آدم شاید بهتر است بعضی چیزها را نبیند یا نخواند. اگر پیام یزدانجو لینک نداده بود و تعریف نکرده بود من نمی رفتم مقاله ای را که در روز چاپ شده بود بخوانم و بعد بفهمم که این مقاله اصلا در روزنامه شرق چاپ شده بوده و با حیرت ببینم که سرمقاله هم بوده است و بعد فکر کنم که یعنی چی؟ چرا پیام به این مقاله لینک داده و اینقدر از آن تعریف کرده و روز چه چیز نابی در آن دیده که بازچاپ اش کرده و چرا شرق آن را به عنوان سرمقاله برگزیده است؟ مقاله ای که اگر دست من می دادند چه بسا راهی زباله دانش می کردم و به حال نویسنده تاسف می خوردم که چنین مزخرفاتی را به عنوان تحلیل جامعه شناختی دست من داده است و اگر نگه می داشتم تنها برای داشتن سندی در تحلیل ذهن روشنفکرانی بود که ناگهان کشف کرده بودم اولترا کانسرواتیو بوده اند. ولی به هر حال این سند در نشریه معتبری چون شرق چاپ شده و نه در بخش نوعی نگاه که در مسابقه ویژه! بازچاپ آن را در روز هم می گذاریم پای صاحب نام بودن نویسنده که بهنود را خام و رام کرده است ولی هر چه فکر می کنم نمی فهمم که آدم تیز و خوش فهمی مثل پیام چرا آن را پسندیده است.
طرح حسادت چونان رانه اصلی شورش
آقای مرتضی مردیها مدعی کشف عجیبی شده است. او کشف کرده است که عامل اساسی و رانه اصلی آشوبهای شهری فرانسه در یک کلمه سه حرفی است: رشک. درست خواندید: رشک یا همان حسادت. اگر تعجب می کنید ایشان برای شما توضیح می دهند که: اولا “عامل اين مشكلات كيست. دولت؟ نظام سرمايه دارى؟ ليبراليسم؟ پاسخ من صراحتاً منفى است.” و بعد می افزایند البته خوب است که برای رفع تضادهای اجتماعی کوشا باشیم:
“اما (امایی که مهم است) اصل اين مشكل به دولت يا سرمايه دارى ربطى ندارد، منشأ آن مردم و خوى و خصلت ها و عادات و اميال آنها است. شورشيان امروز فرانسه، خود يا پدرانشان ساكن كشورهاى تونس، الجزاير، مغرب، گابون، بوركينافاسو و… بوده اند كسى آنها را به زور به اين كشور نياورده است. بازگشت آنها به ترنتل يا مام ميهن هم معارضى ندارد، با اين حال آنها نمى روند، سهل است، فراوان از بسيارى از آنان شنيده ام كه كارگرى در فرانسه را به مديريت در سرزمين مادرى ترجيح مى دهند.”
و بعد کشف تازه خود را مطرح می کنند که: “آن اصلى كه انسان ها را در چنين شرايطى دچار افسردگى يا حتى گاه (مثل امروز فرانسه) دچار غضب مى كند، خصلت رشك است.” و از همه روشنفکران جهان می خواهند که به ایشان بپیوندند: “اگر چيزى به نام رسالت روشنفكرى وجود داشته باشد، به تصور من اين است كه ضمن تلاش معقول براى بالا بردن سطح برخوردارى محروم ترين ها، حسد آنان را عدالت خواهى نام نكند؛ عدالتى كه من هيچ معناى روشنى از آن درنيافتم الا اين كه همين ميل به سوزاندن آنچه از او نيست را در جوف خود پنهان كرده است.”
برابری را فراموش کنيد
ایشان برای اینکه ما شیرفهم شویم و عدالت خواهی را ترک کنیم از ایران مثال می زنند و رفتار با مهاجران افغان: “نگاهى بيندازيم به فرانسويان سفيدپوست، از طبقات متعدد؛ به مردم؛ چه مى بينيم؟ آيا بر فرض تمايل و توان دولت به ايجاد تساوى، مردم مى پذيرند؟ پاسخ من منفى است. فرانسويان را رها كنيد، به خودمان بازگرديم. فرض كنيد دولت در ايران بخواهد روشى در پيش گيرد كه مثلاً افغان ها (لااقل افغان هايى كه در ايران به دنيا آمده اند و طبق معيارهاى غالب كشورهاى صنعتى بايد شناسنامه ايرانى داشته باشند) به گونه اى از امكانات مساوى با ايرانيان بهره مند باشند كه ديگر جزء لايه هاى پايينى و كنارى نباشند، يعنى از امكانات مالى و هم از امكانات منصبى مساوى برخوردار باشند؛ آيا مردم ايران موافق خواهند بود؟ اگر مخالفتى هست، در لايه هاى پايين بيشتر نيست؟ گمان من چنين است.”
توصیه ها و تحليلهای آقای مردیها به همین نکات درخشان که آوردم خلاصه نمی شود. اما من به همین اکتفا می کنم و می گویم خوبی این حرفها این است که دست کم نشان می دهد ما روشنفکر اینچنینی هم داریم و یک وقت فکر نکنیم که حتما روشنفکران پیشروان مردمگرایی دموکراتیک اند بلکه هستند روشنفکرانی که مردمگرای عوام پسند اند. و اصلا عوام مسلح به درس و تحصیلات اند. کسانی که ساختار فکری شان مثل امام جماعت مسجد محله ما در باغ نادری مشهد است اما زبان فرانسه تکلم می نمایند و احتمالا با کارگران مهاجر فرانسوی هم اختلاط کرده اند. و چون از خارج برگشته اند بین قوم اتوریته ای به هم زده اند. اما برای اینکه این نوع مردمگرایی پوپولیستی با مردمگرایی دموکراتیک اشتباه گرفته نشود چند اشکال این نوع روشنفکری و کشف حیرت انگیزش را بد نیست برشماریم.
نقد حداقل
1 برگرداندن شورش های اجتماعی به “یک” اصل وسوسه ای است که فقط با منطق تقلیل جور در می آید و کار کسانی است که حیطه پیچیده اجتماعی را ساده سازی می کنند. طیف رنگارنگی از اندیشه های فاشیستی تا هر نوع کنفورمیسم استالینی و انقلابی ومائویی و حزب اللهی و انواع راستگرایی های افراطی و ناسیونالیستهای خاک پرست و بنیادگراهای مسیحی و یهودی و بن لادنی به این نوع ساده سازی ها گرایش دارند. می دانم که این روزها ایران بار دیگر یک دوره پوپولیسم ساده ساز را تجربه می کند. رابطه ای هست بین این تجربه و همگرایی با آن در قلم کسانی مانند آقای مردیها؟ این چیزی است که من نمی توانم از راه دور در آن قضاوتی بکنم. اما فضا فضای روشنگرانه ای نیست. این را از همین نوع مقالات می توان فهمید.
2 گذر دادن اصلهای اخلاق فردی به روابط اجتماعی هم آن چیزی است که با اطمینان نمی توان به آن تکیه کرد. به اصطلاح مساله ای است ذهنی و غیرآبژکتیو. از کجا معلوم شده است که خصایل جمعی همان خصایل فردی است؟ جامعه شناسان معمولا خلاف آن را معتقدند. جمع روانشناسی خاص خود را دارد که همان سرجمع روانشناسی فرد فرد آن نیست. بعد هم چگونه می توان این خصلت رشک را اندازه گرفت؟ چگونه می توان تعمیم داد؟ چگونه می توان بر اساس آن مدیریت و مهندسی اجتماعی کرد؟ آیا حسود نامیدن آشوبگران چیزی بیشتر از یک برچسب است؟
اهمیت دادن به حسادت و آن را تا حد عامل اصلی برتری دادن در مسائل اجتماعی نه قدرت پیشگیری حوادث بعدی را می دهد و نه در تحلیل حوادث مشابه قابل تعمیم است. مثلا چند سالی پیش مردم اسلامشهر در جنوب تهران دست به شورش زدند. آیا آنها هم حسود شده بودند؟ و آیا حالا حسادتشان درمان شده که ساکت اند؟ من جرات نمی کنم دامنه کشف آقای مردیها را گسترش دهم و بپرسم ایشان در تحلیل انقلاب ایران چه جایی برای حسادت قایل اند ولی می دانم که یک تئوری خوب باید همه جا جواب دهد يا قابل آزمون باشد. آیا طبقات پایین دست شهری به قول ایشان به شاه و طبقه متوسط اش حسادت می کردند؟
3 اشکال تئوری مردیها فقط در اصلی دیدن رشک نیست. او به مساله مهاجرت هم دیدی نادرست و یکطرفه و ناشی از بی تجربگی دارد. نگاه او در این زمینه به نحو شگفت آوری غیر اروپایی است. او مثل بیشتر ایرانیان فکر می کند که دول غربی به مهاجران لطف کرده اند که آنها را به سرزمین خود راه داده اند. او فکر می کند کارت اقامت موهبتی است که به مهاجر داده می شود. این نوع نگاه نگاهی بشدت غیرتاریخی و ساده انگار است و اصلا استعمار غربی را و نیازهای دوره مدرن غرب به مهاجران را در نظر نمی آورد. مهاجرت به یک معنا سازنده تاریخ غرب است. بسیاری از مفاهیم مدرن مثل پلورالیسم و مالتی کالچر شدن زاده مهاجرت و زاده نیاز غرب برای همزیستی با مهاجران است. در این میان کشورهايی هستند (مانند استراليا و کانادا) که اصلا بر اساس مهاجرت تشکيل شده اند و بزرگترین قدرت جهان که آمریکاست نيز زاده مهاجرت است. نگاه به مهاجر بدون توجه به بستری که مهاجرت در آن صورت گرفته از بیخ و بن خطا و بی معناست.
همین ساده انگاری است که آقای مردیها روا می دارد مهاجران افغان در ایران را با مهاجر عرب و آفریقایی در فرانسه مقایسه کند. البته برای کسی که به دنبال ساده سازی است هر شباهتی گول زنک است. اما واقعا سرشت مهاجرت در غرب با اتفاقی که در سه دهه گذشته در ایران افتاده زمین تا آسمان فرق دارد چنانکه می بینیم نتایج اش هم متفاوت است. ساده ترین اش این است که هنوز ایران قانون مهاجرت ندارد و هنوز هزاران مهاجر بی شناسنامه و گذرنامه و امکان به مدرسه گذاشتن کودکان خود و دانشگاه فرستادن بچه های خود در ترس و هراس دایم از اخراج زندگی می کنند. کسی آنها را به رسمیت نمی شناسد و برایشان حقوقی قایل نیست. زیستن در چنین سپهر فرهنگی است که به آقای مردیها جسارت می دهد به مهاجران فرانسه بگوید لطفا به خانه هاتان برگردید! و اگر اینجا تحت عنایات عالیه جمهوری ما زندگی می کنید در همان حاشیه ای که افتاده اید بمانید و حسودی هم نکنید و دم نزنید!
