ف ص ل حضور
شاه شیرین، هوا روشن و روشنتر می شود و من خواب ام نمی برد. باور می کنی دو سه ساعت از این شانه به آن شانه شدم و نتوانستم خودم را بخوابانم. فکر کردم بهتر است از این صبح روشن به خلاف عادت برخیزم و استفاده کنم. من با شب ها رفیق ام اما صبح هم حالی دارد. آن صبح روشن تابستانه را در یزد به یاد می آورم. سال چند بود؟ با برادرم به سفر رفته بودیم. سی و دو سالی پیش. صبح نیویورک کنار رود مواج هادسن در همین سفر اخیر. پنجره ام به روی رود باز می شد.