صنم

پیاده روها تنهایندتاکسی‌ها می‌روند ته دنیابا صدای مهیبی در ‌هیچی سقوط می‌‌کنند کسی از اینکه درخت‌ها بیهوده روی یک پا ایستاده‌اندنه خنده اش می‌گیردنه تعجب می‌کند کافه‌ها روزنامه قدیمی بالا می‌آورندو رهگذران ناشناس سرگیجه دارند آسمان برای زمینزمین برای آسمانشانه بالا می اندازد کسی رفتنت را به عهده نمی‌گیردمواظب خودت باشاین هم بین خودمان باشدسری که درد می کند رادستمال نمی‌بندند. سارا محمدی، نقل از پاگردآنقدر شعر بد خوانده ام ( آدرس بدهم؟) که ديگر شعر خوب را فقط بتوانم آرزو کنم. عقم می نشيند از اينهمه پرت و پلا که به نام شعر همه جا منتشر است – برای

چرا پل برمر دو روز زودتر رفت؟

سياستمدارها آدم های عجيبی هستند بخصوص از اين جهت که می توانند حقايق را وارونه جلوه دهند. آدم فکر می کند اين ويژگی سياستمدارهای ماست مثلا و غربی ها از اين غلط ها نمی کنند اما ظاهرا يا آمريکايی ها مثل ما هستند يا چون با ما سروکار پيدا کرده اند به شيوه سياستمداران ما حرف می زنند. لابد شنيده اند که وقتی اسکندر به مشرق لشکر کشيد رفتارش مثل شاهان ما شد. آنچه امروز پل برمر موقع خروج نابهنگام از عراق گفت از اين شمار است. آقای برمر به ما می گويد شک نداشته باشيد که اوضاع در عراق

باز هم در باره کافه نادری ما

کافه نادری ما کجاست سوالی از سر دلتنگی بود. دلتنگی از پراکندگی. من نمی دانم که روشنفکران ما در کافه نادری هايی که داشتند “طعم خيانت را چاشني تمام چاي هايشان مي كردند” و يا دور يك ميز نشستن آنها نتيجه اش ” صدور حكم نابودي عقايد” ديگران بوده است. رمان رضا قيصريه را هم نخوانده ام صحبت من در باره آن هم نبود و نقل اش بهانه بود ولی مطمئن هستم که اگر روشنفکران را نقد اخلاقی کرده و اجتماع آنها را ” اجتماع مشتی رجاله زن‌باز و هرهری‌مسلک و بی‌سواد” دانسته، رمانش “گزارش صادقانه و منصفانه‌ای” بدست نداده است.

هات ميل دو گيگابايتی

داشتم از هات ميل نا اميد می شدم که ياهو و گوگل خدمات مجانی خودشان را 100 و 1000 مگابايت کرده اند و هات ميل حتی برای مشترکانی مثل من که اشتراک سالانه پرداخت می کنند هنوز از همان ظرفيت ماقبل انقلاب گوگلی را اعمال می کند. امروز که اين ای ميل به دستم رسيد ديدم در بازار رقابت اينترنتی قواعد خود را تحميل می کند. پدر رقابت سلامت!   Your MSN Hotmail Extra Storage account is being upgraded to MSN Hotmail Plus As a valued MSN Hotmail Extra Storage subscriber; we will be upgrading your storage capacity to a massive 2GB

كافه نادرى نسل ما کجاست؟

«بحران باب روز بود: بحران خانواده، بحران عشق، بحران روابط مشترك، حتى اظهار عشق هم مى توانست يك عمل ابلهانه بورژوايى باشد و باعث اختناق جنسى بشود. اما مهم تر از همه بحران ايدئولوژيكى بود يا به قول آلبا دنيا نبايد ديگر آن طورى بگردد كه تا به حال گرديده است. و اين موضوعى بود كه آلبا پيرانى و فرزاد مفتون روزنامه نگار مى توانستند ساعت ها درباره اش با تو حرف بزنند و سيگار پشت سيگار روشن كنند.» كافه نادرى روايتى از يك نسل است كه بنا داشت تقدير را گردن ننهد و ننهاد بى آنكه از بختك شوم

تقويمی که از جولای شروع می شود

خريدن يک تقويم/دفتر يادداشت مبتکرانه باعث می شود يکی دو روزی فکرم مشغول شود. همه ما عادت داريم که تقويم ها از اول سال شروع شوند و به پايان سال ختم. هميشه هم ديده ايم تقويم هايی را که در ماه سوم و چهارم سال روی دست فروشنده ها باد کرده و فروش نرفته اند. حراج هم که می شوند خريداران می دانند که کالای کج و معوج می خرند. اما با وجود تجربه هر ساله هيچ فکر نکرده ايم که دفتر تقويم را می شود چرخان کرد. سال را از هر جايش بگيری می شود تا سال بعد همان

سهم شادی را فراموش نکن

در آسيای ميانه جشن يک امر عادی است. هر چيزی که فکر کنيد با نوعی جشن همراه است از تمام کردن الفبا در مدرسه تا انتشار کتاب يک شاعر و نويسنده. از زادروزگان اين و آن شخصيت فرهنگی تا چهل سالگی و شصت سالگی همسايه. هر روز بهانه ای برای جشن پيدا می کنند و دور هم جمع می شوند تا شادی کنند. دور هم بودن البته خود شادی است خاصه وقتی بهانه خوبی هم فرادست شده باشد. گلرخسار از من خواسته بود تا اين بيت منسوب به رودکی را برايش به انگليسی ترجمه کنم تا او در صدر نامه هايی که برای دعوت به

شرح روزهای از دست رفته ما – يک نقد

“در بيشتر ممالک متمدن دنيا وقتی يک هنرمند معروف فوت می کند دولت خانه و آثار باقی مانده او را خريداری می کند و آن را به صورت موزه در اختيار آيندگان قرار می دهد تا ميراثی باشد برای نسل های بعدی.” پروانه بهار کتاب خاطرات خود را( نشر شهاب، تهران 1382) با اين جملات آغاز کرده است و با تاسف می افزايد که پدرش ملک الشعرا بهار از چنين بختی برخوردار نبوده است. پدر او تنها نيست. ما خانه چند نويسنده و هنرمند و چهره برجسته فرهنگی خود را می شناسيم؟ چند نفر از آنها خانه شان به موزه

اين بهشت دلگير

در مترو چشمانم را می بندم تا اين مردم را کمتر ببينم. زيبايی شناسی انگليسی را خوش ندارم. شايد انگليسی هم نيست ولی اينجا مسلط است. دخترها شلخته لباس می پوشند. تنبان پسرها دارد از پايشان می افتد. موها به شکل بوميان آفريقايی آرايش شده هر تار آن به قطر يک شاخه نازک است. دامن کوتاه دخترها اصلا دلبری نمی کند سهل است که آدم از اينهمه بی سليقگی در کوتاه پوشی که بايد سکسی از کار درآيد و نيامده حيران می ماند. امروز پس از دوسه روز بازگشت و تامل در تفاوتهای آسيای ميانه و اين جزيره سابقا کبير

دانی کجاست جای تو؟ خوارزم يا خجند

از سمرقند بازگشته ام. هنوز آفتابش تنم را گرم می کند در اين لندن بی آفتاب. ميان نوشتن هايم سخت فاصله افتاد اما از آن چاره نبود. يافتن حروف فارسی ناممکن بود گو اينکه زبان فارسی را همه جا می شنوی اما خط ديگر است. يادداشتهايم را قرار دارم برای دهباشی بفرستم. که خواسته بود. اينجا هم پاره هايی خواهم آورد. از دوشنبه که برمی گشتم باز به خجند رفتم. مهمان دوستی از مسچا بودم. که در نزديکی خجند است. کنار سيحون مقدس ساعتی درنگ داشتيم. در رستورانی کنار آب. خاکستردان آوردند برای سيگار. دستمال خيس کاغذی در آن باعث

فقر و ثروت

برای ناهار به رستوران تازه تاسيس ميرنو New Mir می رويم که نامش هم به روسی معنا دارد و هم اشاره دارد به امير تيمور قهرمان ملی ازبکها. شعبه اصلی اش در تاشکند است. در واقع از اين رستوران های فست فود است ( نام اينجور جاها در تهران چيست نمی دانم). یعنی ساندويچ و پيتزا می فروشد و غذاهای سبک. به اضافه موسيقی غربی به عنوان موزيک متن. مير نو از روی مدل مک دونالد ساخته شده است. الا اينکه پيشخدمت دارد و غذا فقط پشت کانتر سرو نمی شود ( عجب فارسی نويسی ای شد!). پيشخدمت ها شلوارهای جنس

خسروانی هايی برای ماه دزديده

اين فرم تازه را در صورت سيبستان دوست ندارم. اما داريوش می گويد با آن بايد بسازم تا دوباره مرا به فرم قديم برگرداند. فاصله ها بين سطرهای شعر درست نيست بايد کمتر باشد. هنوز در سفرم. يادداشت هام انبوه شده است. نيز عکس هايم. نمی توانم هم هر روز در سيبستان بنويسم. يا عکسی آپلود کنم. پس با اين هم می سازم. دوستی پای مدخل پيشين به من توصيه کرده مثل خودم بنويسم. اما چرا فکر کرده من مثل خودم نمی نويسم؟ بايد شعری را که سال 1367 در اوج تنهايی اجباری و بمباران ها با نام فراسوی نيک و

ماه دزديده

ماه دزديده زير چادر شبعشق می بازدتن سپيدش به نقره می زندلبانش کبوداز آتشی سردچل گيس بافتهبر سرين اش می لغزدبه زير ابر بارانیپنهان می شودتن سپيدش اما هنوزپيداستباد با هوس بر تن چادردست می کشدو سوت می زندزير ستاره هاصدايی نيستمگر ترانه بوسه و بارانی که اينک خواهد باريد

تولدی ديگر

طعم نان خالی بالای کوه! چه مزه ای دارد.  رسيده ايم به بلندترين نقطه کوهسار آقسای که بر فراز آن زيارتگاه حضرت داود قرار دارد. همراهانم نان سمرقندی آورده اند و آب. دست ايمان از پايين کوه تا اينجا 1350 زينه يا همان پله ساخته است. تا زائران آسان تر به زيارت روند. در هر گوشه و کنار راه کوهی زنی يامردی بساط کوچکی پهن کرده است و کارهای دستی می فروشد و تسبيح و مانند آن. کوهسار مثل همه کوهساران زيبا و سرسبز است و پر از روييدنی های بهاری. آن ميانه راه اتاقی هم برپاست و اينجا مردی چای می

سمرقند خشک لب

چه گرد و غباری با باد بهاری برمی خيزد. کجاست باران؟ اين گرد و غبار چهره خسته و فقر زده حاشيه سمرقند را محزون تر می نماياند. حاشيه ای که انگار از اصل شهر بزرگ تر باشد يا همه شهر را جز چند خيابان مرکزی اش در بر گرفته باشد. چشمانم دروغ می گويند يا شهر واقعا خلوت تر شده است؟ جمعيت به نحو قابل ملاحظه ای کمتر ديده می شود. گويا همه مهاجرت کرده باشند. من هيچ وقت در اين فصل سال سمرقند نبوده ام. شايد فصل کار است. يا فصل دائمی مهاجرت برای کار. ب ازارها و مرکزهای

در سفر

در راه لندن به تاشکند هواپيما پر است از مسافران هندی و عمدتا سيک. تقريبا همگی عازم هند اند و تاشکند فرودگاه ترانزيت آنهاست. مسافرانی هم از آسيای دور هستند که انگار با يک تور آمده باشند همه در قسمت جلوتر هواپيما جا داده شده اند اما غلبه با هنديان است. حتی غذا هم که می آورند برنج است با خورشت کاری! مهم نيست هندی هستی يا نه و دوست داری يا نه. دموکراسی است و اينجا حتما اکثريت آن را دوست دارد! در بخش روزنامه ها هم روزنامه ها يا ازبکی است يا هندی. يک نسخه از هر يک

چنين گفت داريوش آشوری

چه کسی گفته است وبلاگ از آن جوانان است؟ هر که گفته است البته سخنی نغز آورده است! اما جوان کيست؟ من داريوش آشوری را جوان می دانم نه به سال البته که به انديشه گری نوخواهانه اش و تکاپوی دائمی اش و خستگی ناپذيری اش. از همين نوخواهی و نوگرايی هم هست که او خيلی زودتر از همگنانش و همنسلانش با به عرصه عرصات اينترنت می گذارد. چه بختيار است ملکوت که خانه خود را به آشوری نو می کند و برکت می افزايد. خانه داريوش ملکوتی هم آباد که از نخست در پی شکارهای چرب پهلو بوده است.

معنای راه حل های يکجانبه

بدون آنکه بخواهم يادداشتهای اخيرم همه سياسی از کار در آمده است. خب چه می شود کرد. انسان حيوان سياسی است. اما شايد هم به خاطر حوادث عجيب و تکان دهنده و دورانسازی است که حجم آنها گاه در يک دوره زمانی متراکم تر می شود. مثل همين روزها. بهانه اين يادداشت مساله طرح جديد شارون است. برای شارون شايد عجيب نباشد که طرح های يکطرفه بدهد. يکطرفه به قاضی برود و راضی برگردد. اما گويا از آمريکا اين انتظار نبوده که از طرح شارون حمايت کند. آخر به هر حال آمريکاست و بايد پايبند به تعهدات جهانی باشد و

دموکراسی از راه زور، اشغال و خشونت عريان

دوست شبه قاره شناس ما محمد در يادداشتی که ذيل مدخل قبلی نوشته تلويحا اشغال عراق را به نفع اين کشور دانسته گرچه می گويد: “هيچكس موافق اشغال كشوری نيست.” او استدلال می کند که همه اشغال هند را از سوی بريتانيا محكوم مي كنند بخصوص كشتارهاي مختلف در مقاطع مختلف در اين پهن-كشور را. اما می افزايد:”همين مزيتي شد براي هند تا در قرن قبلي و كنوني بزرگترين دمكراسي دنيا لقب گيرد.” پيداست که محمد اميدوار است که روزی عراق هم در اثر اشغال آمريکا به مقام مشابهی برسد اما آشکارا بگويم که من اصولا به چنين آينده ای

تشنج های عراق به سود آمريکاست

نظر محمد علی ابطحی در: وب نوشت به اعتقاد من، آمريکا بيش از هر زماني، در آستانه انتخابات رياست جمهوري نياز دارد که اوضاع عراق متشنج باشد. زيرا بهترين دليل براي بقاء آمريکا در عراق، همين تشنج هاست. بوش نيز نياز دارد به افکار عمومي آمريکا اعلام کند، پروژه نيمه کاره اي در عراق هست که جز او نمي تواند اين پروژه را تکميل کند که اگر تکميل نشود، منطقه خاورميانه به آتش کشيده مي شود و بيش از همه آمريکا آسيب مي بيند. اگر اين تحليل من درست باشد رفتار مقتدي صدر در تشنج آفريني در عراق و ايجاد

هيچ اشغالگری دلش به حال ما نمی سوزد

از خواب که بر می خيزم تلويزيون را روشن می کنم. روز عيد پاک است. به نظرم می رسد به همين دليل برنامه ها کمی از توجه به عراق کاسته اند تا عيد مردم را خراب نکنند. گزارش ليز دوست در شبکه خبر 24 ساعته بی بی سی به دلم می نشيند. از ميدانی که سال گذشته مجسمه صدام با هلهله پايين کشيده شد گزارش می داد. می گفت سکوتی محض بر ميدان حکمفرماست. هيچ کس رفتن ديکتاتور را جشن نگرفته است. مسجدی پشت سرش بود. می گفت همه مساجد برای مردم فلوجه و کربلا و نجف و ديگر شهرها

حالا نوبت جنگ صريح با مردم عراق است

تصويرهای تلويزيونی بار ديگر يکطرفه شده اند. مدام صحبت از سرکوب شبه نظاميان در عراق است و صحبت از روحانی تندروی به نام مقتدی صدر که تلفظ اسمش هم دشوار است و نمی خواهد سر به قدرت اشغالگر بسپارد و هزاران نفر پيرو دارد. مدام صحبت از تلفات نيروهای آمريکايی و متحدان آن است. يک کلمه در باره تعداد مردمی که کشته می شوند گفته نمی شود يا اگر می شود ميان خبرهای ديگر گم می شود. انگار تنها کسانی که وجود دارند و وجودشان ارزش دارد نيروهای اشغالگرند. چنين القا می شود که اين ها مردم عراق نيستند مشتی

تايمز: جامعه چندفرهنگی ديگر مفيد نيست

مدير روابط نژادی بريتانيا خواستار کنار گذاشتن سياست ايجاد جامعه چندفرهنگی شد که از اوايل دهه 1960 از سوی تمام دولت های اين کشور تعقيب شده است. تره ور فيليپ رئيس کميسيون برابری نژادی گفت که تاريخ مصرف چندگانه گرايی فرهنگی گذشته است و ديگر مفيد نيست. اين سياست اسباب تشويق جدازيستی بين جوامع نژادی و فرهنگی شده است. ديروز جوانان مسلمانی که در بريتانيا زاده و باليده اند در لندن پرچم کشور را به آتش کشيدند. آقای فيليپ گفت که اکنون نيازی حياتی به ايجاد و اظهار يک مفهوم مرکزی برای “بريتانيايی بودن” احساس می شود. تره ور فيليپ

آگاهی، نه ايمان و بی ايمانی؛ مساله اين است

من هم از شاگردان انديشه شريعتی بوده ام. هم می دانم که دينی بودن ديگر مد نيست. ولی هنوز فکر می کنم شريعتی بهترين الگوی متفکر بومی در ميان ما بود. دعوا اصلا بر سر دين يا اعتقاد دينی نيست. مساله آگاهی است. که هميشه معتبر است. و هر ايمان يا کفری ذيل آن قرار می گيرد. از زبان شريعتی می گويم: من از ايمان يا کفر و عدم ايمان صحبت نمی‌کنم، آن را کار ندارم. مسئله تحليل علمی قضيه است، نه تبليغ و تلقين. امروز ما به شناختن نيازمنديم، نه به اعتقاد و عدم اعتقاد — چه، غالباً معتقديم

جادوی زن و متافيزيک جنسيت

من علاقه کاتب کتابچه را به پيدا کردن اصل های عام در جهان و در سنت و تجدد و همچنين در فقه می فهمم و اگر با احتياط علمی انجام شده باشد ارج می نهم. برای من بازخوانی تاريخ و فقه و شريعت از منظر تن به بيان و قلم او البته تازگی دارد و تامل برانگيز هم هست. اما گمان می کنم که در اين کوشش پژوهشی و بسا فلسفی خود در يافتن اصلهای عام بيش از اندازه به نتيجه قبل از تحقيق علاقه مند است. او شيفته نکات تازه ای است که می خواند و می جويد و

هشت سين

برای خاکی که برايش دلتنگ ايم. برای مردمی که برايشان دلتنگ ايم. نوروز هميشه بوی وطن می دهد. اين تصوير برگزيده من برای نوروز بود که برای دوستانم که ایميلی از آنها داشتم فرستادم. برای دوستانی که اينجا سر می زنند هم همان را می گذارم. تا دل تنهايی تان تازه شود. از کارهای احسان شاهين صفت در ايرانيان. اين هم شعر نوروزانه ای که مناسب حال ماست از شهزاده دوست تاجيک من که در سمرقندش آورده است: تمام نوروز را به انتهای شفاف دو ماهی طلا نگريستم و در جنگل سبز سبزه ها در پهنای يک طبق سفالين قدم

ريخت شناسی قرآن

نمی توانم در مقابل کسانی و آثاری که راه های تازه می روند و می گشايند احساس احترام نکنم. نمی دانم چقدر خوب يا بد انجام شده ولی همين که کسی کوشيده است بر اساس دانش نو به ام الکتاب فرهنگ ما يعنی قرآن بنگرد برای من بسيار قابل احترام است. به گمان من هر نسلی بايد سنت را به زبان خود و بنا به معارف زمان خود بازشناسی کند. در باره قرآن اين کار دشوارتر هم هست که هم موانع و حجاب های علمی و اجتماعی برای نزديک شدن به آن بيشتر است و هم سخت ترين بخش سنت

مصدق مسلمان سکولار

سعيد حجاريان روزنامه شرق 1در بيست و پنجم خرداد ماه 1360 امام خميني طي سخناني گفتند: «اين در زمان آن بود كه اينها فخر مي كردند به وجود او. آن هم مسلم نبود.» (روزنامه كيهان، 26 خرداد 60، ص 3) سخنان امام، گرچه در آن به صراحت نامي نيامده اما، ناظر به دكتر محمد مصدق رهبر نهضت ملي ايران بود. مي دانيم كه در اين روز جبهه ملي ايران درباره تصويب لايحه قصاص در قوه قضائيه جمهوري اسلامي اعلام راهپيمايي كرده بود و امام كه از اين اقدام آنان رضايت نداشت همان روز طي سخناني گفتند «جبهه ملي از امروز

ميل کشيدن بر چشم پدران

نا اميدی ها و سرخوردگی های ما زياد است. اما ما چاره ای نداريم جز آنکه در هر حال چراغ خرد را افروخته داريم. خواندن مطالب مهدی دوست کتابچه نويس ما گاه با تحسين و تاسف همراه است. تحسين قلم بی پروايش و تاسف از چشم پوشيدنش بر خرد آهسته ای که در مباحث چالش آميزی که طرح می کند رعايتش از همه جا واجب تر است. مهدی به گفته يکی از دوستان آدمی است که سخت گرفتار مذهبی است که آموخته و زمانی به آن باور داشته است. اين را نوشته هايش می گويد. اگر غير از اين بود

بازار خودفروشی تهران

بعضی وقتها نمی توانم تنها در لينکدونی به يک خبر ارجاع دهم. فکر می کنم بايد آن را بياورم در بدنه وبلاگ تا حق مطلب و اهميت آن گزارده شود. داشتم کتابچه را می خواندم و نظرات خوانندگان مطلب اخير مهدی را در باره زن و جنسيت در اسلام. چه بحث های خوبی و چه نظرات جالبی. متوسط سطح بحث وبلاگی و وبسايتی بالا رفته است. فکر می کردم با اينکه با گروهی از خوانندگان او موافق هستم ولی بايد جداگانه چيزی بنويسم. اما با گردشی در خوابگرد پس از آن و با ديدن لينک خبر زير در آنجا و