روح الارواح اذان ايرانی به روايت خود مؤذن زاده، او در حالی که روزه‌دار بوده ، می‌خواسته است اذانی بگويد تا برای فرهنگ ايران و اسلام يادگاری ارزنده باشد. مؤذن زاده برای ضبط اين اذان گوشه‌های مختلفی را می‌آزمايد اما هيچ کدام مورد پسندش واقع نمی‌شود تا اين‌که مناسب‌ترين گوشه را برای قرائت اذان،‌ روح‌الارواح می‌بيند. مؤذن زاده بارها گفته است: “از ضبط اين اثر هميشه يک احساس غرور معنوی در طول سال‌های گذشته با من همراه بوده است و اگر تنها همين ثروت معنوی باقی بماند برای من کافی است”. مؤذن زاده در گفت‌وگويی که با ايسنا داشته است،

باد سرخ

باد سرخ را ديده ايد؟ فيلمی کوتاه با معنايی بلند از علی محمد قاسمی با تدوين بهرام بيضايی. در هفته فيلم ايران از کانال 4 بريتانيا پخش شد. داستانش می تواند روايت چيزی باشد که امروز در ايران دارد اتفاق می افتد. در فيلم که از نظر قاب بندی و هنر تدوين و قصه گويی و ايجاز يک اثر کم نظير است دختر زيبايی را  می بينيم که در چايخانه ای روستايی کار می کند و علاوه بر آنکه از پس پرده چای می دهد خود تبر به دست هيزم تنور و بخاری و آتش چايخانه را از درخت انداخته ای می

طلا در مس يا در مصر؟

نمی خواستم به مطلب شرق اشاره کنم و گفتگوی جوان کارناديده و کتاب نخوانده ای با جناب عبدالعلی دستغيب. اما حالا که می بينم شورای گسترش زبان و ادب فارسی هم سوادش به اندازه همين جوانان لاکتاب جويای نام است ناچار می شوم دست کم برای تصحيح “سوات” دوستان بگويم که آقاجان بنده خدا دکتر براهنی يک کتاب دارد مثل کفر ابليس مشهور به نام “طلا در مس”. کتابی به نام “طلا در مصر” فقط می تواند راهنمای گنجهای زير اهرام فراعنه باشد نه نام اثری در “نقد ادبی” ايران! درست است که طلا در مس که دستغيب گفته ممکن است مثل طلا

ديوانگی است تا اين ساعت صبح پای اين فيلم 168 دقيقه ای نشستن. اما تجربه ای عجيب و دوست داشتنی بود. مثل خواندن سفر پيدايش تورات. مثل ديدن عصر هابيل و قابيل. اديسه 2001 اما با غرابت و هوشمندی صد چندان. فلسفه ای تصوير شده از اخلاق ازلی و ابدی آدمی. فيلمی از آن دست که فقط نخبگان واقعی سينما می توانند ساخت. خوشحال ام که به کانادا رفتم و اين فيلم درخشان کانادايی را کشف کردم. اين از غريب ترين فيلم هايی بود که در عمرم ديده ام. فيلمی بسيار دور از ما و هنوز بسيار نزديک به ما. از

معين يا رفسنجانی؟ – مساله چيز ديگری است

در باره بازی رد صلاحيت ها و وضع تحقير کننده ای که برای معين پيش آمده بهتر است منتظر شويم تا دو طرف بازی آخرين برگهای خود را رو کنند. اما تا اينجا روشن است که سياست فرسايشی هشت ساله عليه اصلاح طلبان ادامه يافته است و اصلاح طلبان با حفظ شرايط موجود راهی برای گريز ندارند و تا در بر همين پاشنه می چرخد مدام بازی خواهند خورد. راه برون رفت جای ديگر است. وضعيت مشابهی را هاشمی رفسنجانی دارد. مشابه از اين نظر که مشکل هر دو گروه معينيان و رفسنجانيان تزلزل خاستگاه اجتماعی است. از يک نظر بايد گفت اين هر

وبلاگی شدن فرهنگ

هادی خانيکی، صاحب نظر در رسانه ها و ارتباطات، جدی ترين حرفهايی را که بتوان از زبان يک مرجع  علمی و همزمان يک مقام بلندپايه در ايران شنيد در باره وبلاگ زده است -شرح و تحليل اش بماند؛ می گويد:  حاملان تحولات بزرگ در ايران شبكه‌‏ مجازي و به طور خاص وبلاگ‌‏ها هستند. در نتيجه مطرح شدن اينترنت را به عنوان رسانه‌‏اي حامل تحول بايد جدي گرفت. اينترنت با نگاه رسانه‌‏اي سه مرحله را پشت سر گذاشته است. مرحله سوم اينترنت با همه گير شدن و مردمي شدن اينترنت رخ داد؛ لايه‌‏هاي مختلف فكري و اجتماعي در اينترنت حضور يافتند و بسياري از

 تنور انتخابات سوخت   ۸ سال از دوم خرداد ۷۶ گذشت. بي­شک آن روز يکي از بزرگترين مقاطع تاريخ معاصر خواهد ماند. مردم يکپارچه شدند. همه آمده بودند تا از حق مدني خود براي تعيين سرنوشت کشورشان استفاده نمايند. دخترها و پسرها تا ساعت­ها بعد از نيمه شب سر چهار راه ها عکس کسي که قرار نبود انتخاب شود را به اتومبيل­ها مي­دادند. دبيرستاني­ها بعدازظهر که تعطيل مي­شدند با سرويس مدرسه از جلوي ساختمان ستاد آقاي خاتمي رد مي­شدند تا بوق بزنند و نشان دهند که مي­خواهند «کس ديگري» رئيس جمهور شود. وقتي اين آقاي متفاوت به شهرستان­ها مي­رفت تا بگويد کانديدا

فيلسوف “خاطره جمعی” به خاطره پيوست

از پل ريکور برای ما چه باقی می ماند؟ ما ايرانيان. او فيلسوف انسان بود يا بگويم الهيات انسانی. يا نه بگويم تاريخ انسان شدن انسان. پل ريکور که تربيت مذهبی پروتستان داشت، يتيم جنگ اول جهانی بود و زندانی جنگ دوم جهانی. او همواره در برابر فراموشی ايستاد و نشان داد که چگونه تاريخ می تواند تحريف شود يا يکجانبه روايت شود يا فراموش شود. او را فيلسوف فراموشی توان گفت. يا فيلسوفی عليه فراموشی. برای من اهميت ريکور در نگاه مردمشناسانه او ست. نگاهی که از تفسير هوشمندانه متن (هرمنوتيک) بهره می گرفت تا نشان دهد انسان چگونه انسان

اگر خطا نکنم اين مجموعه عکس از زورخانه که در ايرانيان دات کام آمده است تنها مجموعه ای است که يک زن عکاسی کرده است. مهرانه آتشی که اصرار داشته در همه عکس ها رد پايی از خود در حال عکاسی باقی بگذارد و در بعضی عکس ها با گذاشتن خود و مردان باستانی کار در يک کادر کاملا بر اين نظر صحه گذاشته، در مجموع “سکسی” ترين عکس های زورخانه ای را عرضه کرده است. فکر می کنم دليل اش آشنايی زدايی قوی حضور زنی جوان و جسور در گود زورخانه است. عکس هايی که بعدها زنان ديگر از همين موضوع بگيرند اينقدر

دايره المعارف هزار و يکشب اثری بی نظير کار اولريش مارزلف و ريچارد فن ليوون و حسن وصوف

چرا در ازبکستان انقلاب نمی شود؟

تب انقلاب و تغيير دوباره منطقه ما را فراگرفته است. تب دهه 70 ميلادی به ظهور انقلاب اسلامی ايران و تغيير رژيم افغانستان و تغيير نام جمهوری پاکستان انجاميد و بعد در دهه 80 دنيايی که تب 70 را به وجود آورده بود عوض شد و شوروی فروپاشيد و آسيای ميانه و قفقاز و ديگر جمهوری های بلوک شرق در صحنه سياست جهانی ظهور کردند. تغييرات پس از 11 سپتامبر به تاسيس جهان تازه  و تب تازه ای انجاميده است. از عراق تا فلسطين و از ايران تا اوکراين و قرقيزستان. حوادث انديجان مدل قرقيزستان را تعقيب می کرد اما موفق نبود.

وطن ام مثل نسيم می رود شهر به شهر

راستش را بگويم هنوز در خمار کانادا يم. نه به خاطر زيبايی و طبيعت وحشی اش يا آرامی و بی آزاری اش يا رفاه و پهناوری اش و بسيار چيزهای خوب ديگر اين کشور دوست داشتنی بلکه برای اينکه در آنجا به تهران نزديک بودم و به همه خوبی های گمشده وطن ام. ايرانی مهاجر در کانادا نخبه همه چيزهای محبوب وطن را گرد خود جمع کرده است. چيزهايی که در وطن بين آنهمه آشوب بی معنا و تنش بيهوده و بی نظمی بی سرانجام و احساس بد و رفتار نادلپسند و گره بر-گلو-افتاده و حرف خردمندان ناشنيده-مانده ديده نمی شود.

طلسم ناشکسته پرنده های دشتیپرنده های وحشی شهر منمن خواب شمایان را بیدار می بینمدر باغ های سرسبز چون در مزار خویشچی زود دست آموز می شویدبی دستمزددر کشت های پنبه و گندوم آرزو برباد می دهیدو بال های خویش را چون پای های فلجاز پی خویش می کشید آوه، چی بسیار آسان شکار می شویددر دام های بزرگ دان های کوچک خویش را انتظار می شوید از سمرقند

با جوانان نشستن ام هوس است

من درست متوجه نشدم که اين جوانها با رفسنجانی عکس انداخته اند يا رفسنجانی با آنها عکس انداخته است! ولی هر چه باشد عکس بی نظيری است: اولين عکس در عمر انقلاب که يکی از رهبران انقلاب در ميان دو جوان عکس می گيرد که يکی دختری است با حجابی که هر جای رسمی ديگر به او گير می دهند و پسری با آستين کوتاه و شلوار جين. يادم افتاد که در يکی از مجلس های سابق اعتبار يک نماينده به خاطر عکس انداختن با شلوار جين به خطر افتاده بود. ولی اين عکس پيام ديگری منتقل می کند. بنازم به نياز انتخاباتی!  

روزی برای تصادم جهان ها

بعضی روزها روزهای تصادم است. وقتی جهان تو از مدار خويش خارج می شود. به پستخانه می روی -کاری که هميشه با دلواپسی انجام می دهی- و از سه بسته ای که پست می کنی يکی روی دستت می ماند. همه چيز را سنجيده ای تا کار هموار پيش رود. اما آدرس مقصد برای بسته سوم در خانه جا مانده است. باران بيرون به جای رحمت تبديل به لعنت می شود. منتظر يک بسته کتاب و فيلم هم هستی که سه هفته است بايد برسد و نمی رسد. خودت را لعنت می کنی که چرا پست رايگان آمازون را انتخاب

مقالات جشن نامه را در قابيل بخوانيد

بگذاريم غريزه پی بازی برود

می خواستم در باره نشانه شناسی نامزد شدن 1010 نفر در انتخابات رياست جمهوری بنويسم. يادداشت اسماعيل يزدان پور پای مطلب بازيگوشی در برابر پدران راهم را عوض کرد! اما نه، فکر می کنم مساله بازيگوشی و اين نامزدی ها هم به هم مربوط است. امروز در ايران همه چيز به همين بازيگوشی مربوط می شود. يک بازی بی مرکز بی هدف نااميدانه اما بسيار موثر و هدف ساز. بازی يی که خودش هدف است. يک بازی جدی و خطرناک! اين بازی که می گويم در واقع عنصر فعال و راه حل جانشين در يک جامعه بی مرکز است. در وضع بی

همشهری معين

يک پيشنهاد بی‌شرمانه به دکتر معين آقای دکتر! تازگی‌ها بلاگر شده‌ايد. معلوم است از اين فضا خوش‌تان آمده و چندان هم بی‌چشم‌داشت نيستيد. به نظرم می‌رسد کمی هم جا باز کرده‌ايد در دل برخی بلاگرهای شناخته‌شده‌تر. اگر چنين است، پيشنهاد می‌کنم برای اين که قدرت نفوذتان را در مقام يک کانديدای رياست جمهوری پيش از به قدرت رسيدن به اين جماعت نشان دهيد و ايشان حجت روشنی برای گرايش به شما پيدا کنند، از موضوع در زندان باقی ماندن  چند بلاگر ديگر استفاده کنيد. نه! نمی‌گويم برای آزادی‌شان اقدام کنيد. چون واقع‌بين‌ام. شما هم نگوييد که نمی‌خواهيد از اين موضوع

تاملات يک آدم سر-به-راه یکی یا شاید مهم ترین یافته های من در زندگی این است که هر جا منازعه ای وجود دارد یا منافع متعارض است یا واقعیت چند پهلو است و هر کس یک بعد آن را می بیند و از بعد دیگر غافل است و به سختی از آن بعد دفاع می نماید. مثلا در مورد دین هر دو این دیدگاه ها همزمان صادق است ولی معمولا افراد یکی از این دیدگاه ها را بر می گزینند: 1) دین باید با بشریت سازگار گردد. اگر در مواقعی می بینیم که انسان ها دستورات دین را سیستماتیک نقض

بازيگوشی در برابر پدران

اين روزها خيلی وقت نوشتن پيدا نمی کنم چون نوشتنی های غير وبلاگی در دست دارم. اما فکر کردم بعد از اشاره به مساله شيخوخيت اين نکته آنتی-شيخوخيت را هم با شما در ميان بگذارم تا نظر شما هم بيايد و بعد در مجالی که پيدا می شود فکر اصلی را گسترش بدهم. مساله اين است که جامعه ايرانی بسيار جوان است. در چنين جامعه ای شيخوخيت چه معنايی می تواند داشت و چه سرنوشتی ممکن است پيدا کند؟ البته جوان هم که می گويم به تغييرات کمی و کيفی در جمعيت شناسی و هم فرهنگ توجه دارم وگرنه قرنها جوانها

پنجشنبه لعنتی! چند دقيقه قبل بود که صدای تلفن همراهم در آمد و مرا با خبری غمگين کرد.آن سوی خط تلفن صدای آشنای مردی می آمد که مدتهاست با او و افکارش خو گرفته بودم.عمادالدين باقی را هرکه ديده شيفته منش و رفتارش شده. او امروز تماس گرفته بود تا برای رفتن به محبس از من خداحافظی کند. خبر را که داد، دلم گرفت. غمگين شدم از روزگاری که نمی گذارد لااقل چند روزی متوالی طعم خوشی را بچشيم. نمی دانم چه بگويم آيا براستی زندان جای امثال باقی است؟  من آخرين روزنامه ای که قبل از بازداشت با آن

رفسنجانی مظهر شيخوخيت ايرانی

اينکه جامعه ايرانی دوباره به رفسنجانی بر می گردد مرا ياد لبنان و سياستمدارهايش می اندازد که گويی هيچگاه بازنشسته نمی شوند. دوستی در يکی از نظرهای دو سه يادداشت پيش گفته بود انگار من علاقه ای به انتخابات بريتانيا ندارم که از آن چيزی در سيبستان نگفتم. اما مساله بی علاقگی نبود. تفاوت آنقدر زياد است که وجه مشترکی پيدا نمی کردم با فضاهای ايرانی تا از آن بگويم. حالا می توانم بگويم دست کم يک وجه افتراق مهم وجود دارد بين سياست اينجايی و آنجايی و آن همين بازنشستگی است! البته ماجرا جدی تر هم هست. اينجا وقتی حزبی در

نوشتن با دوربين حاصل دو سال مداومت در برابر بداخلاقی های ابراهيم گلستان منتشر شد! به پرويز جاهد و صبوری اش برای انجام اين مصاحبه نفسگير و به دست چاپ سپردن آن تبريک می گويم. در باره اين کتاب نگاه کنيد به خشت و آينه

ايران دچار ملوک الطوايفی است

فعلا در حد نقل می گذارم و می گذرم. رفسنجانی در تازه ترين اظهار نظر خود جامعه را دچار آفت ملوک الطوايفی دانسته است: وضعيت ملوك الطوايفى در كشور پايان مى يابد۱۶ ارديبهشت ۱۳۸۴ شرق آن لاين :هاشمى رفسنجانى عصر روز پنجشنبه در ديدار فعالان انتخاباتى ستاد سيد محمد خاتمى (دور هشتم) اعلام كرد در دو سه روز آينده به تصميم مى رسم و همه چيز روشن مى شود. هاشمى رفسنجانى در پاسخ به دعوت از وى جهت حضور در انتخابات گفت: من براى مصلحت كشور و نظام لحظه ها را غنيمت مى شمارم تا بلكه وضعيت ملوك الطوايفى خاتمه

بسم الله اين هم “ميدان عمل” اول! آقاي شاهرودي صداقت را با جسارت همراه كرده. ما هم، به خاطر مجتبي و به خاطر آزادي، بايد حمايت را با فعاليت همراه كنيم. بايد بگوييم آقاي شاهرودي عزيز، اگر واقعا به حرفهايي كه زدي اعتقاد داري، يك جوان بي‌پناه و بي‌حامي الان در زندان است كه باباي هيچكاره‌اي دارد كه به شدت مريض است و خانواده‌اش آه در بساط ندارند. آن‌وقت شب عيد امسال كه يك گروه خوشنام حقوقي دنبال كار را مي‌گيرند و تلاش مي‌كنند او و سيگارچي آزاد شوند، قاضي شما برايش 50 ميليون تومان وثيقه بريده. اين وثيقه با

قلمدان شکسته قضا

من هم مثل شما از خواندن حرفهای آيه الله شاهرودی حيرت کردم. بخصوص از اين بابت که سياست قضا اين بار با صداقت همراه شده بود. حرفهای شاهرودی پيامدهای بسيار دارد. حتما برای او اعتباری فراهم خواهد کرد گذشته از اينکه اصلا نيت او از اين شيوه سياست کردن اهل قضا چه بوده است. مردم برای صداقت ولو به نيت سياست خاصی را پيش بردن ارزش قائل اند. گزاره موجبه کليه من اين است که هر سياستی که با صداقت همراه شود خوب است. النجات فی الصدق. اما اعتراف شاهرودی به هردمبيلی شدن کار حقوق مردم بهترين شاهد برای همه فعالان حقوق بشر است.

پيچيدن در مفهوم محافظه کاری

خب به لطف داريوش و زحمت چند ساعته او، نظر نويسی بدون تاييد هم در اديتور جديد ممکن شد. بعضی سوالات ديگر من هم در باره قلم نگارش پاسخ گرفت و اميدوارم که دوباره با خيال راحت بدون تغيير در اصول و خط سيبستان خواهم نوشت. اما اين ماجرا مساله ای را که از تورنتو در ذهن من نشسته بود زنده کرد: آيا من مخالف تغيير ام و بنابرين به روايت نيک آهنگ در پوسته محافظه کاری قرار دارم يا به قول داريوش آدم انعطاف ناپذيری هستم؟ تکليف من در اينجا پاسخ دادن به دوست نازنين نيک آهنگ نيست وگرنه آسان است که متقابلا به او انتقاد کنم که

نمره اخلاق نامزدها

شايد اگر می دانستم در اين اديتور جديد چطوری بايد در لينکدونی به مطلبی ارجاع داد اين يادداشت را امشب نمی نوشتم ولی چه می توان کرد با بخت گمراه. مطلب چالش با فرمانده را که خواندم دوباره ديدم که مساله اخلاق در سياست امروز ايران مساله ای جدی است. از روزی که دوست وبلاگ نويسی که تازه از تهران برگشته در وبلاگ اش نوشت که مردم ايران پراگماتيک تر شده اند و دنبال نامزدهايی هستند که بتوانند کشور را اداره کنند و گويا سطح انتظارات دوم خردادی خود را پايين آورده اند در اين فکر بودم که تا چه

آزادی، اميد و سکوت الف. آزادي بيان فقط اين نيست كه تو بگذاري من حرفم را بزنم؛ اين است كه مرا از قدرتت براي گرفتن آزادي‌ام نترساني؛ اين است كه نتواني بترسانی ام. آزادي بيان اين است كه انتخاب‌هايم را براي چيزهايي كه مي‌خواهم بگويم محدود نكني؛ اين است كه بلايي سر تن وروانم نياوري كه اصلاً به فكر گفتن نيفتم. ب. اميد مي‌گويد كه يكي از چهار نفر است: من یکی از چهار نفر هستم. روزبه هم هست وشهرام. یکی می‌گفت بمانید تا افتخار گرفتن حکم نصیبتان شود. داستان‌های زیادی هنوز باقی است…..بچه های هم پرونده‌ای ما نامه‌ای به اقای

قلمدان کانادايی تاجيکی

بدين وسيله از همه احباب و ارباب فضل و دوستان ناديده سابق که در اين سفر “ديده” شدند و از جمع خوشحالان و خوشگويان آن آخرين شب در تورنتو بودند يا گزارش و عکس و يادکردی در وبلاگ های خود آورده اند صميمانه سپاسگزاری و خداحافظی نموده اجر جزيل برای تمامی ايشان از درگاه احديت خواستارم و رجاء واثق به ديدار مجدد آن حلقه اخوان و اخوات الصفا دارم. اين است نام و نشان آنها که دست به قلم برده اند: “مهدی جامی اصلا آدم ترسناکی نيست” (خيلی ممنون!) يادداشت نازلی سبيل طلا (که يک وبلاگ نويس شش دانگ است و من خوشحالم