زندگی در ارتفاعات

امشب از بالکن آپارتمان ميزبان مان در طبقه بيستم که به پايين نگاه کردم با خود به اين نتيجه رسيدم که زيباشناسی شمال آمريکا زيباشناسی سرگيجه است. آدم اين فرهنگ رابطه عجيبی با زمين برقرار می کند. از ارتفاع. گويی کوچک شدن آدمها از آن بالا بزرگترين تفريح اش بوده است. بعد عکس های زيبای احسان شاهين صفت را از زندگی قشقايی ها ديدم در ايرانيان. مثل همين يکی که اينجا آورده ام. ديدم قشقايی ها رابطه ديگری با زمين دارند. رابطه ای بی ادعا. بی سرگيجه. ولی همچنان در ارتفاعات. برای ديدن عکس های ديگر ايرانيان را ببينيد.

دقيقه سکوت

ننوشتن هم برای خودش عالمی دارد! ولی واقعش را بخواهم بگويم اين است که تمام اين روزها در دو شهر مونترال و تورنتو به چيزهايی فکر کرده ام و به کاری مشغول ام که نمی توانم از آن بنويسم. کپی رايت دارد! پس بايد تر و تازه به سفارش دهنده اصلی تحويل شود و چيزی از آن درز نکند. درست هم همين است و من شکايتی ندارم. اما تجربه جالبی است. تجربه اينکه حرفها موجاموج شوند و تو ساکت بمانی. ولی امشب فکر کردم به همين تجربه می شود اشاره کرد. اين ديگر امری شخصی است.برای کسی که مرتب می نويسد، ننوشتن

قصه کهنه “تخلفات”ی که مجازات ندارد بالاخره بعد از مدت­ها تحقيق و بررسي نتيجه­ي تحقيقات قوه­ي قضائيه در مورد پرونده­ي وبلاگ­نويسان اعلام شد:۴نفر به دادگاه مي­روند که با رأفت با آن­ها برخورد خواهد شد وخانم­ها هم جزء اين ۴ نفر نيستند. عوامل ضابط (نيروي انتظامي) و قضائي هم «تخلفاتي»انجام داده­اند. به همين اختصار. اما: ۱- معلوم مي­شود اين­که وبلاگ­نويسان زندان رفته حکايت خود را از شکنجه­هاي سخت، اعتراف گيري­هاي جنسي، تک­نويسي عليه اصلاح طلبان، مصاحبه های اجباری تلویزیونی باز گفتند و درد مظلوميت خود را فرياد کردند، تأثير خود را داشته است. مصاحبه­هاي دادستان تهران چه آن زمان که همه اين­هارا گناهکار

از اين عکس خوشم آمد ولی کارهای احسان خوشرو را در کشف “منظره های ايرانی” نيز ماهرانه  يافتم. نمی توانم همه آنها را که پسنديدم اينجا بياورم ولی بسادگی خودتان پيدا خواهيد کرد. عکس های او از ابيانه و ماسوله بهتر از عکس هايی است که از تهران و اصفهان گرفته است يا از مراسم عاشورا. شايد هم من بی آفتاب مانده از آن عکس ها (بخصوص ابيانه اش) برای زنده بودن رنگ زير نور بی غش خورشيد خوشم آمده است. بايد از آفتاب ايران دور مانده باشيد تا بدانيد چه می گويم.

قلمدون

در اين روزهای گرفتاری برای سفر به سمت غربی تر جهان، مطالب خوبی ديده ام که نتوانسته ام به آنها اشاره ای بياورم. فکر کردم بار ديگر دفترچه قلمدون را باز کنم که ممکن است در دو سه هفته آينده هم بيشتر به آن نياز داشته باشم. باری اينها همه مطالب دندانگيری که ديده ام نيست ولی کاچی از هيچی بهتر است:1 کار سيروس علی نژاد با عنوان ايرانيان ارمنی: وزن يک اقليت در ميان يک ملت  از آن کارها ست که برای هر نويسنده ای اسباب آبرو ست. علی نژاد در مجموعه کارهای يکی دو سال اخيرش برای بی بی سی

عقل ايرانی ميان دموکراسی و نظاميگری

دوست خوشفکر و واقعگرای ما حامد قدوسی که نکته های آموختنی بسياری در وبلاگ خود دارد در تازه ترين مطلب خود به موضوعی پرداخته که من نمی توانم با شيوه بحث آن موافق باشم. حامد در اين نوشته استدلال می کند که دموکراسی سه مولفه دارد و قائل به تفکيک ميان آنها شده است. او می گويد: “وقتی در ايران در مورد دموکراسی‌خواهی صحبت می‌کنيم، به طور ضمنی داريم از حداقل سه مفهوم مختلف صحبت می‌کنيم: رعايت شدن حقوق فردی يا پايبندی به حقوق بشر، عقلانی  و موثر بودن نظام حکومتی و مشارکت در نظام سياسی. اين خلط معنايی می‌توان گمراه‌کننده باشد. علاوه بر آن

تنم اينجاست دلم آنجا در ايرانمسكوب در مرگ دوستى نوشت: «شايد مرگ هم دنباله زندگى است. آدم مى خواهد همان جايى بميرد كه زندگى كرده. زمانش را در همان مكانى كه آغاز كرده به پايان برساند. اين بستگى به خاك چيز عجيبى است، برگشتن به همان خاك كه از آن بيرون آمده ايم.» و چند ساعت قبل كه با دكتر شايگان در پاريس تلفنى گفت وگو مى كردم، گفت كه مقدمات كار را فراهم كن تا او را بياوريم در كنار عبدالحسين زرين كوب، مهرداد بهار، عباس زرياب خويى و ديگر دوستانش به خاك بسپاريم.قرار و مدار با مسكوب را گذاشته بوديم كه نوروز را در

سلوک مسکوب در آفاق معنوی ايرانمسكوب يكي از فضلاي اديب نبود كه تمام عمرش فقط به شرح و تصحيح متون كهن بگذرد. او با دانش بي‌كراني كه داشت به گفتگوي هر آن چيزي مي‌رفت كه به آفاق معنوي ايران تعلق داشت و همين است كه هيچ دوره‌اي از تاريخ فرهنگي و اجتماعي ايران، از پيش از اسلام تا ادبيات معاصر، نيست كه چند صباحي دغدغه‌ي او نبوده باشد. سعي كرده بود پلي بزند ميان خودش و آن ديگري، يعني غرب و خيال مي‌كنم خواسته بود با اين كار به تن فرسوده‌ي درخت معرفت شرق قلمه بزند و براي همين از

شانه های کوچک رئيس جمهور

به نظر من همان اشتباه دوره انتخاب خاتمی دارد تکرار می شود. بار ديگر بارهای بزرگی را داريم روی شانه های کوچک رئيس جمهور آينده می گذاريم. هر نوع فعاليت سياسی حداکثرطلب در واقع “غير سياسی” است. مگر آنکه طرحی ساختار شکن تلقی شود. اما حتی در آن صورت هم نمی توان مشکلات بزرگ ايران را که طی دست کم 4 دهه گذشته شکل گرفته در چهار سال حل کرد. هيچ رئيس جمهور قدرتمندی هم قادر به حل همه اين مسائل نيست چه رسد به رئيس جمهوری که می دانيم قدرت اصلی نيست و هميشه تحت الشعاع دولت سايه قرار

به پاس لذتی که امشب از ديدن اين فيلم نيوزيلندی بردم. هاليوود هرگز نمی توانست چنين فيلمی بسازد. وگرنه به سوپر فيلم اش تبديل می شد. ولی همان بهتر که نشد! ياد کارهای هرتسوگ افتادم بدون تلخی هايش. زيبا، عميقا انسانی، با اعتقادی ژرف به جادوی ايمان و الهام و انس با طبيعت، و خوش ساخت. با کارگردانی خانم نيکی کارو و با بازی فوق العاده کيشا کاسل-هيوز. اين هم سايت فيلم.

سهم ايران در خاکسپاری پاپ، فروتنانه اما مرکزی

سهم ايرانی در نقطه مرکزی جريان خاکسپاری – بهشت قالی ايران:می دانم که ايتاليا از مراکز فروش قالی ايرانی است و دلم گواهی می دهد که اين قالی هم قالی ايران است. حال يا از قالی های واتيکان يا از قالی های اهداشده بازرگانان ايرانی ايتاليا به اين مراسم. کسی خبر بيشتر داشته باشد خوشحال می شوم برای سيبستان يادداشتی بگذارد. عکس نمای نزديک از Getty Images و نمای دور از بی بی سینيز:خاکسپاری پاپ و تلويزيون ايران – فرصت هايی که بسادگی از دست می رود؛ وحيد پوراستاد. به نظر من اين نشانه ديگری از دوگانگی مزمن در سياست های ايران

بعضی وقتها ايده ها توارد پيدا می کنند. يکی دو سالی است که می خواسته ام با جلب حمايت سازمانی ايرانی، تخت جمشيد را چنانکه بوده از طريق کامپيوتری بازسازی و زنده کنم و بيننده را به طور مجازی در کاخ های پارسه گردش دهم. حالا می بينم مردمی صاحب همت و خوشفکر اين ايده را عملی کرده اند. هنوز فيلم را نديده ام اما در راه است. از آنچه از طريق سايت فيلم دريافته ام کاری است بی نظير حاصل ذهنی امروزی و متکی به اسناد تاريخی. مهم است که بتوانيم تکنولوژی را در خدمت فرهنگ خود درآوريم. اميدوارم

انقلاب گل سرخ يا انقلاب زنان ايرانی

به بهانه اخراج مسيح علی نژاد از مجلس هفتمچه چيزی بهتر از گل سرخ برای توصيف انقلاب زنان ايرانی؟ تمام ادبيات ايران زن را با گل برابر کرده و وصف کرده است. به نظرم چنين می رسد که هر تحول مهم در آينده نزديک ايران که معادل يک انقلاب باشد انقلاب زنان خواهد بود – انقلاب گل سرخ. دلايل ام را بدون آنکه همه آنها را بخواهم رديف کنم می توانم چنين ياد کنم:زنان ايران به همراه جوانان بزرگترين حرکت اجتماعی ايران پس از انقلاب را در سال 1376 در روی کار آوردن محمد خاتمی سازمان دادند و هستی بخشيدند. اين

در ارزش وفاداری گئورگ زيمل جامعه شناس آلمانی در عبارتي پر معنا به اهمیت خصیصه ی وفاداری در حفظ و بقاي ثبات اجتماعی اشاره می کند:« بدون پدیده ای که آن را وفاداری می نامیم جامعه مطلقاً نمی توانست برای هر مقطع زمانی، آن گونه که وجود دارد، وجود داشته باشد. عواملی که جامعه را زنده نگه می دارند( مثل نفع شخصي اعضای آن، اظهار نظرها، اجبار، ایده آلیسم، عادتهای مکانیکی، حس وظیفه شناسی،عشق، سکون ) نمی توانستند آن را از فروپاشی حفظ کنند اگر با عامل وفاداری تقویت نمی شدند. »وفاداری در سطح فردی عبارت است از پایبندی به ارزشهای خاصی که در طول

نگاه می نی مال و ماکزيمال به زهرا کاظمی

در دنيای خبر هميشه دو حيطه هست که آلوده و لغزنده است: خبرهای نظامی و جنگی و خبر های اطلاعاتی و امنيتی. در ماههای گذشته خبرهای آنچه بر زهرا کاظمی رفته است دستخوش آلودگی و لغزندگی و ابهام بوده است. اما جان کلام اين است که نمی توان با “مديريت خبری” هر قدر هم ماهرانه انجام شود چهره واقعه را عوض کرد. اگر کسانی فکر می کنند با ايجاد سوال در ادعاهای شهرام اعظم می توان اصل ماجرا را به دست فراموشی داد گمان نمی کنم به جايی برسند گرچه کاری که می کنند از نظر مديريت خبرهای امنيتی کاملا توجيه داشته باشد. بنابرين

انقلاب 57 و ميراث دهه 40  مختصات اين دوره به لحاظ فکری را می‌توانم به‌اين ترتيب بشمارم:۱ ـ غرب ستيزی و تجدد ستيزی۲ ـ تقدس يافتن انقلاب و انقلابيگری نه به مثابه يک وسيله بلکه به مثابه يک هدف۳ ـ ضديت با سرمايه‌داری وآمريکاستيزی۴ ـ تعريف عدالت به صورت عدالت توزيعی و طرفداری از سوسياليزم و اقتصاددولتی۵ ـ تقدس يافتن طبقات سنتی و بحث‌هائی نظير بازگشت به‌خويش، آنهم از نوع افراطی آن که اين محور البته از دل غرب‌ستيزی و تجددستيزی بيرون آمد و پيرو آن طبقات سنتی نوعی تقدس و اصالت پيدا کردند. از همين رهگذر هم روحانيت که هنوز سوء‌عمل‌اش در

سيزده بدر، هشتمين روز هفته

هر حرکت بزرگ جمعی می ارزد که مورد دقت قرار گيرد. بديهی انگاشتن حرکتها و رسم های جمعی که خودجوش انجام می شود يا انشا نوشتن در باره آن مفيد هيچ بحث هويت شناختی نيست. مطالبی که اينجا و آنجا در باره سيزده بدر می خوانم مرا راضی نمی کند. به نظرم حتی در چند مقاله خوب که ديده ام چيزی کم است و گم است. می کوشم در يک نگاه اجمالی بعضی از مهمترين گم-بوده ها را که به نظر من می رسد يادآوری کنم. 1 سيزده بدر بيش از آنکه به سيزده مربوط باشد به دوازده مربوط است. دوازده روز نوروز نماينده 12 ماه

آزادگی و شوريدگی به سبک استاد آشتيانیفوت استاد آشتيانی مرا بسیار متاثر کرد آن هم در ایامی که نمی دانم چرا از فوت افراد، دیگر چندان متاثر نمی شوم اما فوت او مرا متاثر کرد. چرا؟ دقیق نمی دانم اما شاید به این علت که او “حرّ “زیست. من به این خاطر که پدرم دوست دوران جوانی تا مرگ او بود و در نجف با هم، هم مدرسه و هم درس و اندکی هم بحث بوده اند، داستان های موثق زیادی از حریت او و نیالودن خود به قدرت( خصوصا صورت دین مالی شده ی قدرت) شنیده بودم.بی قیدیِ او در

آزادی بدون آزادگی حسادت در رقابت و افشاگری برای بر زمین زدن رقیب، جزئی از فرهنگ ماست. وب‌نویسی و نظر‌گذاری نیز پاره‌ای از همین فرهنگ است. پس عجیب نیست اگر بازتاب صفات ناپسند اخلاقی را در روابط میان وب‌نگاران شاهد باشیم. اما این همه باعث نمی‌شود توهین و افترا را امری عادی قلمداد كنیم. فضای سایبر فضائی آزاد و رهاست. وب‌نگاران برای كنش و واكنش در چنین فضائی، تنها به “وجدان” خویش تكیه می‌كنند و هیچ عاملی جز آن، قادر به تغییر روش و منش آنان نیست. از این منظر، گفتگو بر سر كامنت‌های توهین‌آمیز و افشاگرانه بحثی به‌نسبت بیهوده خواهد بود،

قدرت ضد عقل، منطق پوز زدن

من فکر می کنم حوادث بعد از فوتبال ايران و ژاپن و دادگاه مايکل جکسون از يک جنس اند. البته يک جنس بودن آنها وقتی ديده می شود که شما پيشتر به منطق “پوز زدن” در حوادث اجتماعی و انسانی قائل شده باشيد.حالا ديگر درست به ياد نمی آورم که اين آينده آبی بود يا کسی ديگر (در آينده آبی دوباره جستم و نيافتم ولی به نظرم می آمد آنجا خوانده ام) که در تحليل حوادث فوتبال نوشت و به يکی از عميق ترين رانه های حيات اجتماعی و سياسی اشاره داشت: پوز زدن. پيش از آنکه بحث ام را گسترش دهم خوب است به

بازگشت به آغاز

نوروز بازگشت به آغاز است. اين حس ژرف در آدمی. هميشه می خواهيم برگرديم به منشا به سرچشمه به ابتدا به ريشه به نخستين به کودکی به آغاز. به خاک.درخت رمز نوشدن است. درخت اين قابليت را دارد که هر بار که می ميرد و برگ و بار فرو می گذارد دوباره شکوفه کند. شکوفه يعنی آغاز.آدمی درخت بوده است. نبوده است با درخت نسبت نزديک داشته است. کافی است درخت آدم و حوا را به ياد آوريد. مشی و مشيانه اصلا درختچه ای بوته ای بوده اند – اين آدم و حوای ايرانی-زرتشتی.درخت رمز تجديد حيات است يا دقيق تر آنطور

ورقی چند از تاريخ گل

شعر فارسی بسياری از جنبه های حيات اجتماعی ايرانيان را در خود حفظ کرده است هر چند که تا کنون اين جنبه ها کمتر کاويده شده است. شايد تسلط استعاره بر شعر عاملی برای توجه کمتر به آن در شناخت تاريخی بوده است زيرا چنين شناختی بايد واقعگرايانه باشد و از استعاره دوری گزيند. کارکرد اصلی شعر به هر روی سيراب کردن ذوق هنری است. اما به دليل آنکه شعر از سندهای تاريخی زبان است هميشه می تواند به عنوان سند تاريخ اجتماعی مردمان همزبان نيز به کار گرفته شود.پرسش آغازين من در تاريخ ايرانی گل آن بود که وقتی

شادمانی تراژيک فوتبال ايرانیبزرگترین شادی های ایرانی نیز قابلیت تبدیل به یک تراژدی غم انگیز رادارند. بازی روزجمعه ایران مقابل تیم ملی ژاپن نشان داد چگونه مرگ درخانه ما لانه کرده است. چه برف بیاید یا زلزله، چه اتوبوسی بخورد درایستگاه به یک تانکر یا قطاری در نیشابورآتش‌بگیرد. فرقی نمی کند. تراژدی سرنوشت محتوم ماست.  آن شش نفرقطعاآخرین خداحافظی ها را نکرده بودند. می‌توانم آنها را زیردست وپاتصورکنم ولگدهای نامهربان وبی تفاوتی که بهترین تماشاگران فوتبال جهان نثارشان کردند وکسی هم نپرسیدچرا؟ چنین پیروزی خاکستری وغمناک وخونینی را تاریخ فوتبال این سرزمین هیچگاه به خود ندیده بود. … …… از

راهنمای گردش در سيبستان

از دوستان نازنين که باغ آرايی جديد سيبستان را دوست داشته اند و به کلامی و پيامی و لينکی و ايميلی مرا و نيز بلاگ آرای چيره دست حسين ستاره را نواخته اند سپاسگزارم. در همينجا نيز برای همه دوستان که پيام های شادباش نوروزی نوشته اند در سيبستان، نوروز هر روزه آرزو می کنم. بادا که زمستان سرشکسته باشد و همه ماههای ما ربيع الاول باشد. از خوابگرد جان عزير ممنونم که نقد بجای او –گله های وبلاگی– باعث شد در اين بلاگ آرايی تازه حرفهايش آويزه گوش باشد و به کار آيد. حسين هم پيشنهاد کرد که فهرست مطالب مرتبط نيز به

غربت مردان فلسفه امروز در مشهد تشییع جنازه ی استاد جلال الدین آشتیانی بود. در غربت کامل. در دوران حیاتش نیز در حوزه ی علمیه ی مشهد غریب بود.او آشنایی کم نظیری به علوم عقلی، فلسفه و عرفان داشت و به دلیل آنکه مشهد حوزه ای است که در آن همواره مسائل عقلی و فلسفی مهجور بوده است، مرحوم آشتیانی در انزوای کامل زندگی می کرد و کمتر کسی می توانست از محضر پر فضلش بهره بگیرد.این دردی است که در اکثر ابعاد واقعی علمی، حوزه های علمی را احاطه کرده است. هیچگاه مسائل فلسفی که نماد تعمق و استدلال

دموکراسی استصوابی

اگر تا امروز کسی در هوشمندی هاشمی رفسنجانی ترديد داشته است با خواندن مصاحبه او با سالنامه شرق در می يابد که در صحنه سياسی ايران و در بين چهره های فعال سياسی، هاشمی رفسنجانی قطعا از زيرکی و هوشمندی يک سياستمدار به معنای امروزی کلمه -در مقياس منطقه ای- برخوردار است. من زياد نمی خواهم در اين مصاحبه بالا بلند بپيچم و به شيوه مقدمه نويسی و تنظيم سوال ها وارد شوم يا هر چه را هاشمی گفته زير ذره بين بگذارم. راست می روم سراغ مطلبی که به نظرم با توجه به سياست آمريکا در منطقه و در قبال ايران

جامع معقول و منقول بود استاد آشتيانیکاش يک خبرگزاری هم بود که از سوگواری اهل علم خبر می داد. و وقتی آن ها نوشتند ما هم شمه ای بايد بگوئيم از مهر و همدلی وی با نسل جوان اهل تحقيق و اهل علم. اين به عهده دکتر حسن لاهوتی است که خوب از مرد مواظبت کرد در همه اين سال ها. و به عهده علی دهباشی است که از مهربانی های آن مرد نشانی ها دارد و همه ديگران. بايدمان نوشت از مردی که به دريا اندر بود و دامن تر نکرد.آخر بار از سفری ناخواسته باز آمده بودم، قصد

در معنای لطافت و ادراک امر بلاکيف

محمدرضا شفيعی کدکنیدر تاريخ انديشه اسلامی، وقتی امام مالک بن‏انَس مسأله « ادراکِ بلاکيف» را در« الرّحمنُ عَلی‏العرشِ اِستوی‏» مطرح کرد، به‏نظرم يکی از مهمترين حرف‏های تاريخ‏اسلام را برزبان آورد و شايد هم يکی از مهمترين انديشه‏ها را در عرصه الاهیّات جهانی. از آنجا که قلمروِ دين و قلمروِ هنر، هردو عرصه « ابلاغِ اقناعی» است و نه « ابلاغِ اثباتی» ، پس‏نظريه او در بابِ « ادراک بلاکيف» می‏تواند در هنرها نيز مورد بررسی قرار گيرد. تجربه دينی، تجربه هنری، تجربه عشق، همه از قلمروِ « ادراکِ بی چه‏گونه» سرچشمه‏می‏گيرند.بهترين تمثيلِ آن داستان مردی است که عاشق زنی بود و هرشب،

کاری از باربد جاهد، 13 ساله، برگرفته از خشت و آينه