پنجشنبه لعنتی!
چند دقيقه قبل بود که صدای تلفن همراهم در آمد و مرا با خبری غمگين کرد.آن سوی خط تلفن صدای آشنای مردی می آمد که مدتهاست با او و افکارش خو گرفته بودم.عمادالدين باقی را هرکه ديده شيفته منش و رفتارش شده. او امروز تماس گرفته بود تا برای رفتن به محبس از من خداحافظی کند. خبر را که داد، دلم گرفت. غمگين شدم از روزگاری که نمی گذارد لااقل چند روزی متوالی طعم خوشی را بچشيم. نمی دانم چه بگويم آيا براستی زندان جای امثال باقی است؟
من آخرين روزنامه ای که قبل از بازداشت با آن همکاری می کردم روزنامه ناکام شده جمهوريت بود. روز دومی که به آن بازداشتگاه مخفی منتقل شده بودم، جدا از افراد هم پرونده، فرد ديگری هم در يکی از سلول های بند ديگری که من در آن نبودم، حضور داشت که صبح ها برای نظافت سالن بند به بند ما می آمد. روز دوم از هم بندی هايم سراغ مرا می گرفت که که هستم! وقتی اسم مرا فهميد گفت فلانی با مرد بزرگی چون عمادالدين باقی کار می کرده احترامش بر ما واجبه! در آن لحظه خيلی خوشحال شدم که نام باقی به نيکی در آنجا ياد می شود….
روز ديگری در روزهای پايانی زندانم که در سويت های اوين بوديم. فرد ديگری را ديدم و وقتی سراغ گنجی و عبدی و… را گرفتم با احترام خاصی از باقی نام می برد و …همان روزها به ياد روز ديگری افتاده بودم. روزی که به همراه يکی از دوستانم در دوره روزنامه جمهوريت و البته در روز تعطيلی مان چند ساعتی پای درد دلهای باقی نشستيم. او تعريف می کرد که در روزهای سخت اصلاحات فقط اين مردم بودند که به او واکبر گنجی اميد می دادند. تعريف می کرد که روزی در زندان برخی از هم بندی هايش براو خرده می گرفتند که واقعا اين کارهايی که تو می کنی ارزشی دارد. آيا اصلا فردا کسی يادش می ماند که تو که هستی و چه کرده ای؟ آيا حتی دوستانت حالا حاضر به دفاع از تو هستند؟ و صد ها طعنه و سرکوفت ديگر…
از وبلاگ روزبه ميرابراهيمی: شبنامه ها
