می توانست اتفاق نیفتد
هی اشک به چشم ام می آید. به هر بهانه یاد سوخته های امروز می افتم. به برادرم زنگ می زنم که یکجا بیش از ۲۰ نفر از دوستان و همکاران اش را از دست داده است. دلم برای برادرکم می سوزد. می خواهد به خودش مسلط باشد اما باز بغض اش می شکند. من هم. و نمی دانم پشت تلفن چگونه تسلی اش بدهم. می گوید همه بچه های گل روابط عمومی ارتش بودند. وقتی از سرتیپ واعظی حرف می زند دیگر صدایش می شکند. آدم یک دوست را از دست می دهد کمرش می شکند. چه رسد به