نامه به دوست اروپا نشینم… سلام دوست من. روزگاریست که در اروپا سکنی گزیدهای و عمر سپری کردهای. میدانم بسیار مشکل گذر کردهای. فشار زندگی در فرنگ چندین برابر وطن بر روی دوشت است. از سحرگاه تا شامگاه کار میکنی تا هزینهی زندگیات را بپردازی. در کنار همسرت در هوای سردی که تا عمق جانت نفوذ میکند ثانیه سپری میکنی تا شاید روی خوش روزگار دیر زمانی به سویت گشوده شود. آری همه را میدانم. اما… اما دلم شکسته، ایدوست. دلم خون شدهای رفیق. چنان شکست که شاید با دستهای بندزن روزگار یعنی فراموشی هم نتوان مرهمش کرد.