ماندایی ها یا صابئینیکی از شگفت ترین مذاهب ایرانی/بین النهرینی از آن مردم صابئی است. آنها که عطر تقدس باستانی آب را با خود دارند و نسب خویش را به یحیای پیامبر می رسانند. این عکس بخشی از عکس زیبایی است که حسن سربخشیان در وبلاگ خود آورده و مجموعه ای از آنها را در اختیار خبرگزاری میراث قرار داده است.
با یاد جوانی الهه که پرپر شد اما کریون زیباست. باهوش و تحصیلکرده است. فعال اجتماعی است. روحیه انتقادی دارد. قابل تحمیق سیاسی نیست. او همه چیزهای خوب و خواستنی و داشتنی را برای لذت بردن عمیق از زندگی و رسیدن به قله انتظارات خود داراست. اما او به هیچکدام نمی رسد. زندگی اش در آغاز راه پایان می گیرد. او در همان اول فیلم کشته می شود. او شورشی است. کشته شدن او معنایی نمادین دارد. شورشگران و رافضان نظم موجود هر قدر زیبا باشند و با هوش راهی جز مرگ در برابر ندارند. زندگی عادی و قدرتهای منتشر
اولریاکاری دشوارترین و دلهره آور ترین شرارتی است که انسان می تواند دنبال کند؛ لازمه ی آن مراقبتی است دائمی و اضطرابی است غریب، مثل زن بارگی و شکمبارگی نیست که بتوان در اوقات فراغت به آن پرداخت؛ مشغله ای است تمام وقت.خواندید؟… این جمله ی زیبای جناب سامرست موام را بی هیچ دلیل خاصی از کتابِ دو زبانه ی فرهنگ گفته های طنز آمیز با ترجمه رضی خدادادی از انتشارات فرهنگ معاصر نقل کردم. دومباور کنید میزان فرصتی که اغلب صرف می کنم تا خود را متقاعد کنم بنویسم بسیار بسیار بیشتر از وقتی است که صرف یک نوشته
ظاهرا دیگر کسی از مقامات از ماندن گنجی در زندان دفاع نمی کند. اما می گویند اگر او را آزاد کردیم این سنت بدی می شود که ممکن است بقیه زندانیان نیز از آن برای فشار وارد کردن به مقامات استفاده کنند. در میان همه دروغهایی که در باره گنجی و مسائل پیرامون او مطرح می شود ظاهرا این نکته از وجاهتی برخوردار است. اما در واقع در آن مغالطه ای وجود دارد از جنس همان دروغ هایی که هر روز برای به هم ریختن افکار عمومی به جامعه پمپاژ می شود تا از شکل گیری قضاوتی عمومی و واحد
ذیلی بر نامه اکبر گنجی اکبر گنجی از هزینه سنگین تفاوت می گوید. اما تفاوت چیست؟ مطلوبیت آن از کجاست و چرا در ایران باید برای آن هزینه سنگین پرداخت؟ ایده اصلی من در توضیح مساله این است که مقوله حجاب در وسیع ترین معنای آن مانع تفاوت است و مساله فقط سیاسی نیست. حجاب فقط روسری و چادر و مانتو و جداسازی زن و مرد و تمام اخلاق وابسته به مقوله سکس و عشق و جنسیت نیست. این کشف من نیست که حجاب مساله ای عمیق تر و یک مقوله عام فرهنگی است؛ گرایش است به پوشیدگی و نهان
۱ مسئله اصلا ربطی به قهرمان سازی ندارد. مسئله این است: یک فرد را به دلیل عقاید و نظرات دگراندیشانه اش سالهاست که حبس کردهاند امّا به این اقدام غیر منصفانه، غیر عادلانه و نامشروع، کفایت نکرده و او را ممنوع از تلفن و ممنوع از درمان بیماری کردهاند، میگویند یا باید توبه نامه بنویسی و تمامی عقاید پیشین خود را نقد و رد کنی یا در شرایط تو نه تنها تحوّلی ایجاد نخواهد شد بلکه پس از پایان محکومیت فعلی سالها تو را از طریق یک محاکمه جدید در زندان نگاه خواهیم داشت. آیا ایستادن در مقابل این فرایند
ای کاش می توانستم تا گل برات بفرستمیا بهر روزه داری هات نقل و نبات بفرستم شوریده وار امشب را با واژه عشق می ورزمتا با دمیدن خورشید شعری سزات بفرستم ای کودکی که دیروزت موقوف نی سواران شد اکنون که مرد میدانی اسب و قبات بفرستم ابلیس را ز خود راندی از دل غبار افشاندیپاداش این دل آگاهی شکر و ثنات بفرستم ای کاش می توانستم بر عمر تو بیفزایمسویت ز اشک خود جامی آب حیات بفرستم ای کاش می توانستم شرحی به خون کنم امضادر تنگنای زندانت حکم نجات بفرستم این ناگشوده در بر تو روزی گشوده خواهد
حضانت جوجه ها در مقدمه حدیث دیگران آوردم که نمی دانم چگونه می شود به نوشی ها کمک کرد ، می توانم کلیاتی را مطرح کنم اما در کار حقوقی هر پرونده علی حده است ، باید وکیل در تمام جزئیات وارد شود ، کار خم رنگرزی نیست. دستگاه قضایی ما فاسد است این بزرگترین سد در برابر وکیل است، تمام زحمات و استدلالات حقوقی شما را که کاملا منطبق بر قوانین مدون است با نیم خط بی ارزش از بین میبرد ، یادم نمی رود که یک قاضی ادبیاتی که برای یک بازداشت موقت ( که تازه اصل بازداشت
برای مانیکاریکاتور بالا تحسین و تعجب مرا برانگیخت. در جو سنگینی که بعد از بمبگذاری های لندن احساس می شود جسارت کاریکاتوریست تحسین برانگیز است که بگوید آنچه در خانه بر سرمان می آید از آن چیزهاست که در خارج خانه به دیگران روا داشته ایم. خرد بریتانیایی در نقادی بی رحم خود بی نظیر است. اما آنچه اسباب تعجب من بود چاپ این کاریکاتور جسورانه در روزنامه راستگرای تایمز بود. اینکه تایمزی ها هم به روزنامه هایی مثل گاردین چپگرا پیوسته باشند نشانه قابل تاملی است. نه دوست من مانی عزیز، نه من و نه هیچ کس دیگری در
انگار این روزها فقط می توانم اضطراری بنویسم یا در باره مسائل اضطراری. وضعیت نوشی نگران کننده است. بیشتر از بابت خودش و روحیه اش می گویم. جوجه های او خردسالترین و مشهورترین و دوست داشتنی ترین اعضای وبلاگستان بودند و باز هم خواهند بود. اما من در دقیقه اکنون برای خود نوشی بیشتر نگران ام. بردن بچه ها به این شکل قصه دردناکی است. اما همانطور که مهدی خلجی هم نوشت بچه را مایه انتقام کردن همیشه از جانب مرد صورت نمی گیرد. ولی خود بخود نشان می دهد که کدام طرف حس مالکیت اش قوی تر است. بچه
نامه ای به نوشی نوشی عزیز، من بیش از پنج سال است از جوجهام دورم. فقط دور نیستم، که حتا در عصر پیشرفت تکنولوژی ارتباطات، هیچ گونه ارتباطی با او نمیتوانم داشته باشم. مادر و بستهگانِ نزدیکاش دخترم را از داشتن هرگونه تماسی با من پرهیز دادهاند. حتا نمیگذارند پدر و مادرم هم او را ببینند، حتا خانه و شمارهی تلفنشان را عوض کردهاند تا هیچ نشان و نشانهای از آنها در دست نداشته باشیم و هزار حتای دیگر. داستان تنها به جامعهی مردسالار برنمیگردد؛ هر کس زورش به کسی برسد در نشان دادن نادانی و کینهورزی دریغ نخواهد کرد.
< کریم امامی هم درگذشتداریم یکی یکی از دست میدهیم، ستونهای ستبر فرهنگ و هنر کشورمان را. هنوز داشتم حرکات صورت زندهیاد فریدون ناصری را در ذهنم مرور میکردم که سه چهار سال پیش دیده بودمش و حیرت کرده بودم از بزرگی، دانش و خلاقیتش که خبر فروریختن ستونی دیگر را یوسف به من میدهد. دوران آدمهای بزرگ دارد تمام میشود انگار. مجموعهی چند نویسنده و هنرمند معاصر و تازه را باید در هم بچلانی تا بشود یکی مثل فریدون ناصری یا کریم امامی؟ نمیدانم. کریم امامی تنها افتخاری نبود بر تارک فرهنگ و ادبیات ایران؛ ترجمههای استوار او از
۱ همه چیز آماده مقابله بوده است. پلیس آرام و مطمئن کار خود را می کند. تقریبا تمام آمبولانس های شهر هم به لندن مرکزی فرستاده شده اند. فرمانده پلیس می گوید در خانه بمانید تا اوضاع ثبات پیدا کند. شهر یکباره از حرکت بازایستاده است. فقط صدای آژیر است که قطع نمی شود. ۲ از اول کسی نگفت که انفجاری در کار بوده است. همیشه همینطور است. تروریست می خواهد حداکثر ضربه روانی را بزند. مدیران شهر و خبر می خواهند آن را به حداقل برسانند. گفتند که مشکل برق بوده است. اما بعد که مشکل برق در ایستگاه بعدی و
آینه های رضا دقتی دوست عزیز، برایت از کابل مینویسم. کابل، نماد کشوری که با سفری به آن مهرش را برای همیشه به دل خواهی گرفت. راههای بسیاری به کابل منتهی میشوند و من ازبیست و پنج سال پیش در افغانستان پای برهمان راهی گذاشته ام که مردم این سرزمین گرفتار در میان توفان ظلمت و جنگ طی کرده اند. دلبستگی به این سرزمین و مردمش مرا به راهی رهنمون شده که قدم به قدم شاهد مبارزه این مردم برعلیه ظلم و استبداد باشم. بواسطه این دلبستگیست که هماکنون در کابل هستم درحالیکه جامعه بین الملل از افغانستان روی گردانده.
ماه سمرقند محمود عزیز،ماه سمرقند حاصل یک تجربه نابهنگام است. من سالها به شعر آلوده بوده ام ولی هرگز دست به غزل و مثنوی نشده بودم. ماه سمرقند گزیده کارهای یک دوره است از شعرهای آزاد و کلاسیک من که نخست با این شعردر سمرقند آغاز شد:باران مثل شعر بر سمرقندمی باردو گنبدهای نیلوفرینگونه های خیس ترکان خوبروی را می مانندو شهرمثل نان آذین شدهاز رنگ های تند و درخشان پاییزی سرشار استبعد یک شب در سکوت ریگستان با دو دوست تاجیک خیابانگردی شبانه می کردیم. ریگستان مرکز جهان است و کعبه آسیای میانه. کعبه ای که مثل نسیم شهر به شهر
توجه: این یک نوشته عمومی نیست! تئوری پردازی و گفتمان نویسی هم نقطه قوت اصلاح طلبان و نیروهای دموکرات بوده است و هم پاشنه آشیل آنها. از نظر ارتباطات اجتماعی نقطه قوت اش اینجا ست که توانسته است گروههای متفرق منتقدان و دگراندیشان را حول برنامه و گفتمان خود جمع آورد و به نتایج ارزشمندی در طول سالهای پس از دوم خرداد ۷۶ برسد و حتی گروههای وسیعی در خارج از کشور را نیز به پشتیانی از خود برانگیزد: تکیه بر جامعه مدنی و طبقات متوسط شهری و شفاف سازی حوزه سیاست و ورود به مباحث مربوط به منافع ملی و
برای تفریح سالمکاش در دوشنبه بودم. آنجا هم زندگی است هم تفریح. بهتر از هنر چه تفریحی؟ و بهتر از دیدن یاران و شنیدن هفت قرائت فلک در نمایش هفت دادران (برادران): و این هم شیخنا استاد دولتمند خال مردی که فلک را احیا کرد و به گوش جهان رساند. مردی مردستان از روستاهای ختلان. بر دستانش بوسه باد: برای دیدن عکس ها و خواندن گزارشی از نمایش هفت دادران: زرینه خوشوقت اگر حوصله داشتید فایل های آسیای میانه سیبستان را هم ببینید. نداشتید به اینجا سر بزنید: دانی کجاست جای تو؟ خوارزم یا خجند و این یکی: طیف رنگین صداهای آسیای
یک گفتگوی درون حزبی! “با انتخابات مردمى و آزاد بدون اینکه شوراى نگهبان یا قدرت دیگرى دخالت نماید مجلسى از نمایندگان منتخب همه اقشار و طبقات جامعه تشکیل شود و این مجلس علاوه بر تصویب قوانین بر اساس موازین اسلامى براى مدیریت کشور در مرحله اجرا فردى صالح و لایق را براى مدت معینى انتخاب نماید و اهرمهاى قدرت را در اختیار او قرار دهد، و او با نظر مجلس که نمایندگان ملت مىباشند وزرا و کارگزاران خویش را تعیین و در برابر مجلس پاسخگو باشد; و نیز این مجلس براى رعایت اسلامیت قوانین مصوبه و عدم تخلف از موازین
جمهوری دروغ امروز ۱۹ روز از اعتصاب غذای من میگذرد. مرا در سلول انفرادی بند ۲۴۰ حبس کردند ومجازاتهای اضافی دیگری چون ممنوع التلفن بودن ، ممنوع الملاقات بودن ، ممنوعیت مطالعه روزنامه و ممنوعیت استفاده از هواخوری را برمن تحمیل کردند. دروغ در نظامهای اقتدارگرا ، از رذیلت به فضیلت تبدیل میشود. دروغگویان مدعیاند: زندانی سیاسی نداریم، سلول انفرادی نداریم، اعتصاب غذا در زندانهای ایران وجود ندارد، زندانها به هتل تبدیل شده است. مشکلات و مسائل را از طریق تغییر نام حل میکنند. سلول انفرادی را سوئیت مینامند و گمان باطل میبرند که مسئله حل شده است. آیا اگر
می گویند احمدی نژاد ممکن است در گروگانگیری شرم آور سفارت آمریکا دست داشته بوده باشد. سه ملاحظه: اولا از نظر من دعوا اصلا بر سر واقعیت ماجرا نیست. آمریکایی ها دارند با احمدی نژاد لاس می زنند! یک جور سلام و احوالپرسی غیرمتعارف. دارند طرف را وزن می کنند و واکنش هاش را می سنجند تا این آدم ناشناخته را کمی محک بزنند و بشناسند. قضیه شباهت او با عکس کسی که معلوم نیست کی هست ( و این هم خود چیز عجیبی است) بهانه است. بهترین بهانه! ثانیا جنس دعوی آمریکایی ها از همان جنس دعوی رئیس جمهور بودن
احمدی نژاد مشروعیت ندارد؛ کارآمدی دارد؟ حاکمیت در ایران یکدست می شود. این پایان بسیار چیزهاست. قرار بود ملت اصلاح طلب حاکمیت را با روش های مردمی که منشا قدرت اش بود به نفع اصلاحات یکدست کند. نتوانست. حاکمیت سلطانی دولت را با روش های امنیتی که منبع قدرت اوست با حاکمیت یکی کرد. هزینه یکدست سازی حاکمیت برای رهبری نقطه عطفی در حیات سیاسی اوست. او دل به نظامیان و امنیتی ها داده است و از زی روحانی و اردوی روحانیت فاصله می گیرد. این نتیجه همان زاویه ای است که او از روزی که یکباره به مقام مرجعیت
شکست در کدام چارچوب ؟نوشته محمد حیدری آقای محمد قوچانی مطلبی نوشته برای وبلاگ علی معظمی که به نظرم مطلب خوبی است. و درواقع یکی از مهمترین حرفهای مکرر بخشی از اصلاح طلبان را مطرح میکند.به همین دلیل به نظرم رسید که نباید این نوشته را بی پاسخ گذاشت. مهمترین محور حرف او هم این است که ما باید بپذیریم که شکست خورده ایم:« من معتقدم بزرگترین جرات و جسارت اذعان به شکست است نه حاشا کردن واقعیت.» اما نفهمیدم که منظور او از این پذیرش شکست چیست. من هم فکر میکنم شکست خوردیم اما ظاهرا در اینکه از چه
Ahmadinejad was a founder of the group of young activists who swarmed over the embassy wall and held the diplomats and embassy workers hostage for 444 days. Somewhere in the BBC archives is the interview I recorded with him and his colleagues, long after the siege was over. They all seemed rather similar – quiet, polite, but with a burning zeal. And now, contrary to almost every expectation except his own, Mahmoud Ahmadinejad has been elected president. ?Complete control He is the first non-cleric to hold the job since Ayatollah Khomeini died in 1989, yet he is much more fundamentalist
محسن رضایی: برخی از نظامیان خود را مسئول اصلاح سیاستمداران و نخبگان و مردم و حتی علما میدانند از بین رفتن دستاوردهای دوره مشروطه و ملی شدن صنعت نفت، به دلیل وجود نیروهای مسلح غیردمکراتیک محمدعلیشاه و محمدرضاشاه بود و حفظ دستاوردهای انقلاب اسلامی، به ویژه حفظ آزادی و دمکراسی تاکنون، به خاطر وجود نیروهای مسلح دمکراتیک و مردمی در ایران بوده است. از سوی دیگر، علت از دست رفتن بخشهای مهمی از سرزمین مادری طی دویست سال اخیر و اشغال مکرر ایران، وجود نیروهای مسلح غیردمکراتیک و غیرمردمی و نیز آزادسازی سرزمینهای ایران در جنگ ایران و عراق، به خاطر نیروهای
در باره اخلاق شکستدر نگاه به ماجرای تقلبات انتخاباتی، بیشتر، سوی متقلبان دیده و بررسی شده است. اما فهم این ماجرا بدون بررسی سوی دیگر ناقص است. در واقع تحلیل این سوی دیگر برای شناخت ما جماعت ایرانی بسیار اساسی است. می کوشم نکاتی را قلم انداز بیاورم اما آنچه می آورم لزوما فهرست همه مسائل قابل طرح نیست. شما هم می توانید اگر دوست داشتید نکات دیگر را بر آن بیفزایید. چه به هر حال این شناخت همه ماست و همه ما باید در آن شریک شویم تا استنباطی روشن تر از خود پیدا کنیم. پایه راهنمای من همان
Shock as Iran elects hardline president A man whose name does not even appear in the most recent edition of Iran’s political Who’s Who Robert Tait, TehranSunday June 26, 2005The Observer His admirers hail him as Iran’s Robin Hood, his critics a religious extremist. But yesterday Mahmoud Ahmadinejad became the president elect of Iran, basking in an electoral landslide few had foreseen and which put Islamic hardliners firmly in control. After eight years of cautious liberalisation under Mohammed Khatami, Iranians now face an era of austere Islamist leadership. Ahmadinejad is supported by the basij, a volunteer grassroots militia that acts
کاملا قابل پیش بینی! از: جمیله کدیور (برای علیرضا و هر کس دیگری که فکر می کند احمدی نژاد دل اکثریت مردم را برد و برنده یک انتخابات واقعی است): ۱- اصلا آدم بدبینی نیستم حتی در بدترین شرایط؛ ولی وقتی در انتخابات مجلس پنجم شیراز به همت مثلث حاکم بر استان از مقام دوم به مقام پنجم تنرل کردم و کاندیدایی تندرو به جای من به مجلس راه یافت، به خوبی با واقعیت قدرت آشنا شدم، که اگر تو را نپسندند،چه راحت از صحنه حذف می شوی! ۲- اگر از نتیجه انتخابات در دور اول متحیر و تقریبا شوکه شدم، از
رفسنجانی شکست خورد! شکست او بمب خبری خواهد شد. اما من شکست او را نه وقتی که احمدی نژاد حائز اکثریت اعلام شد فهمیدم بلکه وقتی فهمیدم که رفسنجانی گفت به هر خانواده ایرانی ۱۰ میلیون تومان سهام می دهد (یاد معین افتادم با آن وعده های نشدنی! فقط آدمی که می داند انتخاب نمی شود اینطوری حرف می زند یا آدمی که می خواهد به هر قیمتی انتخاب شود.) من وقتی فهمیدم رفسنجانی شکست خود را حس کرده است که موقع رای دادن گفت جبهه اعتدال اسلامی تشکیل خواهد داد. رفسنجانی باید می دانست که مساله توفیق احمدی نژاد از
مبارک باشد! خوب ظاهراً که بله! حالتان چهطور است؟! حال کردید؟ ما بیشتر. خلاصه اینکه نمردیم (یعنی هنوز نمردهایم) و بعد از بیست و پنج سال جمهوری اسلامی انتخاب رئیس جمهور دولت کریمه را هم دیدیم. راستش من یکی الآن با تحلیلِ اوضاع مشکلی ندارم؛ مسئلهام این است که نمیدانم خودم را چرا نمیتوانم بفهمم؛ الآن که ساعت نزدیک یک صبح شنبه است هنوز روزنامه هستم؛ خیلیها هنوز هستند. اکثراً هم حال خوشی ندارند. اما من انگار افسردگیام را دیروز از سر گذراندهام و الآن عین خیالم نیست. خیلی مایه بیآبرویی است اما همین که زبانم به زمزمه باز میشود