تخيل و فرهنگ آمريکايی

من ستايشگر فرهنگ آمريکايی نيستم. اما چگونه می توانم ارزش های بی بديل آن را انکار کنم؟ مهرنوش يکی از خوانندگان سيبستان پای مطلب خيابان-خوابها به طعنه و اعتراض از من خواسته تا وقتی بگذارم و بگويم اصلا آمريکا فرهنگ هم دارد؟ در يادداشت دو قلوی امشب از اين سوی اقيانوس به آن سو می روم تا کمی توضيح دهم چرا همه ما کمابيش به فرهنگ آمريکايی مديون ايم.اگر بخواهم بحث روزنامه ای بکنم می گويم يک نگاه به فرهنگ جهانی نشان می دهد که چگونه آمريکا در پنجاه سال گذشته ارزش ها و نشانه های فرهنگی خود را همراه با

دموکراسی و خرد بريتانيايی

کمتر کسی است که خبر استعفای ديويد بلانکت را بشنود و فرهنگ سياسی بريتانيا را تحسين نکند. او مخالفانی هم داشت اما آنها هم با استعفای او آتش بس دادند. تا آنجا که رفتار او به حوزه عمومی مربوط می شد مخالفت و موافقت هم معنا داشت. باقی حوزه دخالت و نظر و موافقت يا مخالفت نيست. اين مضمون نظر نويسنده وبلاگی است از مخالفان او در آخرين يادداشت اش (Big Blunkett Resigns ). در مدتی که من در اين کشور زندگی کرده ام چند بار استعفاهايی در کابينه پيش آمده است که سطح “رسوايی” و سوء استفاده از قدرت در همين حدودها

قرآن خانه من است  … قرآن، دريايی بی‌‌ساحل است. نمی‌‌توان بر چنين متنی چيره شد.در واقع، صحبت از قرآن به مثابه يک متن حق مطلب را ادا نمی‌‌کند. قرآن تنهاـ‌قرائتی است از متنی که نزد خداست: ام‌الکتاب.اما قرآن عثمان متنی صامت بود و اين سئوال پيش آمد که چگونه بايد حرکت گذاری شود. در واقع چون برخی حروف صامت از يکديگر قابل تشخيص نبودند، سنت‌های متفاوت “قرائت” به‌وجود آمد. به همين علت است که برای حفظ قرآن بايد يک يا چند قرائت موثق را حفظ کرد نه متن مکتوب را.به عبارتی صريح، قرائت شيوه وجودی قرآن را تشکيل می‌دهد. قرآن، به

کليد خانه های گمشده: در يک برنامه ی تلويزيونی به نام “فکر می کنی کی هستی؟”، هر هفته يکی از مشاهير به جستجوی ريشه های خانوادگی خود می پردازد. اين هفته نوبت ميرا سيال کمدين فوق العاده با استعداد انگليسی بود که در جستجوی رگ و ريشه اش به پنجاب رفت و توانست رد پای نياکان خود را تا سال 1710 دنبال کند و سنگی از خانه ای را که روزگاری مادرش در آن به دنيا آمده بود به انگلستان بياورد و به مادرش پيشکش کند.بعد از تماشای اين مستند زيبا، داشتم فکر می کردم چرا کمتر اتفاق می افتد

خيابانگرد نان و خيابانگرد جان

يک. در گزارش تکان دهنده فقر آمده بود که 13 ميليون از مردم ما قادر نيستند برای خود نانی دست و پا کنند. فقير مطلق اند. اما عجيب بود که تعداد خيابان-خوابهای تهران فقط 6000 نفر اعلام شده است. نمی دانم اين را باور کنم يا آن رقم 4000 نفر دختر خيابان-خواب را. اگر آن 4000 درست باشد دست کم 3-4 برابر آن دختران بايد پسران و مردانی در خيابان رها باشند. وگرنه به نظر باور نکردنی می رسد که از 6000 خيابانگرد 4000 نفر دختر و زن باشند. معمولا آمار مردان نسبت به زنان در چنين مواردی هميشه بالاتر است

قدرت چيزهای کوچک

برای نوشتن آدم بايد همه چيزش “تنظيم” باشد! دو شب است که فشار آبگرمکن بالا رفته است و مدام آب چکه می کند و امشب بدتر شده و آب تقريبا جاری است. از زور سرما دلم نمی خواهد خاموشش کنم. وانگهی مطمئن نيستم خاموشی علاجش کند. برای تنظيم فشار هم فقط بايد شير مربوطه را چرخاند و بست. اما سرک پلاستيکی اش شکسته است! هيچ نوع آچار و انبردست هم در خانه نيست که به اين کار بيايد. پاک يادم رفت امروز بخرم. يک کفگير چوبی را به شيوه آدم های اوليه سوراخ کردم بلکه سر پيچ را بچرخاند. نشد!

تنها ايده درست “از حرفهاي ميلاد هم اين قسمتش را بارها در طول سالها شنيده ام”.وارد كردن نظريه و ايده و مانيفست از غرب بدون توجه به عرف, شرع , فرهنگ, مليت و ذائقه ي يك مملكت كاري لااقل غير مفيد است” اين حرف از بس در طي سالها تكرار شده است به نظر يك باور كاملا درست مي ايد در حالي كه قطعا غلط است. وارد كردن ايده و مانيفست از غرب مثل وارد كردن هزاران مايحتاج زندگي نوين است كه ما خود توان توليد آنرا نداريم.مثل هواپيما. ما توان توليد يك ايده و فكر درست را نداريم و اين

از نياوران تا ارتکند

چند روز است که عکس های نياوران را در ايرانيان دات کام ديده ام (کار رضا معمار). تهران همان تهران است که وقتی من هم در پارک نياورانش گردش می کردم و عکس می گرفتم. آخرين بار سيزده بدر يکی از سالها بود که حالا دور شده است. دسته جمعی رفته بوديم. اما عکس هايش هنوز نزديک است و زمان را در خود مثل نفسی که حبس کرده باشی نگه داشته است. منيژه دوست داشتنی زنده بود و الهام دختر کوچولویش پنج ساله بود که پرتره ای ازش کار کردم با کوههای شمال تهران در پسزمينه. زمانی ديگر بود. مرگ و سياست و

ساز و کاری برای رفراندوم:  يكي از سازوكارهاي تغيير در نظامهاي سياسي دمكراتيك جمع آوري امضا و سپس تقاضاي رفراندم بر اساس خواست گروهي از شهروندان با رقمي معين است. اين رقم در برخي از كشور ها مثل سوييس در حدود 20 هزار نفر است. بنابر اين اگر نويسندگان قانون اساسي در همه پرسي به عنوان يكي از سازوكار هاي اعمال حق حاكميت ملي جديت داشتند سازوكار آن را نيز تعيين مي كردند. اگر گروهي با باز كردن يك وب سايت براي همه پرسي امضا جمع مي كنند در واقع دارند در عمل سازوكاري براي طرح همه پرسي در حوزهء عمومي

 به افتخار اکبر گنجی مراد فرهاد پورامروزه برخی از جايگاهی بيرون از جهان و تاريخ و در مقام کاشف تفکر، سنت روشنفکری دينی را به پارادوکسيکال بودن متهم می‌کنند؛ غافل از اين بصيرت هگلی که کل واقعيت اجتماعی و تاريخی چيزی نيست جز انبوهی از اين تناقضات و پارادوکس‌ها که هيچ‌گاه نمی‌توان وجود يا راه‌حل آنها را از موهوماتی نظير “مبانی” تفکر يا معرفت‌شناسی نتيجه گرفت.اما برخی افراد می‌کوشند تا با کلی‌گويی‌های انتزاعی و نظريه‌های “ناب” حضور اين تناقضات در خود را حتی از چشم خويش پنهان سازند – هر چند بهتر می‌بود تا به عوض تبديل رنجش‌های شخصی و

در ستايش سادگی و روشنی بيان به سبک آلن سوکال

مطلبی با امضای مريم جعفراقدمی در شرق روز شنبه باعث شد يکبار ديگر پرونده آلن سوکال و شاهکار او را در دست انداختن روشنفکران قلنبه گو مرور کنم. سوکال درس بزرگی به روشنفکران خاصه به روشنفکران فرانسوی داد تا از آلودگی زبانی بپرهيزند و در مقاله ای 40 صفحه ای (بيش از 16 هزار کلمه) صدها نقل قول و منبع از آنها آورد تا نشان دهد چگونه از روی شتاب و کم سوادی و اغراض سياسی-اجتماعی به متون و مفاهيم رياضی و فيزيک و فلسفه علم دست اندازی کرده اند و آنها را به نفع قلنبه گويی های شبه فلسفی و

 تماما مخصوص: رمان «تماماً مخصوص» نوشته عباس معروفى (در زمره آثار ادبيات مهاجرت) به زودى از سوى انتشارات ققنوس روانه بازار كتاب مى شود. احمد طهورى مدير فرهنگى انتشارات ققنوس در گفت وگو گفت: «تماما مخصوص» داستان مهاجرت و دشوارى آن است. عباس قهرمان داستان، فارغ التحصيل رشته فيزيك است. او در هتلى در آلمان مشغول به كار است و با مشكلات و دشوارى هايى روبه رو مى  شود و در نهايت در سال ۲۰۰۱ مجبور به سفر ناخواسته و «تماماً مخصوص» مى شود. وى در ادامه افزود: عباس در زمستان با سگ و سورتمه راهى قطب شمال مى شود و در اين سفر با مرگ دست و

ريزه ميزه در مورد حقوق بشر(به مناسبت 10 دسامبر)ــــــــــــــــــــــــــــــــــنقطه ته خطحقوق بشر از اين به بعد سر برج پرداخت مي‌شود. از كليه‌ي كساني كه بشر هستند تقاضا مي‌شود براي دريافت حقوق‌شان مراجعه كنند.***حقوق بشر حقوق بشرهايي است كه بشرترند.***حقوق بشر اعلاميه‌اي است كه هميشه مي‌توان آن بايگاني كرد اما نه براي هميشه.***حقوق بشر چيزي است كه برخي افراد و حكومت‌ها وقتي خودشان به دردسر مي‌افتند يادشان مي‌آيد.***براي اين كه روحيه‌ي طنزتان قوي شود كافي است در ايران زندگي كنيد و گاهي هم اعلاميه‌ي حقوق بشر را بخوانيد. از دو حالت خارج نيست يا از خنده مي‌ميريد يا از غصه.***يك مصاحبه

کليپی در باره ايتاليا که هيچ ايرانی نبايد از دست بدهد

بدم می آيد تهران را به قول انگليسی ها سينگل اوت کنم (فارسی اش احتمالا چيزی نزديک به انگشت نما کردن بايد باشد) که چنين و چنان ( نديده ايد يادداشت قبلی را ببينيد). اين رسم من نيست. پس می گويم که از نظر من مساله آشوب شهری اختصاص به تهران ندارد. نه آلودگی تهران چيز منحصر به فردی است و نه بی نظمی اش. البته تهران پايتخت ايران است و برای ما ايرانی ها بيرون باشيم يا در وطن مهم است و به هر حال هر مملکتی مشکلات خود را دارد و اينکه همان مشکلات جای ديگر هم هست

چهار هزار دختر در خيابانهای تهران می خوابند: ندا ریحانی رئیس انجمن مددکاری اجتماعی ایران گفت:هرشب چهارهزار دختر در خیابان های پایتخت شب را به صبح می رسانند که بسیاری از آنان مورد خشونت و آزار جنسی قرار می گیرند. “مصطفی اقلیما” در کارگاه آموزشی بررسی ابعاد حقوقی و روانشناسی آزار جنسی کودکان اظهار داشت:این تعداد ارقامی است که از سوی مراجع رسمی اعلام شده است و رقم واقعی تعداد این دختران خیابان خواب مشخص نیست. وی تصریح کرد : تمامی این دختران همانند سایر آسیب های اجتماعی زاییده پدیده فقر هستند.این مدد کار اجتماعی با اشاره به این که خشونت

در نشانه شناسی بوق و ماشين و سلاح!

امشب دوستی را که تازه از ايران برگشته بود ديدم و فرصتی شد تا از ديده هايش بگويد. او از 7-8 سالگی به لندن آمده است و اين اولين ديدار او از وطن بعد از 25 سال بوده است. هر نکته ای که می گفت هم اسباب تعجب و تفريح می شد و هم مرا به فکر فرو می برد. گفت اولين چيزی که توجهم را جلب کرد رانندگی در تهران بود. از فرودگاه که می آمديم مرا نشانده بودند جلو تا شهر را خوب سياحت کنم. ولی آنقدر ترس برم داشته بود که بعد از مدتی ترجيح دادم بروم پشت بنشينم! اينقدر در ترافيک

حاشيه در غياب متن، نگاهی دوباره به جنبش دانشجويی

حاشيه ها و مقاومت در برابر يادگيری باز گفتن قصه دانشگاههای ما و تنزل علمی آنها لطف چندانی ندارد. من سالهای متمادی خود را برای تدريس در دانشگاه آماده می کردم چرا که تدريس برايم مکانتی والا داشت. اما ميزان باقی ماندن ام در دانشگاه به نصف سالهايی که خود را برای آن آماده می کردم نرسيد و بيرون زدم. دو سه سال اول تدريس هنوز در روياهای خود در باره جايگاه علم و دانشجويی و دانشگاه غرق بودم. اما در دو سال آخر بتدريج چشم به واقعيت های سمج بيرون که خود را تحميل می کردند باز کردم. دانشجو ديگر

16 آذر؛ عکس از: مهدی قاسمی – ايسنايک نظر قابل تامل: آقای خاتمي خيلي محترم و دوست داشتنيه، خوب، اما رئيس جمهوره آخه. اگر برای گروهي از دوستدارانش مثل پدر مي مونه خوب اين موضوع شخصي اونهاس، برای بقيه رئيس جمهوره و بايد به وظيفه اش عمل کنه. اين هچل مقدس سازی رو هي ميکنن و هي خودشون مي افتن توش. روحانيت که حکومت مي کنه بايد انتقاد تند هم بشنوه. مگه منتظری همون اول کار همين حرف ها رو بهش نزد که مماشات نکن. حالا عصبيت يک جامعه ای رو که به عصيان کشيده شده رو به حساب شکفتن دموکراسي

برگشتن به سال صفر

نه! من هر چه فکر می کنم نمی توانم با آنچه دانشجويان امروز در دانشکده فنی کردند موافق باشم. چه خاتمی بود چه هر کس ديگر اين رفتار فقط بازگشت است به سال صفر. بر باد دادن هر آنچه است که دانشگاه را دانشگاه کرده است. هيچ ربطی هم به انقلاب دانشجويی سال 1968 ندارد. از اين رفتار های کاريکاتوری هيچ جنبشی پيدا نمی شود. من اگر استاد آن دانشکده بودم از رفتار دانشجويانم شرمنده بودم. اگر دانشجوی آن دانشکده بودم ديگر به روی همدرسانم نگاه هم نمی کردم. الپر به کوتاهی نوشته است که اين هويت يابی است از طريق فحش

سقوط از پراگماتيسم به ابزارانگاری

دخو که به رفيق مباحثه من تبديل شده است يادداشتی نوشته در نقد نگاه من به دفاع از آزادی بيان با عنوان “در ورطه پراگماتیسم“. اين يادداشت نگاهی است وبلاگی (با همه محدوديت هاش) به آنچه او نوشته است و درسهايی که می توان از آن برای بررسی جريانهای فکری ايرانی گرفت. پراگماتيسم بحث مفصلی است و فلسفه آمريکا در قرن بيستم بوده است. من نه به معنا و معناهای پراگماتيسم حاليا می پردازم و نه به تاريخ و انديشمندان آن در فرهنگ آمريکايی. ولی چون برای بحث يک نقطه عزيمت لازم است فعلا اين معنای پراگماتيسم را قبول می

بازجويان معجزه گرــــــــــــــــــــــــــــــــپارسا صائبىاميد معماريان و شهرام رفيع زاده مانند هم مى نويسند. حتى با نگارش و لحنى مشابه هر دو از مصطفى تاج زاده و بهزاد نبوى ياد مى کنند! هر دو از شرايط زندان بسيار راضى هستند و رافت اسلامى و عدل اسلام ناب محمدى سرمستشان کرده است. نامه جواد غلام تميمی نيز خيلى «طبيعى» به نظر مى رسد(!) يک متهم به جاسوسى(‌!) اينطور که خودش – فکر مى کند که – دارد مى گويد به خاطر رساندن اسناد و مدارک به يک وابسته نظامى يکى از سفارت خانه ها (‌ احتمالا هلند يا بلژيک بايد باشد، چون

دفاع از آزادی بيان: مجرد يا انضمامی؟

درآمدمدتهاست که آموزه اصلی راهنمای من در وارسی مسائل بشری تفکر انضمامی است. تفکر انضمامی که می گويم آن را به عنوان گزينه برتر در مقابل تفکر مجرد (و بی اعتنا به ظرف اجتماعی) قرار می دهم. يادش به خير سالهايی را که در محضر دکتر محمود عباديان دانشجويی می کردم. اين را از او آموختم که هم در درس اش و هم در رفتار و گفتارش انعکاس داشت. او انديشمندی چپگرا بود و من از تربيت مذهبی سرشار بودم. ذهنم پر از آيات و روايات و انديشه به سنتهای قديم و ادب و عرفان متعالی فارسی و آموزه های شريعتی و سروش

امشب در مجلس صميمی يادبودی برای پدر فرخ نگهدار جمع بوديم. وقتی می رفتم با خود فکر می کردم اينجا دوستان جای خالی خويشان را در اين مواقع پر می کنند. همه دوستان فرخ آمده بودند. بهنود هم بود و سازگارا هم که اين روزها طرح رفراندوم اش سرو صدايی به پا کرده. صبا همسر فرخ صحبتی کرد و بعد فيلم کوتاهی از پدر پخش کردند. يادگار نسلی که مرا ياد مهدی بازرگان می اندازد. استوار در همه چيز چه مذهبش چه آزاديخواهی و نوخواهی اش. فرخ هم ياد نيکی از پدر کرد. سزاوار. از سه سال پيش که بار

وبلاگ ايرانی: نهادی برای بی نظمی

مساله به صورت ساده اين است: هر مجموعه اجتماعی يا ارگانيک که نظمی به صورت نسبی بر آن حاکم است ناگزير از داشتن زير مجموعه (ها) و سامانک (ها) يی برای بی نظمی است. من می کوشم نشان دهم که چرا بی نظمی عاملی مهم برای آرامش فردی و اجتماعی است و چگونه وبلاگ ايرانی تاکنون و تا آينده ای قابل پيش بينی نهادی برای بی نظمی نسبت به نظم رايج در جامعه ايرانی بوده و خواهد بود. نهادی که به همين دليل ارزش اجتماعی فوق العاده ای دارد. نظم اصل نيست، نظم تنيده با بی نظمی اصل است هر مجموعه ای از

وقتی جهان را يا تاريخ شخصی و قومی و وطنی را سياه ببينيم و هيچ در هيچ، برای چه سخن می گوييم؟ هر نوشته ای که در آن “شفقت بر خلق” غايب است خواندنی و به يادسپردنی نيست. آنکه ما را از گذشته مان نا اميد می کند از آينده چيزی نمی داند. – از ميان گفت و شنود های امشب با دوست صاحبدل مهدی خلجی پس از ديدن فيلمی در باره آرامش دوستدار. 

نقدی بر فيلم ون گوک: تسليم می خواهد يک نگاه گرافيکی به خشونتی باشد که در جهان اسلام در حق زنان اعمال می شود. اما اين فيلم کوتاه بيشتر از آنکه متکی به جنبه های تصويری (ويژوال) و ديداری باشد، يک فيلم خطابه ای معمولی است که از کليشه های آشنا و مرسوم اين گونه فيلم ها استفاده می کند. فيلم با بهره گيری از کليشه های فرمی (تکنيک های نخ نما شده ويدئو کليپی) و روايی (تکنيک فلاش بک) می خواهد واکنش دلخواه سازندگان را در بيننده ايجاد کرده و با پوشاندن ضعف های استدلالی فيلم، بيننده های احساساتی

تاريخنگاری، روش شناسی بومی و فرهنگ مصرفی

چند روزی است که مهدی و ماهمنير در لندن اند. ديشب مهدی در کتابخانه مطالعات ايرانی سخنرانی داشت و رمان خوانی. حرفهايی زد که من خيلی با آن موافق بودم! دکتر آجودانی مدير کتابخانه پيش از صحبت هاش از مقاله درخشان او در باره هانری کربن در مجله ايران نامه گفت و اينکه به او همان موقع زنگ زده بوده تا دست مريزاد بگويد. می گفت اين يکی از بهترين مقالاتی بوده که در عمرش خوانده است و قطعا بهترين مقاله ای که در سالهای اخير خوانده. بعد، از شگفتی اش وقتی رمان ناتنی به دستش رسيد گفت. گفت که فکر می کرده

درختان دوشنبه 80 ساله شدند

درختهای دوشنبه هميشه مرا شگفت زده کرده است. نه مرا که هر که را به دوشنبه سفر می کند. يکبار با روزنامه نگاری فرانسوی همسفر بودم. می گفت دوشنبه انگار پارک بزرگی بوده که در آن خانه ساخته اند و خيابان کشيده اند. اما دوشنبه درختهايش را از زمانی دارد که پايتخت شد. مردمی که از هر کجای آسيای ميانه آمدند تا دوشنبه را دوشنبه کنند بی درخت زندگی نمی توانستند کرد. مثل پدربزرگهای خودمان. که بی حياط بزرگ و باغ زندگی نمی کردند. دوشنبه هنوز و همچنان به درختهايش وفادار است. آنها را مراقبت می کند پاشان بنفشه می کارد. درخت برايش

زمانی نوشته بودم: ميان اينهمه جنگ پوچ تن تو صلح ابدی است. آن موقع بمباران های تهران بود و من پای کوه دماوند در روستای رينه در همسايگی لاريجان در پادگان سنگی آنجا خدمت سربازی می گذراندم. همان روزها بود که هواپيمای ايران را ناو هواپيمابر آمريکايی ساقط کرد. تصوير عروسکی بر روی آب خليج فارس در ذهنم حک شده است. امروز می فهمم دوست داشتن کودک نيز از همان آرامش بی نشان نشان دارد. علی امروز 12 سالگی را پشت سر گذاشت. دوست داشتن او که صميمی ترين موجودی است که می شناسم هم بيم من بوده است و هم آرامش من در

متن جهان خاکستری است

يک تنه با جمعی مخالف و گاه مهاجم وهتاک روبرو شدن کار فرساينده ای است. ماجرای قتل ون گوک بيش از آنچه من فکر می کردم اسباب حرف و حديث شد. بسياری از آن ميان ناشنيدنی بود و به يکبار خواندن هم نمی ارزيد. اما شماری معدود از دوستان ديده و ناديده سخنانی گفتند که هم از آن آموختم و هم در اين بده بستان نظر خود را شفاف تر ساختم اول برای خودم و بعد هم آنها که نظری به اين قلم دارند و در اين بحث شبهات يافته اند و شايد آزرده اند. من در اين ميان از گفتگوی شبانه -که روز