صنم
پیاده روها تنهایندتاکسیها میروند ته دنیابا صدای مهیبی در هیچی سقوط میکنند کسی از اینکه درختها بیهوده روی یک پا ایستادهاندنه خنده اش میگیردنه تعجب میکند کافهها روزنامه قدیمی بالا میآورندو رهگذران ناشناس سرگیجه دارند آسمان برای زمینزمین برای آسمانشانه بالا می اندازد کسی رفتنت را به عهده نمیگیردمواظب خودت باشاین هم بین خودمان باشدسری که درد می کند رادستمال نمیبندند. سارا محمدی، نقل از پاگردآنقدر شعر بد خوانده ام ( آدرس بدهم؟) که ديگر شعر خوب را فقط بتوانم آرزو کنم. عقم می نشيند از اينهمه پرت و پلا که به نام شعر همه جا منتشر است – برای