجودانی در باب زبان و مدرنيت سخن گفت. جماعتی از مشتاقان و فرهيختگان ايرانی جمع بودند. عمده بحث اش به صناعت واژه سازی يا مهندسی زبان علم گذشت و اينکه اروپاييان چگونه فضای باز و آزادی ايجاد کرده اند که در آن براحتی از سرمايه زبان های يونانی و لاتينی برای گزارش مفاهيم و مسائل مدرن استفاده می برند. آشوری سالهاست که در عرصه واژه سازی و ترجمه کار کرده و تجربه فعال و دست اولی در اين زمينه دارد که حرفهايش

منطق الطير جديد: نوشتن فراموش کردن است. اگر نمی نوشتيم ديوانه می شديم. پس می نويسم حلف الفضول. می نويسم نياز به حمايت ديدن. غريزه حمايت کردن. عميق ترين حس. پشتوانه بی پشتوانان بودن. علی. دلتنگی. دوست. و اينکه اگر خدا نبود حس اينهمه کوته بينی و خودبينی بايد انسان را می کشت. خوبی خدا اين است که اميد به اخلاقی بودن جهان را در من زنده نگه می دارد. … وقتی می نويسم سبک می شوم. فراموش می کنم. غفلت بن جهان انسانی است. نوشتن قدم گذاشتن آگاهانه در مسير غفلت است. غفلت فراموشی است. آگاهی دايمی کشنده است. در نوشتن پارادوکس عجيبی

رابطه انديشه بهداشتی با نوار بهداشتی: در کشور ما از دموکراسی زياد دم زده می‌شود، اما آيا شما تا به حال دموکرات هم ديده‌ايد؟ من کمتر کسی را سراغ دارم که دموکرات باشد، به ويژه وقتی اين گونه سخنان (جلوگيری از انديشه های غيربهداشتی) را از زبان برخی روشنفکران‌مان می‌شنوم. اما اين تعبير «بهداشتی» برای من يادآور يک لطيفه‌ی مردانه و خنده دار نيز هست: «گفت: می‌دانی نوار بهداشتی را اگر بگذاری توی ضبط چه می‌خواند. گفتم: نه. گفت: … شعر.»  آيا انديشه‌های بی‌خاصيت و بی‌خطر غير از اين هستند؟ – در باره انديشه های بهداشتی، از فل سفه

دنيای ايده آل ناصری: اين کروپ پادشاهی است خوش گذران. مسئوليت هيچ ندارد. جوان است. سنش سی و دو سال است. زن هم دارد اما زنش اينجا نيست. رفته است به ساکس. با اين دولت و مکنت و فراهمی اسباب و عمارت و همه چيز، اگر زنش هم خوشگل باشد ديگر نعمت بر اين مرد تمام است. – از سفرنامه به ويرايش سردار صالحی، چاپ هلند

دست های سنگی: در محفل کوچکی دوستان با ويديوی آموزش رقص خرداديان می رقصند. نشاط در رگ همه دويده است. در رگ من هم. اما من نمی رقصم. می گويم برای رقصيدن بايد محفلی چنين باشد و ياری چنان؛ محفل به اوج رسيده باشد و من هم چنان سرخوش و موسيقی آنچنان همه سلول هايم را پر کرده باشد که بيخودانه به جمع اهل نشاط درآيم. اما اينهمه شرط و اما و مگر چراست؟ چرا دستان ما به نشاط باز نمی شود و دست افشانی را چنين سنگين می يابيم که کاهلان نماز نماز را؟    

از احمد طالبی نژاد در باره سربازهای جمعه: مضمون کهنه فيلم که مثل هميشه چيزی جز حديث تکراری رفاقت های مردانه نيست نمی تواند نسل سردر گم امروز ايران را که هويتی پر تناقض دارد، اقناع کند. و از همو در باره مهمان مامان: آنچه مهمان مامان را به فيلمی شيرين و تاثيرگذار تبديل کرده بيان يک حس اجتماعی و اخلاقی است که اين روزها در جامعه ايران ناياب است. حس همدردی،همراهی و فداکاری.

يکی از دوستان تاجيک می گفت در فروشگاهی از يک خانم ايرانی که پسر کوچکش فارسی حرف می زد به انگليسی پرسيدم کجايی هستيد؟ گفت ترک. می گفت چرا شما ايرانی ها شرم می کنيد که بگوييد ايرانی هستم. گفتم راستش خود من هم چند بار پيش آمده که بيگانه ای در اتوبوس يا مکانهای عمومی از من پرسيده کجايی هستيد گفته ام: تاجيک!  – اين شرمساری از کجاست؟ 

مقاله بسيار خوبی در وبلاگ الپر خواندم از طريق لينک داريوش به آن. در باره بحث نامزدی مير حسين موسوی. برايش نوشتم: دوست عزيز، من کمتر مطلبی در وبلاگ های فارسی و از نسل سومی ها خوانده ام که اينقدر محکم و تحليلی و همه جانبه باشد. قلم تحليلی سرکار واقعا عالی است مهم نيست که آدم موافق باشد يا مخالف با حرف شما ولی نمی توان انکار کرد که خيلی به جوانب موضوع فکر کرده ايد. يک چنين بينش و روشی در تحليل مرا اميدوار می سازد به نسل جوان. من دوران آقای موسوی را زندگی کرده ام و

به دست شاه وشی ده که محترم دارد

 گردم ز خمار نرگس ات مستمستانه کشم به سنبل ات دستبر هم شکنم شکنج گيسوتتا گوش کشم کمان ابروتبر نار برت شکست گيرمسيب زنخ ات به دست گيرم رقم رضا عباسی سنه 1309 مشق آيدين؛ از ساحه اينترنتی استاد آيدين آغداشلو

فرق عنکبوت و اختاپوس

به اصرار پسرم به ديدن اسپايدرمن 2 ( مرد عنکبوتی) می رويم. می داند که از اين دست فيلم ها خوشم نمی آيد. قديم تر سر فيلم بت من هم خوابم بوده بود. ولی برای خود او هم خسته کننده بود و فکر کنم فيلم تمام نشده آمديم بيرون. اما اين يکی فرق می کند. او دفعه دوم است که فيلم را می بيند. بازی 35 پوندی آن را هم خريده است ( با پول پس انداز کرده اش که سخت خرج می کند). پيداست به اين زودی ها از آن دل نمی کند. توی سينما نگران است که من از فيلم خوشم

اسرائيل در همسايگی ما

مقاله های روزنامه ها را انتخاب می کنم و با خود اينطرف و آنطرف می برم تا از وقت های به اجبار داخل قطار و اتوبوس گذراندن استفاده ای ببرم. امروز مقاله روز شنبه ديويد هرست David Hirst را در گاردين خواندم با عنوان: “تقصيرها را گردن عرفات نيندازيد”. بخش آخر آن به ذهنم ماند که پايين تر می آورم. اشاراتی از اين دست کمتر در مطبوعات اينجايی ديده می شود. ولی گاردين البته روزنامه ای متفاوت است. يکی از خردگراترين و متعادل ترين و صريح اللهجه ترين روزنامه های لندن است با نظرگاه روشنی در باب سياست. می نويسد: “کتب پرفروش جيمز بامفورد James Bamford با نام بهانه های جنگ Pretext for War

اين دو مصاحبه را از دست ندهيد

گزينه ها از آخرين مصاحبه سعيد حجاريان با وقايع اتفاقيه: يک: ببينيد ما چند راه پيش رو داريم: 1- اصلاحات مرد زنده باد انقلاب؛ 2- اصلاحات مرد زنده باد انفعال؛ 3- اصلاحات مرد زنده باد اصلاحات (از نوع ديگر)؛ 3- اصلاحات مرد زنده باد اصقلاب؛ 4- اصلاحات مرد زنده باد استسلام (طلب تسليم شدن)؛ 5- اصلاحات مرد زنده باد دست غيبي (دست آمريكايي). دو: يك دولت اصلي هست كه رئيس جمهور و كابينه‌اش در حقيقت لجستيك و تداركات آن دولت اصلي و موازي را تأمين مي‌كند. سه: اصلاحات در مورد شعار قانونگرايي دچار يك اشتباه بزرگ شد. در حالي به

پست مدرنيسم مارک تجارتی روشنفکران

واقعيت اين است که ديگر مدت هاست چيزی به نام « جريان غالب» در اينجا وجود ندارد. درهيچ زمينه ای. شايد دليلش اينست که آنقدر توليدات متنوع هنری و ادبی و فکری در اينجا هست که فرصت نمی دهد چيزی غلبه کند. زمانه هم زمانه ی ديگريست البته. شايد بشود گفت سارتر و ميراث او در دهه ی پنجاه يعنی « ادبيات ملتزم» آخرين جريان غالبی بود که فرانسه به خود ديد. البته،امروزه، هنوز هم عنوان «هنرمند متعهد» تا حدودی شأنی دارد و اگر کسی «هنرمند متعهد» باشد راحت تر می تواند برای خودش جايی دست و پا کند. اما

فهرست 100 روشنفکر برتر

مجله ماهانه و معتبر پراسپکت Prospect که از معدود مجلات روشنفکرانه بريتانيا در حوزه مسائل عمومی است در شماره جولای که مجله صد ماهه شده به ابتکار جالبی دست زده و از ميان يک ليست ابتدايی بيش از 400 نفره به انتخاب 100 روشنفکر برتر در اين امپراتوری سابقا کبير پرداخته است. چند نکته عبرت آموز در اين فهرست ابتکاری هست. نخست معيار مجله برای روشنفکر بودن است: اول آنکه فرد برگزيده بايد در  يک حوزه از تلاش های فرهنگی يا روشنفکرانه دارای برجستگی باشد. دوم آنکه توانايی برقراری ارتباط با مخاطبان عمومی را از راه نوشتار يا گفتار داشته باشد. از آنجا

مثل تکه ای از وطنی که برايمان باقی مانده است

هر بار که رمان ناتنی مهدی ( خلجی، نشر گردون، برلين، بهار 1383) را دست گرفته ام و صفحاتی از آن را خوانده ام با خود گفته ام بيايم و اينجا بنويسم: رمان نويس ديگری متولد شده است. اما ننوشته ام. مثل اينکه بخواهم شيرينی اين خواندنی دلچسب را چند روز ديگری هم که شده فقط پيش خود نگاه دارم. تنهايی لذت ببرم و خلوت خود را با کسی شريک نشوم. اما امشب که تنها چند صفحه به پايان کتاب دارم وقتی رسيدم به خداحافظی اش با نازلی ديگر کتاب را بستم و نتوانستم پيش بروم. ديدم بايد اين چند

جمهوريت، مشی اجتماعی و باقی قضايا

ورق زدن جمهوريت شوق های قديمی را در من زنده کرد. ديدم که چقدر هوشمندانه بين خود و مشی سياسی روزنامه های ديگر فاصله گذاری کرده است. شايد اصلاح طلبان تند رفتند. شايد عجله داشتند. از زمان پهلوی ها ما هميشه عجله داشته ايم. ما منورالفکرها و آزاديخواهان و نوگرايان. حالا خواسته يا ناخواسته مجبور به کندروی و آهستگی پيشه کردن شده ايم. بهانه ای است برای بازانديشی آنچه کرديم و نکرديم و آنچه کردند تا چرخ ما را از گردش انداختند. شايد هم ما بی خودی شتاب داريم. اين شتاب ها خود ناشی از ترس است. ترس از شکست.

پريسا، نهال و بابک

ما زنان خود را بتدريج کشف می کنيم. دو شماره اخير بخارا از اين بابت برای من تازگی داشت. من نخست شماره 35  را دريافت کردم و در آن مقاله بسيار جالبی از پريسا دمندان خواندم که بعد تازه ای از خلاقيت های زنان ايرانی را در بر داشت. پريسا که گويا از عکاسان پرکار و شناخته در مطبوعات ايران است در اين مقاله شرح می دهد که چگونه پس از زلزله بم او به فکر بازيابی آرشيو عکاسخانه های شهر افتاده است. فکر او هم فکری نو است و هم بشدت انسانی. روزگاری فروغ گفته بود که تنها صدا

نسل دريغ

عباس حالا يک کتابفروشی دارد. بعد از يک عمر دويدن. خيلی ها خيلی وقت است کتابفروشی دارند. شکايتی هم ندارند. آنها کتابفروشی را يک شغل می دانند اهل بازارند. کتاب هم چاپ می کنند و سود هم دارند. عباس به هر دری زده سودی نکرده است. بعضی ها فقط قرض هاشان زياد می شود و شکست پشت شکست. وقتی هم قراری گرفته اند انگار، دير است. عباس بايد ناشر می بود مجله در می آورد کتاب چاپ می کرد سرمايه گذار بود کارهای تازه و خلاق با سرمايه او در می آمد. نيست. يک کتابفروشی دارد که معلوم نيست سود

صنم

پیاده روها تنهایندتاکسی‌ها می‌روند ته دنیابا صدای مهیبی در ‌هیچی سقوط می‌‌کنند کسی از اینکه درخت‌ها بیهوده روی یک پا ایستاده‌اندنه خنده اش می‌گیردنه تعجب می‌کند کافه‌ها روزنامه قدیمی بالا می‌آورندو رهگذران ناشناس سرگیجه دارند آسمان برای زمینزمین برای آسمانشانه بالا می اندازد کسی رفتنت را به عهده نمی‌گیردمواظب خودت باشاین هم بین خودمان باشدسری که درد می کند رادستمال نمی‌بندند. سارا محمدی، نقل از پاگردآنقدر شعر بد خوانده ام ( آدرس بدهم؟) که ديگر شعر خوب را فقط بتوانم آرزو کنم. عقم می نشيند از اينهمه پرت و پلا که به نام شعر همه جا منتشر است – برای