
لعنت به غربت که دستت را از هر چه خاطره است کوتاه می کند. از همه خيابانها از همه آدمها و نمايشگاهها و کتابها. اگر ايران بودم کتاب های مميز دم دستم بود يا نبود می رفتم جلو دانشگاه يا کريمخان زند و می خريدم و بعد چند تا از کارهای درخشان اش را اينجا می گذاشتم. با مميز از سالهای انقلاب آشنا شدم. با پوسترهايش و نشانه هايش و طراحی های نشريه های پرشمار. هر مجله ای که کارش را از عنوان و طراحی صفحات مرتضی مميز انجام داده بود اصلا اعتبار ديگری داشت. کار او اعتبار می بخشيد. که خود صاحب اعتبار بود. اما حالا که در تهران نيستم اقلا با حرفهای يونس شکرخواه که از طراز بهترين و خواندنی ترين حرفهاست در باره مميز به او ادای احترام می کنم که به من و بسياری ديگر هنر ديدن آموخت. عصر جديد عصر تصوير است. فرهنگ نو فرهنگ بصری است. و مميز از شمار بزرگان پيشگام در آشنا ساختن ما با اين فرهنگ است. فروتنانه می گويد من پدر گرافيک ايران نيستم تنها يک تلاشگرم. اما او هيچ چيز از پدر بودن کم ندارد. خوشحالم که او اکنون فرزندان بسيار دارد. من او را همواره با همان هيبت هنری و سليقه ظريف در لباس پوشيدن و قامت مردانه و سبيل تابيده که داشت به ياد می آورم و تصويرهای اين روزهای او را که شکسته بود و نزار با سبيل آويخته فراموش می کنم.
———-
يك اتود:
چهار سال پيش رفتم دفتر مرتضي خان براي يك مصاحبه. سرحال بود .اين شانس من بود. من عصبانيت آقا مرتضي را ديده ام و اين بار، اين شانس شماست كه عصبانيت آقا مرتضي را نديده ايد. به يادش آوردم يكي از روزهاي سال هاي دور را كه در ساختمان اسكان ميرداماد دمار از روزگار آدمي درآورد كه ايراني نبود و طعنه اي زد به فرهنگ ايراني ها ….. روز آن مرد، همان لحظه، در نخستين فرياد مرتضي خان، شب شد. من هم بي نصيب نماندم … . پاشو پسر! …..
مصاحبه انجام شد. آقا مرتضي چند روز بعد آمد دفتر صنعت چاپ و مصاحبه پياده شده از نوار را دوبار ديد. وسواس داشت. دو سئوال را كه به نظرش تعريف از او بود حذف كرد. سراغ ليد مصاحبه را گرفت. گفتم انتقاد از شماست! و با اين شيوه نگذاشتم چاقوي آقا مرتضي بر گرده ليد جا خوش كند. شما هم كه مي دانيد چاقوهاي آقا مرتضي همه جا هستند، آويزان از سقف ها و روييده در گلدان ها. آقا مرتضي كه رفت اين ليد بر پيشاني آن مصاحبه نشست:
اين گفتوگو يك اتود است، همين و بس. اتود مردي كه گرچه موهايش سپيد شده، ولي تازه ميخواهد بهخودش نهيب بزند، جستجوگر باشد و بيپروا. قرار بود درب اين گفتوگو بر پاشنه تنديسي بچرخد كه از او در كيش برپا شده است، تنديسي كه شناسه جايگاه حرفهاي او در عرصهاي است كه سه دهه از عمر مرتضي مميز را به خود اختصاص داده است. به اولين سؤالم كه جواب داد، حس كردم با يك رييس قبيله سر و كار دارم. گرچه اين حس را سالها پيش از او گرفته بودم، اما لحن او اين بار تفاوتي معنادار برايم داشت. او تازه چيزي را كشف كرده بود كه از آن با عنوان انرژي ذهني ياد ميكرد، و وقتي حرف خواجه عبدالله انصاري را بهميان كشيد و از مبارزه حرف زد، ترديدي برايم باقي نگذاشت كه اين گفتوگو نبايد به تك و پاتك كشيده شود. معلم گرافيك ايران ميخواست درسهاي خودش را مرور كند تا در اين مرور، قبيلهاش را به نقطهاي تازه بكشاند. با او همداستان شدم، با گريزهايي گاه و بيگاه، تا اين اتود شكل بگيرد، تا تنديس زنده بهنقد تنديس كيش بنشيند.
يك خانه :
يك سال بعد خانه اي در شمال تهران، پاي كوه، دركاشانك، اينجا كاشانه تازه آقا مرتضي است. با دو مرتضي ديگر، تفرشي و كريميان به ديدن آقاي مميز آمده ايم.
همان اتود اول :
در دفتر كار آقاي مميز به او مي گويم اجازه بدهيد بصریتر صحبت كنم، از ديد من تنديس نصب شده شما در كيش يك فانوس دريايی است. آيا ممكن است اين فانوس دريايی بهقايق زندگی شما جهت ديگري بدهد؟
بله، احساس میكنم كه حالا كار من خيلي سختتر شده، من گاهي بهخودم در كارها زنگ تفريحي ميدادم. ممكن بود يك كار را حديث نفس خود بدانم و الزاماً بهفكر مخاطب نباشم. اما حالا احساس ميكنم براي هر كاري بايد بهجامعه بيشتر فكر كنم و با زحمت و دقت بيشتر و بهطور تمام عيار خود را در خدمت جامعه قرار دهم ….. سابق براين شايد اين قدر مقيد بهرفتار خودم نبودم…. سابق بر اين خيلي مدعي بودم. حالا بهفكر ميافتم كه بايد بيشتر اتود كنم …..
ووقتي مي پرسم براي شما روشن است كه مردم از شما چه ميخواهند، يا اينكه كدام كارتان را ارج نهادهاند و كدام را فراموش كردهاند به من می گويد :
تصور ميكنم، ولي يقين ندارم و همين حس برای من كافي است. وقتي كه باورم ميشود كه توانايي پرواز در يك كار را دارم، تمام نيروهايم بسيج ميشوند. اين حسي است كه انسان معمولاً در جواني دارد و بسيار هم باارزش است، ولي من اعتقاد دارم كه در پيری نيز جستجوگري و پرواز را كه ظاهراً علامت جوانی است، نه با انرژی بدنی كه با انرژي ذهني انجام ميدهيم. انرژي جوان بيشتر حسی و جسمی است و انرژی پيری بيشتر خردی و ذهني است. انرژی ذهني فرد مسن اصلاً كم نيست. بهنظر من انرژی هيچگاه از بين نمیرود و كم و زياد نمیشود، بلكه شكلش عوض ميشود. هدف من از اين حرفها اين است كه براساس اين انرژي ذهني الان هم، همچنان آمادگی كامل براي كار و خلاقيت دارم ……..
زندگي آزمايش است نه آسايش. اگر زندگي مبارزه نداشته باشد، ديگر زندگی نيست.
جمله آخري را آقا مرتضي به نقل ازخواجه عبدالله انصاری ميگويد و می افزايد :
بايد از بالا بهقضايا نگاه كنيم نه از پهلو. چون از پهلو ترسناك ميشود، از بالا آن را مثل يك آزمايشگاه ميبينيم. دنيا يك آزمايشگاه بزرگ است در آزمايشگاه بايد بيشتر فكر كرد نه تماشا
همان خانه :
مرتضی خان پشت به شومينه نشسته و روی برآمدگی بالای شومينه ده پانزده تنديس ريز ودرشت كنار هم جا گرفته اند و انگار دارند به حرف های او گوش مي دهند. در انتهای سالن، يك در شيشه اي بزرگ بين باغچه و ما فاصله انداخته است. مرتضی خان ابتدا از كسالتي كه دارد گلايه مي كند، اما ديري نمي پايد كه اسب خاطره زين می كند. چابك سوار ما كه حالا مرتضای لحظات پيش نيست به حومه كرج مي رود به ييلاقات. ديوار مي كشد، راه مي زند، درخت مي كارد و آب مي زند. نشان را نشانه مي رود، به بهنود سر می زند، به شاملو و كيارستمي. به پاريس مي رود، جوايز نمايشگاه های بين المللی را می گيرد، به فستيوال کن می رود و برمی گردد، نمايشگاه و بی ينال مي گذارد ……….
چشمم به سر سنگی بزرگ نيمای يوش می افتد، پايين پای شومينه. او هم دارد به حرف های آقا مرتضی گوش مي دهد. چشمم به كتابخانه چوبی مي افتد، كنار ديوار ايستاده، انگار نفس نفس مي زند تا گلوگاه انباشته ازكتاب. لابد شش کتاب خود مرتضی خان هم كه در باره طراحی و نقاشی است بين آن هاست.
يك كتابچه كه تازه منتشر شده و گوشه هايی از زندگی آقا مرتضي را به تصوير كشيده، جلوي پای اسب خاطره سبز مي شود. مرتضی خان پايين مي آيد، كتابچه را امضا مي كند. يك كتاب براي سه نفر. اما من از دو همراهم ثروتمندترم. من كتاب ديگري از ستايش شده ترين گرافيست ايران را دارم درباره كارنامه اش در فاصله سالهاى 1336 تا 1380 به نام طراحی روی جلد؛ با امضای خودش، با اين عبارت : برای رفيقم يونس. 1336 تا ….!؟ اين كه سال تولد من است. پدر گرافيك نوين ايران…… او سمبل است، چه بخواهد و چه نخواهد………
– يونس! چقدر سيگار می كشی!
در شيشه اي بزرگ بين باغچه و ما كنار مي رود. بر روی ايواني كه يا ايوان است يا تراس يا حياطي نقلي در حصار درخت وگل؛ ما می مانيم و چاقو های آقا مرتضی كه حالا نثار عيب و ايرادهاي كاشانه جديدش می شود. او دارد به شيوه خودش اعتراض مي كند. افسانه خانم مي رسد. برمي گرديم به سالن. در شيشه اي بزرگ حالا دوباره بين باغچه و ما جا خوش مي كند. دوباره مي نشينيم. اوضاع پذيرايي كه بهتر مي شود، آقا مرتضي دوباره سوار مي شود. اسب خاطره هم كه حالا نفسي تازه كرده می تازد به شهر ستاره ها. حرف ها گل انداخته، اما شب هم پاورچين پاورچين آمده و پشت در شيشه ای نشسته.
يك موزه، سال 80 :
به بچه های كلاس خبرنويسی گفته ام كلاس نيايند و برای تمرين عملی بروند به موزه هنرهاي معاصر و از نمايشگاهي كه برپاست خبر تهيه كنند. به موزه كه می رسم دانشجويانم مرتضی خان را در ميان گرفته اند و دارند پشت سرهم می پرسند تا پاسخ هاي اقا مرتضي را براي تكميل خبرهايشان بگيرند. اقا مرتضی از آن وسط با صدايي بلند می پرسد: اينها شاگردهاي تويند؟ و من تكذيب
می كنم! می خندد،ازانرژی بچه ها مي گويد و ياد جوانی مي كند.
همان موزه، سال 82 :
نمايشگاه گرافيك سه قاره به موزه هنرهای معاصر آمده است. بخشی از نمايشگاه به احترام و به پاس كوششهای مرتضی مميز، در برگيرنده مجموعه آثار او در دورههای مختلف است. دی ماه است، مدت هاست آقا مرتضي را نديده ام به تفرشي زنگ زده و گفته با يونس بيائيد موزه، ديدار تازه كنيم. عصر سه شنبه است، فرشيد مثقالي، غلامحسين نامی، محمد احصايی و آيدين آغداشلو، ابراهيم حقيقی، فتحالله مرزبان، مصطفی اسداللهی و امرالله فرهادی و …… سخن ها و خاطره ها دارند از مميز ……. در آخرين ثانيههای پيش از آغاز مراسم اعلام مي شود، مميز به دليل بيماري جسمي حضور پيدا نخواهد كرد… دلم مي ريزد … آن كاشانه در كاشانك ……. فانوس دريايي ….. تنديس ها ….. پرسش ها
همان موزه، چند روز بعد :
آقا مرتضی پشت يك ميز بر روی سن است، كنارش هم فرشيد مثقالي نشسته.
بايد از بالا بهقضايا نگاه كنيم نه از پهلو. چون از پهلو ترسناك میشود، از بالا آن را مثل يك آزمايشگاه میبينيم. دنيا يك آزمايشگاه بزرگ است در آزمايشگاه بايد بيشتر فكر كرد نه تماشا.
آقا مرتضی دارد حرف می زند
از پهلو ترسناك میشود….
چرا نمي توانم از بالا نگاه كنم …..
در آزمايشگاه بايد بيشتر فكر كرد نه تماشا…… دارم تماشا مي كنم يا فكر مي كنم ؟
مرتضي مميز دارد حرف مي زند. سالن جاي نشستن ندارد . من و سيد فريد قاسمي وخيلی های ديگركنار ديوار ايستاده ايم
يک جوان دوست دارد خود را نشان دهد ، معترض هم هست . اما من اکنون هيچ اعتقادی به جناح های سياسی ندارم ، رفتم کنارشان و ديدم که توخالی اند . می خواهم تاريخ را به شما ياد آوری کنم . چاقوهای آويزان از سقف يا کاشته در گلدان ، جيغی از ته ريه ام بود . الان دلم نمی خواهد آن جيغ را هم بزنم . بايد تخمی را پروراند که منطقی باشد…..
گرافيست هاي بين المللي حاضر در سالن هم بدون مترجم دارند به حرف هاي مرتضي مميزگوش می دهند. آن ها مي دانند او چه مي گويد، نه از حرف هايش، كه از آثارش و از نگاهش به زندگی:
زندگي كوششي لذت بخش است؛ اگر آدم خوب و مثبت ببيند. اين مثبت ديدن صرفا نگاه يك آدم هالو به زندگي نيست؛ بلكه جوهر خوشبختي را كه خاص خوش بختي است، دست كم بو كشيدن است….
چهل و پنج سال تلاش بی وقفه در عرصه گرافيک معاصر ايران، ايجاد تشکل حرفه ای طراحان گرافيک، خلق فضاهای جديد طراحی، مديريت هنری و گرافيکي بسياری از نشريات معتبر ايران، طراحی صحنه و مطرح ساختن گرافيک ايران در صحنه های بين المللی و بالاخره تدريس و… از مميز چهره ای منحصر به فرد ساخته، فراتر از مرزهای ايران .
مميز سه فيلم کوتاه هم ساخته كه عنوان يكي از آن ها اين بود:
آنکه عمل کرد و آنکه خيال بافت.
و مرتضي خان همان اولي است : آنکه عمل کرد.
او حالا در نمايشگاه گرافيك سه قاره داشت از خودش مي گفت، بي نقاب و بي پيرايه :
من پدر نيستم؛ پدر گرافيك نيستم؛ پدر گرافيك نوين هم نيستم؛ من تنها يك تلاشگرم. اين تعارفات متعلق به جامعهاي است كه دنبال سمبلها است.
آقا مرتضي راست مي گفت؛ ولي دل من هم دروغگو نيست : او سمبل است، مميز است، مرتضي . ممتاز و اثر گذار.
پس نوشت:
مرگ استاد نشانه ها: صفحه اول شرق يکشنبه 27 نوامبر با دو مطلب به قلم استاد آيدين آغداشلو (سرمقاله) و ليلی گلستان
