موسيقی نشسته ايرانی

فکر می کردم اين روزها يادداشتی در باره هنر برهنگی بنويسم که بحثی داغ در ستونهای زمانه بوده است. می خواستم ببينم چگونه می شود اين هنر را فهميد فارغ از اينکه موافق يا مخالف آن باشيم. مثلا اينکه چرا بايد هر هنر غربی را مثل هنرهای شرقی در تاريخ آن ديد. و در باره برهنگی غربی ديد که برهنگی هرگز چيز تازه ای در اين فرهنگ نبوده است. کافی است به تاريخ نقاشی و پيکرسازی اين فرهنگ نظر کنيم.

فکر می کردم به دنبال مقاله درخشان بيژن روحانی در باره جشن خشونت چيزی در باره فرهنگ تحقير بنويسم و اينکه هيچ انديشه ای بدون پرهيز از تحقير نمی تواند سالم باشد آنهم تحقير آشکار و عمدی. و اينکه اين خشونت آشکار چه چيزهای هولناکی از فرهنگ ما را بر آفتاب می اندازد و نمی دانيم.

اما امشب که از کنسرت شجريان برگشته ام فکر می کنم بايد چند کلمه ای در باره ارائه موسيقی ايرانی در سالن های غربی بنويسم و کاستی های آنچه در کنسرتهای حتی بزرگان ما ديده می شود.

آوازی که زمانی رسانه بود
اما نخست چند کلمه از آنچه وقتی در سالن گوش بودم به آن فکر می کردم. اول اينکه بی تعارف لحظه های نابی در موسيقی و آواز را شاهد بودم. برای من شجريان همواره با کنسرت سفارت ايتاليای او تداعی می شود. با ماهورش. با صبح است ساقيا. با اشعار باباطاهر. با مزن بر دل مزن بر دل ز نوک غمزه تيرم. با ملکای او. با افشاری او. با بيات ترک او. کی شعر تر انگيزد خاطر که حزين باشد. شجريان مرا در باغ صدايی گردش می داد که با آن خاطره داريم. اهميت او هم همين است. که خاطرات ما را شکل داده است. با او زندگی کرده ايم.

اما کنسرت او که با تار و کمانچه ای زيبا و با عودی زايد همراه بود و با ضرب خوب همايون پسرش فرق بزرگی با کنسرتهای محبوب او داشت. او هميشه در انتخاب شعرها استاد بوده است اما امشب من شعر تازه و درخشانی از او نشنيدم. هيچوقت يادم نمی رود که شعر و آواز و تصنيف او زمانی حرف همگانی بود. او سخن پنهان دل ما را آشکار می گفت. نمونه هاش بسيار است. همان کی شعر تر انگيزد خاطر که حزين باشدش مثلا. مرکب خوانی اش. سعدی های جاودانه و عاشقانه اش. دوستان در هوای صحبت يار زر فشاننند و ما سر افشانيم. زمانی بود که حافظ و سعدی خواندن با ترانه او همراه می شد. او کاشف بهترين غزلها بود که با بهترين لحن و ترکيب به استادی تمام خوانده می شد. آواز شجريان رسانه ای ملی بود. بيان همگانی بود.

آوازه خوان نه آواز
از خاصيت رسانگی آواز او ديگر چيزی نمانده است. دست کم امشب هيچ نداشت از اين خاصيت. شعرها عاشقانه بود بی آنکه دردی در لحن آوازخوان باشد. شجريان به نظرم ديگر فقط تکنيک بود. مثل شاملو در آن سالهای آخر که ديگر شاعر نبود. ماهر بود. زبان دست اش بود. اما قلب اش تهی شده بود.

استاد نازنين آواز ما شجريان امشب هيچ لطفی در سخن اش نبود. او همچنان استاد آواز است. آواز ايران رام دست و دهان اوست. اما استاد خسته است. يا بی باور است. تنگ حوصله است. چشمهاش برق ندارد. حيف از استاد بزرگی چون او که به اجبار کنسرتهايی بخواند که گويی فقط خواندن است. بی آنکه شوری برانگيزد. دردی حمل کند. معنايی را رسانگی کند.

سهل گيری در کار صحنه ای
از معناشناسی آواز او که بگذريم و انتخاب شعرهاش سخن های ديگر هم هست. کنسرت او نمونه خوبی از سهل گيری کار صحنه ای بود. زمانی اين کار ارج و مقامی داشت. شايد بايد به استاد حق داد که بی حوصله است. حتی يک کلمه هم حرف نزد. حتی نوازندگان را معرفی نکرد. نگفت شعرها از کيست و آهنگها را که ساخته است. فقط مدير برنامه از قول استاد گفت که عکس نگيريد يا کی بگيريد. فيلم اصلا نگيريد و موبايلهاتان را خاموش کنيد. پارانويای نقض کپی رايت مهمترين چيز شده است در کنسرتهای ايرانی.

موسيقی استاد يکدست هم نبود. هماهنگی هم در حد کار استادانه نبود. کمانچه کارش عالی بود. تار هم گرم و خوب بود و خوشنواز. اما ترکيب موسيقی هموار نبود. تصنيف ها جذابيت و تازگی نداشت.

بجز لحظاتی از پاساژها که خوب و نو بود و بداعتی در آن به کار رفته بود باقی همان موسيقی – به قول دوست آوازخوان ما مرسده خانوم – خطی بود. همان تکنوازی و همنوازی های معمول. همان مقدمه ها و پيشدرآمدها. همان آوازها و اوج و فرودهای قابل پيش بينی. موسيقی امشب استاد حقيقتا کلاسيک بود. تقليد و تقليد کار و الگوی بزرگان رفته و رديف آنها. شجريان جسارتهای سابق خود را ديگر نداشت

اعلام مرگ رسانگی موسيقی کلاسيک
آدم حق می دهد به کسانی مثل محسن نامجو. و ارزش کار کسانی مانند عليزاده را بهتر به جا می آورد. موسيقی بدون نوآوری ديگر موسيقی عصر ما نيست من شنونده ديگر همان موسيقی کلاسيک را هم بدون نوآوری نمی خواهم. حس کردم شجريان که زمانی قطب ما بود حالا پشت سر گذاشته شده است. من همان کارهای سابق و دوست داشتنی او را هزار بار ديگر هم می توانم بشنوم چون در همان زمان خود نو بودند و تازه بودند و رسانه حس و عاطفه و صدای ما بودند. اما با موسيقی اين روزهای او اگر همين است که امشب ديدم رابطه ای برقرار نمی توانم کرد. کنسرت او اعلام مرگ رساتگی موسيقی کلاسيک بود. حالا موسيقی زيرزمينی است که رسانه است.

من دوستار هنر ايران ام و کشته مرده اين که اين هنر را به نحوی عالی به صحنه های جهانی ارائه کنيم. استاد ما حيف که ديگر پا به پای صحنه جهانی حرکت نمی کند. صداش عالی است. مثل آب روان است. صدايی که همايون را هم در همخوانی با پدر به زحمت می اندازد. اما فاقد کلاس جهانی است. انگار برگشته باشد به همان هويت محفلی. در باغی برای هموطنان می خواند.

ادب صحنه و مدير صحنه
موسيقی استادان ما برای ارائه در صحنه جهانی بشدت به مديران قابل صحنه ای نياز دارد. به کارگردان هنری نياز دارد. به نورپردازی خوب و خلاق نياز دارد. به لباس هماهنگ نياز دارد. به آموزش و سختگيری در آنچه ايما و اشارات درست و حرکات و ميميک کنترل شده خواننده است نياز دارد. به پرهيز از اجرای قطعات خواب آور نياز دارد. به هر آنچه لازمه صحنه است. جای مدير صحنه سختگير و دانا در کنسرتهای ما خالی است. نبايد همه چيز را به سليقه استاد و نوازندگان اش و حداکثر مدير برنامه واگذاشت. اين خود يک کار مهم است که فقط مدير صحنه می تواند انجام دهد. صحنه باغ نيست. سالن محفل رفقا و طرفداران نيست.

مدام فکر می کردم جای تصوير و استفاده از ويديو پروژکشن خالی است. جای تلويزيونهای بزرگ و دوربين های حرفه ای خالی است. و جای هميشه خالی رقصی خيال انگيز و ايرانی و فروتن و ظريف و هنری. با نيت خوب و دعوت پر زحمت چند نوازنده و يکی دو خواننده و سالنی از دوستاران مشتاق هنر صحنه ای توليد نمی شود. موسيقی ايرانی فاقد کلاس جهانی است. نشسته است بر روی قالی يا قاليچه ای با خواننده ای بزرگ که در ليوان کاغذی آب می نوشد. اما هماهنگ نيست نه با خود نه با سالن نه با معيارهايی که در هر هنر صحنه ای ديگر ديده می شود اما ما آن را نمی بينيم. تقصير مدير برنامه است يا ذوق ايستای خواننده يا پسند حدااقلی شنونده؟ ما کنسرت را در حداقل برگزار می کنيم. انگار هيچوقت از تهران بيرون نمی آييم. با کم راضی هستيم. اين آفت هنر است.

پس نوشت:
مفهوم رسانگی از مفاهيم اساسی در اشارات و ذهنيات من است. هر چه می خواهم وقتی بگذارم برخی مفاهيم را توضيح دهم نمی شود پس کوتاه می گويم که رسانه بودن آواز و شعر و کتاب و اثر از و تا زمانی است که با مخاطب عمومی ارتباط جمعی برقرار می کند. يعنی حسی عمومی را بيانگر می شود رسانه می شود. چيزی را می گويد که خيلی ها می خواسته اند بگويند و دوست دارند که اين شعر و کتاب و روزنامه و اثر هم دارد همان را می گويد. به اين ترتيب روزنامه ای که رسانه نيست فراوان است! و رسانه ای که روزنامه نيست هم. مثل آوازهای شجريان در دهه 60 و مثل ترانه های گوگوش در دهه 50 و شعر سياسی در سالهای 40 و فروغ هنوز و همچنان. وقتی هم من می گويم موسيقی زيرزمينی رسانه شده است دقيقا به همين نظر دارم. اين فارغ از خوبی و بدی آن و پسند و ناپسند من است. من دارم به شکلی توصيقی اين نکته را بازمی شناسم و باز می گويم که اين موسيقی به رسانه تبديل شده است و آن يکی دارد از رسانگی می افتد. اين تقصير من نيست. من ناظر تحولاتی هستم که از آن حرف می زنم. تعيين کننده آن تحولات نيستم.

پس نوشت 2:
اين ويديو را همين امشب ديدم. گفتگوی جالبی است . حرفهای شجريان به دل می نشيند. استاد آزرده خاطر هم هست از سيل توقعات. می گويد از من توقع نوآوری نداشته باشيد. من در سن بازنشستگی هستم. راست می گويد. او کار خود را کرده است. مشکل در اين است که نمايندگان برجسته آواز ما معدودند و بار بر دوش يک تن می افتد.

مطالب دیگر

خُلبانگ پهلوی

یکم. آنچه در دی ماه ۱۴۰۴ در اپوزیسیون ایرونی اتفاق افتاد از هر منظر که نگاه کنیم نمایشگر بی هنری است! هر حرکت اصیل اجتماعی

کلمات

ترانه علیدوستی در زمانه حضیض کلمات دوباره ما را به دوران عزت کلمه برمی‌گرداند. عزت گمشده در میانه دعواهای سیاسی نماینده‌های مجلس با دولت و